فارسی
سه شنبه 28 ارديبهشت 1400 - الثلاثاء 5 شوال 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

شهر ری/ امام‌زاده ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز 1396هـ.ش./ سخنرانی چهارم


معارف اسلامی - جلسه چهارم شنبه (22-7-1396) - محرم 1439 - آستان مقدس امامزاده ابوالحسن (ع) - 13.18 MB -

شهر ری/ امام‌زاده ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز 1396هـ.ش./ سخنرانی چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

جملهٔ اول آیهٔ صدوبیست‌و‌یکم سورهٔ مبارکهٔ بقره در حدّ لازم توضیح داده شد و لطایف مهمی هم در ضمن توضیح جملهٔ اول شنیدید. «الذین آتیناهم الکتاب»، این جملهٔ اول آیه است. «آتیناهم» به‌معنای عطاکردن است. کسی که کتاب، یعنی قرآن مجید را عطا کرده، وجود مقدس حضرت حق است و شناخت حضرت حق بر کسی که طالب خیر دنیا و آخرت باشد، واجب است؛ اگر خدا برای انسان تا آخر عمر مجهول باشد و او را نشناسد، تهی‌دست می‌ماند و به قول قرآن مجید، هم‌پای چهارپایان است. معرفت به پروردگار اشرف و اعظمِ علوم است؛ چراکه موضوعِ معرفتْ خداوند مهربان است و جالب این است که برای اهل او، یعنی آنهایی که علاقه دارند و دوست دارند خدا را بشناسند تا در کنار او خیر دنیا و آخرتشان را تأمین کنند، در شبانه‌روز ده‌بار واجب کرده که صفات او را در حدّی که بشناسند، اول به زبان جاری بکنند و بعد با دل به‌دنبال باطن این صفات بروند. نمازهای یومیه هفده رکعت است که سورهٔ حمد باید در ده رکعت آن خوانده شود و واجب است، ترک حمد نماز را باطل می‌کند و دیگر نماز ما نماز نیست. شروع سورهٔ مبارکهٔ حمد با سه وصف از اوصاف جمال پروردگار است: «بسم الله الرحمن الرحیم»، تکرار این «بسم الله» در شبانه‌روز ده‌بار تا آخر عمر و فهمِ «الله» و «رحمن» و «رحیم»، انسان را ظرف معرفت خدا می‌کند و این معرفت به‌تدریج گسترده‌تر هم می‌شود.

خیلی جالب است که مرحوم آیت‌الله‌العظمی آقاسیدعلی نجف‌آبادی که شاید بیشتر شما اولین‌بار است اسم او را می‌شنوید، ایشان در صدسال پیش یقیناً بنا به نگاه اهل فن، اَعلم علمای شیعه بود. من علتش را نمی‌دانم، اما حاضر نشد رساله بدهد. درس او مرکز اجتماع قوی‌ترین طلبه‌ها بوده، چون علمیّت درسش بسیار بالا بود و یک حُسنی که در کار این انسان کم‌نظیر بود، با داشتن مقام بالای مرجعیت(ولی مرجعیت بی‌رساله) و با داشتن مقام بالای علمی که من احوالاتش را کامل می‌دانم، حداقل در یازده رشتهٔ علم اَعلم علمای زمان خودش بود. از نظر لباس یک عمامهٔ کوچکی داشت، قبایی که می‌پوشید، تا زیر زانوی او بود و بلند نبود، عبای معمولی روی دوشش می‌انداخت، با آن‌همه مطالعات علمی و درس و طلبه‌پروری که یک خانم جوانی هم پیش او درس می‌خواند و آن خانم جوان را از نظر علمی به جایی رساند که آن خانم فقیه جامع‌الشرائط شد؛ ولی حالا چون در احکام فقهی است که مرجع تقلید باید مرد باشد، خب نشد که مردم از این خانم تقلید بکنند. این خانم دارای مقام اجتهاد بالایی بود و چهل جلد کتاب علمی هم نوشته است. یک تفسیر قرآن دارد، یک اخلاق دارد، یک معاد دارد و یک کتاب دارای مسائل مربوط به زندگی دارد، قبر او در اصفهان زیارتگاه است، حرم دارد، بارگاه دارد و این خانم در دورهٔ عمرش بیش از ده‌هزار زن و دختر را در اصفهان به زنان باایمانِ بااخلاقِ فوق‌العاده تبدیل کرد؛ یعنی قدرت تربیت‌کنندگی این خانم قوی بود. آخرین شاگرد او پارسال از دنیا رفت که او هم یک خانم عجیبی بود! تألیف داشت، کتاب داشت، شنیده بود من در اصفهان هستم، پیغام داد خیلی آرزو دارم شما را ببینم، به آن واسطه گفتم: ببینید ایشان کِی وقت می‌دهند، من خدمتشان برسم. یک وقتی را تعیین کردند و من نزدیک یک‌ساعتی پیش این خانم بودم؛ با اینکه 102ساله بود، من روی او را ندیدم! با اینکه قرآن می‌گوید: پیرزن دیگر از نامحرم‌بودن درآمده و کسی صورتش را ببیند، موی او را ببیند، عیبی ندارد؛ ولی تربیت قوی این خانم -که آخرین شاگرد خانم امین بود- این‌قدر قوی بود که برخوردش با من، کاملاً برخورد با یک نامحرم بود؛ یعنی در حجاب کامل روی تخت منزلش بود. بعد از یکی-دو ماه که از آن ملاقات گذشت، قلب ایشان ایستاد؛ یعنی بعد از صدوچند سال قلب دیگر قدرتِ زدن نداشت، ولی آن روز که من پیش او بودم، بحث‌های ظریف و جالب علمی مطرح کرد؛ یعنی یک مُلّای واقعی بود و این‌گونه خانم‌ها به بقیهٔ خانم‌ها پیام دارند که شما هم می‌توانید در تربیت، در علم، در اخلاق، در حجاب و در پاکیِ دامن به مقامات بالایی برسید؛ چون خودتان را نمی‌رسانید، یک عده‌ای از شما به‌دنبال آرایش و نمایش خود و بی‌حجابی و رعایت‌نکردن مَحرم و نامحرم و محور زندگی‌تان خوش‌پوشی و خوش‌خوردن و خوش‌لذت‌بردن است، در قیامت نجات نخواهیدداشت؛ چون خودتان را از چهارچوب انسانیت درآورده‌اید و در طایفهٔ چهارپایان رفته‌اید. «اولئک کالأنعام»، این حرف خداست.

این مرد الهی و این مرد بزرگ و این مردی که من همهٔ زندگی‌اش را خوانده‌ام، همهٔ حالاتش را خوانده‌ام و شخصیتش را خوب می‌شناسم. با آن‌همه درگیری علمی و شاگردپروری و جداگانه هم درس‌دادن به آن خانم، از اول فروردین تا سال دیگر اول فروردین، تا وقتی زنده بود، 360 روز، 360تا بعدازظهر، 360 شب منبر می‌رفت. اطراف اصفهان هم که او را دعوت می‌کردند، زودتر راه می‌افتاد؛ چون آن‌وقت ماشین نبود و پیاده می‌رفت؛ اگر یقین داشت این مجلسی که ده شب دعوتش کرده‌اند، بیست‌نفر مشتری ندارد، منبر می‌رفت؛ اگر مجلسی می‌رفت، پنج‌تا، چهارتا بیشتر مشتری نبود، منبر می‌رفت؛ یعنی می‌گفت رابطه‌داشتن با ابی‌عبدالله و تبلیغ دین ابی‌عبدالله بر من واجب است و من نمی‌توانم این واجب را یک‌روز تعطیل بکنم. منبرهای بسیار مؤثری هم داشت. یک‌روزی شخصی در نجف‌آباد اصفهان از ایشان دعوت کرد که منبر برود. خب روز تعطیل بود و ایشان درس نداشت، دوساعت به منبر مانده، پیاده راه افتاد. به‌خاطر آن لباس و عمامه و قناعت در لباس و زهد و تقوا، در پیاده‌رو که داشته می‌رفته، درِ یک خانه باز بود و صاحب‌خانه دم خانه ایستاده بود، ایشان را نمی‌شناخت و نمی‌دانست این کوه نور است، کوه علم است، کوه عقل است؛ چون بیشتر ما چشممان در عظمت‌دیدن به لباس است! حالا کسی با دوتا ماشین ضدگلوله با بیست‌تا پاسدار با چهل‌تا اسلحه بیاید و رد بشود، آن‌کسی که در ماشین است، خیلی برای ما بزرگ است؛ اما اگر یکی بالاتر از او، آگاه‌تر از او، عالم‌تر از او و بیناتر از او پیاده بیاید و از جلوی ما رد بشود، تنها هم باشد و لباسش هم معمولی باشد، شاید او به ما سلام بکند و ما سختمان باشد جواب سلامش را بدهیم که حالا این چه‌کسی هست؟ چیست؟ صاحبِ خانه وقتی این قیافه و لباس را دید، جلو آمد و گفت: آقا! من پدرم تازه از دنیا رفته است، می‌آیی در این خانه و در این اتاق بنشینی، یک سورهٔ قرآن برای او بخوانی؟ دو زار هم به تو می‌دهم. دو زار، دوتا یک‌ریال که الآن جوان‌ها نمی‌دانند دو زار چیست! الآن اگر دو زاری در ایران پخش کنند، هیچ‌چیزی نمی‌دهند. آن‌چیزی که ما دوزار می‌خریدیم، یک‌دانه سنگکِ برشته درِ خانه‌مان بود؛ اما الآن آن دو زار را هزار تومان می‌دهند. ما یک قِران می‌دادیم و چهارتا تخم‌مرغ به ما می‌دادند؛ اما الآن تخم‌مرغ دانه‌ای سی-چهل تومان است! ولی با همان پول کم، مردم گذشته بسیار پاک و کم‌گناه زندگی کردند و مردم قانعی بودند، زندان‌های آن‌وقت زندانیِ پولی نداشت؛ یعنی مردم این‌قدر طمعکار نبودند که خودشان را چنان بدهکار بکنند و یک‌مرتبه چشم باز کنند و ببینند دومیلیارد بدهکار هستند، اما هیچ‌چیزی ندارند که بدهند و حالا باید به زندان بروند، زن باید بیچاره بشود، بچه باید بی‌بابا بشود؛ چون این آقا نمی‌خواسته اخلاق اسلامی را داشته باشد، حریص نباشد و قانع باشد.

گفت: سید می‌آیی برای بابای من یک سورهٔ قرآن بخوانی؟ دو زار هم می‌دهم. فرمود: بله، می‌آیم! رفت و در اتاق نشست. خب حالا برای دو زار قرآن نخواند، خوشحال بود که یک کسی وقتی برای او گذاشت تا یک سورهٔ قرآن بخواند. قرآن نازل‌شدهٔ خداست، کلام خداست. کسی که سیدعلی نجف‌آبادی را نمی‌شناسد و می‌گوید بیا قرآن بخوان، با همهٔ وجود و با آن علمش می‌رود و می‌نشیند قرآن می‌خواند، به معراج می‌رود؛ قرآن می‌خواند و با خدا هم‌صحبت می‌شود. قرآن‌خواندن یعنی هم‌صحبت‌شدن با پروردگار. بنده و شما در 24 ساعت غیر از حمدی که می‌خوانیم، چقدر دیگر هم‌صحبتِ با خدا هستیم؟ این مرد الهی، من اولین‌باری بود که فتوای او را دیدم و قبلی‌ها را خبر ندارم که چنین فتوایی داشته‌اند و بعدی‌ها را هم خبر ندارم. ایشان به عالمان اصفهان، به منبری‌های اصفهان، به طلبه‌های اصفهان می‌گفت: یاددادن معنای حمد و سورهٔ نماز به مردم واجب است که مردم یک نماز مجهولی نخوانند! می‌گویند «بسم الله الرحمن الرحیم»، نفهمند «بسم الله الرحمن الرحیم» چیست، نفهمند «الحمدلله رب العالمین» چیست! واجب است بر شما که معانی نماز را می‌دانید، معانی را به مردمِ نمازگزار انتقال بدهید تا خداشناس بشوند. خداشناس که شدند، به‌دنبال انبیای خدا هم می‌روند، به‌دنبال حلال و حرام خدا هم می‌روند، به‌دنبال قرآن خدا هم می‌روند، وقتی بفهمند خدا کیست، چه منبعی است و ارتباط با او برای دنیا و آخرتشان چه سودی دارد. خب اول باید او را شناخت، این که قرآن را نازل کرده، چه‌کسی است؟

«بسم الله الرحمن الرحیم»؛ «الله»، من از هرکدام‌ شما تک‌تک بپرسم که «الله» یعنی چه؟ همه می‌گویید خدا، می‌گویم: از کجا می‌گویید خدا؟ می‌گویید: در ترجمه‌ها دیده‌ایم و از قدیم هر قرآن با ترجمه‌ای را که باز کنیم، تا حالا زیرِ «الله» نوشته‌اند خدا و می‌گوییم «به‌نام خدا» که بخشنده است؛ هم معنیِ «الله» خدا نیست و هم معنی «رحمان» بخشنده نیست و هر دو معنا غلط و اشتباه است؛ لذا من در ترجمهٔ قرآنم که نزدیک هشت‌میلیون نسخه تا حالا چاپ شده است و نزدیک صد ناشر دارند چاپ می‌کنند، «بسم الله» را این‌جوری معنی نکرده‌ام که بگویم: «به‌نام خداوند بخشندهٔ مهربان». «الله» یعنی چه؟ «الله» به‌معنی خدا نیست، بلکه «الله» زیباترین معنا، ظریف‌ترین معنا و بهترین معنا را در اسمای الهی دارد. این معنی «الله» است که دارم برای شما می‌گویم و شما هم باید خیلی دقت کنید که این معنا را با دل بگیرید، نه با گوش! با گوش که ما خیلی چیزها را می‌گیریم و مهم هم نیست! قدیمی‌ها می‌گفتند: در کلّهٔ ما دوتا گوش است و اگر بخواهیم به گوش قناعت بکنیم، از یک گوش می‌شنویم و از یک گوش هم فراری می‌دهیم. راست هم می‌گفتند! از اول تا حالا، پدر در پدر به ما گفته‌اند دروغ حرام است و حتی به زن و بچه‌تان هم دروغ نگویید. امیرالمؤمنین می‌گویند: دروغ -شوخی و جدی- حرام است. خب ما این را که شنیده‌ایم، پس چرا دروغ می‌گوییم؟ چون شنیدهٔ ما از یک گوش آمده و از یک گوش دیگر بیرون ریخته و نمانده است؛ اگر حرام‌بودن دروغ، حرام‌بودن غیبت، حرام‌بودن تهمت، حرام‌بودن این فحش‌هایی که در جامعه پخش است و حالا شما اسم آن را فحش خواهر و مادر می‌گذارید، اینها حرام است و حد هم دارد. خب پس چرا مردم غیبت می‌کنند، تهمت می‌زنند، فحش می‌دهند؟ نمی‌دانند حرام است؟ نه، چون با گوش شنیده‌اند، کلّه‌شان را که تکان داده‌اند، این حرام خدا از آن گوششان بیرون ریخته و نمانده است؛ اگر احکام الهی در من بماند، خب من عامل به احکام الهی می‌شوم. «الله» یعنی چه؟ این را باید با دل بگیرید و نه با گوش؛ همانی که می‌گفتند به حرفم دل بده، به مطلبم دل بده، یعنی نیروی درک انسان -قرآن مجید می‌گوید- قلب است: «و لهم قلوب لا یفقهون بها»، اینها نیروی درک و نیروی فهم دارند، اما نمی‌آیند بفهمند؛ نه اینکه آدم‌های نفهمی هستند، این را نمی‌گوید! قرآن می‌گوید: مردم می‌فهمند، ولی نمی‌آیند بفهمند، با دل باید فهمید که بماند!

«الله» یعنی ذات مستجمع، «مستجمع»، یعنی جامع؛ ذاتِ مستجمعِ جمیعِ صفاتِ کمال که هر صفتش هم حدود ندارد، چهارچوب ندارد، بی‌نهایت است؛ یعنی وقتی می‌گوییم پروردگار ما مهربان است، یعنی مهربانی‌اش بی‌نهایت است، یعنی تمام نمی‌شود، محدود نیست و جوری نیست که مهربانی‌اش را هزینه کند، بعد به بقیه بگوید چیزی دیگر نمانده، بروید گم شوید! این‌جوری نیست. خدا «رحیم» است، یعنی صفت «رحیمیت» او گسترده است و حد هم ندارد، این دریا ساحل ندارد، «غفوری» او هم ساحل ندارد، «کریمیت» او هم ساحل ندارد، «رحمانیت» او هم ساحل ندارد، «ودود» بودنش هم ساحل ندارد، «قابل‌التوب» بودنش ساحل ندارد، «غافرالذنب» بودنش ساحل ندارد، مَلِک بودنش، قُدّوس بودنش، عزیز بودنش ساحل ندارد و ما محدود هستیم، چون مخلوق هستیم؛ اگر او محدود بود، او هم مخلوق بود و تا حالا چندمیلیارد سال پیش مُرده بود و دیگر عالمی وجود نداشت. ما محدود هستیم و فرق بین ما و او این است که هیچ‌چیز ما به او شبیه نیست. او یک وجود مقدس مافوق تمام موجودات عالم است که زمان برای او نیست، مکان برای او نیست، بلکه مکان مخلوقش است، زمان هم مخلوقش است؛ او را زمان در آغوش نگرفته و او بی‌نهایت است، او را مکان بغل نگرفته و او بی‌نهایت است، این معنی «الله» است.

روشن شد که قرآن را چه‌کسی نازل کرده است؟ یعنی شما اگر بخواهید بفهمید قرآن چیست، باید بدانید که قرآن تجلی جمیع صفاتِ کمالِ بی‌نهایت پروردگار است؛ همین که خیلی جاها وقف مرده‌هاست! همین که خیلی جاها محدود به مجالس ختم است! همین که بعضی از گداها در کوچه می‌نشینند و باز می‌کنند می‌خوانند که دو زار گیر آنها بیاید! این‌جور کتاب خدا را پَست‌کردن از اعظم گناهان است. پیغمبر یک جمله در یک روایت مفصّل دربارهٔ قرآن دارند که این برای من کاملاً ملموس شده است، یعنی این جمله کاملاً حالی‌ام شده است. برای اینکه من خودم به توفیق صاحب قرآن، دارم قرآن را تفسیر می‌کنم و الآن به سورهٔ واقعه رسیده‌ام. نوشته‌های من از «بسم الله» سورهٔ حمد تا اینجا، بالای دوازده‌هزار صفحه کاغذ «آ چهار» شده است. شما حالا امشب برو و دوتا صفحه بنویس، ببین حالش را داری، حوصله داری؛ اما قرآن چنان به انسان نیرو می‌دهد، نور می‌دهد، انرژی می‌دهد که یک طلبه بنشیند و دوازده‌هزار صفحهٔ «آ چهار» دربارهٔ دقایق و حقایق و لطایف قرآن مطلب بنویسد و بعد از این دوازده‌هزار صفحه بفهمد که هیچ‌چیزی نتوانسته از قرآن کشف بکند. این قرآن است! پیغمبر می‌فرمایند: «لا تحصی عجائبه»، شگفتی‌های این قرآن قابل‌شمردن نیست. ننشین و بگو یک، دو، سه، ده، میلیارد، سه‌میلیارد، شش‌میلیارد! عجایب این کتاب و شگفتی‌هایی که در دل آیاتش است، ابداً تا قیامت قابل‌شمردن نیست.

فخر رازی که اهل همین منطقهٔ ری بوده است(رازی یعنی اهل ری)، این یک عالم سنّی است که در قرن هفتم و در همین شهر ری نشسته، تفسیر نوشته که تفسیرش چهل جلد است. تفسیر او خیلی عالمانه است! خودش بچهٔ شاه‌عبدالعظیم بوده، ولی خیلی آدم باسوادی بوده و تفسیر عالمانه است. خب «بسم الله الرحمن الرحیم» اولین آیهٔ قرآن، «الحمدلله رب العالمین» آیهٔ دوم قرآن؛ من چندبار این تفسیر را زیرورو کرده‌ام، چهل‌سال است که کتابش را دارم، در «الحمدلله رب العالمین» یک راهنمایی می‌کند و می‌گوید: اگر از این ناحیه با این وضع به «الحمدلله رب العالمین» نگاه بکنید، این آیه‌ای که نصف خط است، یک خط هم نیست و با یک‌میلیون معنا در ارتباط است. قرآن برای بهشت زهراست؟ فعلاً که برای آنجاست! برای مجالس ختم است؟ فعلاً که برای مجالس ختم است! پس این‌همه قاریان؟ قاریان که الفاظ قرآن را قرائت می‌کنند! در کدام جلسهٔ قرآنی کشور حقایق قرآن را انتقال می‌دهند؟ می‌آیند و می‌نشینند، یک خوش‌صدای باادبِ بزرگوار می‌آید و می‌خواند، آنهایی هم که می‌شنوند، دویست‌تا «الله، الله» و «بارک‌الله» می‌گویند و جلسه تمام می‌شود. حالا بگو چه‌چیزی از قرآن گیر تو آمد؟ هیچ‌چیزی! شما پنج‌تا آیه در جلسات قرائت قرآن بخوانید، یک‌دانه‌اش را به یک عالِم وارد بدهید که حقایق آیه را به مردم انتقال بدهد.

این مرد الهی می‌گفت: تعلیم معانی نماز واجب است. یک آیهٔ نماز، «بسم الله الرحمن الرحیم» است که یک کلمه‌اش، «الله»، یعنی مستجمعِ جمیعِ صفاتِ کمال است. «الرحمن»، رحمان به‌معنی بخشنده نیست؛ یعنی وجود مقدسی که مِهر او به بندگانش و محبتش به همهٔ موجوداتْ دائمی و همیشگی است. «رحیم» یعنی وجود مقدس او در پاداش‌دادن به انسان‌های مؤمنِ دارندهٔ عمل صالح، پاداشش تمامی ندارد و همواره است، پیوسته است، همیشگی است. خب چنین وجود مقدسی قرآن را نازل کرده است. امیرالمؤمنین در «نهج‌البلاغه» می‌فرمایند: تجلی خدا بر بندگانش است. این‌هم قابل‌بحث است که دو-سه شب لازم است تا من تجلی را برای شما هم از دیدگاه عرفان، هم از دیدگاه فلسفه و هم از دیدگاه سورهٔ مبارکهٔ اعراف بگویم که تجلی یعنی چه. این خیلی مسئله است! قرآن تجلی پروردگار بر بندگانش است؛ یعنی قرآن را ببینی، خدا را دیده‌ای؛ قرآن را بفهمی، خدا را فهمیده‌ای و این معنی جملهٔ اول آیهٔ121، «الذین آتیناهم الکتاب» بود.

حالا بعداً به سراغ جملات دیگر آیه برویم: «یتلونه حق تلاوته اولئک یؤمنون به و الذین کفروا به اولئک هم الخاسرون»، این سه جملهٔ آیه هم فکر کنم دو-سه‌تا ماه رمضان لازم است که بحث بشود و حقایق آن دربیاید.

خدایا! به ما لطف کن و قرآنت را به ما بفهمان؛ خدایا! به ما احسان کن و عمل به قرآن مجید را نصیب ما و زن و بچه‌ها و نسل ما تا قیامت بگردان.

×××××××××××××××××××××××××××××××××

 نگذاشتند این بچه بزرگ بشود تا ابی‌عبدالله به دنیا نشان بدهدکه اهل قرآن‌بودن یعنی چه! نگذاشتند از شش‌ماه رد بشود، او را گرفتند، شهید کردند و به قتل رساندند؛ اگر مهلت می‌دادند، علی‌اصغر هم در کنار تربیت قرآن، یک هم‌وزنی مانند علی‌اکبر می‌شد، اما نگذاشتند!

 وقتی خانم‌ها گفتند: حسین‌جان! بچه بی‌قرار است، بچه دست‌وپا می‌زند، خب معلوم است در آن گرمای پنجاه‌درجه، دههٔ عاشورای اول با مِهر ما مطابق بوده است؛ یعنی وقتی که ایران مهر بوده، عاشورا که ماه عربی است، اتفاق افتاده و هم‌زمان با مهر ماست. خب مِهر گرم است! الآن اعلام کردند و من امروز دیدم که بعضی از شهرهای ایران در همین امروز 38 درجه گرمای آن بوده است. حالا شما این روزها را به کربلا ببر، 45 درجه می‌شود. یک بچه‌ای که مادرش شیر ندارد، غذا هم که بچهٔ شش‌ماهه نمی‌تواند بخورد؛ یا باید شیر به او بدهند یا باید اقلاً آب به او بدهند که از پژمردگی درآید، اما هیچ‌کدام نبود؛ شیر که نبود، چون مادر تشنه و گرسنه بود؛ آب که نبود، بچه بی‌آب بود؛ قنداق هم در آن گرما نبود و اگر می‌گویند قنداقه، این حرف درستی نیست. بچه با یک پیراهن نازک عربی در گهواره بود، زینب کبری به ابی‌عبدالله گفت: همه‌اش دارد دست‌وپا می‌زند و مثل یک مرغ سَرکَنده شده است. نگفت به مادرش رباب بگو که بچه را بیاورد و  به من بدهد، اما انگار زبان حال ابی‌عبدالله به بچه این بود:

در حرم این‌قدر مشو بی‌تاب

 چون خجالت می‌کشم من از رباب

 به خواهرش گفت بچه را بیاور؛ بچه را بغل گرفت، همهٔ شما گل رز را می‌شناسید! اول صبح وقتی آدم گل را با ساقه قیچی می‌کند، تا ده صبح گل روی ساقه راست می‌ماند، صاف می‌ماند؛ اما از ده به بعد که هوا گرم‌تر می‌شود، یواش‌یواش گل روی شاخه به راست و چپ برمی‌گردد و ساقه دیگر نمی‌تواند گل را نگه دارد. گردن نمی‌توانست سر را نگهدارد و وقتی روی دست بلندش کرد، سر عقب افتاد و تمام گلو روبه‌روی لشکر قرار گرفت. فقط یک کلمه از قول ابی‌عبدالله بگویم! می‌دانید چه گفت؟ صدا زد: خدایا! هر مادری که می‌خواهد بچه‌اش را از شیر بگیرد، این‌قدر بهانه برای او می‌آورد، سر سینه‌اش را رنگ می‌کندف تلخ می‌کند و دو-سه‌روز یک کاری می‌کند که بچه دیگر از شیرخوردن قطع بشود؛ اما بچهٔ من دیگر بهانه نمی‌خواست، بچهٔ من در یک لحظه تیر سه‌شعبه، او را از شیرِ مادر گرفت.

پسرم مخفی از چشم زنان دل‌پَریش

 می‌کَنَم قبر تو را با دست خویش

 می‌گذارم صورتت را روی خاک

 تا ز خاک آید ندای عشق پاک.

0% ( نفر 0 )
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
شهر ری سخنرانی چهارم امامزاده ابو الحسن(ع) دهه سوم محرم96 شهر ری/ امام‌زاده ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز 1396هـ.ش./ سخنرانی چهارم
امتیاز شما به این مطلب ؟
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا