فارسی
شنبه 08 آذر 1399 - السبت 12 ربيع الثاني 1442
  256
  0
  0

جلال محمدی‏ مهتاب در آب‏

خاندان علی و ننگ مذلت؟ هیهات 

دامن فاطمی و لکه ی بیعت؟ هیهات  

 

علم حادثه بردار، سفر باید کرد 

پای در معرکه بگذار، خطر باید کرد 

 

بار بربند دگر ترک وطن باید گفت 

تیغ برگیرد که با تیغ سخن باید گفت  

 

جاده در جاده به دیدار خدا باید رفت 

خسته، پای آبله تا کرب و بلا باید رفت  

 

طاقت هجر نداری، ره هجرت باز است 

پای اگر هست تو را، جاده ی جنت باز است  

 

فصل وصل است، گر از فاصله ها درگذرید 

ای مجانین حق از سلسله ها درگذرید 

 

سر به شمشیر سپارید که تقدیر این است 

شکوه زنهار، که تاوان جنون سنگین است  

 

عشق گوید که از این مرحله چون باید رفت 

بی سر و بی کفن، آغشته به خون باید رفت  

 

«هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله 

هر که دارد سر همراهی ما بسم الله  

 

خیمه را نیز دمی چند به ظلمت بسپار 

راه رجعت به سلامت طلبان وا بگذار 

 

هر که را ذوق جراحت نبود برگردد 

هر که را شوق شهادت نبود برگردد 

 

بگریزند از این دشت که راحت طلبند 

بستیزند که جانباز و جراحت طلبند 

 

بازگردند از این عرصه که نامردانند 

عافیت باره و تن پرور و بیدر دانند 

 

بگذارید که خامان ز خطر بگریزند 

سایه ها در دل ظلمت ز سحر بگریزند 

 

هان که فردا سر و شمشیر به هم خواهد خورد 

سرنوشت همه با تیغ رقم خواهد خورد 

 

عشق طوفان جنونی دگر انگیخته بود 

عطش و حنجر و خنجر به هم آمیخته بود 

 

آسمان در قدح تشنه هفتاد و دو صبح 

یک افق باده ز دریای شفق ریخته بود. 

 

ماند هفتاد و دو شوریده از آن مدعیان 

همه را عشق به غربال بلا بیخته بود 

 

پی هفتاد و دو حلقوم خروشان، باطل 

تیغ در تیغ سکوت و ستم آمیخته بود 

 

درشگفتم که کسی جز شهدا زنده نشد 

عشق از آن محشر کبری که برانگیخته بود 

 

محشری بود و تماشایی و عاشورایی 

که به تصویر نیاید ز قلم فرسایی  

 

چه نویسم؟ که سخن شطح جنون خواهد شد 

دفتر شعر من آغشته به خون خواهد شد 

 

شهسواران پی معراج کمر می بستند

ز ره حادثه مردانه به بر می بستند 

 

مرگ از هیبت آنها متواری می شد 

نافراسوی صف صف خصم فراری می شد 

 

همه را شوق که ای کاش ز نور زنده شویم 

زخمها خورده و در خون خود افکنده شویم  

 

کاش صد بار بمیریم و زنو جان گیریم 

پیر رخصت دهد و جانب میدان گیریم  

 

تا نفس می دمد از حنجره تکبیر زنیم 

در رکاب پسر فاطمه شمشیر زنیم  

 

تیغ در پنجه، نیفتیم از این جوش و خروش 

مگر آنگاه که افتد همه را دست ز دوش  

 

راهی از معرکه می رفت به آغوش بهشت 

رهروانش همه دریا دل و آیینه سرشت  

 

همه رفتند از این راه و کسی باز نماند 

جز اباالفضل به او همنفسی باز نماند 

 

خیمه ها منتظر و تشنه ی آب است، فرات 

جگر سنگ از این شعله کباب است، فرات  

 

آتش «العطش» از خیمه روان تا ملکوت 

چه جوابی است بر این نامه بجز شرم و سکوت  

 

لرزه افتاد از این ناله به ارکان وجود 

اضطرابی است از این فاجعه در غیب و شهود 

 

دشت می نالد ای گاش که دریا بودم 

بحر می گرید ای کاش که صحرا بودم  

 

کیست این باغ ستم سوخته را دریابد؟ 

سینه های عطش افروخته را دریابد؟ 

 

در همینجاست که نوبت به علمدار رسید 

که به آیین ادب آمد و رخصت طلبید 

 

دست بر قبضه ی شمشیر و علم بر دوشش 

آفتاب آینه ی چهره آتش پوشش  

 

مست می رفت و رخ از شوق برافروخته بود 

«تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود» 

 

مست می رفت و حسین اش نگران بود از پی 

نگرانش شه صاحب نظران بود از پی  

 

تا که تاب آورد این غیرت مولایی را 

این شجاعت نسب، این لشکر تنهایی را 

 

بود پرچین سنان پرده میان وی و رود 

تیغ غیرت بدرخشید و ره رود گشود 

 

آه، سقای جگر سوخته به آب رسید

در دل روز قمر از افق آب دمید 

 

دست در آب فرود برد و کفی پیش آورد 

بر لب آورد و ننوشید و تماشایش کرد 

 

دید خورشید در آیینه ی آب افتاده است 

عکس ساقی است که در جام شراب افتاده است  

 

چهره در چهره جمالی ازلی جلوه گر است 

پرده در پرده از آن چهره نقاب افتاده است  

 

از کفش آب فروریخت و می دید فرات 

موج موج از نفسش در تب و تاب افتاده است  

 

مشک پر کرد و پس آنگه به صف دشمن تاخت 

آتش صاعقه گویی به سحاب افتاده است  

 

خیمه در خیمه عطش منتظرش بود اما 

خبری بود که سقا ز رکاب افتاده است... 


منبع : راسخون
  256
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر