فارسی
جمعه 07 آذر 1399 - الجمعة 11 ربيع الثاني 1442

تهران حسینیهٔ همدانی‌ها - رمضان 1396 – سخنرانی بیست و نهم


سلوک معنوی - شب بیست و نهم شنبه (3-4-1396) - رمضان 1438 - حسینیه همدانی ها - 10.74 MB -

تهران حسینیهٔ همدانی‌ها - رمضان 1396 – سخنرانی بیست و نهم

بسم الله الرحمن الرحیم

«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابی القاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین»

سخن درباره کلام الهی، کلام انبیاء، کلام ائمه طاهرین و اولیای حق و هم چنین این که ظرف این کلام ها قلب می باشد بود. نظر رسول خدا(ص) این است که اگر قلب اصلاح شود و سر و سامان بگیرد تمام اعضاء و جوارح انسان اصلاح می شود و سر و سامان خواهد گرفت اما اگر قلب بیمار باشد، اعضاء و جوارح هم بیمار خواهد بود.

امام صادق(ع) در یک روایت مهم که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی نقل می کند از قلب تعبیر به انبار مواد مصرف کننده اعضاء و جوارح می کند و می گوید هر چه را در این انبار ذخیره کنید اعضا و جوارح همان ها را مصرف می کنند، و تخلفی هم در این زمینه صورت نمی گیرد.

در آیات اول سوره بقره در باره مخالفان حق و مخالفان پیغمبر(ص) و مخالفان قرآن کریم، این آیه را که پروردگار می فرماید «فی قلوبهم مرض» می خوانیم، چون بنای علاج هم ندارند فزادهم الله مرضا، نمی خواهند معالجه کنند ما هم به کیفر این اصرارشان بر دشمنی و مخالفت میدان قلبشان را آزاد می گذاریم که به بیماری شان افزوده شود.این بیماری که خدا می گوید در قلب اینها وجود دارد و بیماری سنگینی هم می باشد چیست؟ مجموعه رذائل اخلاقی بیماری قلب است، آدم حسود چشم اش، گوش اش، دست اش، قدم اش،فعل اش، حرکات اش، همانی است که از مایه حسد مصرف می کند.

بخیل،حریص و مخالف خدا هم همین طور هستند اولا من خودم نمی دانم علت مخالفت با پروردگار به وسیله انسان ها چیست، برای چه مخالف هستند، انسان باید با یکی مخالف باشد که از آن ضرر قابل توجه ببیند و ضرر زدن اش هم عمدی باشد، طبیعتا آدم با کسی که به او دارد ضرر می زند و ضررش هم عمدی است دشمنی پیدا می کند، مال اش را خورده و یا به جانش لطمه زده و به آبرویش لطمه وارد کرده و یا زده، جلوی رشد او را گرفته باشد مخالفت با این آدم امری طبیعی است اما خداوند کسی است که سالهاست دارد به انسان محبت می کند، مشکل او را حل می کند، به داد آدم می رسد یاری می کند، تکیه گاه انسان است، مخالفت با این به چه دلیل است؟ برای چیست؟ عمق مسئله را نمی دانند و اصلا نمی فهمند، یک جمله ای را خود پروردگار عالم در قرآن دارد سوال است خودش هم جواب می دهد جواب اش هم عقلی و منطقی و اخلاقی و شرعی است، هر چی می خواهید بگویید جوابش است. هل جزاء الاحسان این سوال اوست، می فرماید به نظرتان پاداش نیکی ها چیست ؟ به بنده هایش می گوید بعد خودش نیز جواب می دهد الا الاحسان، جز این که آدم نیکی را با نیکی جواب بدهد پاسخ دومی هم ندارد.

گاهی هم مردم توجه به یک احسان معمولی دیگران دارند،برای نمونه دارد از خیابان رد می شود خیلی گرم اش شده و دارد عرق می ریزد، حال ندارد یک کسی هم در مغازه اش نشسته است می بیند و می فهمد که او خیلی تشنه است بلند می شود یک لیوان آب خنک و یا یک لیوان شربت برای او می آورد بیرون مغازه به او می دهد فرد آن را می خورد سه بار چهار بار می گوید آقا زحمت کشیدید آقا ممنون هستم آقا سپاسگزارتان هستم آقا متشکرم، آقا نمی دانم چطوری این محبت ات را جران کنم یک عده ای هشتاد سال همین یک کار را هم برای خدا نمی کنند همین یک کار حالا عملی هم نه به عنوان شکر بیایند نماز بخوانند و از گناه بپرهیزند و عبادت کنند و خدمت به خلق کنند این هم نه همین خشک وخالی به پروردگار بگویند چقدر خوب هستی تشکر، همین هم انجام نمی دهند.

وقتی که این را که انجام نمی دهند خیلی دردآور است.وقتی که در قرآن می گوید وقتی گوششان من را از زبان دیگران به وحدانیتم می شنوند اذا ذکر الله وحده، همین یکی دارد می گوید ای خدای یکتا، ای صاحب عالم، ای وجود مقدسی که مدبر عالم هستی همین را قران می گوید به گوشش می خورد اشمئزت قلوبهم دلش پر از تنفر از من می شود. این دیگر چه دردی است این واقعا حال چیست.

حالا شاید دیگران بفهمند من خیلی متوجه نمی شوم عقل من قد نمی دهد، علم من قد نمی دهد متوجه نمی شوم این یعنی چه، که وجود مقدس او طبق گفتار خودش در قرآن از زمان جنین بودن انسان تا کنون هر کسی به اندازه عمرش پرستاری کند، محبت کند، روزی دهد، سینه مادر را پر از شیر کند، وقت نان خوردن دندان بدهد، وقت مدرسه رفتن دو تا کانون محبت را به عنوان پدر و مادر نگران آدم کند، وقت دنبال کاسبی رفتن زمینه کسب و کار جور کند بعد به اندازه ظرفیتی یک دانه دختر هم بیست سال پیش برای او در نظر گرفته باشد که با این عروسی کند بعد هم بچه دار شود بعد هم مریض شود تا نزدیک مرگ برود خوبش کند، دوا که آدم را خوب نمی کند اذن خدا به دوا آدم را خوب می کند،آیا در قرآن نخواندید؟ ابراهیم می گوید فاذا مرضت وقتی من بیمار می شوم علاج من به دارو کاری ندارد فهو یشفین او من را درمان می کند او به دوا و دارو می گوید اثر کن وقتی هم به دوا بگوید اثر نکن به یک مقام بزرگ دنیا آمپول می زنند دوازده میلیون تومان، شربت خاص می دهند چهار میلیون تومان هم می پردازد و در نهایت با همین ها هم می میرد.

خداوند از رحم مادر تا حالا دائم انسان را در آغوش محبت گرفته است اینها را، و در قرآن می گوید برای هر کسی از جانب خودم فرشتگان محافظ قرار دادم که اینها را از افتادن در بلاها و حوادث حفظ کنند، اما می گوید اسم من را می شنوند دلشان از نفرت به من پر می شود چه کارت کرده است؟

او که همه چیز را برای تو منظم جور کرد خودت اشتباه کردی کار او نبوده است ، بلاها هم حتی کار خودت است، ما اصابک من سیئة فمن نفسک، دل اگر بیمار باشد، روانشناسان هم به این نتیجه رسیدند دل اگر بیمار باشد تمام اعضاء و جوارح تحت تاثیر آن بیماری قرار می گیرد، می گوید چشمم هرز می رود، چطوری جلوی آن را بگیرم؟ برو سراغ دلت، دستم یک کارهایی می کند چه کارش کنم؟ می گوید برو سراغ دلت، شکمم راحت حرام می خورد چه کارش کنم نخورد؟ برو سراغ دلت، غریزه جنسی به شدت من را در گناه می برد چه کارش کنم؟ برو سراغ دلت. ریشه خرابی ها از آنجاست وگرنه نه دست ما نه چشم ما نه گوش ما نه زبان ما، نه شکم ما، نه قدم ما جای بایگانی این انرژی ها نیست بایگانی قلب است و منبع قلب است.

کلام خدایی که در حدود بیست و نه شب است با دریاره اش هم صحبت می کنیم، نور است، این نور به شدت تاریکی ها را ریشه کن می کند اصلا هیچ ظلمتی در مقابل نور الله که کلام الله است نمی تواند سینه سپر کند. اگر ظلمت سینه اش سپر است در زندگی چون من در شب دارم زندگی می کنم شب بیماری های دل را زیاد می کند من اگر وارد روز شوم روز دل، که با طلوع خورشید که کلام الله است روشن می سازد ، اگر ضرر دیدی آن نور واسطه بین شما و بین تمام فیوضات پروردگار مهربان عالم است.

من یک شبحی از این چهره که می خواهم برایتان بگویم به یاد دارم.آن وقت هفت هشت سالم بود خیلی شبح دوری یادم است، پیرمردی بود کلاه نمدی، عبا، یک پالتو بی هیچ سوادی در دهی زندگی می کرد ده او را دیده بودم آن امامزاده را هم دیدم آمدم قم سر قبرش هم رفتم، از چهره شبحی در ذهن من مانده، بچه هایش را هم دیدم در آن ده، جوان بود کارگر کشاورزی در همان منطقه بود، تنها چیزی که از دین خدا بلد بود از زبان همان روحانیونی که ماه رمضان و محرم می آمدند در آن ده منبر می رفتند یاد گرفته بود هیچ چیز دیگری بلد نبود، خضر رهی کوه که ما عاجز و درمانده ایم، کعبه مقصود دور خار مغیلان به پا، گاهی یک عالم پاکدل بلند می شود از قم جای دیگر می رود در یک  ده تکبر هم ندارد به جای اینکه بگوید من اینقدر درس خواندم باید بروم در تجریش تهران منبر بروم، بلند می شود می رود در یک ده برای خدا بنده خدا نمی داند چقدر می خواهند ماه رمضان و محرم حق الزحمه به او بدهند همان را می آورد با نان و پنیر و ماست تا سال دیگر می رساند ، از اینها داریم هنوز هم خدا کند کم نشود وگرنه دخل ما هم آورده شده است، پیغمبر می فرماید دنبال عالم مایل به دنیا اصلا نروید، حالاامشب هم وقت شرح اش نیست که عالم مایل به دنیا کیست، چیست، واقعا چیست این هم داستانی دارد در آیات و روایات انشالله گیرش نیفتید خیلی خطرناک است. در جوانیش دین را از همین طلبه هایی که ماه رمضان می آمدند یا دهه عاشورا این یاد گرفته بود که یکی از مسائل واجب قرآنی خمس و زکات است، حالا تازه یاد گرفته بود، گندم ها و جوها را که درو کرد ارباب این هم برایش کار می کرد ، گفت اینها را گونی نکن ببر خانه، طبق این ارزیابی پروردگار اینقدر گندم درو کردی اینقدر جو درو کردی، این مقدار زکاتش می شود، گفت بچه تو دهانت بوی شیر می دهد نمی خواهد به من دین یاد بدهی، گفت بسیار خوب خداحافظ گفت خداحافظ چه؟ گفت من نه مزدم را می خواهم نه گندم و جو می خواهم همه اش برای خودت چون تو وقتی حق خدا را ندهی آن که به من می دهی دیگر حق من نیست آن جو و گندم مخلوط حلال به حرام است به من نمی رسد آن هم بریز روی گندم های خودت خودت بخور.

در یک جریانی یک تکه زمین گیرش می آید، حالا یا اجاره بوده یا ارث بوده من الان دقیق نمی دانم برای خودش گندم می کارد، درو می کند، وزن می کند آن وقت قمپون بود می آوردند سر زمین سه تا چوب بود دیده بودم من دو تا هم کپه آویزان بود کپه چرمی بود و متقالی بود، سنگ ها هم همین سنگ های بیابان بود با سنگ های کیلویی تطبیق داده بودند آنها را می گذاشتند یک کپه دیگر دید یک خرده زکات به آن تعلق گرفته است، دل سالم خوش به حال آن فرد که بخیل نیست، خوش به حال آن فرد که حرص نمی زند خوش به حال آن فرد که نسبت به پروردگار یک آدم یک طرفه ای است تا سال می شود زکات دو دستی به پروردگار می گوید بفرمایید، خمس دو دستی به پروردگار می گوید بفرمایید، نماز بدنش را می آورد رو به قبله دودستی به خدا می گوید بفرمایید یک دل هستند پاک هستند، صاف هستند.

من زندگی اینها را دیدم نمی دانید چه لذتی دارد، و چقدر پاک هستند، این بماند در ذهنتان، در تهران یک مسجد مهمی دعوتم کردند ایام فاطمیه چند سال پیش، یک آقایی امام جماعت مسجد بود همان سال اولی که من رفتم دیدم این یک آخوند واجد شرایطی است، از همان هایی که ما قدیم می دیدیم و شاگردشان و دستبوسشان بودیم از آن قماش بود، گفتم آقا قم تحصیل کردید؟ گفت بله، گفتم درس نزد چه کسی می رفتید دیگر برایم معلوم شد که این چرا این گونه است گفت آیت الله العظمی بروجردی، گفت نزدیک محرم شد ایشان برای ما منبر رفتند شرایط تبلیغ برخورد با مردم سفارشات خیلی مهمی کردند از جمله فرمودند اگر برای نماز صبح دیرتر از صاحبخانه بیدار شدید همان صبح زود سحر بقچه تان را ببندید برگردید بیشتر قم نمانید چون آبروی دین می رود نمانید حالا خود ایشان که هشتاد سال نماز شبش دو ساعت طول می کشید و بعد از تمام شدن که نماز صبح می خواستند بخوانند خادم می دانست یک پیراهن می برد و می گذاشت خادم می دانست چون کل پیراهن از گریه خیس بود، نفس دار پیدا کنیم یک نفس به ما بزنند خیلی اوضاع تنگنایی داریم در معنویت، شما را نمی گویم بحث را کلی بیان می کنم، دوری مان از پروردگار خیلی زیاد است.

آمدیم از ایشان خداحافظی کردیم و گفت نوبت منبر من آن سال افتاده بود به یک دهی در اراک یک ده که نسبتا دویست و سیصد تا خانواده داشت. نزدیک ده پیاده شدم بعد از ظهر بود کسی که من را دعوت کرده بود منتظرم بود و از سر زمین برگشته بود بیل هم روی کولش بود سلام و علیک کرد و قم آمده بود دعوتم کرده بود گفت تو ده شب اینجا هستی، هر جا دعوتت کردند نهار و شام به من بگو، من پیش خودم گفتم برای چه ما را مقید می کند، حالا یک دهاتی هم دلش خواست یک روحانی را دعوت کند یک آبگوشتی به او بدهد، روز پنجم ششم خودش که صحرا بود نمی آمد یکی ما را دعوت کرد ما رفتیم بد نبود یک آبگوشت خیلی خوبی خوردیم و شب آمدم منبر دیدم که از پای منبر تلخ به من نگاه می کند، خدایا چه شده، از منبر آمدم پایین جلوی جمعیت احترام کرد و آمدیم خانه گفت امروز جایی رفتی؟ گفتم با اجازه-تان، گفت غلط کردی، با اجازه که رفتی؟ امشب منبرت یک ذره نه نور داشت نه اثر، خانه که بودی؟ گفتم فلانی، گفت آن مردک زکات و خمس نمی دهد رفتی لقمه حرام خوردی آمدی بالا برای ما نصیحت داری می کنی آقا شیخ؟ کارد در آن شکمت بخورد گفت این را به من گفت، تکان داد من را.

نخوردن حرام راه یافتن به حریم قرب است، اینقدر مهم است. دیگر حالا خودش صاحب زمین شده و زکاتش هم می دهد، بعدازظهر یک بخش گندم ها را درو کرده بود بسته بود مثلا پانزده بیست کیلو بلند می کند روی شانه اش می گذارد که ببرد خانه راهش از امامزاده بود، امامزاده من که رفتم هنوز به سبک قدیم است البته یک حیاط خوبی برایش درست کردند ولی در همان در قدیمی است دو تا سکو دارد، این بار گندم را خسته شده بود گرم هم بود می گذارد روی یکدانه از آن سکوها می گوید بروم تا حرم یک زیارت کنم و برگردم بار را ببرم خانه وقتی وارد حرم می شود هیچ کس نبود بعدازظهر یا همه سر زمین بودند یا خواب بودند دو نفر در امامزاده بودند اسمش را می برند، اسم این کشاورز بی سواد را، می گویند بابا این آیه های دور گنبد را یک دور برای ما بخوان، می گوید والله من نه مکتب رفتم نه سواد دارم، می-گویند الان می توانی بخوانی بخوان، این شروع می کند آیات را خواندن همینجور که دارد می خواند و خودش هم بهت زده است آن دو تا هم ناپدید می شوند ایشان هم می بیند کل سی جزء قرآن در قلبش است دل برو سراغ دل، به خدا تمام نزاع های خانوادگی تمام این طلاق ها، تمام این دعواها، تمام این جنگ ها و همه جنگ های بین ملت ها، تمام این وحشی هایی که در دنیا بار آمدند فقط و فقط برای دلشان است دل نجس شود و انبار نجاساتی هم مثل کبر و غرور و خودپسندی و منیت و حرص و بخل شود هیچ جا را نمی گذارد که آرام باشد.

یکی آمد به من گفت خانه مان خیلی ناآرام است چند تا سوال درباره خانم لش کردم گفتم اینجور است اینجور است، گفت بله گفتم به شدت دچار حسد است تا آن دل درست نشود آرامش در خانه تو نخواهد آمد هیچ کاری نمی شود کرد، طلاقش هم بدهی علاج نمی شود می رود یک جای دیگر آتش را آنجا می سوزاند، حداقل بگذار این آتش را پیش تو بسوزاند دو تا دیگر را نرود نابود و هلاک کند.

یک وقت دختر یک ثروتمندی که من آن ثروتمند را می شناختم خیلی هم ارتباط با او نداشتم گاهی پای منبر می دیدمش خیلی ثروتمند بود دخترش هم دختر با کمال، متدینه، محجبه، آمده بود من یک منبری داشتم آنجا با من می خواست از دست این پدرش صحبت کند از چشمش به جای اشک خون می آمد، می گفت من را شوهر داده و شوهرم هم بسیار آدم خوبی است مشکل اقتصادی پیدا کردیم به نان شب محتاج هستیم می روم به او می گویم بابا می گوید زهرمار شوهرت دادم برای چه مزاحم من هستی برو هر غلطی که شوهرت باید بکند بکند به من چه اینها را هم من نمی فهمم، خوب دل بیمار است.

حالا در ادامه ماجرا آن پیرمرد دید کل قرآن پیشش است، حالا برمی دارند می آورند قم خدمت آیت الله العظمی بروجردی، اگر یادم باشد آقای بروجردی یک ذره تردید در آیه مالک یوم الدین داشت که آیا این از جانب خدا ملک یوم الدین نازل شده یا مالک یوم الدین، هر دو هم درست است، به پیرمرد می گوید پیرمرد این سوره حمد را بخوان برای من بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین آقای بروجردی می فرمایند آیه به همین شکل از طرف خدا نازل شده چون این دل وصل به آنجاست. درست است.

آوردند فیضیه، علما دورش را گرفتند زیباترین متن نهج البلاغه را می خواندند می گفتند کجاست می گفت این هیچ جای قرآن نیست این به قرآن نمی ماند این کلام یکی دیگر است، دوستی با خدا، رفاقت باخدا، گوش دادن به حرف خدا، زندگی عجیبی برای آدم درست می کند، خودت راحت هستی ولی آن که اهلش نیست بیفتد دامادت شود عروست شود نوه ات شود بیچاره ات می کند ولی خودت راحت هستی. اما یک نااهل گیر آدم بیاید، می کشد.

برگردم به اول حرف یعنی به اول حرف در شب اول، قلب محل کلام نور است انزلنا الیکم نورا مبینا یعنی ظرف قرآن است قدر این دل را بدانیم، و ظرف کلام انبیاء و ائمه است، کلامکم نور، و ظرف کلام اولیاء الهی است. در محل ما یک بچه ای من خیلی جوان بودم آن وقت خیلی تب می کرد، دکترهای آن زمان درس خوانده های جدید نتوانستند تب او را قطع کنند، برایم بی واسطه گفت پدرم یکی از اولیای خدا را با او مانوس بود من را انداخت در بغلش برد پیشش خواباند جلویش گفت دائم تب می کند دکترها هم هیچ کدام نتوانستند تبش را قطع کنند گفت عجیب است طبیب دوا نتوانست تبش را قطع کند گفت نه، گفت یک نگاه به من کرد گفت تب برو بیرون دیگر برنگرد گفت من شصت سال است تب نکردم. دل برو بیرون قدرتش را داریم یک دو سه تا حرف به دل بزنیم حسد برو بیرون برود که دیگر نیاید می توانیم؟ اگر گوش به حرفمان نمی دهد خب برویم پیش یکی که گوش به حرفش می دهد.

سخت هم گیر می آید، چون در این مسیر شیاد هم تادلتان بخواهد زیاد است که در این مسائل فقط هنر جیب بری دارند، آن فردی که این کاره است  اصلا ارتباطی به دنیا ندارد، هیچ. کاری هم به پول ندارد، چون اگر کاری داشت آن نمی شد خب نمی توانیم من هم نمی توانم مگر من ه کسی هستم؟ درس که انرژی نیست علم فهم است، نه انرژی، نمی توانم نمیتوانیم نمیتوانید به تمام رذائل قلب بگویید امشب برو بیرون دیگر هم برنگرد، نه نمی توانیم، حالا بگوییم هم گوش نمی دهد، آنهایی که در قلب ما جا گرفتند به حرف ما گوش نمی دهند. چاره نیست باید برویم پیش کسی که با نهیب اول همه این گرگان و سگان را از دل بیرون می ریزد آن هم یک نفر است فعلا، خودش می باشد.

پیغمبر نیست که برویم پیشش گردن کج کنیم اگر بود که می رفتیم یک نهیبی به این حیوانات وحشی می زد ولمان می کردند، ائمه هم که نیستند دوازدهمی مان هم که ما را لایق نمی داند بیاید رخ پنهان کرده می گوید وقتی چشمتان ودلتان لایق شد می آیم الان نه، غریب می مانیم، پیغمبر(ص) و ائمه را که نمی بینیم امام عصر را نمی بینیم غریب می شویم. آن وقت پناه دهنده به غریب کیست؟ فقط پروردگار است.

شبش هم هست، محبوب ما دیر می شود، ما را هم اندازه همان کشاورز دهاتی دم امامزاده حساب کن عیبی ندارد، امشب به اندازه تمام شبهای گذشته حواله می دهند، دستتان باز باشد، که حواله می آید رد نشوید. زین العابدین(ع) عرض می کند من خدایی مثل تو را ندارم که اگر جوابم را ندهی بروم پیش او همین تو یکی را دارم، اما تو بنده گنهکار مثل من زیاد داری من یک نفر نیستم، اگر من یک نفر گناهکار بودم حقت بود بزنی در سرم که چند میلیارد بنده دارم همشان پاک هستند اما مثل من زیاد است، بعد هم بخواهی من را ببری جهنم به چه درد تو می خورد؟ ببر اما اگر من را ببری خیلی پیغمبرت ناراحت می شود، تو حاضر هستی رسولت را ناراحت کنی نه حاضر نیست امشب برات آزادی از عذاب را بنویس برای ما، ما بعضی هایمان داریم می آییم وقتمان کم است، دیگر بعضی هایمان کارهایمان را کردیم مثل خود من من قبرم را آماده کردم کفنم را آماده کردم کارهایم را کردم برای بعد از خودم هیچ کاری ندارم که بچه های من اداره بروند بگویند ارثم خانه ام هیچ، ولی من خودم را از دنیا راحت کردم باید از تو هم آزادی به من برسد این راحت کردن خودم از دنیا به چه درد من می خورد فکر می کنید امشب بهمان سخت بگیرد؟ ابدا. من با بچه ها ونوه های این آقایی که اسم می برم خیلی مانوس بودم و هستم اینجا هم نیستند یک شهر دیگر هستند اینها یک پدربزرگی داشتند حاج میرزا ابراهیم کلباسی اولین کسی هم بوده که به دعای کمیل شرح نوشته، به نام انیس اللیل حدود هفتصد صفحه است، یک مقدار علمی است، غیر از این شرح دو جلدی است که من نوشتم خیلی روان است و پیچیدگی ندارد.

دعای کمیل بیست سال در مسجد گوهرشاد بود در شبستان نهاوندی با چراغ خاموش، یک دهاتی می آید برود زیارت حضرت رضا(ع) از دالان که رد می شود می بیند این مسجد شلوغ است می پرسد چه خبر است می گویند حاج میرزا ابراهیم کمیل می خواند خب این هم شنیده بود کمیل، می آید داخل می نشیند کنار جمعیت، چراغ ها را که روشن می کنند یک خرده خلوت می شود می رود پیش حاج میرزا ابراهیم اولین بار می دید گفت آقا فرمود چیست، گفت به یا رب یا رب اول که رسیدی سه تا یارب یا رب دارد در سه جای کمیل در تاریکی من دیدم یک نفر در جمعیت تند تند از جلوی مردم رد می¬شود یک ورقه می اندازد در دامنشان یکی هم انداخت در دامن من، ما هم سواد مکتبی یک خرده داریم دیدم در آن تاریکی خط یک خرده خوانده می شود خیلی هم تاریک بود دیدم نوشته این برات آزادی از عذاب جهنم است برای دعاخوان های شب جمعه فرمود به کسی نگفتی؟ گفت نه فرمود به کسی نگو، تا حالا من زنده هستم، هر شب جمعه یکی از جانب خدا مامور است بیاید برات آزادی را بدهد و بهتان بگویم امشب از شب جمعه بالاتر است امشب برات آزادی را راحت تر می دهند.

 

 

کلیپ های منتخب این سخنرانی
مطالب مرتبط
سخنرانی های مرتبط
پربازدیدترین
سخنرانی شب بیست و نهم ماه رمضان96 اصلاح قلب باعث اصلاح سایر اعضاء و جوارح می شود پرهیز از حرام خواری عامل راه یافتن به حریم قرب الهی تهران حسینیه همدانی ها رمضان 1396 سخنرانی بیست و نهم تهران حسینیهٔ همدانی‌ها - رمضان 1396 – سخنرانی بیست و نهم
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز