فارسی
شنبه 29 شهريور 1399 - السبت 30 محرم 1442
  201
  0
  0

سردار دشت تب‏زده‏ از شیرینعلی گلمرادی‏

در مسلخی که «عشق» شهادت گزیده بود 

خون در عروق مرد، حضور دوباره یافت  

 

تندر، فرود آمد و آتش گرفت دشت 

تنها نه قلب خاک، که هفت آسمان شکافت  

 

روزی که، آبهای جهان در حصار ننگ 

تسلیم بی اداره ی قوم پلید بود 

 

تر دامنان قوم دغل پیشه را، دلیل 

در این طریق غائله، حکم یزید بود 

 

سردار دشت تب زده از هرم آفتاب

برخاست مثل کوه، ز جای بلند خویش  

 

داغ قبیله های عطش را مرور کرد 

با اشتیاق داغ دل دردمند خویش  

 

با چشم های تشنه ی دیدار کوثرش 

لختی، به چشمهای برادر، نگاه کرد 

 

با شور دست یابی بر آبهای سبز 

با روح انقلابی، آهنگ راه کرد 

 

از تنگنای مهلکه های گریز و جنگ 

راهی گشود بر طرف آب راه دشت  

 

در سینه اش چراغ هدایت ز نور دوست 

از سدهای حایل ظلمات میگذشت  

 

میرفت، رو به سمت خطرگاه نیزه ها 

توفنده تر ز آتش و بی باک تر ز شیر 

 

با آرزوی آب، روان بود مرکبش 

از راه پر مخاطره تا مقصد خطیر 

 

با نخلهای سرزده در ساحل فرات 

چندین کلام، از عطش و آفتاب گفت  

 

با سایه های دست درختان پیرسال 

از مشکهای خالی و از بخل آب گفت  

 

میرفت از خلال هیاهوی باد گرم 

تا کوه، تا کرانه ی دریا، کلام او 

 

فوج پرندگان شناور در آسمان 

میآمدند بال زنان بر سلام او 

 

رودی ز آب روشن سرچشمه های دور 

جوشنده است در افق پاک منظرش  

 

این سوی، چشم های شقاوت به سوی او 

آن سوی، اضطراب نگاه برادرش  

 

دشمن، به پاسداری آب ایستاده است 

تا جرعه ای ز آب، نگردد کم از فرات  

 

بر تشنگان اهل حرم مویه میکنند 

قدوسیان عرش، در آن سوی کائنات  

 

مرد از فراز قله ی زین بلند اسب 

بر وسعت حقارت دشمن، نظر نمود 

 

بر قلب آب رفت که تا دستهای آب 

پای سوار تشنه لب دشت، تر نمود 

 

یک چشم سوی خیمه و یک چشم سوی آب 

دست بلند خویش، پر از آب تازه کرد 

 

تصویر کودکان عطش را در آب 

خشکید آب تب زده در دستهای مرد! 

 

خم شد به روی آب روان از رکاب خود 

با یاد کودکان عطش نوش خیمه ها 

 

پر کرد مشک تشنه ی خود را به اشتیاق 

از قطره های روشن آن آب پربها 

 

آمد ز رود تشنه لب اما لبان او 

سرشار از تبسم شیرین و سبز آب  

 

میآمد از مجاورت سایه های نخل 

اما دل همیشه بزرگش در التهاب  

 

از پشت نخل سرزده در معبر سوار 

یک خنجر سیاه درآمد ز آستین  

 

آمد برای درک شهادت به روی خاک 

دستان با صلابت آن مرد راستین  

 

تیر سیاه خلق سیه کار، ای دریغ! 

بر بازوان قادر مرد خدا نشست  

 

یک مرد سبزپوش از آن دور زار زد: 

ای وای من! که پشتم از این ماجرا شکست! 

 

تیری نشست در دل مشک بزرگ آب 

خون بود و آب، ریخته از زین اسب او 

 

میخورد خاک تف زده خونابه ی جگر 

از کین خصم آب، در آن جا، سبوسبو 

 

میرفت در ستیغ افق اسب بی سوار 

گل کرده خون سرخ شفق روی یال او 

 

مرد از میان خاک به معراج پرکشید 

بر دوش یک ستاره، ز دشت خیال او 


منبع : راسخون
  201
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر