فارسی
يكشنبه 18 خرداد 1399 - الاحد 15 شوال 1441

شهر ری/ امام‌زاده‌ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی دوم


معارف اسلامی - جلسه دوم پنج شنبه (20-7-1396) - محرم 1439 - آستان مقدس امامزاده ابوالحسن (ع) - 12.99 MB -

شهر ری/ امام‌زاده‌ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز1396هـ.ش./ سخنرانی دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».

همهٔ شما مثل من از ایام کودکی داستان عبرت‌انگیز و پندآموز قوم حضرت نوح را شنیده‌اید؛ طوفان، افکار پلید، رذائل اخلاقی، اعمال ناپسند و نفرت‌انگیزی که می‌توانست با توبهٔ قوم نوح فرو بنشیند، ولی قوم به‌خاطر کِبر باطنی‌شان در برابر حق به توبه حاضر نشدند. با اینکه افکار پلیدشان، اخلاق ناپسندشان و اعمال ظالمانه‌شان، آنها را از نظر زندگی مادّی در فشار قرار داد؛ چون طبیعت جهان را پروردگار عالم به‌گونه‌ای قرار داده که دو عکس‌العمل دارد:

یک عکس‌العمل در برابر خوبی‌های انسان است. یک ملتی که نسبت به همدیگر نیّت پاک دارند، نیّت درست دارند، همه خیر همدیگر را می‌خواهند و کسی به شر برای کسی راضی نیست، اخلاق آنها یک اخلاق نرم، پاک و متواضعانه است و در عمل هم دو بخش عمل دارند: عبادت حق و خدمت به خلق. پروردگار عالم دربارهٔ این جامعه می‌فرماید: برکات آسمان و زمین را به روی آنها خواهیم گشود، در اینجا ممکن است کسی بگوید مگر غربی‌ها نیّت پاک دارند، اخلاق سالم دارند، عبادت دارند، خدمت به خلق دارند، پس این سرسبزی محیطشان، اقتصادشان و باران‌های فراوانشان چیست؟ برکات الهی است که به آنها نازل می‌شود؟ پروردگار در قرآن می‌فرماید: یک امت مجرم یا به سختیِ معیشت دچار می‌شود یا همهٔ نعمت‌ها را در گناه هزینه می‌کند و بارش سنگین‌تر می‌شود. فکر نکنید آنها در برکات خدا شناور هستند، بلکه آنها با نعمت‌های خدا انواع معصیت‌ها را مرتکب می‌شوند و نعمت را برای خودشان طبق دعای کمیل به نقمت تبدیل می‌کنند و همهٔ نعمت‌ها را به دری برای ورود به عذاب دنیایی و آخرتی تبدیل می‌کنند. گاهی هم گوش‌مالیِ سختی به آنها داده می‌شود؛ گردبادها، طوفان‌های هواییِ دویست‌کیلومتر سرعت، سونامی‌هایی که یکبار بخش عظیمی از ژاپن‌ را نابود کرد، سونامی که در سواحل استان‌های مهم آمریکا در همین دوماه آمد و کشت، ویران کرد، سوزاند. فکر نکنید که آنها در بهشت دنیا زندگی می‌کنند! وقتی من ثروتم، پولم، بدنم، اعضا و جوارحم و نعمت‌ها را وارد گناه بکنم، لازم نیست که خدا باران را بند بیاورد و خشک‌سالی بیاورد و گوش‌مالی‌هایی مثل زلزله به من بدهد؛ همین که خودم دارم با نعمت‌ها برای آخرتم و برای ذلت دنیایم آتش فراهم می‌کنم، به‌عنوان جریمهٔ من بس است؛ بنابراین خدا دو نوع عذاب دارد: یک عذاب، عذاب کم‌کردن است: کم‌بارانی، قحطی، گرانی، رکود اقتصادی، مخالفت و دشمنی با همدیگر، این یک عذاب است که جریمهٔ جرم‌های یک جامعه است؛ یک عذاب هم این است که خدا دست به نعمت و سرسبزی و باران و فراوانی میوه نمی‌زند، ولی در قرآن می‌گوید: «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیثُ لاٰ یعْلَمُونَ»﴿الأعراف، 182﴾، نعمت‌ها را کور و کر و بدون شعور دارند مَرکب ورود به «خزی الدنیا و عذاب الآخرة» می‌کنند.

ملت نوح در مقابل نبوت که دلسوز آنها بود و در مقابل وحی که راهنمای آنها بود، موضع‌گیری‌های بسیار زشتی کردند و دچار عذاب اقتصادیِ کم‌بارانی و قحطی شدند که علاج آن بنا به آیات قرآن، آیات تورات و انجیل، توبهٔ واقعی است. به قول حضرت صادق، خروج از چهارچوب گناه، شما را با انواع نعمت‌ها و فراوانی روبه‌رو می‌کند و بسیاری از ملت‌ها هم حاضر نیستند که توبه را تجربه کنند، ترک گناه را تجربه کنند؛ بلکه در مقابل پیشنهاد توبه می‌خندند و مسخره می‌کنند، در مقابل پیشنهاد خروج از گناهان تکبر می‌کنند.

حالا یک پیغمبر اولواالعزم الهی که قول او صادق است، عمل او صدق است، قلب او برای مردم می‌تپد، آمد و این پیشنهاد را به مردم داد: «استغفروا ربکم»، بیایید و در پیشگاه پروردگارتان، «رب» و مالکتان، همه‌کاره‌تان، مدبر امورتان توبه کنید؛ یعنی با گناهان قطع رابطه کنید. توبه در لغت به‌معنی گریه‌کردن نیست، به‌معنی دعای ندبه و کمیل و عرفه خواندن هم نیست؛ توبه به‌معنای رجوع است. جملهٔ «تاب» در کتب لغت عرب به‌معنای «رجع» است؛ یعنی بیایید و به همهٔ گناهان پشت کنید و از گناهانتان به خوبی‌ها رجوع کنید. این پیشنهاد یک پیغمبر اولواالعزمِ صادقِ مصدقِ دلسوزِ نورانی بود! بعد گفت: اگر توبه کنید، یعنی روابط خودتان را با گناهان قطع بکنید، «یرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَیکمْ مِدْرٰاراً»﴿نوح، 11﴾، این نگرش پیغمبر اولواالعزم به توبه و آینده‌نگری اوست؛ اگر توبه کنید، باران مدراری د‌ر طول سال می‌بارد. باران مدراری چیست؟ آخر ما چندجور باران داریم: یک بارانی است که این‌قدر کم می‌آید که زمین‌ها سیراب نمی‌شوند. همهٔ شهر و کویر و مناطق کشاورزی را ابرِ متراکم می‌گیرد و همه خوشحال می‌شوند، اما ابر چند قطره اشک می‌ریزد و تمام می‌شود؛ نه به درد گل می‌خورد، نه به درد درخت می‌خورد، نه به درد گیاه و کشاورزی و بعد هم تراکم ابر از بین می‌رود و تمام می‌شود، مردم دچار ناامیدی می‌شوند. دو شبانه‌روز ابر است و همه امید دارند که باران ببارد تا باغ‌ها و مناطق کشاورزی را سیراب کند، چشمه‌ها را پر کند، قنات‌ها را پر کند، چاه‌هایی که در مملکت ما سه‌متری به آب می‌رسید، من آن منطقه را دیده‌ام، از مناطق بسیار مهم کشاورزی ایران است. امسال یک‌هفته در آنجا دعوت داشتم، چاه‌ها را دیده بودم که سر دو متری پر از آب است، امسال که به آنجا رفتم، پرسیدم چند متری به آب می‌رسید؟ گفتند: 220متر و بیشتر هم برویم، شور و تلخ است که اگر بیرون بیاوریم، کشاورزی و باغ نابود می‌شود. الآن یک منطقه داریم که در کشاورزی یک محصول ثروت‌ساز سنگینی بود، حدود شصت‌درصد درخت‌ها که آب شور و تلخ پای آن آمد، همه خشک شد. در آنجا هم منبر رفته‌ام، چاه بیست‌متری آب داشت، الآن نزدیک سیصدمتر پایین رفته‌اند و به آب نمی‌رسد.

 اینها را بیشتر مردم باور نمی‌کنند؛ یعنی وقتی قرآن خودش پیشنهاد توبه می‌کند که پیشنهاد خدا یا پیغمبر اولواالعزم پروردگار است، مردم قبول نمی‌کنند، باور نمی‌کنند و حاضر هم نیستند بیایند که توبه را امتحان کنند تا ببینند مشکلات را حل می‌کند یا نمی‌کند، یقیناً حاضر نیستند! الآن به هرچه بدحجاب و بی‌حجاب -که ضد چهارده آیهٔ قرآن است- پیشنهاد توبه بشود، به انسان می‌خندند؛ پیشنهاد برگشتن از این گناه بشود که باعث چقدر طلاق و چقدر پاشیده‌شدن خانواده‌ها و چقدر مشکل‌ساز برای جوانان است، می‌خندند؛ به رباخورها هم بگوییم توبه کنید، نمی‌کنند! به این‌همه دزدی که در مملکت است و امروز تلویزیون می‌گفت درصد بالایی در تهران است، بگوییم توبه کنید، جواب می‌دهد و می‌گوید برو، خدا جای دیگر حواله‌ات کند! قبول نمی‌کنند و به آزمایش توبه هم حاضر نیستند؛ یعنی مردم حاضر نیستند پروردگارشان را امتحان کنند و ببینند این حرف‌هایی که در قرآن زده، راست است یا دروغ است، حاضر به آزمایش هم نیستند! قبول نمی‌کنند، باور نمی‌کنند! بعد اگر این پیشنهاد از طرف ما اهل لباس دین باشد که فحش هم به‌دنبال آن هست، بدگویی هم به‌دنبال آن هست. آنها فکر می‌کنند که تمام این مشکلات اقتصادی به گردن ماست؛ یعنی ما بودیم که این‌قدر بی‌رحم بودیم که هفتادمیلیون نفر را دچار این‌همه سختی‌ها و رنج‌ها کرده‌ایم! قبول نمی‌کنند که گناهانشان باعث این‌همه مشکلات است و نمی‌پذیرند. همان بی‌یقهٔ ریش‌داری هم که گناه می‌کند، گیر گناهش می‌افتد؛ همان آخوندی هم که رعایت لباس را نمی‌کند و گناه می‌کند، خود او هم گیر می‌افتد و بی‌آبرو می‌شود، ولی قبول نمی‌کنند. این قبول‌نکردن بدترین کِبر انسان است که حق را قبول نکند.

امام جواد فرزند باکرامت امام هشتم می‌فرمایند: هر مؤمنی به سه خصلت نیاز دارد، هر مؤمنی! چقدر این روایت زیباست! یک، «واعظ من نفسه»، اینکه خودش بنشیند و خودش را نصیحت کند، خودش دردهایش را پنهان بکند، خودش علت مشکلات را پیدا بکند، خودش علت گرفتاری‌ها را پیدا بکند؛ با خودش حرف بزند و از خودش بپرسد چه‌کار کرده‌ای که این‌همه گیر افتاده‌ای؟ چه‌کار کرده‌ای که زندان رفته‌ای؟ چه‌کار کرده‌ای که آبرویت رفت؟ چه‌کار کرده‌ای که زن و بچه‌ات رهایت کرده‌اند؟ این مقدار هم نمی‌نشینند که از خودشان بپرسند، «واعظ من نفسه»؛ دو، «و توفیق من الله»، توفیق در اینجا به‌معنی هدایت است، به‌معنی راهنمایی است. مؤمن نیاز دارد که دائماً به راهنمایی خدا وصل باشد؛ سه، «و قبول لمن ینصحح»، مؤمن نیازمند است که نصیحت و خیرخواهی دلسوزان را قبول بکند؛ ولی الآن این حالتِ قبول در کشور ما و در بدنهٔ عظیم جامعه مرده، کشته شده، سربریده شده و قبول نمی‌کنند. حالا نوح می‌گوید توبه کنید و قبول نمی‌کنند؛ در زمان ما آدم به گنهکاران می‌گوید توبه بکنید و اینها هم قبول نمی‌کنند. اینها هم دچار بلا هستند، ولی خودشان قرآن می‌گوید: «لا یشعرون»، حالی‌شان نیست که از کجا دارند می‌خورند و نمی‌فهمند. کلاً سازمانِ بافت خطا بلاآور است.

من یک سفر به تبریز فقط به قصد دیدن شهریار، این شاعر بلندآوازهٔ ایران رفتم که دیوانش دو جلد است و این شعر بسیار با بنیانِ زیبا از اوست:

علی‌ ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را

 که به ما سِوا فکندی همه سایهٔ هما را

 به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

 چو اسیر توست اکنون، بنما مدارا

 به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب

 که عَلَم کند به عالم شهدای کربلا را

 ولی ایشان خیلی مریض بود و ملاقاتی نداشت و من ایشان را ندیدم؛ ولی یک نکاتی از زندگی‌اش در تبریز شنیدم، در تهران از آنهایی شنیدم که آشنای با زندگی‌اش بودند، دیوانش هم یک شرح حال مفصّلی اول آن چاپ شده است. یکی از نکاتی که من از زندگی ایشان شنیدم، این است که ایشان می‌فرمود: من جوان بودم، دانشجو بودم، در تهران دانشجوی دانشگاه پزشکی بودم. تهران آن‌وقت کوچک بود. من بچه بودم، تهران چهارصدهزار جمعیت داشت که مردم می‌گفتند دیگر در این شهر نمی‌شود زندگی کرد! خیلی تهران کوچک بود؛ یعنی سر و ته تهران، شمال و جنوب و غرب و شرق با یک‌ساعت قابل‌گشتن بود، تمام دهات‌های اطراف هم جدای از تهران بودند، مناطق بزرگ هم جدا بودند. شهر ری یک منطقهٔ قدیمیِ علمیِ مهمی بود، ولی جدای از تهران بود و اصلاً وصل نبود، دزاشیب جدا بود، قلهک جدا بود، دولاب جدا بود، امام‌زاده حسن جدا بود، اینها را من یادم است. مرکز تهران هم منیریه و امیریه بود.

 آقای شهریار از سادات بود، در ادبیات قوی هم بود و هنوز دانشگاه پزشکی بود، گفت: من با چهار-پنج‌تا از دوستانم یک اتاق از یک سرهنگ ارتشی در خیابان امیریه اجاره کرده بودیم و با دانشجوهای دیگر نوبت هم گذاشته بودیم که در هفته یکبار چهار-پنج‌تا از رفقا را ما ناهار بدهیم، هفتهٔ دیگر یکی دیگر ناهار بدهد، هفته دیگر یکی دیگر؛ گفت: آن هفته‌ای که نوبت من بود، هفت-هشت‌تا از دانشجوها در اتاق من آمده بودند، سفره هم پهن کرده بودم، غذا هم پخته بودم که گماشتهٔ سرهنگ آمد و در اتاق را زد، من در اتاق را باز کردم و گفتم: بفرمایید! گفت: اول برج است، کرایهٔ اتاقت را بده. درست هم گفت، گفتم: برو فردا بیا! گفت: نمی‌روم! من باید کرایه‌ات را بگیرم و ببرم به سرهنگ بدهم. گفتم: باید ندارد، پول نمی‌دهم؛ برو شنبه بیا! گفت: نمی‌روم! یک چَک محکم در گوش گماشته سرهنگ زدم و گفتم: برو گم‌شو، فضولی نکن! او را بیرون انداختم، او هم رفت. فردا روز جمعه بود، روز دوم برج، خیلی بعدازظهر حالم گرفته بود و پریشان بودم، از خانه بیرون آمدم و در همین خیابان امیریه به‌طرف راه‌آهن تک‌و‌تنها داشتم زیر آن درخت‌های چنار آرام‌آرام قدم می‌زدم که عصر جمعه که خیلی برایم دلگیر بود، تمام بشود و در خودم بودم. از پشت سر چنان چَکی در صورتم خورد که با کله نزدیک بود در جوی آب بروم، برگشتم و دیدم یک خانم است، گفت: آقا خیلی معذرت می‌خواهم، اشتباه کردم! من دو-سه‌روز است با شوهرم دعوایم شده و خانه نیامده، خانه‌مان هم همین امیریه است، من از پشت سر که شما را نگاه کردم، خیلی شکل شوهرم بودید، راه‌رفتنت، موهای پسِ‌ کله‌ات، گوشَت، گفتم: بی‌خبر بروم و یک چک در گوشش بزنم، بلکه آدم بشود؛ اشتباه کردم. به او گفتم: اشتباه نکردی! من دیروز در گوش یک بی‌گناه چک زدم و خدا معطلم نکرد که این چک را در قیامت به من پس بدهد؛ خدا را شکر می‌کنم که تو مأمور بودی بیایی و آن چک را به من بزنی تا این گناه از پروندهٔ من پاک بشود.

تمام گناهان عکس‌العمل دارد، توبه هم عکس‌العمل دارد. نوح به ملت گفت: توبه کنید، «یرسل السماء علیکم مدرارا»، یک باران می‌آید که زمین را خیس نمی‌کند؛ یک باران می‌آید که زمین را خیس می‌کند، اما اندازه نیست و به درد نمی‌خورد؛ یک باران هم حدود یک‌ربع بیست‌دقیقه می‌آید و دوهزار تا خانه را می‌شورد و می‌برد، چندصدتا را نابود می‌کند و از بین می‌برد، مزارع را پر از گِل و لجن می‌کند که دیگر قابل‌کشت نیست. از این باران‌ها در این چندساله در این کشور ما خیلی آمده است؛ اما یک باران هم هست که قرآن اسم آن را باران مدراری گذاشته و خیلی تعبیر زیبایی است! باران به فصل، به اندازه، بسیار مفید، سیراب‌کنندهٔ مناطق کشاورزی، پرکنندهٔ قنات و چشمه، بالاآورندهٔ آب چاه است، رودخانه‌ها را هم پر می‌کند، جوی‌ها را هم پر می‌کند، اضافه‌اش هم خیلی مؤدبانه در دریای خزر می‌رود یا در خلیج فارس می‌رود. اسم این باران مدراری است.

 نوح به مردم گفت: توبه کنید! توبه قطع رابطه با گناه و کلید بازکردن درهای ابرها برای ریختن باران مدراری است، «یُرْسِلِ اَلسَّمٰاءَ عَلَیکمْ مِدْرٰاراً × وَ یُمْدِدْکمْ بِأَمْوٰالٍ وَ بَنِینَ»﴿نوح، 11-12﴾، اگر توبه کنید، خدا شما را به‌وسیلهٔ فرزندان باادبِ دلسوزِ حرف گوش‌بدهِ بی‌هیجان یاری می‌کند و از این اولادی که دارید، حظّ می‌کنید و با آن باران مدراری هم ثروتمندتان می‌کند؛ چون باغ‌هایتان و زمین‌های کشاورزی‌تان محصول خیلی می‌دهد، خب باید ببرید و بفروشید، پولدار می‌شوید. «وَ یجْعَلْ لَکمْ أَنْهٰاراً»، هرچه رودخانه در منطقه هست، قوم نوح حدودهای ارمنستان و آذربایجان و دامنهٔ کوه آرارات زندگی می‌کردند. یک‌جای سرسبزِ خرمِ پرمحصول، ولی حالا گرفتار شدند و گوش ندادند. وقتی نوح پیشنهاد کرد که باران مدراری، یاری اولاد، ثروتمندشدن، پرشدن رودخانه‌ها، به همدیگر گفتند: بیچاره، اختلال روانی پیدا کرده و دیوانه است! وقتی که این طوفان‌های گناهِ درونی بیرون آمد، طوفان عظیم آب شد و از آسمان مرتب شش‌ماه ریخت، از زمین هم آب می‌جوشید؛ یعنی آبی که در منطقه یا در تمام کرهٔ زمین پر شد، قرآن می‌گوید: از نوک کوه‌ها هم رد شد، خب دیگر هیچ‌چیزی نماند و این طوفان دیگر ضرب‌المثل تاریخ شده است. هیچ‌چیزی نماند! چه کسانی نجات پیدا کردند؟ آنهایی که آمدند و به کشتی متوسل شدند. زیر کشتی طوفان بود، بالا طوفان بود، دست راست و دست چپ طوفان بود، از بالا و پَس آب می‌زد، ولی شش‌ماه این کشتیِ چوبی با 83 مؤمن، از هر حیوان و پرنده‌ای یک‌جفت؛ نه یک‌دانه پرنده غرق شد و نه یک آدم و کشتی در میان آن‌همه طوفان، آرام روی آب‌ها در حرکت بود، مردم شب که می‌شد، در آن طوفان عظیم خیلی راحت می‌خوابیدند، صبح هم بیدارمی‌شدند و خدا را در کشتی عبادت می‌کردند، با هم صبحانه و ناهار و شام می‌خوردند، انگار نه انگار! یک امنیت کامل بر کشتی حاکم بود و جالب است که این طوفان کشتی را بالا نمی‌برد و زمین بزند، بلکه طوفان رد می‌شد.

خب حالا با این‌همه بلاها، گرفتاری‌ها، رکود، کم‌بارانی، پایین‌رفتن چاه‌ها تا دویست‌متری، خشک‌شدن چشمه‌ها و قنات‌ها، محصولاتی که براثر بی‌آبی می‌سوزد، پیغمبر اکرم می‌فرمایند: خدا یک‌دانه کشتی برای شما گذاشته که هیچ طوفانی نمی‌تواند به متوسلین به این کشتی ضرر بزند، آنهایی که به این کشتی متوسل هستند، دنیا را به سلامت رد می‌کنند و به سلامت وارد آخرت می‌شوند، به سلامت هم وارد بهشت می‌شوند: «ادخلوها بسلام آمنین». آدرس کشتی را هم پیغمبر داده است: در شب معراج از محلی بالاتر رفتم که جبرئیل با آن قدرت ایستاد، گفتم: چرا همسفر من نمی‌آیی؟ گفت: «لو دنوت»، اگر من به‌اندازهٔ یک بال مگس اضافه‌تر بیایم، چون جای من نیست، «لاحترقت»، همهٔ وجودم می‌سوزد. این انسان است که می‌تواند بالاتر از ما ملائکه برود؛ شما برو، دیگر فرشتگان بدرقه‌ات می‌کنند. به جایی رسیدم که بالاتر از آنجا مقامی در عالم نبود. حالا ما که نمی‌توانیم آن مقام را بفهمیم، ولی حضرت می‌فرمایند: به آن نقطهٔ اعلای عالم هستی رسیدم که به‌نظر یک صفحه نور می‌آمد، تماشا کردم و دیدم با خط خوانا بر روی این صفحهٔ نور نوشته است: «ان الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة»، حسین کشتی نجات است. چه‌کار بکنم که با ابی‌عبدالله نجات پیدا کنم؟ خود ابی‌عبدالله می‌گویند: راه نجات شما با کشتی وجود من، اقتدای به من در همهٔ برنامه‌های زندگی‌تان است. من را نگاه بکنید! من خودم را به هیچ حرامِ خدا آلوده نکردم و هیچ دستور خدا را هم زمین نگذاشتم که عمل نکنم. اقتدا کنید!

 ×××××××××××××××××××××

شب ابی‌عبدالله است، من شب‌های جمعه هر مناسبتی که داشته باشد، ولو شب شهادت حضرت مجتبی، شب وفات پیغمبر، شب شهادت حضرت رضا، اگر به شب جمعه بخورد، نمی‌توانم و واقعاً از دستم برنمی‌آید که از کنار ابی‌عبدالله به جای دیگری بروم؛ یعنی نمی‌توانم و واقعیتش این است نمی‌کِشم که روضهٔ دیگری بخوانم و دیگر روضه‌خواندنم هم برای ابی‌عبدالله خیلی سخت شده است؛ یعنی کم‌طاقت شده‌ام! آنهایی که می‌دانم و در کتاب خوانده‌ام و خودم در چهارتا کتاب نوشته‌ام و چاپ شده است. همیشه صفحات کتاب‌های خودم دربارهٔ مصائب ابی‌عبدالله جلوی ذهنم است؛ یعنی مطالب واقعاً قلب را آتش می‌زند و جان را می‌سوزاند! خب دعای کمیل برای شما خواندند و مداحی مفصّل و شعر هم شنیدید، من چند دقیقه که بتوانیم گریه کنیم، ذکر مصیبت کنم.

اولاً برادران و خواهران! برای اینکه قلب شما تکان بخورد و واقعاً درد بگیرد، در روایاتمان است که زینب کبری با ابی‌عبدالله 55-56 سال زندگی کردند. من حساب کردم، چهارده-پانزده ساعت از وقتی ابی‌عبدالله به میدان رفتند و برنگشتند، زینب کبری برادر را ندید. چهارده-پانزده ساعت! اما بعد از این چهارده-پانزده ساعت که آمد، چه‌کار کرده بودند که مجبور به سه‌تا سؤال شد: «أ انت اخی»، ای بدن قطعه‌قطعه! من درست آمده‌ام و تو برادر من هستی؟ «و ابن والدی»، تو پسر امیرالمؤمنین، پدر من هستی؟ «و ابن امی»، تو پسر فاطمهٔ زهرا مادر من هستی؟ حضرت سکینه می‌فرمایند: عمه را دیدم که در زیر آن‌همه نیزه و شمشیر دست برد و زیر بغل یک بدن قطعه‌قطعه‌ای را گرفت و روی دامن گذاشت.

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
شهر ری سخنرانی دوم دههٔ سوم محرم پاییز1396 امام‌زاده‌ابوالحسن شهر ری/ امام‌زاده‌ابوالحسن/ دههٔ سوم محرّم/ پاییز1396/ سخنرانی دوم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز