فارسی
دوشنبه 24 خرداد 1400 - الاثنين 3 ذي القعدة 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

منابع کسب معرفت حق


خطرات پیش روی انسان - جلسه هشتم چهار شنبه (01-02-1400) - رمضان 1442 - حسینیه همدانی ها - 20.51 MB -

آفرینش، کتاب اول معرفت-خلقت انسان-ویژگی‌های اولوالالباب-مراحل تکاملی انسان-حق بودن خلقت و آفرینش الهی-رنگ کفر، رنگ شیطان-مَثَل کافر، مَثَل سگ!ویژگی‌های اهل حق-قبض روح مؤمنچشم‌اندازِ اهل فکرمعرفت خالق و مخلوق، نتیجۀ دقت در آفرینشرابطۀ محبت خدا با سایر محبت‌هاوجود انسان، کتاب دوم معرفتقرآن مجید، کتاب سوم معرفتمناجات و دعای پایانی

بسم ‌الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین صلاة و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین حبیب الهنا و طبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه و علی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

 

کسانی که به دنبال معرفت رفتند یا خواهند رفت، این معرفت را از سه کتاب به دست می‌آورند و به دست خواهند آورد؛ یک معرفت پاک، بی‌شائبه، درست و مثبت.

 

آفرینش، کتاب اول معرفت

کتاب اول کتاب آفرینش است. لازم نیست که به گوشه گوشۀ آفرینش بروند و ببینند که چه خبر است، بالاخره برابر با چشم‌اندازشان کسب معرفت می‌کنند. شب که می‌شود، وقتی ستارگان آسمان و ماه و خود شب را می‌بیند، اینها از نشانه‌های قدرت پروردگار است. «وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ»(سورۀ آل‌عمران، آیۀ 190) رفت‌وآمدِ شب و روز، نه ‌فقط یک نشانه، بلکه نشانه‌هایی از قدرت، رحمت، حکمت، لطف و محبت خداست. شب که می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟ وزن زمین را که میلیاردها تُن است، هر 24 ساعت یک‌بار دور خودش می‌چرخاند؛ آن بخشی که رو به آفتاب است، روز است و آن بخشی که رو به آفتاب نیست، شب است.

دانشمندان نوشته‌اند که اگر شب دائمی بود، هیچ موجود زنده‌ای زنده نمی‌ماند. این‌که می‌گوید «لَآياتٍ»، به این خاطر است؛ چون اگر دائماً شب بود، همه‌چیز یخ می‌زد و منجمد می‌شد. آدم می‌تواند خورشید و روشنایی روز و حیوانات و گیاهان و پرندگان را در روز ببیند؛ همچنین اگر دائماً روز بود، الآن کرۀ زمین یک گلولۀ آتشین بود و هیچ‌چیزی زنده نمی‌ماند.

پس نیاز نیست آدمی که می‌خواهد معرفت کسب کند، همۀ عالم آفرینش را بگردد و ببیند چه خبر است؛ همین مقدار چشم‌انداز کافی است. پروردگار می‌فرماید: آنهایی که با تماشای این عالم هستی به دنبال معرفت هستند، وقتی‌ جهان را می‌بینند، چه در حال ایستادن، چه در حال نشستن و چه در حال خوابیدن، به پروردگار توجه قلبی می‌کنند؛ چون با توجه قلبی می‌فهمند که این جهان، خودش خودش را سرپا نکرده، خودش هم خودش را نساخته است. این جزء محالات است.

 

-خلقت انسان

اگر جهان، خودش خودش را سرپا کرده، ما هم باید خودمان خودمان را سرپا کرده باشیم؛ چون ما هم عضوی از این جهان هستیم. درحالی‌که ما نسبت به خلقت خودمان هیچ‌کاره بوده‌ایم؛ این ما نبودیم که بخواهیم نقشۀ به‌وجودآمدن خودمان را بکشیم و پدر و مادرمان هم یک واسطه بوده‌اند. آنها دوست داشتند که ازدواج کنند و بچه‌دار شوند، فقط یک واسطه بودند و در خلقت ما کاره‌ای نبودند. پدر غذای حلال خورد و یک مقدار از آن غذا نطفه شد، نطفه به رحم مادر منتقل شد و به فرمودۀ قرآن، «فی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ»(سورهٔ زمر، آیهٔ 6) در سه تاریکی شما را صورتگری کردم، زیبا هم صورتگری کردم، «وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ»(سورۀ غافر، آیۀ 64) چقدر زیبا نقاشی‌تان کردم! بعد از نُه ماه به ارادۀ من به این دنیا آمدید. پدر و مادر جنبۀ ربوبیت، خالقیت، الهیت و رزاقیت نداشتند. اگر بگوییم کل جهان خودبه‌خود به وجود آمده، باید همین داوری را در مورد خودمان هم داشته باشیم؛ چون ما هم یک جزء از جهان هستیم و اگر بگوییم جهان ما را به وجود آورده، جهان خودش را به وجود نیاورده، چه برسد جزئی از خودش را به وجود بیاورد. «اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ»(سورۀ زمر، آیۀ 62).

 

-ویژگی‌های اولوالالباب

خداوند می‌فرماید: در این ایستادن، خوابیدن و نشستن، بندگانی دارم که «اولوالالباب» هستند؛ یعنی هم مغز دارند، هم مغزشان کار می‌کند و فعال است. اینها هستی را در حدِّ یک چشم‌انداز نگاه می‌کنند و می‌دانند که کار خداست. «وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(سورۀ آل عمران، آیۀ 191) مغز را به کار می‌گیرند و در کل هستی اندیشه می‌کنند، ولو اینکه به همه جای هستی نروند.

اولین کسی که گفت آب مرکّب از اکسیژن و هیدروژن است، کجا این مطلب را پیدا کرد؟ گوشۀ آزمایشگاه بود، بعد هم گفت هرچه آب در عالم هست، مرکّب از اکسیژن و هیدروژن است؛ مگر کل دریاها را در آزمایشگاه بررسی کرد یا کل اقیانوس‌ها را دید؟! داوری‌ها و قضاوت‌هایی است که وقتی بر جزء یک کل داوری می‌شود، آن داوری به‌سراغ همۀ کل هم می‌رود؛ اگر این یک قطرۀ آب از اکسیژن و هیدروژن است، همۀ آب‌های جهان هم از اکسیژن و هیدروژن است.

«یَتَفَكَّرُونَ» در حال ایستاده، نشسته و خوابیده، در برابر چشم‌اندازی که از آسمان‌ها و زمین پیش رویشان است، به این حقیقت می‌رسند که «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا»(سورۀ آل عمران، آیۀ 191) تو این عالم را بیهوده نیافریده‌ای. عالمی که عالم مثبت است، اجزایش هم حق و مثبت هستند و من هم که یک جزء از این عالم و حق هستم، باطل و به بازیچه آفریده نشده‌ام. من هم مثبت هستم. اگر زرنگ باشم، آثار مثبت را از خودم بروز و ظهور می‌دهم؛ فکر می‌کنم، می‌یابم، اختراع می‌کنم، می‌نویسم، می‌گویم، روی کاغذ نگاه می‌کنم، قلم می‌دوانم و یک ساختمان چهل طبقه را روی کاغذ می‌آورم؛ بعد به معمار و مهندس می‌دهم و می‌گویم پیاده کنید. 

 

-مراحل تکاملی انسان

کلّ این جهان را که می‌بینید با همۀ تمدّنش، قبلاً در مغز انسان‌ها بوده و بعد بیرون آمده است. اینها هیچ‌کدام از اول بیرون نبوده؛ از اول کلّ این مسائلِ کرۀ زمین از صنعت و کشاورزی و دامداری و کتابخانه‌ها و دانشگاه‌ها و مدرسه‌ها مایه‌اش در همان نطفه بوده که از صُلب پدر به رحم مادر رفته و تماماً آنجا بود؛ در سلول‌ها، کروموزوم‌ها و اسپرم‌ها؛ بعد فکر کردند وقتی این نطفه تبدیل به آدمیزاد شد، از آن نطفه که حالا تبدیل به یک انسان شده، می‌توان نقشۀ همۀ زندگیِ دیروز، امروز و فردا را بیرون آورد. همۀ اینها اولِ کار در نطفه بوده، بعد حرکت کرده و در خِرَد و مغز آمده است. بعد هم نشستند و فکر کردند، درس خواندند و اینها را از مغزشان بیرون آوردند که تبدیل به کارخانۀ برق و کارخانۀ بافندگی و کارخانۀ ماشین‌سازی شده، اینها همه در نطفه بود.

شیخ بهایی می‌گوید: تو نسخۀ الهی هستی، نمی‌دانی چه کسی هستی؟! تو یک نسخۀ نوشته‌شدۀ پروردگار هستی که همه چیز را در تو نوشته، حالا آن نوشته‌ها را بیرون می‌دهی. یک کارخانه درست می‌کنی که هزار نفر کارگر می‌خواهد، ده نفر را می‌گذاری و به‌جای نهصدتای دیگر یک کلید برق قرار می‌دهی که وقتی می‌زنی، صدهزار دوک می‌چرخد. به ماشین هم نقشه می‌دهی و هر نوع پارچه‌ای که بخواهی برایت می‌بافد؛ اینها همه در تو نوشته شده.

 

-حق بودن خلقت و آفرینش الهی

انسان اهل فکر وقتی این چشم‌انداز جهان را می‌بیند، می‌گوید: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا»(سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ 191) خدایا! هیچ‌چیزی را به باطل نیافریدی، همه چیز حق است. من هم جزء این عالم و حق هستم. همین‌طور که کل جهان، کتاب آیات توست، من هم کتاب آیات تو هستم. «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(سورۀ فصلت، آیۀ 53) این را یادم بماند که من حق هستم. یک قلم‌مو برندارم و روی این حق رنگ باطل بکشم، خودم را رنگ نکنم که بعد از حق بودنم تبدیل به ابلیس و شیطان و شمر و یزید شوم. من حق هستم.

این گفتار پروردگار است: «حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ» یقیناً و حتماً کار من حق است. یک‌وقت با چشمت، با زبانت، با گوشَت، با شکمت، با شهوتت، خودت را رنگ نکنی که بعد از این رنگ کردن، تبدیل به شیطان، ابلیس و عدوالله شوی. رنگ نکن! بگذار حق آشکار و روشن بماند. این خرابکاری را نکن، خیلی خرابکاری خطرناکی است! اگر این خرابکاری انجام بگیرد، آن‌وقت دیگر خداوند متعال علامت و نشان حق بودن را از تو می‌گیرد و می‌گوید:«كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ» داستان این آدم ناحق‌شده داستان شیطان است. او هم اول حق بود. امیرالمؤمنین(ع) می‌فرماید: ابلیس با ملائکه شش هزار سال عبادت کرد که شما خبر ندارید این سال‌ها، سال‌های دنیا بوده یا سال‌های غیر از این دنیا، ولی ناحق شد. 

 

-رنگ کفر، رنگ شیطان

«كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اكْفُرْ»(سورۀ حشر، آیۀ 16) داستان او داستان شیطان است که تشویقش کرد و گفت نشانه و علامت کفر به خودت بزن، عربده بکش و بنویس چه خدایی! چه قیامتی! چه پیغمبری! چه اخلاقی! نشانه و علامت کفر به خودت بزن.

یک شب در انگلستان به منبر می‌رفتم، موقع برگشتن به خانه مسیری بود که پیاده‌روی داشت. در آن مسیر به جوانی برخوردیم. به آن آقایی که با من بود و خیلی هم خوب انگلیسی می‌دانست، گفتم ببین حاضر است با او حرف بزنیم؟ به او گفت: آقا حاضرید که ما با شما حرف بزنیم؟ گفت بله، حاضر هستم. پرسیدم چه‌کاره هستی؟ گفت: دانشجو، سال چندم هستی؟ حدوداً آخرهای آن هستم، رشته‌ات چیست؟ رشتۀ خیلی مهم.

یک سؤالی که من از او پرسیدم، این بود: زندگی را می‌شود برای من معنی کنی؟ گفت: بله، گفتم: معنی زندگی چیست؟ گفت: لذت بردن است، گفتم کِی؟ گفت: لحظه‌به‌لحظه، گفتم: چه نوع لذتی؟ گفت: هر نوع لذتی، گفتم: اینجا هر نوع لذتی حرام نیست؟ گفت: حرام یعنی چه؟ گفتم: تا کی باید لذت برد؟ گفت: تا وقتی که نَفَس آدم بند بیاید، گفتم: بعد که آدم را در قبر می‌گذارند چه؟ گفت: بعدش هم هیچ خبری نیست، خاک می‌شوی و تمام! این رنگ کفر است.

اگر مرده‌ها خاک شوند و تمام شوند پس مزد عبادت انبیا چه می‌شود؟ کیفر ستمکاران چه می‌شود؟ 72 نفر را در کربلا قطعه‌قطعه کنند، حالا بر فرض بخواهند مزدشان را بدهند، نیستند و از دنیا رفته‌اند؛ باید جهان دیگری باشد که حکمت، لطف و عدل خدا در آنجا مزد هرکسی را در حدّ کاری که در دنیا کرده بدهد؛ حالا خوب یا بد. این است رنگ شیطان! «اِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اكْفُرْ» اصلاً به بشر می‌گوید به تمام حقایق کافر شو، هیچ خبری غیر از خودت نیست، خودت هم فقط زندگی‌ات را به لذت معنی کن. بعضی از شما اروپا را ندیده‌اید، از نظر گناه، آلودگی، شیطنت و پستی خیلی درهم‌برهم و آشفته است.

 

-مَثَل کافر، مَثَل سگ!

اگر آدم رنگ کفر را به خودش بزند و رنگ حق را که رنگ خداست، زیر رنگ کفر بپوشاند، آن‌وقت خدا در قرآن می‌گوید: «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ»(سورۀ اعراف، آیۀ 176) حبیب من، این را می‌گویی؟ این عین سگ است! اگر کاری به او نداشته باشی، زبانش را بیرون می‌آورد و حرکت می‌دهد. کاری هم به او داشته باشی، اخلاق سگی‌اش را دارد.

 

ویژگی‌های اهل حق

اما آن‌کسی که حق بودن خودش را حفظ می‌کند و درک هم کرده که چون عالم حق است، خودش هم جزئی از حق است و این حق بودن را حفظ می‌کند. مدام این حق بودن را با نماز، روزه، عمل به قرآن و اجتناب از گناهان تقویت می‌کند و به خودش قدرت می‌دهد. این‌قدر به خودش قدرت می‌دهد که پروردگار عالم در قرآن مجید می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا»(سورۀ مریم، آیۀ 96) این نتیجۀ دنیوی است.

 

-قبض روح مؤمن

وقتی خدا می‌خواهد شخص مؤمن را به عالم آخرت انتقال بدهد، به ملک‌الموت می‌گوید: وقتی می‌روی تا جان بندۀ من را بگیری عین یک خادم کنار بسترش می‌ایستی، سلام می‌کنی و از او اجازه می‌گیری، اگر گفت جانم را بگیر می‌گیری و اگر گفت نه، برمی‌گردی.

البته این نوع روایات خیلی زیاد است. من خیلی دوست داشتم در یک جلسه‌ای که راجع به لحظۀ مرگ صحبت کردم و شش سال طول کشید، همۀ این روایات را می‌خواندم و نوار می‌شد. خیلی روایات جالبی است! با آیات قرآن هم هماهنگ است. ملک‌الموت می‌آید و می‌گوید که اجازه می‌دهی جانت را بگیرم؟ در روایاتمان دارد که ملک‌الموت بالای سر اینها مثل یک پدر بسیار مهربان است، می‌گوید: نه! چرا اجازه نمی‌دهی؟ چرا؟ مگر بد است آدم از این جای تنگ، پرجمعیت و پرفساد برود به جایی که همۀ آن نور و صفا و درستی است، چرا اجازه نمی‌دهی؟ مؤمن به‌خاطر آن روحیه‌ای که دارد می‌خواهد بیشتر بماند تا بیشتر خدا را عبادت کند و بیشتر به مردم خدمت کند، علتش این است نه اینکه بترسد. بعد ملک‌الموت به پروردگار می‌گوید: خدایا! می‌گوید نه، خطاب می‌رسد پرده را کنار بزن و جایش را در بهشت نشانش بده، ملک‌الموت می‌گوید: می‌خواهم اینجا ببرمت، می‌گوید: نه، خطاب می‌رسد هم‌نشین‌های آخرتش را نشانش بده، امام صادق(ع) می‌فرمایند: پرده کنار می‌رود و ما چهارده نفر را می‌بیند و مخصوصاً وقتی چشمش به ابی‌عبدالله(ع) می‌افتد به ملک‌الموت می‌گوید: چرا معطل هستی؟! البته این در یک روایت دیگر است.

این نظر خداست که وقت احتضار بگوید: «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي وَادْخُلِي جَنَّتِي»(سورۀ فجر، آیات 30 _ 27). «يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي» از این دنیا برگرد، «إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبَادِي» امام هشتم(ع) دربارهٔ این آیه می‌فرمایند: پرده کنار می‌رود و به او می‌گویند «فَادْخُلِي فِي عِبَادِي» داریم تو را بین این یاران می‌بریم، نزد این چهارده نفر وارد شو، «وَادْخُلِي جَنَّتِي».

 

چشم‌اندازِ اهل فکر

این مقدّمۀ معرفت است که انسان اهل فکر (اولوالالباب) در حالت ایستاده، خوابیده و نشسته چشم‌اندازش آفرینش است؛ عالم، کرۀ زمین و خیلی چیزها را نگاه می‌کند و بعد معرفت ایجاد می‌شود، می‌گوید اینها هیچ‌کدام خودشان خودشان را نساختند. ساخت کسی است که علم و قدرت، رحمت و کَرَم دارد. می‌گوید: «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا»(سورۀ آل عمران، آیۀ 191) خود من هم یک جزء این عالم هستم، من هم حق هستم «مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(سورۀ احقاف، آیۀ 3) «سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»(سورۀ فصلت، آیۀ 53) «أَنَّهُ الْحَقُّ» برایشان روشن شود که چه ارزشی در ساخت ما به کار برده و چقدر به ما احترام کرده است! این یک کتاب برای تحصیل معرفت است.

 

معرفت خالق و مخلوق، نتیجۀ دقت در آفرینش

ما با دقت در آفرینش دو معرفت به دست می‌آوریم: یکی ربّ، صاحب، مالک و خالق این عالم را می‌شناسیم؛ یکی هم به موجودات در حدّ خودمان شناخت پیدا می‌کنیم. حتی در موضوع معرفت، وقتی یک برگ را نگاه می‌کنیم، واقعاً فریاد دلمان بلند می‌شود:

برگ درختان سبز در نظر هوشیار****هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

دو خطبه در «نهج‌البلاغه» است که واقعاً از شما می‌خواهم این دو خطبه را ببینید: یکی خلقت مورچه و یکی هم خلقت طاووس؛ ببینید امیرالمؤمنین(ع) نگاهش حتی به اجزای آفرینش مورچه و طاووس که یک جزء از این عالم خلقت هستند، چگونه است؟ شما رنگ‌بندی پر طاووس را 1500 سال پیش در گفتار امیرالمؤمنین(ع) ببینید، آدم شگفت‌زده می‌شود که علی(ع) نگاهش به آفرینش چه نگاهی بوده، درکش از آفرینش چه درکی بوده، فهمش از حق بودن کل خلقت چه فهمی بوده، این یک کتاب برای تحصیل معرفت است.

 

رابطۀ محبت خدا با سایر محبت‌ها

البته این‌که نگاهِ با چشم است که آدم را به اینجا می‌رساند، اگر کتاب‌هایی که دربارۀ گیاهان، حیوانات، ماه، خورشید، ستارگان، دریاها، کوه‌ها و منافع اینها نوشته‌شده بخوانیم باید حداقل سیصد چهارصد کتاب در این زمینه بخریم و بخوانیم و از خدا و از خلقتش لذت ببریم و دلمان را با خدا یکی کنیم. خدا نمی‌گوید زن و بچه‌ات را دوست نداشته باش این‌که اصلاً امکان ندارد، خودش به آدم زن و بچه و محبت به آنها را داده، نمی‌گوید دوست نداشته باش، پول را دوست نداشته باش، خانه‌ات را دوست نداشته باش، بلکه می‌گوید همۀ محبت‌هایی که داری بیاور و زیرمجموعۀ محبت به من قرار ده؛ محبت تو به من، محبتت را به ‌غیر از من جهت بدهد، این‌طور نباشد که من را فراموش کنی ولی همه را یاد کنی، زن و بچه را یاد کنی خدا را نه، پدر و مادر را یاد کنی خدا را نه، کارخانه و مغازه را یاد کنی خدا را نه، خودت را یاد کنی خدا را نه. تمام محبت‌ها را یکی کن تا زیرمجموعۀ محبت من شود.

 

وجود انسان، کتاب دوم معرفت

اما کتاب دیگر، کتاب وجود خودمان است. در یک جلسه نمی‌توان گفت که خدا در این کتاب چند آیه قرار داده، هر سلولی یک آیۀ خداست.

من بعد از این تحقیق، تحقیق جدیدی ندیدم؛ شاید دانشمندان در پیشرفتی که در علم شده چیزهای دیگر هم گفته باشند ولی این آخرین چیزی است که من دیدم، اینکه اگر انسان بخواهد تعداد سلول‌های بدنش را بشمارد که چند سلول است، اگر از اولی که به دنیا می‌آید تا سه هزار سال کارش فقط شمردن باشد و هیچ کاری دیگری هم نکند و ثانیه‌ای هزار سلول هم بشمارد، بعد از سه هزار سال شمارش کردن سلول‌ها تازه تمام می‌شود و اینکه انسان چند سلول دارد! 

حالا در مورد رگ‌هایی که در بدنت خون را به تمام نقاط آن می‌برد نوشتند که از کل لوله‌کشیِ نیویورک طولش بیشتر است! رشتۀ اعصاب بدن اینقدر طولانی است (حالا خدا همه را در یک بدن پیچیده) که می‌گویند اگر یک میخ روی زمین بکوبی و سر عصب را به آن گره بزنی و عصب‌ها را بکشی، باید بروی و یک دور به دور کرۀ ماه بپیچانی و بعد برگردی تا دوباره آن سرش را بتوانی به میخ ببندی! اینها ادارۀ مخابرات بدن است که وقتی شما پایت روی یک تیغ می‌رود عصب کف پا باید به مغز خبر بدهد که یک تیغ به پا فرو رفته و مغز به عصب پا فرمان بدهد تا پا را کنار بکشد و بنشیند تیغ را بیرون بیاورد، کل این خبردهی و خبرگیری یک سی‌هزارم ثانیه طول می‌کشد. خودت هم کتاب خدا هستی و با خودت هم می‌توانی معرفت‌الله پیدا کنی.

 

قرآن مجید، کتاب سوم معرفت

کتاب دیگر، کتاب معرفت کامل، جامع و عاشقانه، قرآن مجید است. در این کتاب است که انسان، هم به آفرینش و هم به صاحب آفرینش معرفت پیدا می‌کند. همچنین انسان به خودش و وظایف، مسئولیت‌ها و تکالیفش و به انبیا و به ائمه طاهرین معرفت پیدا می‌کند. به اخلاق انبیا معرفت پیدا می‌کند و می‌بیند چه اخلاق زیبایی! عاشق این زیبایی می‌شود، دنبال این زیبایی می‌دود که خودش هم آن زیبایی را به دست بیاورد.

ده نفر جمع می‌شوند و یوسف را کتک می‌زنند و او را خونین می‌کنند؛ بعد می‌خواهند او را در چاه بیندازند که یکی از آنها می‌گوید: او را این‌طوری نیندازید، به کمرش طناب ببندید و پیراهنش را هم درآورید و بعد به ته چاه بفرستید، طناب را بِبُرید و برویم. 

چهل سال پدر و مادر یوسف(ع) با گریه به سر می‌برند؛ با آن همه رنجی که به یوسف دادند، بعد از سفر سوم تا او را می‌شناسند، یوسف به ده نفرشان می‌گوید: «لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ»(سورۀ یوسف، آیۀ 92) من گناهی از شما نمی‌دانم و شما را بخشیدم، من کاری به گذشته‌تان ندارم، الآن برگردید کنعان و پدر و مادر و زن و بچّه را بردارید و بیاورید اینجا تا به شما خانه و کار و جنس و زندگی راحت بدهم. این معرفتی است که آدم از قرآن به دست می‌آورد. یک کسی که به او از طرف خانواده‌اش ظلم شده حالا که به یک جایی رسیده با آن خانواده چطور رفتار می‌کند؟ همه‌اش زیبایی است.

 

مناجات و دعای پایانی

دلا تا به کی از در دوست دوری****گرفتار دام سرای غروری

نه بر دل تو را از غم دوست دردی****نه بر چهره از خاک آن کوی گردی

چه مقدار دیگر باید از تو دور بمانم، چه مقدار دیگر باید بی یاد تو زندگی کنم، تا کی باید بی‌معرفت بمانم، عمرم نزدیک به تمام شدن است، بقیه هم که جوان هستیم به‌سرعت رو به پیری می‌رویم، کی باید تو را بشناسم، کی باید با تو قرارداد رفاقت ببندم.

ز گلزار معنا نه رنگی نه بویی****در این کهنه گنبد نه هایی نه هویی

چرا از دست خودت پیش خدا ناله نمی‌زنی، چرا از گناهانت داد نمی‌کشی، مگر چه‌کار کردی که رویت نمی‌شود بگویی: خدایا! نمک خوردم ولی نمکدان شکستم مرا ببخش. خدایا! فردا شب، شب دهم ماه رمضان است. نمی‌دانم این ده روز گذشته چه خاکی به سرم ریختم.

تو را خواب غفلت گرفته است در بر****چه خواب گران است الله‌اکبر

چرا این‌چنین عاجز و بی‌نوایی****بکن جست‌وجویی، بزن دست‌وپایی

سؤال علاج از طبیبان دین کن****توسل به ارواح آن طیبین کن

بگو هیچ شبی در این نُه شب را تنها نیامدم بلکه با گریه بر حسینت آمدم، من را قبول کن؛ هیچ شبی را بدون توجّه به علی(ع) و زهرا(س) نیامدم.

دو دست دعا را برآور به زاری****همی گو با دو صد عجز و صد خواستاری

الهی، الهی، الهی، الهی، الهی! حالا راهم بده، حالا صدایم را بشنو، حالا یک نگاهی به من بینداز.

«اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ ذکرک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ عبادتک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ معرفتک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ احسانک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ فضلک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ کرمک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ مغفرتک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ رحمتک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ وصالک اللَّهُمَّ اذقنا حَلَاوَةَ مشاهدتک».

مولاجان! من هم می‌خواهم یک زمانی برایم بیاید تا با تو حرف بزنم و بگویم:

دلم را بهر عشقت خانه کردم****به دست خود دلم دیوانه کردم

مولاجان! بیشتر از این دعا بلد نیستم، چه بگویم. خدایا! این بیماری را از کرۀ زمین و از کلّ خانواده‌های شیعه بردار.

به همین زودی خبر خوش به همۀ مردم برسان.

مرگ ما را در نماز قرار بده.

مرگ ما را در دعای کمیل قرار بده.

مرگ ما را در ایام عاشورا قرار بده.

مرگ ما را در عرفه قرار بده.

الهی! به انبیا و اولیائت، به آیات کتابت، به گریه‌های شب یازدهم زینب کبری(س) قسم، مرگ ما را در حال گریه بر ابی‌عبدالله(ع) قرار بده.

مولاجان! ما که این شب‌ها چیزی از تو نمی‌خواهیم که بگویی بندۀ من به صلاحت نیست که دعایت را مستجاب کنم، همۀ اینها به صلاح است. پروندۀ ما را وقت مرگ به عنوان یک شیعۀ قابل قبول به امضای امیرالمؤمنین(ع) برسان.

لحظۀ مرگ صورت‌های ناقابل ما را روی قدم‌های حسینت قرار بده.

فرج امام زمان(عج) را برسان.

چشم ما را به دیدارش روشن کن.

 

تهران/ حسینیه همدانی‌ها/ ماه رمضان 1400/ سخنرانی هشتم

0% ( نفر 0 )
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
محبت خدا شناخت تفکر معرفت عالم هستی اولوالالباب حق و حقیقت
امتیاز شما به این مطلب ؟
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا