فارسی
دوشنبه 23 فروردين 1400 - الاثنين 29 شعبان 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی پنجم


تقوی - روز پنجم شنبه (9-10-1396) - ربیع الثانی 1439 - حسینیه آیت الله ابن الرضا - 9.77 MB -

خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.

سخنرانی پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

کلمهٔ تقوا که ریشهٔ لغوی آن سه حرفی و مصدر آن، «واو» و «قاف» و «یاء» است، به‌معنای خودنگهداری و حفظ خویشتن است. پیش روی انسان چه حوادثی و برنامه‌هایی وجود دارد که انسانی که خواهان سلامت زندگی‌ و خواهان خیر و سعادتش است، خودش را باید از آنها نگاه بدارد؟

دو خطر از زمان آدم پیش روی انسان بوده که یک خطر آن، به خود آدم زخم ضعیف زد. خطر دنیایی و آنهایی که آخرت را باور دارند، خطر آخرتی. خطر آخرت، هر مقداری که هست و هر کیفیت و کمیّتی که دارد، در دوزخ و آتش جمع است. قرآن مجید با همین لغت تقوا، اما کلمهٔ امر آن، مردم را دعوت می‌کند تا خود و زن و بچهٔ خود را از آن آتش نگاه بدارید و حفظ بکنید، راه را به روی خودتان برای ورود به آن آتش باز نکنید. متن آیهٔ شریفه این است: «قوا -که از مادهٔ وقی و به‌معنای تقواست- انفسکم و اهلیکم». «اهلیکم»، یعنی اهل و معمولاً به زن و بچه گفته می‌شود، حالا شاید هم معنی گسترده‌تری داشته باشد. خودتان و زن و بچه‌تان و اقوامتان و اگر کلمهٔ اهل شامل اقوام نشود، زن و بچه می‌شود، از آتش دوزخ حفظ بکنید و نگه بدارید.

در اغلب ترجمه‌های قرآن(جدیدی‌ها را نمی‌دانم) کلمهٔ تقوا و مشتقّاتش را به ترس و خوف معنا کردند. شاید این معنا معنای التزامی باشد، ولی معنی مطابقی نیست. آن معنی مطابقی، همان خودنگه‌داشتن و حفظ‌کردن خویش است. عرب به ترمز ماشین «وقایه» می‌گوید، چون پیش روی ماشین، چاله، سنگ یا دره هست و این گُرده‌هایی که شهرداری‌ها روی خیابان‌ها درست می‌کنند، به‌نام سرعت‌گیر هستند. مخترع ماشین برای این ترمز را در ماشین به‌کار برده که راننده بتواند ماشین را از برخورد با خطر حفظ بکند تا در چاله نیفتد و با سرعت از روی این سرعت‌گیرها که ممکن است جلوبندی و فنر ماشین را خراب بکند، عبور نکند؛ سرعت ماشین را در پیچ‌های خطرناک بگیرد و اگر به‌طرف دره کشیده می‌شود، آن را نگه دارد؛ اما همه‌ٔ شما شنیده‌اید و خیلی اتفاق افتاده که تریلر، کامیون، سواری و اتوبوس در جاده‌ها در دره افتاده‌اند یا تصادف کرده‌اند یا به کوه خورده‌اند و تعدادی هم کشته داده‌اند. گاهی که ارزیابان پلیس به ته دره می‌روند و ماشین را بازدید می‌کنند، می‌گویند ترمز بریده است. ترمز حافظ ماشین از خطر است و اینکه قرآن می‌فرماید خودتان و زن و بچه‌تان را از برخورد با آتش دوزخ حفظ بکنید، چون آتش دوزخی وجود دارد، دروغ نیست! «إِذٰا وَقَعَتِ اَلْوٰاقِعَةُ × لَیسَ لِوَقْعَتِهٰا کٰاذِبَةٌ»﴿الواقعة، 1-2﴾.

طلبه‌ها می‌دانند که «اذا» حرف زمانیه است و وقتی با ماضی به‌کار گرفته می‌شود، یعنی کنار فعل ماضی می‌آید، به‌معنی آینده است و معنی گذشته نمی‌دهد. زمانی که حادثهٔ قیامت اتفاق بیفتد و در اتفاق‌افتادن آن هم دروغی در کار نیست و هم خدا راست گفته و هم 124هزار پیغمبر راست گفته‌اند و هم عقل راست می‌گوید و هم ائمهٔ طاهرین راست می‌گویند. وقتی خدای صادق، انبیای صادق، ائمهٔ صادق و عقل ارزیابِ صادق، وقوع قیامت را یقینی بدانند، قرآن مجید به پشتوانهٔ این‌همه راستگویان که در رأسشان پروردگار است، می‌گوید: «لیس لوقعتها کاذبه»، در اتفاق‌افتادن این حادثه هیچ دروغی در کار نیست. عزیزانی که مطوّل یا کتاب‌های شکل مطوّل را خوانده‌اند، می‌دانند که نکرهٔ در سیاق نفی اِفادهٔ عموم می‌کند. «لیس» نفی و «کاذبه» نکره است و «الف» و «لام» ندارد؛ یعنی یقه پاره نکنید و خودکشی نکنید که دروغی برای برپاشدن قیامت پیدا بکنید، چون هیچ دروغی یافت نمی‌شود و وجود ندارد. به وقوع پیوستن قیامت یک مسئلهٔ حقیقی است. حال که چنین خطری وجود دارد، یعنی جهنمی در قیامت وجود دارد، پروردگار از باب لطف و محبتش به بندگانش سفارش می‌کند که خودتان و زن و بچه‌تان را از اینکه درگیر عذاب جهنم بشوید، حفظ بکنید. خب راه حفظ‌کردن چیست؟ راه حفظ‌کردن، ایمان و اجتناب از محرّمات الهیه و داشتن اخلاق حسنه و پاک است. این ایمان، اجتناب از گناهان و اخلاق، قوی‌ترین ترمز در این عالم برای این است که انسان را به‌طرف جهنم نکشاند. این معنی «وقی» و تقواست.

یک خطر براساس چندصد آیهٔ قرآن، عذاب دوزخ است و یکی هم که ما باورمان بشود، ما قیامت می‌گوییم، دوزخ می‌گوییم، حساب، کتاب، محاکمه و محاسبه می‌گوییم، اما با گفتن این عناوین قرآنیه، باز هم گناه و خطا می‌کنیم، عمداً هم گناه می‌کنیم. چرا؟ چون به این عناوین پاک علم داریم، ولی باور نداریم. آن که باور دارد، پای او برای زشتی و کار خلاف جلو نمی‌رود. من با زندگی مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی خیلی آشنا هستم، چون اغلب کتاب‌ها و مقالاتی را که دربارهٔ ایشان نوشته‌اند، خوانده‌ام و به خواندنش هم نیاز پیدا کردم؛ چون ده‌سال است سالگرد ایشان را در مسجد اعظم قم به منبر می‌روم و خواستم هر سال یک بخش جدید معنوی تازه‌ای را دربارهٔ ایشان مطرح کنم.

یک نکته که در زندگی ایشان به اقرار خودشان هست، این است(قابل‌توجه همهٔ ما مخصوصاً برادران روحانی): عمر ایشان 88سال بود و در پنجشنبه، سیزدهم شوال 1380 قمری و 1340 شمسی از دنیا رفتند. یک‌نفر راستگو و عادل و مرجع تقلید بیاید و این حرف را بزند، خیلی حقایق در این حرف است و برای ما درس بزرگی است! ایشان فرموده بودند: من از زمانی که وارد زندگی شدم(پنج-شش‌سالگی) تا الآن که آن‌وقت یکی-دو سال به فوتشان مانده بود، یک‌دقیقه از عمرم را ضایع نکردم. این حدّ اعلای تقواست؛ یعنی سرمایهٔ عظیم عمری که خدا به من داده، من برای این سرمایهٔ عظیم ترمز داشته‌ام که وقتم وارد غیبت، دروغ، تهمت، یاوه‌گویی، باطل‌گویی، مسخره‌کردن مردم، فحش‌دادن و توهین به مردم و سوزاندن دل مردم نشود. این تقواست؛ یعنی ترمز باطنیِ ایشان که همان ایمان و باورشان به خدا و قیامت و اخلاق و حسنات نفسانی‌شان بوده، نگذاشته است که عمر ایشان با آنچه در قیامت آتش‌زاست، هزینه بشود.

شما برای اینکه بدانید گناهان روزانهٔ گنهکاران چه عددی است، فرض بکنید یک مرد یا یک زن از صبح که بیدار می‌شود تا شب که خوابش می‌برد، پنج‌تا دروغ بگوید یا دروغ نگوید و چهارتا غیبت بکند؛ اگر این زن یا این مرد 85 سال عمر بکنند، مرد هفتادسال و زن 73سال عمر تکلیفی داشته‌اند، هفتادسال، هر سالی 365 شبانه‌روز است و اگر هفتادتا 365 شبانه‌روز را در هم ضرب بکنید، ببینید هفتادتا 365 چندهزار روز می‌شود؟ آن را در پنج تا دروغ ضرب بکنید و ببینید دم مُردن که پروندهٔ آدم را جلوی چشم او باز بکنند، چندهزار دروغ در آن است؟ آیا می‌شود این بار را در قیامت تحمل کرد؟ بار یک‌دانه‌اش را هم نمی‌شود تحمل کرد! ما در کتاب‌هایمان یک مسئله‌ای را از امیرالمؤمنین داریم که اعجاب‌انگیز هم نیست. این عمل به ایمان است و تعجب شگفتی هم ندارد. وقتی که عمر مورد حمله قرار گرفت، یک وصیت کرد که بعد از مرگ من شش‌نفر را در یک اتاق جمع بکنید: عبدالرحمن‌بن‌عوف، عثمان، سعد وقاص، طلحه، زبیر و علی‌بن‌ابی‌طالب؛ به اینها سه‌روز مهلت بدهید و اگر با یکی‌ از آنها به حکومت بیعت کردند، همان حاکم کشور بشود.

عبدالرحمن‌بن‌عوف در آن جلسه به پنج‌تای دیگر گفت: من حال‌وحوصلهٔ حاکم‌شدن ندارم، ولی به من وکالت بدهید تا با یکی از شما بیعت بکنم و کار را تمام بکنیم. امیرالمؤمنین هم یک‌دانه رأی داشت و یک‌دانه کاری نمی‌توانست بکند. حالا یا حضرت آری گفته یا سکوت کرده، به او وکالت دادند که تو وکیل و هرکدام از ما پنج‌تا را می‌خواهی انتخاب کن. عبدالرحمن به‌طرف امیرالمؤمنین دست دراز کرد و گفت: «ابایعک علی کتاب الله»، از طرف همهٔ ملت و «سنت رسول‌الله و سنت شیخین»، من با تو بیعت می‌کنم تا حاکم بشوی که روش حکومتت، قرآن و سنت پیغمبر و روش و طرح ابوبکر و عمر باشد». امیرالمؤمنین فرمودند: من بیعت را قبول می‌کنم که قرآن و طرح‌های پیغمبر اسلام و رأی خودم روش حکومتم باشد؛ چون عقل کل، علم، دانش و آگاهی بود. یک کلمه می‌گفتی: عبدالرحمن‌بن‌عوف باشد و قبول می‌کردی که طرح حکومت و قانون امیرالمؤمنین، قرآن و روش پیغمبر و قدرت فکری خودش باشد و گناه عظیمی را تا قیامت به گردن نمی‌گرفتی! گناه تک‌تک مسلمان‌ها را تا قیامت که حالا بعضی از این گناهان اصلاً قابل‌ارزیابی نیست؛ مثل حادثهٔ کربلا که برای دشمن اعظم گناه در این تاریخ عالم بوده و گردن این عبدالرحمن‌بن‌عوف هم هست، چون دستش را از دست امیرالمؤمنین درآورد و دست عثمان داد، عثمان هم گفت: همهٔ شرایط را قبول دارم. دوباره به امیرالمؤمنین دست داد و حضرت فرمودند: من طرح شیخین را اجرا نمی‌کنم و دوباره دستش را به عثمان داد، عثمان گفت: من اجرا می‌کنم. بار سوم هم همین‌گونه و بالاخره اعلام شد که عثمان حاکم است. عثمان هم بنی‌امیه را که قوم‌وخویش‌ او بودند، به کل کشور مسلط کرد. یک کار آنها همین حادثهٔ کربلا بود و گناهان جریان پیدا کرد تا الآن و تا قیامت. همین داعش النصره، طالبان القاعده، اینها همه در حکومت عثمان و بنی‌امیه ریشه دارند و عثمان هم انتخاب‌شدهٔ عبدالرحمان‌بن‌عوف است.

حالا این جریان را شما به سیاست‌مداران امروز و دیروز و فردای دنیا بده و به آنها بگو که مسئلهٔ این شش‌نفر و عمل امیرالمؤمنین را ارزیابی بکنید که نه گفت. آخر بعضی‌وقت‌ها آدم با نه به بهشت می‌رود و به جهنم نمی‌رود. من دقیقاً نمی‌دانم این نه‌گفتن از مدینه با قسم یا از روز دوم محرم شروع شده است که این را باید در کتاب‌ها دید. در مدینه به حضرت حسین پیشنهاد شد برای اینکه اتفاقی نیفتد و حادثه‌ای –زندانی، تبعیدی، کشتنی- پیش نیاید، شما با یزید بیعت کن؛ اگر از مدینه شروع شده باشد، نه از مدینه با قسم شروع شده و اگر از دوم محرم تا روز عاشورا شروع شده باشد که آن مسلّم است. عمرسعد در روز عاشورا پیغام داد که یک چادر بین دوتا لشکر بزنند و تو بیا، من هم بیایم تا صحبت‌هایمان را با هم بکنیم، بلکه جنگ نشود. حضرت قبول کردند و یک دیداری با عمرسعد داشتند، پیشنهاد عمرسعد این بود: شما فقط پیش من اعتراف کن که من با یزید بیعت کرده‌ام و کاری به کار حکومت و دستگاه یزید ندارم، زن و بچه‌ات را بردار و با یارانت برگرد، می‌خواهی به مکه برو، می‌خواهی مدینه برو. بیعت کن یعنی تسلیم ظلم، کفر و تسلیم تولد تمام گناهان ملت بشو، اما ابی‌عبدالله فرمودند: «لا والله»، به خدای یگانه سوگند! من با شما بیعت نمی‌کنم. یک نه، حافظ دین شد و شهادت به آن باعظمتی را جوشاند. ما که حالا نمی‌توانیم از روز عاشورا تا الآن، آثار قیام حضرت و نه گفتن او را ارزیابی بکنیم. یک اثر کوچکش که در دنیا هنوز باعث بُهت غیرمسلمانان است و نمی‌توانند ارزیابی بکنند و کدی برای آن بگذارند، این است که آماری تا امسال که داده شده، 23میلیون نفر از همهٔ دنیا پیاده برای اربعین به‌طرف حرم ابی‌عبدالله آمدند که خود این جمعیتْ ضمانت و یک کار عظیمی است. من راجع‌به این راهپیمایی دوبار مصاحبهٔ مفصّلی داشته‌ام و عمق آن را بررسی کرده‌ام که چه برکاتی دارد. این یک رشتهٔ برکتِ آب‌باریکهٔ حادثهٔ کربلاست. حالا از زمانی که جلسهٔ عزاداری به تشویق ائمه تشکیل شده است که اوّلین تشکیل‌دهندگان روضه به قول ما خود ائمه بوده‌اند. اولین جلسهٔ روضه‌خوانی هم که زمان آن تقریباً سه‌روز و در شام بود، کار زین‌العابدین و زینب کبری بود. الآن که ما در اینجا نشسته‌ایم، این جلسه هم در همان سه‌روز جلسهٔ شام ریشه دارد، بعد هم که به مدینه آمدند، این جلسات تا زمان زنده‌بودن زینب کبری و زین‌العابدین برقرار بود و ائمهٔ بعدی هم تشویق‌های عجیبی راجع‌به این جلسات دسته بیرون‌کردن‌ها، جمعیت‌ها، راه‌افتادن‌ها داشته‌اند؛ البته با رعایت شرایط اخلاقی و اخلاصی که دیروز اشاره کردم، یعنی مجلسی که تشکیل می‌شود، باید عالمانه باشد و باید اهل علمی بیاید که به روایات و آیات وارد است تا در کنار ابی‌عبدالله، تعالیم الهی را نیز به مردم یاد بدهد. دستهٔ عزاداری هم که بیرون می‌آید، باید زیر نظر یک عالم واجد شرایط باشد که مداح‌ چه بخواند و چه نخواند، چطور ادب و عظمت اهل‌بیت را در خواندن رعایت بکند. حالا جاهایی هم که باید بروند، مسجدی، حسینیه‌ای و مرکزی است، اگر ساعتشان بود بروند و اگر نبود نروند، اگر وقت گذشته بود نروند و اگر وقت بود بروند. با دسته‌های قبل و بعد هم درگیر نشوند، چون حرام است و آیهٔ شریفه هم می‌گوید: «و لا تنازعوا»، زن و شوهرها، دوتا رفیق، دوتا شریک، دوتا مدیر، دولت و ملت، دوتا دسته، دوتا سردسته دعوا نکنید، همه در این آیه است و بالقطع و الیقین اختلاف و دعوا حرام است، آن‌هم در کنار حریم ابی‌عبدالله‌الحسین که خدا و تمام هستی به او احترام دارند. احترام عالم هستی به حضرت در کتاب «کامل‌الزیارات» که صحیح‌ترین و مهم‌ترین کتاب ماست و اعتبار آن از اصول کافی هم بیشتر است، بیان شده است؛ یعنی عزاداری، جلسه‌گردانی، جلسه بیرون بردن، تشکیل جلسه در مسجد و حسینیه باید در کمال ادب و معرفت باشد. شما شعرهایی که شعرای بزرگ ما مثل دعبل، سید حمیری و دیگران روبه‌روی ائمه خوانده‌اند، اینها عربی است، ولی به یکی بدهید تا برایتان معنی بکند، ببینید دریادریا ادب در این اشعار مصیبتی موج می‌زند. کمیت‌بن‌زیاد اسدی شاعر مصیبت‌سرا در زمان اوج بنی‌امیه بوده است. او می‌گوید: چهل‌سال است که دار خودم را به گردنم می‌کشم، یعنی هر آن منتظر هستم که بنی‌امیه مرا بگیرند و اعدامم بکنند. چرا؟ چون شعرهایش حفظ شخصیت اهل‌بیت، کوبیدن دشمنان و سراسر علم است، یعنی باید این مداح‌هایی که دعوت می‌شوند، زحمت بکشید و بگویید هفت-هشت‌روزه چه می‌خواهید بخوانید؟ فتوکپی آن را به یک عالم بدهید تا بررسی بکند و آنهایی که خلاف احترام اهل‌بیت است، حذف بکنند.

من نمی‌دانم این روایت را برای شما گفته‌ام یا نگفته‌ام، اما حالا قبل از گفتن روایت، امام صادق(امام یعنی دارای علم انبیا و پدران گذشته) وقتی ابی‌عبدالله را زیارت می‌کند، به محضر مبارک سیدالشهدا می‌گوید: من نسبت به شما «رق» هستم، یعنی یک غلام خریداری‌شده و من بندهٔ شما هستم و همهٔ وجودم اطاعت از شماست. بنده نه اینکه من تو را می‌پرستم، «انا رقکم»، یعنی من غلام و بندهٔ شما هستم. حالا روایت این است: وقتی که امیرالمؤمنین شهید شد، امام حسین 37-38ساله و زینب کبری در شهادت امیرالمؤمنین 36ساله بود. شما حالا از عمر زینب کبری هم یک چهارسال کم کن و بگو چهارسال ایام بچگی‌اش بوده است، 32سال می‌شود که زینب کبری در زندگی بوده، می‌دیده، درک و حس می‌کرده است(حالا من از قول حضرت می‌گویم 32سال)، می‌گوید: در این 32سالی که من همه‌چیز را می‌دیدم، لمس می‌کردم، حس می‌کردم، هر وقت پدرم امیرالمؤمنین(مثلاً اگر زینب کبری از چهارسالگی دیده باشد و آن‌وقت امام حسین پنج‌ساله بوده باشد، تا 37سالگی می‌گوید) می‌خواست برادرم را صدا بزند(از پنج‌سالگی که حالا زینب دیده و قبل از پنج‌سالگی هم بوده)، امیرالمؤمنین تمام‌قد از جا بلند می‌شد و با آرامی به ایشان رو می‌کرد، اسمش را نمی‌گفت! حسین نمی‌گفت(آخر ما باباها بچه‌هایمان را اسم می‌بریم: تقی، نقی، حمید، حسین)، یک قیافهٔ باادب خاصی به خودش می‌گرفت و می‌گفت: یا ابا‌عبدالله! اینها را ما باید برای جلساتمان، منبرهایمان، شعرهایمان و برای دسته بیرون‌کردن‌هایمان یاد بگیریم، یعنی سردسته‌ها باید در بیرون‌آوردن دسته، راه‌بردن دسته و ورود به حسینیه‌ها به مراکزی که وارد می‌شوند، در کمال ادب و فروتنی باشند؛ چون در محضر ابی‌عبدالله هستند و اگر دیدند که یک دسته‌ای وقت ندارد، وقت دارد و می‌خواهد زودتر وارد بشود، با کمال محبت بگویند شما بفرمایید؛ اگر نوبت ما شد، ما می‌آییم و اگر نشد که بیرون گریه می‌کنیم و سینه می‌زنیم، فردا ما می‌آییم. اینها در حریم حضرت ابی‌عبدالله‌الحسین(علیه‌السلام) خیلی مهم است.

یک شاعر بزرگِ بسیار فوق‌العاده،‌ باتقوا و خیلی مهم بوده است. من این را چندبار در کتاب‌های مهم خودمان دیدم که اشعارش عظمت اهل‌بیت را با آیات و روایات برابر نشان می‌داد. یکی از فقهای بزرگ ما که حالا لازم نیست روی منبر اسمش را ببرم، البته داستان برای حدود دوازده قرن قبل است و چون جایگاه آن عالم خیلی بلند است و من معمولاً این قضایایی که در آن یک بار منفی هست، اسم طرف را نقل نمی‌کنم که ادب کرده باشم. این عالم و فقیه بزرگ که حدود چهار واسطه تا فاطمهٔ زهرا داشته و سید هم بوده، ایشان خودش نوشته است: در عالم رؤیا وارد حرم امیرالمؤمنین شدم، دیدم امیرالمؤمنین خودش در حرم است، یعنی در قبر نیست و خودش عین زمان حیاتش در حرم است. این‌قدر خوشحال شدم که دارم شخص او را زیارت می‌کنم، سلام کردم و امامی که فروتنی‌، اخلاق و گرمی‌اش را شنیده بودم، خیلی یخ جوابم را داد. من حالا با یک دنیا ادب و شوق، «السلام علیک یا امیرالمؤمنین»، اما امام فرمودند: «علیک السلام» و سکوت کرد. خب من فهمیدم یک چیزی شده است، عرض کردم: مولای من! جواب مرا خیلی سرد دادید، از من دلگیر هستید؟ فرمودند: خیلی دلگیر هستم! چه‌کار کردم؟ به شاعر ما ابوعبدالرحمن حجاج توهین کرده‌ای. از ترس از خواب پریدم. توهین یعنی او را سبک شمرده‌ای. نماز صبحم را خواندم، آفتاب هنوز نزده بود که دم خانهٔ ابوعبدالرحمان حجاج، شاعر اهل‌بیت آمدم و در زدم. دمِ در آمد، اولاً تعجب کرد که یک مرجع تقلید عظیم‌القدر چه شده که به در خانهٔ من آمده است! گفتم: از در خانه‌ات نمی‌روم، مگر من را حلال کنی و راضی بشوی؛ برای اینکه علی به‌خاطر تو از من رو برگردانده است. این حریم اهل‌بیت است که همه در هر جایگاهی که هستند، باید رعایت کنند. منِ روحانی باید روی منبر حریم شخصیت‌ آنها را رعایت کنم و شما با شرکت خود‌تان در مجالس، باید جریان این مجالس را حفظ بکنید و این جلسات را خلوت نکنید که این توهین به اهل‌بیت است. آن مداحی هم که شعر می‌خواند، باید از شعرای بزرگ و درست شعر بخواند یا شعرهایش را بدهد که کنترل کنند و آنهایی هم که مدیران دسته‌ها هستند، از کل افراد دسته باید کارشان در ایام دسته باادب‌تر، باوقارتر، سنگین‌تر و کریمانه‌تر باشد. اینها خیلی باید رعایت بشود.

«قوا انفسکم و اهلیکم»، یک خطر پیش روی شماست، دوزخ خودتان و زن و بچه‌تان را با تربیت الهی و با ایمان حفظ بکنید. حال اگر کار امیرالمؤمنین را در آن جلسهٔ شش‌نفره به سیاست‌مداران گذشته و الآن و آینده بدهیم، علی را چه می‌بینید؟ همه‌شان جواب می‌دهند و من در نوشته‌هایشان هم دیده‌ام، احمق‌ها با اینکه بعضی‌هایشان خیلی باسواد هستند، می‌گویند: همه‌چیز علی کامل بوده، الا اینکه در سیاست تخصصی نداشته است. چرا؟ چون در آن جلسه وقتی عبدالرحمن برای بار اول از طرف ملت به تو دست داد و بیعت کرد و گفت: من به شرط اینکه طرح حکومتت، قرآن و سنت پیغمبر و سنت ابوبکر و عمر باشد، یک کلمه می‌گفتی باشد و سوارِ کار که می‌شدی، زیر آن می‌زدی. وقتی قدرت پیدا می‌کردی، می‌گفتی که من فقط قرآن و سنت پیغمبر را عمل می‌کنم و طرح آن دوتا را عمل نمی‌کنم. وقتی قدرت پیدا کردی، نمی‌توانستند با تو کاری بکنند. تهمت کم‌سیاستی به حضرت زدند، اما علی در پیشگاه خدا حاضر نیست برای 25-26سال حکومت(چون اگر حکومت به او رسیده بود، عثمان سیزده‌سال حکومت کرد و حدود پنج‌سال هم خودش، هجده‌سال می‌شود)، علی حاضر نشد برای هجده‌سال رئیس‌شدن یک‌دانه دروغ بگوید. آن هجده‌سال را از دست داد که خدا فردای قیامت به او نگوید در عمرت و در محضر من یک دروغ گفتی. این داستان تقواست.

خطرهایی هم در دنیا وجود دارد که خطرات سنگین هوای نفس، شیاطین جنی و انسی است. خطرات فرهنگ‌های مادیِ بی‌دلیلِ بی‌برهانِ پوک و پوچ است که به کلمهٔ ایسم ختم می‌شود و در دنیا فراوان است. تقوا یعنی خود را از زخم‌خوردن از خطرات دنیا و آخرت حفظ‌کردن؛ خدایا! به حقیقت ابی‌عبدالله‌الحسین(علیه‌السلام)، این تقوا و روحیه‌اش را به همهٔ ما و زن و بچه‌های ما عنایت بفرما.

روز شنبه و روز پیغمبر اسلام است. 28 صفر، حدودهای دو بعداز‌ظهر بوده است، چون حضرت تا مسجد آمدند و برگشتند، به امیرالمؤمنین فرمودند: هر غریبه‌ای در این اتاق است، بگو بیرون برود. دیگر همه شنیدند، زن بوده، مرد بوده، نمی‌دانم چه کسانی در اتاق بودند، فرمودند: همه بروند و خودت بمان و زهرا و حسن و حسینم و زینب بمانند. دستور هم دادند که در را ببند تا کسی در وقت احتضارش وارد نشود؛ حتی ملک‌الموت هم اجازهٔ ورود برای گرفتن جان پیغمبر نداشت. آن روایتی که می‌گویند ملک‌الموت در زد و زهرا گفت کیست و گفت من هستم و خیلی زهرا گریه کرد، خیلی ضعیف است؛ اما آن روایتی که قوی است و من دیده‌ام، مرحوم مجلسی هم نقل می‌کند، پیغمبر می‌فرمایند: در شب معراج به یک فرشتهٔ عظیمی برخوردم که خیلی باوقار و بامتانت بود، به جبرئیل گفتم: کیست؟ گفت: یا‌رسول‌الله! ملک‌الموت است. گفتم: می‌شود با او حرف بزنم؟ گفت: بله! آمدم و سلام کردم. خیلی بامحبت جوابم را داد. گفتم: جان همهٔ مخلوقات زنده را شما می‌گیری؟ گفت: بله منِ تنها که نه، یاران و اعوان و انصاری دارم که در قرآن هم در سورهٔ نساء هست. به‌نظرم موکلین موت تنها ملک‌الموت نیست و او مدیر اصلی و کارگردان است. گفتم: کسی هم هست که شما جانش را نباید بگیرید؟ گفت: دو نفر هستند که به من اجازه نداده‌اند و حریم آنها حریمی نیست که من واردش بشوم؛ چون بی‌ادبی است که بخواهم وارد بشوم. گفتم: چه کسی؟ گفت: یکی تو هستی و یکی هم علی‌بن‌ابی‌طالب، من اجازهٔ گرفتن جان شما دو تا را ندارم. وقتی ملک‌الموت بگوید گرفتن جان‌ پیغمبر و علی بی‌ادبی است، دیگر حساب بکنید امام حسینی که پیغمبر و علی تا آخر عمر برای او گریه کرده‌اند، چقدر باید حریمش را رعایت کرد!

 من در جلسهٔ دههٔ عاشورای تهران، حالا غیر از بنرهایی که دارم و تمام آن درس می‌دهد، متن‌هایی را داده‌ام که گلدوزی کردند و به پرده‌های سیاه با رنگ عالی می‌زنند: غیبت نکنید، دروغ نگوییدف تهمت نزنید! این جلسه سی‌سال است که برقرار است و به‌نظر من هم در تمام ایران نمونه ندارد، حالا خارج که این حرف‌ها خیلی کم است. آنهایی که آمده‌اند و دوستانی در جلسه هستند که آن جلسه را دیده‌اند. ما امسال در روز اول بالای سه‌هزار نفر را صبحانه داده‌ایم، کاری هم به مردم نداریم، یعنی ادب در آنجا حاکم حاکم است و هیچ کاری به مردم نداریم. ما پنج صبح در سالن پایین‌مان هزار تا لیوان دسته‌دار ردیف است، چهار-پنج‌جور نان ردیف است، خرما و کشمش، بهترین پنیر و گردو، دویست‌تا هم فلاسک چای شیرین ردیف است، از پنج‌و‌نیم-شش صبح که مردم می‌آیند، خودشان سر سفره‌هایی می‌روند که از اصفهان خریده‌ام. هر کسی هر نانی که دلش می‌خواهد و هر چندتا چای شیرین، هر مقدار پنیر و گردو که می‌خواهد، می‌خورد؛ فقط دو نفر گوشهٔ سالن تکیه داده‌اند و گاهی هم همین‌طور اشک از صورتشان می‌ریزد تا یک فلاسکی تمام می‌شود، یک‌دانه پر جای آن می‌گذارند؛ تا یک بشقاب پنیر و خرما و گردو کم می‌شود، یک‌دانه جای آن می‌گذارند و به احدی نمی‌گویند بفرمایید بخورید، خوردن‌تان که تمام شد، تشریف ببرید. گفته‌ام که ادب را کامل در آنجا رعایت بکنند و بعد یک‌نفر(ما همین امسال در روز اول بالای 3500 نفر، آنهایی که صبحانه خورده‌اند و آنهایی که نخورده‌اند، تعدادشان را نمی‌دانیم) بی‌وضو وارد آن جلسه نمی‌شود. بعضی‌ها برای اینکه جلوی منبر بنشینند، ساعت پنج می‌آیند و نماز شب‌ خودشان را در آنجا می‌خوانند و بعد نماز صبح را با جماعت می‌خوانندف می‌نشینند تا منبر که هشت‌ونیم شروع می‌شود. خیلی باید ادب این مجالس را رعایت کرد.

علی‌جان! در را ببند، یعنی ملک‌الموت هم اجازهٔ ورود به این حریم را ندارد و اینهایی هم که غریبه هستند، زن‌های من و افراد دیگر بیرون بروند. چه کسانی ماندند؟ «إِنَّمٰا یرِیدُ اَللّٰهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ اَلرِّجْسَ أَهْلَ اَلْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً»﴿الأحزاب، 33﴾، از سفارشات دین خودش است که وقتی دیدی چشم مریض تیره می‌شود و رنگ لالهٔ گوش او عوض می‌شود، معلوم است که در حال احتضار افتاده، سینه‌اش را سبک کنید؛ اگر پتو، لحاف یا رواندازی روی او افتاده است، بردارید؛ دکمه دارد، همه را باز کنید تا سبک بشود. این دستور دین خودش است؛ اما همین‌جوری که افتاده بود و دیگر حال بلند‌شدن نداشت، چشمش را باز کرد و گفت: علی‌جان! حسین را بیاور و روی سینهٔ من بخوابان. نگاه کردم و دیدم ابی‌عبدالله در آن وقت هفت‌ساله بود، وزن یک بچهٔ هفت‌ساله را دیگر می‌توانید در ذهنتان بیاورید! امیرالمؤمنین مطیع است و نگفت وزن این مثلاً پانزده‌کیلوست و سنگین است، شما در احتضار هستید. مطیع است! حسین را روی سینهٔ من بیاور. حضرت می‌گوید: من حسین را بردم و خواباندم، دست‌هایش را درآورد و در گردن حسین انداخت، زیر گلویش را بوسید، پیشانی‌اش را بوسید، صورتش را بوسید و مثل یک مادر داغ‌دیده می‌گفت: «مالی و یزید»، خدایا! من را به یزید چه‌کار؟! زینب کبری این منظره را دید، پنجاه‌سال بعد در کنار گودال صدا زد: حسین من! «یوم علی صدر المصطفی»، چه روزی بود که روی سینهٔ پیغمبر خوابیده بودی، «و یوم علی وجه الثری»، امروز هم با بدن قطعه‌قطعه بر روی خاک بیابان افتاده‌ای.

 

0% ( نفر 0 )
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
کلیپ های منتخب این سخنرانی
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
سخنرانی پنجم خوانسار ربیع الثانی 1396 حسینیه آیت الله ابن الرضا خوانسار/ حسینیهٔ آیت‌الله ابن‌الرضا/ دههٔ دوم ربیع‌الثانی/ زمستان1396ه‍.ش.سخنرانی پنجم
<<<<<<< HEAD
امتیاز شما به این مطلب ؟
=======
>>>>>>> 466c65c0571d318fd17d23039b6b70d0428f8fe4
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا