فارسی
چهارشنبه 05 آذر 1399 - الاربعاء 9 ربيع الثاني 1442
  426
  0
  0

محمد حنفيه از مختار كمك مى خواهد

محمد حنفيه از مختار كمك مى خواهد

عـبداللّه زبير مـحمـد حنفـيه و عـده اى از خـاندانش را كه با او بودند و هفده نفر از رجال كوفه را كه از محمد شنوائى داشتند طلبيد تا با او بيعت كنند، محمد از بيعت با ابن زبير سرپيچى مى كرد و مى گفت : تا وقتى كه تمام ملت اسلامى در بيعت كسى اتفاق نكرده اند من بيعت نمى كنم ، در اين گفتگو ميان طرفين سر و صدائى شد و ابن زبير هم خـيلى اصرار نورزيد، امـا پـس از آنكه مختار بر كوفه مستولى شد و مردم را به محمد حنفـيه دعوت مى كرد، عبدالله ترسيد كه مبادا كار ايشان بالا بگيرد و مردم را به بيعت ابن حنفـيه بخـوانند و در نتـيجه رياست ابن زبير پايمال گردد، از اين وقت براى بيعت گرفتن از ايشان اصرار مى ورزيد، همه آنها را در زمـزم حبس كرد و قسم خورد اگر تا موعد مقرر بيعت نكنيد شما را آتش مى زنم و حتى هيزم فـراوانى براى آتـش زدن ايشان اطراف محبسشان جمع كرده بود، محمد و همراهانش روز شمـارى مـى كردند و مـطمـئن بودند كه عـبدالله بگـفـتـه اش جامـه عمل مى پوشد.
بعـضى از همراهان ابن حنفيه پيشنهاد كرد: چطور است كه نامه اى به مختار و مردم كوفه بنويسى و حال خود و همراهان را شرح دهى و از ايشان استمداد كنى ؟
محمد حنفيه نيمه شبى كه پاسبانان جلو در زندان در خواب بودند سه نفر از همراهانش را كه اهل كوفه بودند با نامه اى روانه كوفه نمود و از مردم كوفه خواست تا ايشان را يارى كنند و خوار نسازند چنانكه با حسين عليه السلام نمودند.
مـخـتـار نامـه ابن حنفـيه را براى مـردم كوفـه خـواند و اظهار داشت : اين مهدى شما و نسل پيامبر شما است كه او و همراهانش را در حبس نگه داشته اند و مانند گوسفند آن به آن در انتـظار قتل به سر مى برند و ابواسحاق نيستم اگر ايشان را كمك نكنم ، سپاه پشت سر سپاه مانند سيل بسوى ايشان روانه مى كنم .
ابو عـبدالله جدلى را با هفتاد سوار روانه مكه نمود، پشت سر او ظبيان بن عثمان را با چـهار صد نفـر اعـزام داشت و چهار صد هزار درهم نيز همراه او براى محمد فرستاد، سپس ابو مـعـتـبر را با صد نفـر و هانى بن قـيس را با صد نفـر، عـمـير بن طارق را با چهل نفر، يونس بن عمران با چهل نفر، مرتب سپاهيان را اعزام مى داشت.
در ذات عـرق ابوعـبدالله جدلى و عـمـير بن طارق و يونس بهم پيوسته و ايشان اولين جمـعيتى بودند كه وارد مسجد الحرام شدند، نداى (( يا لثارات الحسين ))
در دادند تا به زمـزم رسيدند و اگر دو روز ديگر نرسيده بودند، ابن زبير با هيزمهائى كه تهيه ديده بود ايشان را آتش مى زد، آنها را از زندان خارج كردند و به محمد بن حنفيه پيشنهاد كردند اجازه بده حساب ابن زبير را برسيم ؟ گـفـت : جنگ در خـانه خـدا را حلال نمى شمارم .
ابن زبير اظهار داشت تـصور مـى كنيد بدون اينكه بيعت كنند از ايشان دست مى كشم ابوعبدالله جدلى گفت : به پروردگار كعبه ايشان را آزاد كن وگرنه چنان شمشيرها را به حركت در آوريم كه دمار از روزگار مخالفين برآورد؟
ابن زبير: تـو مـرا از اين جمـعيت مى ترسانى بخدا قسم اگر به يارانم اجازه دهم يك ساعت طول نمى كشد كه سر اينها را برمى دارند.
بگـو مـگـوى ابن زبير و كوفيان داشت بالا مى گرفت كه محمد حنفيه ايشان را از ايجاد فتنه و آشوب مانع گرديد.
با همـه اينها ابن زبير از حرف خود برنگشته بود كه ابو معتمر با صد سوار و هانى بن قـيس با صد سوار و ظبيان با چهار صد نفر وارد شدند، ابن زبير كه ديد پشت سر هم جمعيت وارد مى شوند ترسيد و سكوت كرد.
مـحمـد بن حنفـيه و همـراهان از زندان به شعـب ابى طالب مـنتقل شدند، در مدت كوتاهى چهار هزار نفر براى محافظت محمد گرد آمدند، و محمد اموالى را كه مختار فرستاده بود ميان سپاهيان تقسيم كرد.
اين جمعيت را كه از كوفه آمدند خشبيه مى گويند براى آنكه هنگام ورود به مكه به احترام خـانه خدا عوض شمشير چوب دست گرفتند و يا براى آنكه چوب و هيزم را كه ابن زبير براى سوزاندن محمد و يارانش تهيه كرده بود گرفتند آنها را خشبيه مى گويند.


منبع : تبیان
  426
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

latest article


 
نظرات کاربر