فارسی
دوشنبه 10 آذر 1399 - الاثنين 14 ربيع الثاني 1442
  70
  0
  0

محمد بیریایی گیلانی «شیدا» ناگهان عباس

شام عاشورا که غمگین بود و تار 

غوطه میزد در نسیمی مرگبار 

 

مه ز خجلت بود پنهان زیر ابر 

رفته از دست فلک دامان صبر 

 

دیو صحرا گشته از وحشت خموش 

آمدی هر ذیحیاتی را به گوش، 

 

آخرین فرمان شوم سرنوشت 

از زبان ریگ و خار و سنگ و خشت  

 

یاوران شاه دین برگرد او 

بسته لبها را فرو از گفتگو 

 

جملگی با فکرتی باریک بین 

مانده حیران در سکوتی سهمگین  

 

سرور پویندگان راه راست 

چون خدنگی ناگهان بر پای خاست  

 

حمد یزدان گفت و نعت مصطفی 

داد پس بر جمع همراهان ندا 

 

گفت: کان آزادگان پاکدل 

ای زهمت کرده گردون را خجل  

 

ای گرامی مردم نیکو شعار 

بر شما باد آفرین کردگار 

 

کز وفا گشتید هم پیمان من 

پر سرور از مهرتان شد جان من  

 

با وفا جمعی چنین کم دیده ام 

چون شما کمتر به عالم دیده ام  

 

هر چه گویم باز از آن نیکوترید 

راستی بر جمله ی نیکان سرید 

 

رحمت یزدان نصیب جانتان 

مرحبا بر عشق و بر ایمانتان  

 

اینک از من بشنوید این راز را 

راز نامردان حیلت باز را 

 

کاندرین صحرا بسان مور و مار 

جمع گشتند از برای کارزار 

 

زین گروه ناکس و اعداء دین 

هست ما را بس خطرها در کمین  

 

صبح فردا کآفتاب خاوری 

میکشد بر چرخ، دامان زری، 

 

طاقت دشمن به پایان می رسد 

بر شما رنج فراوان می رسد 

 

گر به زنجیر وفا گردن نهید 

بی گنه خود را به کشتن می دهید 

 

هان و هان! ای با وفا یاران من 

ای هواداران و غمخواران من  

 

بیعت خویش از شما برداشتم 

وین زمان آزادتان بگذاشتم  

 

تا سیه دامان شب باشد بجا 

به که بگریزید از این دام بلا 

 

جانب شهر و دیار خود روید

وز پی تدبیر کار خود روید 

 

کز منند این قوم جاهل در ستوه 

با کسی کاری ندارند این گروه  

 

من چو با هر گونه باطل دشمنم 

مقصد آنان در این غوغا منم  

 

پس به امر حضرت پروردگار 

من در آغوش خطر گیرم قرار 

 

کام صحرا تشنه خون من است 

هر که زین جا دور گردد ایمن است  

 

چون شهنشه لب فرو بست از سخن 

سخت در حیرت فرورفت انجمن  

 

شاه دین بنشست و سر را کرد خم 

دیده بنهاد اندر آن حالت بهم  

 

تا نگردد شرم دامنگیر کس 

خجلت آید باعث تأخیر کس  

 

لیک جمعی کاندر آن شام سیاه 

انجمن کردند گرداگرد شاه  

 

جمله بودند از سران مسلمین 

اهل فضل و دانش و تقوی و دین  

 

در عبادت برده شبها را بسر 

ذکر یارب گفته هر شب تا سحر 

 

روزها با دشمنان درگیرودار 

تیغ بر کف در مصاف مرگبار 

 

دین احمد را حمایت کارشان 

نص قرآن پایه ی رفتارشان  

 

فارغ از دنیا و پابند شرف 

در شریعت یک زبان و یک هدف  

 

بوده اند این جمع افلاکی سرشت 

خسته و بیزار از این دنیای زشت  

 

ننگشان بود از صفات خاکیان 

خویشان نیکوتر از افلاکیان  

 

بر جهان آز و شهوت کرده پشت 

بر دهان اهرمن کوبیده مشت  

 

در دل آنان هوس را ره نبود

همت والایشان کوته نبود 

 

بی نیاز از ذلت مال و مقام 

کرده بر خود عیش نفسانی حرام  

 

فکر آنان با توانا شهپری 

سائر، اندر عالم بالاتری  

 

دیدشان، بر دور دست کائنات 

قصدشان زین تنگنا، جستن نجات  

 

در امید رستگاریهای خویش 

ره بریدند از پی مولای خویش  

 

بوده اند از جان به فرمان حسین 

دست آنان بود و دامان حسین  

 

نز پی تحصیل مال و کسب جاه 

جمع گشتند این دلیران گرد شاه  

 

آمدند آنجا که جان قربان کنند 

درد دنیا را به خون درمان کنند 

 

گرچه خود بودند موقن بر شکست 

باز از آن درگه نمی شستند دست  

 

گرچه میدیدند مرگ خویش را 

غم نبود آن جمع پاک اندیش را 

 

گرچه مولی اذن رجعت داده بود 

لیک دور از مردم آزاده بود 

 

زین سبب چندانکه گفتار امام 

در میان بهت آنان شد تمام، 

 

لحظه ها رنج آور و سنگین گذشت 

سخت بر جمعیت حق بین گذشت  

 

از بیان و حال مولی در نهفت 

هر دلی شد با غمی جانسوز جفت  

 

طایر فکرت چو از پرواز ماند 

هر زبانی از تکلم باز ماند 

 

نکته ای را با نگاهی پر ز غم 

جمله می جستند در سیمای هم  

 

کز چه روی، آن شاه صاحب جاه دین 

در چنین شام سیاه و سهمگین  

 

در چنان وضعی که عفریت خطر 

از مغاک مرگ بیرون کرده سر 

 

در بیابانی که بس هول افکنست 

پای تا سر موج خیر دشمنست  

 

سهیل گیرد ترک جان خویش را 

دور خواهد یاروان خویش را 

 

راه گستاخی به دشمن مینهد 

دوستان را اذن رجعت می دهد؟ 

 

بامدادان کاین سپهر کینه توز 

زاده ی شب را کند تسلیم روز 

 

جنگ درگیرد میان خیر و شر 

موج خون غلطد بروی خشک و تر 

 

حمله ور گردند اعداء لعین 

بر خیام اهل بیت شاه دین  

 

پس کدامین کس به شه یاری کند 

سنگر حق را نگهداری کند؟ 

 

کیست تا مردانه جان گیرد به کف 

پاس دارد حرمت دین و شرف  

 

بوده اند آن یاوران پاکباز 

در چنین اندیشه های جانگداز 

 

ناگهان عباس فرزند علی 

عقده را بگشود و با صوت جلی  

 

کز دل و جان بود و بر دل می نشست 

سد محنت زای خاموشی شکست  

 

با برادر گفت کای سالار دین 

بندگان را از چه میرانی چنین؟ 

 

اذن فرمودی کزین جا بگذریم 

رخت از این کوی بلا بیرون بریم  

 

خود بمانی با گروهی مار و مور؟ 

یارب، این بی همتی از ما بدور! 

 

کی توانیم از تو دل برداشتن؟ 

بی تو بر تن خجلت سر داشتن؟ 

 

زندگی بعد از تو پابرجا مباد 

ننگ آن هرگز نصیب ما مباد 

 

همصدا با شیر بیداء غضب 

اقربا یکباره بگشودند لب  

 

کای به ملک دین حق فرمانروا 

وای بفرمان تو جان ماسوی  

 

ای فروغت روشنی بخش جهان 

وای ندایت رهبر آزادگان  

 

خاندان را شاخص قائم توئی 

قوت قلب بنی هاشم توئی  

 

ما شدیم از جان به مهرت پای بست 

با چه عذری از تو برداریم دست؟ 

 

گر زند دیو بلا بر ما صدا 

با تو می مانیم و شادیم از بلا 

 

با گروهی نابکار و تیره بخت 

زیر فرمان تو می جنگیم سخت  

 

آنچه آید بر تو بر ما هم رواست 

پشت کردن بر تو عصیان بر خداست  

 

بی تو بر ما زندگی ننگ آور است 

با تو مرگ از زندگانی خوشتر است  

 

بگذر از فرمان رجعت یاحسین 

بهر ما مپسند خجلت یاحسین  


منبع : راسخون
  70
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر