فارسی
شنبه 18 مرداد 1399 - السبت 18 ذي الحجة 1441
  623
  0
  0

خولى بن يزيد اءصبحى

خولى بن يزيد اءصبحى

خـولى در كربلا كارهائى انجام داد از جمله به عثمان فرزند اميرالمؤ منان عليه السلام تيراندازى كرد، و نيز هنگاميكه خواستند سر امام را جدا كنند سنان بن انس خولى را گفت : سر امـام را جدا كن خـولى كه جلو رفـت تـرس ‍ او را فـرا گـرفـت و بر خود لرزيد و برگـشت ، سنان گفت خدا بازويت را خشك كند و دستت را قطع كند چرا بر خود مى لرزى سپس خود آمد و سر امام را قطع كرد.
سپس عصر روز عاشورا عمر سعد سر امام را به خولى سپرد تا نزد عبيدالله ببرد، چون خـولى وارد شهر شد و جلو قصر آمد در قصر بسته شده بود، لذا به خانه خود رفت و سر را زير طشت نهاد او را دو زن بود يكى از طايفه بنى اسد و ديگر از قبيله حضرمى و اين شب نوبت زن حضرميه بود، زن پرسيد چه خبر آوردى ؟ خولى گفت : ثروت روزگار را برايت آورده ام ، اين سر حسين بن على است كه در خانه ما است ، زن گفت : واى بر تو مردم با طلا و نقره مى آيند و تو سر پسر پيغمبر را به خانه مى آورى بخدا قسم سر من و تـو هرگز در يك رختخواب قرار نخواهد گرفت ، زن از جا برخواست و از خانه بيرون آمـد، جلو طشت مـشاهده كرد كه نور از زير طشت تـا آسمـان مـتـصل است ، مى گويد بخدا قسم مرغان سفيدى را ديدم كه اطراف طشت در پروازند، چون صبح شد خولى سر امام را نزد ابن زياد برد.
مـخـتـار ابو عـمره رئيس گارد خود را با جمعيتى ماءمور كرد تا خولى دستگير كنند ايشان خـانه خـولى را مـحاصره كردند، ابوعمره وارد خانه شد و از زواياى خانه بازرسى مى كرد همان زن حضرميه اش از اطاق بيرون آمد، از او پرسيدند: خولى كجا است او با زبان گـفـت نمـى دانم و با دست و سر بطرف مستراح اشاره نمود، وارد مستراح شدند و او را بيرون كشيدند در حاليكه زنبيلى بجاى كلاه بر سرنهاده بود، ابوعمره به سراغ مختار فـرستـاد و درباره وى كسب تكليفى نمود، مختار خود آمد و دستور داد جلو خانه اش او را بكشند و سپـس جسدش را آتـش زدند، مـخـتـار ايستـاد تـا تـمـام جسد به خـاكستـر تبديل شد.


منبع : تبیان
  623
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر