فارسی
سه شنبه 11 آذر 1399 - الثلاثاء 15 ربيع الثاني 1442
  238
  0
  0

عبداللَّه بن عفيف ازْدِى‏ عبداللَّه بن عفيف ازْدِى‏

عبداللَّه بن عفيف ازْدِى‏ عبداللَّه بن عفيف ازْدِى‏

عبداللَّه بن عفيف ازْدِى غامِدِى والِبى، از شيعيان على عليه السلام بود كه در جنگ جمل و صفين همراه آن حضرت شركت داشت. وى كه چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفين از دست داده بود، پيوسته تا شب در مسجد اعظم كوفه سرگرم نماز بود و پس از فراغت از نماز به خانه بازمى گشت.
   
روزى نداى نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد اعظم كوفه اجتماع كردند. ابن زياد به منبر رفت و گفت: سپاس خداى را كه حق را آشكار و اميرالمؤمنين، يزيد، و پيروان او را يارى نمود و دروغ گوى پسر دروغ گو، حسين بن على، و شيعيان او را كشت.
  
هنگامى كه عبداللَّه سخن ابن زياد را شنيد برخاست و گفت: اى پسر مرجانه! دروغ گو و پسر دروغ گو تو و پدرت و آن كسى كه تو را والى كوفه كرد و پدر او هستيد. اى پسر مرجانه آيا فرزندان پيامبران را مى كشيد و سخن راستگويان را مى گوييد؟!
    
ابن زياد خشمگين گرديد و گفت: گوينده چه كسى بود؟
  
عبداللَّه گفت: من بودم اى دشمن خدا! فرزندان پاك [رسول خدا] را كه خداوند آنها را از هرگونه آلودگى پاك و منزّه گردانيده مى كشى و به گمانت هنوز مسلمانى! به دادم برسيد! كجايند فرزندان مهاجر و انصار كه از اين ناپاك، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او و پدرش را لعن كرد، انتقام بگيرند.
   
اين سخن بر خشم ابن زياد افزود و رگ هاى گردنش باد كرد و گفت: وى را نزد من آوريد. مأموران به سوى وى شتافتند و دستگيرش نمودند. عبداللَّه شعار ازْد، «يا مبرور» را سر داد.
   
عبدالرحمن بن مخنف كه در مجلس نشسته بود، گفت: واى بر غير تو، خود و قوم ات را به كشتن دادى. در آن زمان هفتصد جنگاور ازْدِى در كوفه بودند، عدّه اى از جوانمردان ازْد برخاستند و عبداللَّه را نجات دادند و نزد خانواده اش بردند.
  
ابن زياد فرمان داد: برويد اين نابيناى ازدى را، كه خداوند دلش را همانند چشمش كور گرداند، نزد من بياوريد. جمعى بدين منظور رفتند. چون خبر به طايفه ازد رسيد جمع شدند و قبيله هاى يمن به آنها پيوستند تا مانع دستگيرى عبداللَّه شوند. چون خبر اجتماع آنها به ابن زياد رسيد قبيله هاى مُضَر را به همراهى محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد. جنگ سختى بين آنها بر پا شد و گروهى از اعراب كشته شدند، تا آن كه طرفداران ابن زياد به خانه عبداللَّه رسيدند. درب خانه را شكستند و وارد شدند. دختر عبداللَّه فرياد زد: پدر، دشمن به تو نزديك شده است، مواظب باش، عبداللَّه گفت: نترس، شمشيرم را بده. دختر عبداللَّه شمشير را به وى داد و او به دفاع از خود پرداخت در حالى كه چنين مى گفت:
          انَا بْنُ ذِى الْفَضْلِ عَفِيْفِ الظّاهِرِ             عَفِيفُ شَيْخِى وَابْنُ امِ عامِرِ
   
             كَمْ وارعٍ مِنْ جَمْعِكُمْ وحاسِرِ             وَبَطَلٍ جَدَّلْتُهُ مُفادِرِ
   
من پسر مرد بافضيلت و پاكم، نام پدرم عفيف و زاده ام عامر است؛
   
از گروه شما چه بسيار از مردان جنگاور دلاور، با زره و بى زره را به خاك افكندم.
      
دختر عبداللَّه مى گفت: اى پدر كاش من مرد بودم و در كنار تو با اين مردم زشتكار كه كشندگان عترت پيامبرند مى جنگيدم.
 
سپاه از هر طرف بر عبداللَّه هجوم آوردند و او آنها را از خود دور مى كرد و هيچ كس نمى توانست بر وى پيروز شود. از هر طرف كه حمله ور مى شدند دخترش مى گفت: پدر از اين طرف آمدند، تا آن كه بر فشار حمله خود افزودند و از هر سو وى را محاصره كردند، عبداللَّه شمشير خود را مى چرخانيد و مى گفت:
  
          اقْسِمُ لَوْ يَفْسَخُ لى عَنْ بَصَرى              ضاقَ عليكم مَوردى ومَضدَرى
  
سوگند ياد مى كنم! اگر چشم داشتم راه دسترسى به من بر شما تنگ مى شد.
   
برخى آورده اند: با آن كه او نابينا بود پنجاه سوار و بيست و سه پياده را از پاى درآورد!
   
دشمنان پيوسته با وى جنگيدند تا آن كه وى را دستگير نموده نزد ابن زياد بردند. چون ابن زياد وى را ديد گفت: سپاس خداوندى را كه تو را خوار گردانيد!
   
عبداللَّه گفت: اى دشمن خدا، به چه چيز خدا مرا خوار كرد؟
   
          واللَّهِ لَوْ فُرِّجَ لى عَنْ بَصَرى              ضاقَ عَلَيكُمْ مَوْرِدِى وَمَصْدَرى
   
به خدا سوگند! اگر چشم داشتم راه دسترسى به من بر شما تنگ مى شد.
  
ابن زياد گفت: اى دشمن خدا درباره عثمان چه مى گويى؟
   
عبداللَّه او را دشنام داد و گفت: اى غلام بنى علاج و اى پسر مرجانه! تو را با عثمان چه كار؟
   
خوب يا بد و اصلاح يا افساد كرده باشد، خداوند ولىّ خلق خويش است و ميان آنها و عثمان به عدل و حق حكم خواهد كرد، وليكن تو از خودت و پدرت و از يزيد و پدرش از من بپرس.
   
ابن زياد گفت: از تو چيزى نخواهم پرسيد تا آن كه تو را به كام مرگ فرو افكنم.
   
عبداللَّه پس از حمد و ثناى الهى گفت: پيش از آن كه تو از مادر متولد شوى من از خداوند درخواست شهادت را به دست ملعون ترين و مغضوب ترين افراد مى نمودم، ولى آن وقت كه چشمم را از دست دادم نوميد گرديدم و اينك سپاس مى گويم خداوندى را كه پس از نوميدى مرا به مقصودم رساند و به من نشان داد كه دعاى گذشته ام به اجابت رسيده است. آن گاه قصيده اى 29 بيتى را در مدح امام حسين عليه السلام و ترغيب مردم به يارى و خونخواهى آن حضرت عليه السلام و نكوهش بنى اميّه با فصاحت كامل خواند. آن قصيده چنان زيبا و جالب بود كه ابن زياد سراپا گوش شد، در حالى كه هر بيت آن تيرى بر قلبش بود. چون اشعار وى به پايان رسيد، ابن زياد دستور داد او را گردن زدند و بدنش را در مكانى به نام «سَبْخه» و به نقلى در مسجد به دار آويختند.
   
در «منتخب طريحى» آمده است: كسى كه در مجلس حاضر بود چنين گفته است: در آن هنگام آتشى از كاخ ابن زياد به بيرون شعله كشيد كه ابن زياد از ديدن آن بيمناك شد و از تخت پايين آمد و به يكى از خانه هايش رفت.


منبع : منبع: پژوهشی پیرامون شهدای کربلا، پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
  238
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


 
نظرات کاربر