فارسی
سه شنبه 17 تير 1399 - الثلاثاء 16 ذي القعدة 1441
  273
  0
  0

زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ‏

زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ‏

زهير بن قين، از فرماندهان شهيد سپاه امام حسين عليه السلام و از بزرگان قبيله «بَجيله» بود كه در كوفه مى زيست. زهير نخست طرفدار «عثمان» بود، تا اين كه در سال شصتم هجرى، هنگام بازگشت از سفر مكّه، در يكى از منازل بين راه، همزمان با كاروان امام حسين عليه السلام در يك جا فرود آمد. امام عليه السلام شخصى را نزد زهير فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. زهير نخست از اين ديدار اكراه داشت. اما به توصيه همسرش- ديلم يا دَلْهم دختر عَمرو- به محضر امام حسين عليه السلام شرفياب شد. اين ديدار بسيار مبارك بود و مسير زندگانى زهير را تغيير داد. او پس از اين ملاقات، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خيمه و بار و بُنه او را به كنار خيمه امام عليه السلام منتقل كنند. با همسرش نيز وداع كرد و گفت: «من عازم شهادت همراه امام حسين عليه السلام هستم. تو با برادر خود نزد خانواده ات برگرد، زيرا نمى خواهم از سوى من چيزى جز خوبى به تو برسد.»
         
آن گاه خطاب به همراهانش گفت: «هر كه دوستدار شهادت است، همراه من بيايد، وگرنه برود و اين آخرين ديدار من با شماست. اما خاطره اى براى شما بيان كنم: زمانى كه به جنگ بَلَنْجَر رفته بوديم، به پيروزى و غنايم فراوانى دست يافتيم و بسيار خوشحال شديم. سلمان فارسى كه همراه ما بود گفت: «آن گاه كه سيّد جوانان آل محمّد را درك كرديد، از پيكار و كشته شدن در كنار او بيش از دستيابى به اين غنايم شادمان باشيد». برخى منابع آورده اند سلمان بن مضارب، پسر عموى زهير، با وى همراهى كرد و به سپاه امام حسين عليه السلام پيوست. (سلمان بن مضارب)
            
بنابر نقل طبرى، امام حسين عليه السلام پس از برخورد با سپاهيان حرّ، در منزلگاه «ذِى حُسُم» خطابه اى ايراد فرمودند و طىّ آن كژى هاى حاكم بر جامعه را برشمردند و يارانش را به جهاد براى احياى ارزش هاى اسلامى و شهادت در راه خدا تشويق فرمودند. زهير نخستين كس بود كه پس از سخنرانى امام عليه السلام آمادگى خود را براى اجراى فرامين آن حضرت اعلام داشت؛ و گفت: «اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، ما سخنان شما را شنيديم. به خدا سوگند اگر زندگانى دنيا دايمى بود و ما در آن جاودانه بوديم و جدايى از آن فقط به سبب يارى و مواسات با شما بود ما قيام همراه شما را بر ماندن در دنيا ترجيح مى داديم!»؛ و امام عليه السلام درباره اش دعاى خير فرمود.
            
كاروان امام حسين عليه السلام، روز پنج شنبه، دوم محرّم سال شصت و يكم هجرى، با مراقبت لشكريان حُرّ وارد سرزمين نينوا شدند، كه ناگاه نامه اى از ابن زياد رسيد. در آن نامه به حُرّ فرمان داده شده بود كه بر امام حسين عليه السلام سخت بگيرد و او را در سرزمينى بدون آب و آبادانى فرود آورد. حُرّ مضمون نامه را به اطلاع امام عليه السلام و يارانش رساند و از آنان خواست كه در همان مكان فرود آيند. ياران امام عليه السلام از حُرّ خواستند كه در يكى از آبادى هاى نزديك آنجا فرود آيند، امّا حُرّ گفت: نمى تواند چنين اجازه اى بدهد، زيرا جاسوس ابن زياد مراقب اوست. در اين هنگام زهير بن قين به امام عليه السلام پيشنهاد كرد كه با سپاهيان حُرّ بجنگد، چه نبرد با اينان از نبرد با كسانى كه به كمك اينها خواهند آمد، آسان تر است. ولى امام عليه السلام فرمودند: «من آغازگر جنگ نخواهم بود.» زهير عرض كرد:
        
پس در اين آبادى مجاور كه بر كرانه فرات و داراى استحكامات دفاعى است، فرود آييم.
         
امام عليه السلام از نام آن پرسيد. زهير گفت: «عَقْر». امام عليه السلام فرمود: خدايا به تو پناه مى برم از «عَقْر». آن گاه در همان مكان (نينوا) فرود آمدند.
             
عصر تاسوعا، هنگامى كه لشكريان عمرسعد به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند و قصد آغاز جنگ داشتند، امام عليه السلام از برادر بزرگوارشان حضرت عباس عليه السلام خواست كه نزد آنان رفته و ببيند هدفشان چيست و چه مى خواهند. حضرت عباس عليه السلام با حدود بيست نفر از ياران امام عليه السلام، از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر، نزد سپاهيان دشمن آمده پرسيد كه چه قصدى دارند؟ گفتند: به ما فرمان داده شده است در صورتى كه تسليم حكم ابن زياد نشويد، با شما پيكار كنيم.
             
حضرت عباس عليه السلام فرمودند: عجله نكنيد، تا مقصودتان را به اطلاع اباعبداللَّه عليه السلام برسانم. آنان پذيرفته و منتظر جواب ماندند. در اين فرصت حبيب بن مظاهر و زهير بن قين به نصيحت سپاهيان عمرسعد پرداختند. نخست حبيب سخن گفت و آنان را از كشتن عترت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و شيعيان آنها نهى كرد و از ياران و همراهان امام عليه السلام به نيكى ياد نمود و برخى از صفات والاى آنان را برشمرد.
           
در اين هنگام يكى از افراد دشمن، به نام «عزرة بن قيس» خطاب به حبيب گفت: تا مى توانى خودستايى كن!
        
زهير بن قين در پاسخش گفت: اى عزره، او ستوده و هدايت يافته خداى متعال است. از خدا پروا كن، من خيرخواه توام. تو را به خدا سوگند، مبادا گمراهان را در كشتن پاكان يارى دهى.
         
عزره گفت: اى زهير، تو شيعه اين خاندان نبودى و طرفدار عثمان بودى!
       
زهير پاسخ داد: آيا از بودنم در اينجا پى نمى برى كه از آنان هستم؟ به خدا سوگند، من هيچ گاه نامه اى به او [امام حسين عليه السلام ] ننوشتم، پيكى به سوى او نفرستادم و به او وعده يارى ندادم. بلكه در راه به او برخوردم. چون او را ديدم به ياد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم افتادم و مَنزلتِ او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به خاطر آوردم. همچنين دانستم، چه حوادثى از سوى دشمن و حزب شما براى او پيش مى آيد. اين بود كه تصميم به يارى و طرفدارى از وى گرفتم و اين كه جانم را فدايش نمايم. باشد كه آنچه شما از حق خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرو گذاشتيد، پاس دارم.
          
شب عاشورا، وقتى امام حسين عليه السلام به همراهانش اجازه بازگشت به شهر و ديارشان را داد، هر كدام از آنان به نوعى وفادارى و پايدارى خود را اعلام داشتند؛ و زهير بن قين گفت: به خدا سوگند دوست دارم كشته شوم، سپس زنده شوم و دوباره كشته شوم، تا هزار مرتبه اين گونه كشته شوم و خداوند بدين وسيله جان شما و اين جوانان خاندان شما را سلامت دارد.
          
امام حسين عليه السلام، پس از اقامه نماز صبح عاشورا، ياران خويش را سازماندهى كرده و زهير بن قين را به فرماندهى جناح راست سپاه برگزيد؛ كه نشان لياقت و شايستگى هاى اخلاقى و نظامى «زهير» است.
          
روز عاشورا وقتى دو سپاه رو در روى هم قرار گرفتند، نخست امام حسين عليه السلام به نصيحت سپاهيان دشمن پرداخت. آن گاه زهير آنان را مخاطب قرار داده، گفت: «اى مردم كوفه، شما را از عذاب الهى بيم مى دهم. بر مسلمان واجب است كه خيرخواه برادر مسلمانش باشد. ما تا اين هنگام برادريم، داراى يك آيين و مذهبيم و شما سزاوار نصيحت هستيد. البته تا زمانى كه جنگ بين ما روى نداده است. اما با وقوع جنگ، پيوند برادرى و دينى ميان ما گسسته خواهد شد و دو امّت جداگانه خواهيم بود. پروردگار متعال ما و شما را به وسيله فرزندان پيامبرش، محمد صلى الله عليه و آله و سلم مى آزمايد تا ببيند با آنها چگونه رفتار مى كنيم. اينك شما را به يارى آنها و رها كردن عبيداللَّه زيادِ بيدادگر دعوت مى كنيم. زيرا شما در تمام دوران حكومت اين دو نفر- عبيداللَّه و پدرش- جز بدى از آنان چيزى نديده ايد: چشم هاتان را ميل مى كشيدند، دست و پايتان را مى بريدند و به سختى شكنجه تان مى دادند. بر ساقه هاى درخت خرما به دارتان مى كشيدند. خوبان شما و قاريان قرآن را مى كشتند؛ همچون حجر بن عدى و يارانش و هانى بن عروه و مانند او.»
        
سپاهيان عمر سعد، زهير را دشنام داده ضمن ستايش از عبيداللَّه زياد، گفتند: «از اينجا نمى رويم تا اين كه رفيقت و همراهانش را بكشيم. يا اين كه تسليم شوند و آنان را نزد ابن زياد بفرستيم.»
         
زهير گفت: «اى بندگان خدا، فرزندان فاطمه عليها السلام به دوستى و يارى، از فرزند سميّه سزاوارترند. اگر به آنان كمك نمى كنيد، شما را به خدا مبادا آنان را بكشيد. او (امام حسين عليه السلام) را با پسر عمويش يزيد واگذاريد. به جانم سوگند، بدون كشتن [امام ] حسين عليه السلام نيز، يزيد از فرمانبردارى شما خشنود خواهد بود.»
       
در اين هنگام، شمر تيرى به سوى او افكند و گفت: «ساكت شو، خدا صدايت را خاموش كند. با پُرحرفى ات ما را خسته كردى.»
         
زهير گفت: «اى پسر كسى كه ايستاده ادرار مى كرد! با تو حرف نمى زنم. تو حيوانى بيش نيستى. به خدا سوگند، گمان نمى كنم دو آيه از قرآن را درست بدانى! تو را بشارت مى دهم به خوارى و رسوايى در روز قيامت و عذاب دردناك.»
    
شمر گفت: «تا ساعتى ديگر، خداوند تو و رفيقت را خواهد كُشت.»
      
زهير پاسخ داد: «آيا مرا از مرگ مى ترسانى؟! به خدا سوگند، مردن در كنار او از زندگى جاودانه با شما نزد من محبوب تر است!» آن گاه رو به مردم كرد و با صداى بلند گفت: «بندگان خدا، اين احمق خشن و امثال او، شما را درباره دينتان فريب ندهند. به خدا سوگند، شفاعت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم به كسانى كه فرزندان و اهل بيت او و ياوران و مدافعان آنها را كشته اند، نمى رسد!»
      
در اين هنگام، كسى زهير را صدا زد و گفت: اباعبداللَّه عليه السلام مى فرمايد: برگرد. به جانم سوگند، چنان كه مؤمن آل فرعون، مردمش را نصيحت كرد، تو نيز اينها را نصيحت كردى، اگر نصيحت فايده اى داشته باشد.
        
زهير، نزد دشمنان نيز به عنوان شخصيتى شجاع و ممتاز، نامبردار بود. چنان كه وقتى در روز عاشورا، عبداللَّه بن عمير كلبى به مصاف «سالم» و «يسار» دو غلام عبيداللَّه و پدرش زياد، رفت، آن دو به وى گفتند: «ما تو را نمى شناسيم. بگذار زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر و يا ... به جنگ ما بيايد.»
        
از صحنه هاى يادكردنى پيكار زهير در روز عاشورا، يكى آن جاست كه وقتى شمر و شمارى ديگر از دشمنان به خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آورده قصد آتش زدن خيمه ها را داشتند، وى به كمك ده نفر ديگر از اصحاب امام عليه السلام به مقابله آنها شتافته پس از كشتن يكى از مهاجمان، آنان را از خيمه ها دور كردند.
         
زُهَير و حُرّ، ساعتى از روز عاشورا، به كمك هم جنگ نمايانى كردند، و هرگاه يكى از آن دو، بر دشمن مى تاخت، اگر به محاصره مى افتاد، ديگرى او را نجات مى داد. تا اين كه حر به شهادت رسيد.
       
ظهر عاشورا، زهير و سعيد بن عبداللَّه حنفى جان خويش را سپر كردند، تا امام حسين عليه السلام همراه جمعى از يارانش، نماز خوف به جاى آوردند. پس از اقامه نماز، حمله دشمن شدّت يافت. زهير و اندك ياران باقى مانده امام عليه السلام با تمام توان به دفاع از آن حضرت و اهل بيتش پرداختند. زهير هنگام نبرد اين گونه رجز مى خواند:
       
          انَا زُهَيْرٌ وَانَا ابْنُ الْقَيْنِ             اذُودُكُمْ بِالسّيْفِ عَنْ حُسَيْنِ
        
من زهيرم، فرزند قين؛ شما را با شمشير از حسين عليه السلام دور مى كنم.
       
گاهى نيز به عنوان مژده و بشارت، خطاب به امام عليه السلام اين گونه مى سرود:
       
          الْيَوْمَ نَلْقَى جَدَّكَ النَّبيَّا             وَحَسَناً وَالْمُرتَضَى عَلِيَّا
        
وَذَا الْجَنَاحَيْنِ الْفَتَى الْكَمِيَّا
        
«امروز جدّ تو را ديدار مى كنيم، و نيز حسن عليه السلام و على مرتضى عليه السلام و ذوالجناحين، آن جوانمرد شجاع [جعفر طيّار] را.»
         
زهير پس از نبردهاى دليرانه و كم نظير و كشتن حدود 120 نفر از دشمن، سرانجام به وسيله «كثير بن عبداللَّه شعبى» و «مهاجر بن اوس» به شهادت رسيد. امام حسين عليه السلام درباره او فرمود: «خداى متعال تو را دور نگرداند و قاتل تو را لعنت كند، همانند لَعْنِ كسانى كه آنها را به صورت ميمون و خوك درآورد.»
        
پس از شهادت زهير، همسرش به غلام او گفت: برو مولايت را كفن كن. غلام گويد: وقتى آمدم، حسين عليه السلام را بى كفن مشاهده كردم. با خود گفتم: مولايم را كفن كنم و حسين (ع) را واگذارم؟ آن گاه حسين عليه السلام را كفن پوشانده برگشتم. وقتى قصه را براى همسر زهير باز گفتم، مرا آفرين گفته كفنى ديگر داد و گفت: برو مولايت را كفن كن، و من چنين كردم.
      
در زيارت منسوب به ناحيه مقدسه، از وفادارى و ايثار زهير اين گونه تجليل شده است: السَّلامُ عَلى زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ الْبَجَلِىِّ، الْقائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَقَدْ اذِنَ لَهُ فِي الانْصِرافِ: لا وَاللَّهِ لا یَكُونُ ذلِكَ ابَداً، اتْرُكُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اسيراً فِي يَدِ الَاعْداءِ وَانْجُو! لا ارانِيَ اللَّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ.
      
سلام بر زهير بن قين بَجَلىّ، كسى كه وقتى امام حسين عليه السلام به او اجازه بازگشت داد، به حضرت عرض كرد: به خدا سوگند، نه، هرگز چنين نخواهد شد. آيا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اسير در دست دشمنان رها كرده، خود را نجات دهم؟ خدا آن روز را به من ننمايد.


منبع : ‏منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
  273
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر