فارسی
چهارشنبه 05 آبان 1400 - الاربعاء 21 ربيع الاول 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

اسناد صحیفه سجادیه

حَدَّثَنَا السَّيِّدُ الْاجَلُّ، نَجْمُ الدّينِ، بَهآءُ الشَّرَفِ، ابُوالْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ احْمَدَ بْنِ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ يَحْيَى الْعَلَوِىُّ الْحُسَيْنِىُّ رحمه الله،

حديث كرد براى ما سيّد اجلّ نجم الدين بهاء الشرف، ابوالحسن، محمد بن الحسن فرزند احمد بن على، فرزند محمد بن عمر بن يحيى العلوى الحسينى- رحمت خدا بر او باد كه

قالَ: اخْبَرَنَا الشَّيْخُ السَّعيدُ ابُو عَبْدِاللَّهِ: مُحَمَّدُ بْنُ احْمَدَ بْنِ شَهْرِيارَ، الْخازِنُ لِخِزانَةِ مَوْلانا اميرِالْمُؤمِنينَ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ (عليه السلام) فى شَهْرِ رَبيعِ الْأَوّلِ مِنْ سَنَةِ سِتَّ عَشَرَةَ وَ خَمْسِمِائَةٍ قِراءَةً عَلَيْهِ وَ انَا اسْمَعُ،

گفت: خبر داد ما را شيخ سعيد ابوعبداللّه محمد بن احمد بن شهريار، خزانه دار آستان مَلَك پاسبان مولايمان اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليه السلام) در ماه ربيع الاول از سال 516، در حالى كه صحيفه بر او خوانده مى‌شد و من مستمع آن بودم،

قالَ: سَمِعْتُها عَلَى الشَّيْخِ الصَّدُوقِ، ابى مَنْصورٍ: مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ احْمَدَ بْنِ عَبْدِالْعَزِيزِ الْعُكْبَرِىِّ الْمُعَدَّلِ رحمه الله عَنْ ابِى الْمُفَضَّلِ: مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْمُطَّلِبِ الشَّيْبانِىِّ،

گفت: شنيدم آن را در حالى كه خوانده مى‌شد بر شيخ راستگو، ابى‌منصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزيز عُكْبَرى معدَّل،- رحمت خدا بر او باد- از ابوالمفضّل: محمّد بن عبداللّه بن مطلّب شيبانى،

قالَ: حَدَّثَنَا الشَّريفُ، ابُو عَبْدِاللَّهِ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ امْيرِالْمُؤْمِنينَ عَلِىِّ بْنِ ابى طالِبٍ (عليهم السلام)،

گفت: حديث كرد ما را شريف ابوعبداللّه: جعفر بن محمّد بن جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (عليهم السلام)

قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ بْنِ خَطَّابٍ الزَّيّاتُ سَنَةَ خَمْسٍ وَ سِتّينَ وَ مِأَتَيْنِ قالَ: حَدَّثَنى خالى: عَلِىُّ بْنُ النُّعْمانِ الْاعْلَمُ، قالَ: حَدَّثَني عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكِّلٍ الثَّقَفِىُّ الْبَلْخِىُّ، عَنْ ابيهِ مُتَوَكِّلِ بْنِ هرُونَ،

گفت: حديث كرد ما را عبداللّه بن عمر بن خطّاب زيّات در سال 265 گفت: حديث كرد مرا دائيم: على بن نعمان اعلم گفت: حديث كرد مرا عمير بن متوكّل ثقفى بلخى، از پدرش متوكّل بن هارون

قالَ: لَقيتُ يَحْيَى بْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِىٍّ (عليه السلام) وَ هُوَ مُتَوَجِّهٌ الى‌ خُراسانَ بَعْدَ قَتْلِ ابيهِ، فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَقالَ لى: مِنْ ايْنَ اقْبَلْتَ؟ قُلْتُ: مِنَ الْحَجِّ، فَسَالَنى عَنْ اهْلِهِ وَ بَنى عَمِّهِ بِالْمَدينَةِ، وَ احْفَى السُّؤالَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (عليه السلام) فَاخْبَرْتُهُ بِخَبَرِهِ وَ خَبَرِهِمْ وَ حُزْنِهِمْ عَلى‌ ابيهِ زَيْدِ بْنِ عَلِىٍّ (عليه السلام)،

گفت: يحيى بن زيد بن على (عليه السلام) را پس از شهادت پدرش به وقتى كه به سوى خراسان مى‌رفت ملاقات كردم و به حضرتش سلام نمودم، به من فرمود: از كجا مى‌آيى؟ عرضه داشتم: از حج، پس مرا از حال اهلش و عموزادگان خويش كه در مدينه بودند پرسيد و در پرسش از حال جعفر بن محمد (عليه السلام) مبالغه نمود، پس از حال آن حضرت و احوال ايشان و اندوهشان بر شهادت پدرش زيد بن على (عليه السلام) به او خبر دادم،

فَقالَ لى: قَدْ كانَ عَمِّى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِىٍّ (عليه السلام) اشارَ عَلى‌ ابى بِتَرْكِ الْخُرُوجِ وَ عَرَّفَهُ انْ هُوَ خَرَجَ وَ فارَقَ الْمَدينَةَ ما يَكُونُ الَيْهِ مَصيرُ امْرِهِ، فَهَلْ لَقيتَ ابْنَ عَمِّى جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ (عليه السلام)؟ قُلْتُ: نَعَمْ،

يحيى فرمود: عمويم حضرت باقر (عليه السلام) پدرم را به ترك خروج و شورش سفارش كرد و به او فهماند كه در صورت خروج و جدا شدن از مدينه كارش به كجا خواهد كشيد، آيا تو پسر عمويم حضرت جعفر بن محمد (عليه السلام) را ملاقات نمودى؟ گفتم: آرى.

قالَ: فَهَلْ سَمِعْتَهُ يَذْكُرُ شَيْئاً مِنْ امْرى؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قالَ، بِمَ ذَكَرَنى؟ خَبِّرْنى، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِداكَ، ما احِبُّ انْ اسْتَقْبِلَكَ بِما سَمِعْتُهُ مِنْهُ، فَقالَ: ابِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟هاتِ ما سَمِعْتَهُ،

گفت: آيا درباره من و وضع و كارم شنيدى چيزى بگويد؟ گفتم: آرى، گفت: به چه صورت از من ياد فرمود؟ به من بگو، گفتم: فدايت گردم، علاقه ندارم آنچه را از آن حضرت شنيده‌ام در برابر تو بيان كنم، گفت: آيا مرا از مرگ مى‌ترسانى؟ بگو آنچه شنيده‌اى،

فَقُلْتُ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: انَّكَ تُقْتَلُ وَ تُصْلَبُ كَما قُتِلَ ابُوكَ وَ صُلِبَ، فَتَغَيَّرَ وَجْهُهُ وَ قالَ:﴿يَمْحُو اللَّهُ ما يَشآءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ امُّ الْكِتابِ﴾، «1»يا مُتَوَكِّلُ انَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ ايَّدَ هذَا الْامْرَ بِنا وَ جَعَلَ لَنَا الْعِلْمَ وَ السَّيْفَ فَجُمِعا لَنا، وَ خُصَّ بَنُو عَمِّنا بِالْعِلْمِ وَحْدَهُ،

گفتم، از او شنيدم كه: تو كشته مى‌شوى و بدنت را به دار مى‌آويزند، چنانكه پدرت كشته و به دار آويخته شد، پس چهره‌اش تغيير كرد و گفت: «خدايا هر سرنوشتى را خواهد محو مى‌كند و يا ثبت مى‌نمايد و امّ‌الكتاب نزد اوست اى متوكّل همانا كه حضرت حق اين دين را به وجود ما تأييد فرموده و دانش و اسلحه را به ما مرحمت كرده و هر دو براى ما فراهم گشته و عموزادگان ما به دانش تنها اختصاص يافته‌اند،

فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِداءَكَ انّى رَأَيْتُ النَّاسَ الَى ابْنِ عَمِّكَ جَعْفَرٍ (عليه السلام) امْيَلَ مِنْهُمْ الَيْكَ وَ الى‌ ابيكَ، فَقالَ: انَّ عَمِّى مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً (عليه السلام) دَعَوَا النّاسَ الَى الْحَيوةِ وَ نَحْنُ دَعَوْناهُمْ الَى الْمَوْتِ،

گفتم: قربانت گردم، من مردم را مشاهده كردم كه به پسر عمويت حضرت صادق مايل‌ترند تا به تو و پدرت، گفت: همانا عمويم محمّد بن على و پسرش جعفر، مردم را به زندگى دعوت كرده‌اند و ما آنان را به مرگ خوانده‌ايم،

فَقُلْتُ: يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اهُمْ اعْلَمُ امْ انْتُمْ؟ فَاطْرَقَ الَى الْارْضِ مَلِيّاً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ وَ قالَ: كُلُّنا لَهُ عِلْمٌ غَيْرَ انَّهُمْ يَعْلَمُونَ كُلَّ ما نَعْلَمُ وَ لانَعْلَمُ كُلَّ مايَعْلَمُونَ.

گفتم: اى فرزند رسول حق! آيا ايشان داناترند يا شما، پس مدّتى ديده به زمين دوخت سپس سر برداشت و گفت: هر يك از ما از دانش بهره‌اى داريم جز آنكه ايشان هر چه را ما مى‌دانيم مى‌دانند، ولى ما هر چه ايشان مى‌دانند نمى‌دانيم،

ثُمَّ قالَ لى: اكَتَبْتَ مِنِ ابْنِ عَمّى شَيْئاً؟ قُلْتُ: نَعَمْ، قالَ: ارِنيهِ، فَاخْرَجْتُ الَيْهِ وُجُوهاً مِنَ الْعِلْمِ وَ اخْرَجْتُ لَهُ دُعآهً‌ امْلاهُ عَلَىَّ ابُو عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) وَ حَدَّثَنى انَّ اباهُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ (عليه السلام) امْلاهُ عَلَيْهِ وَ اخْبَرَهُ انَّهُ مِنْ دُعآءِ ابيهِ عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) مِنْ دُعاءِ الصَّحيفَةِ الْكامِلَةِ،

آنگاه به من گفت: آيا از پسر عمويم چيزى نوشته‌اى؟ گفت: آرى، گفت: به من نشان بده، پس چند نوع دانش را كه از آن حضرت ضبط كرده بودم به او عرضه داشتم و دعايى را به او نشان دادم كه حضرت صادق بر من املا فرموده بود و حديث كرده بود كه پدرش محمد بن على (عليه السلام) بر او املا فرموده بود و خبر داده بود كه آن از دعاى پدرش على بن الحسين (عليه السلام) از دعاى صحيفه كامله است،

فَنَظَرَ فيهِ يَحْيى‌ حَتّى‌ اتى‌ عَلى‌ اخِرِهِ، وَ قالَ لى: اتَاْذَنُ فى نَسْخِهِ؟ فَقُلْتُ: يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ اتَسْتَاْذِنُ فيما هُوَ عَنْكُمْ؟! فَقالَ: اما لَاخْرِجَنَّ الَيْكَ صَحيفَةً مِنَ الدُّعآءِ الْكامِلِ مِمَّا حَفِظَهُ ابى عَنْ ابيهِ وَ انَّ أبى اوْصانى بِصَوْنِها وَ مَنْعِها غَيْرَ اهْلِها.

پس يحيى تا پايان آن را نظر كرد و گفت: آيا اجازه مى‌دهى كه نسخه‌اى از روى آن برداريم؟ گفتم: اى پسر رسول خدا! آيا در آنچه كه از خود شماست اجازت مى‌خواهى؟ پس گفت: هم اكنون بر تو ارائه خواهم كرد صحيفه‌اى از دعاى كامل را از آنچه پدرم از پدرش حفظ فرموده و مرا به نگاه داشتن و بازداشتن آن از نااهل سفارش فرموده.

قالَ عُمَيْرٌ: قالَ ابى: فَقُمْتُ الَيْهِ فَقَبَّلْتُ رَأْسَهُ، وَ قُلْتُ لَهُ: وَ اللَّهِ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ انّى لَادِينُ اللَّهَ بِحُبِّكُمْ وَ طاعَتِكُمْ، وَ انّى لَارْجُو انْ يُسْعِدَنى فى حَياتى وَ مَماتى بِوَلايَتِكُمْ.

عمير گويد: پدرم گفت: پس برخاستم و پيشانى او را بوسيدم و گفت: به خدا قسم! اى‌ پسر پيامبر خدا كه من خدا را با محبّت و طاعت شما پرستش مى‌كنم و اميدوارم كه مرا در حيات و ممات به دوستى شما سعادتمند كند.

فَرَمى‌ صَحيفَتِىَ الَّتى دَفَعْتُها الَيْهِ الى‌ غُلامٍ كانَ مَعَهُ وَ قالَ: اكْتُبْ هذَا الدُّعآءَ بِخَطٍّ بَيِّنٍ حَسَنٍ وَ اعْرِضْهُ عَلَىَّ لَعَلّى احْفَظُهُ فَانِّى كُنْتُ اطْلُبُهُ مِنْ جَعْفَرٍ- حَفِظَهُ اللَّهُ- فَيَمْنَعُنيهِ.

پس صحيفه‌اى را كه به او داده بودم به جوانى كه با او بود داد و گفت: اين دعا را با خطى روشن و نيكو بنويس و به نظر من برسان كه شايد آن را از حفظ نمايم؛ زيرا كه من آن را از پسر عمويم جعفر- كه در حفظ خدا باد- مى‌خواستم او آن را به من نمى‌داد.

قالَ مُتَوَكِّلٌ: فَنَدِمْتُ عَلى‌ ما فَعَلْتُ وَ لَمْ‌ادْرِ ما اصْنَعُ، وَ لَمْ يَكُنْ ابُو عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) تَقَدَّمَ الَىَّ الّا ادْفَعَهُ الى‌ احَدٍ،

متوكّل گفت: من از كرده خود نادم شدم و نمى‌دانستم چه كنم و حضرت صادق (عليه السلام) قبل از آن به من دستور نداده بود كه آن را به كسى ندهم،

ثُمَّ دَعا بِعَيْبَةٍ فَاسْتَخْرَجَ مِنْها صَحيفَةً مُقْفَلَةً مَخْتُومَةً فَنَظَرَ الَى الْخاتَمِ وَ قَبَّلَهُ وَ بَكى‌، ثُمَّ فَضّه وَ فَتَحَ الْقُفْلَ، ثُمَّ نَشَرَ الصَّحيفَةَ وَ وَضَعَها عَلى‌ عَيْنِهِ وَ امَرَّها عَلى‌ وَجْهِهِ

پس از آن يحيى جامه دانى را طلبيد و صحيفه قفل خورده مهر كرده‌اى را از آن خارج كرد و به مهر آن نظر نمود و بوسيد و گريه كرد، سپس مهر را شكست و قفل را باز كرد، آنگاه صحيفه را گشود و بر چشم خود گذاشت و بر روى خود ماليد

وَ قالَ: وَ اللَّهِ يا مُتَوَكِّلُ لَوْ لا ما ذَكَرْتَ مِنْ قَوْلِ ابْنِ عَمِّى انَّنى اقْتَلُ وَ اصْلَبُ لَما دَفَعْتُها الَيْكَ وَ لَكُنْتُ بِها ضَنيناً وَلكِنّى اعْلَمُ انَّ قَوْلَهُ حَقٌّ اخَذَهُ عَنْ ابائِهِ وَ انَّهُ سَيَصِحُّ فَخِفْتُ انْ يَقَعَ مِثْلُ هذَا الْعِلْمِ الى‌ بَنى امَيَّةَ فَيَكْتُمُوهُ وَ يَدَّخِرُوهُ في خَزآئِنِهِمْ لِانْفُسِهِمْ،

و گفت: به خدا قسم! اى متوكل اگر نبود مطلبى كه در رابطه با كشته شدن و به دار آويختنم از پسر عمويم حديث كردى، بدون شك اين صحيفه را به تو نمى‌دادم و از تسليمش خوددارى مى‌نمودم ولى براى من روشن است كه گفتار حضرت صادق (عليه السلام) حق است و آن را از پدرانش گرفته و به زودى صحّت آن روشن خواهد شد و من ترسيدم كه چنين علمى به دست بنى‌اميه افتد و آن را از ديده‌ها بپوشانند و در خزانه خويش براى خود ذخيره نمايند،

فَاقْبِضْها وَ اكْفِنيها وَ تَرَبَّصْ بِها فَاذا قَضَى اللَّهُ مِنْ امْرى وَ امْرِ هؤُلاءِ الْقَوْمِ ما هُوَ قاضٍ فَهِىَ امانَةٌ لى عِنْدَكَ حَتّى‌ تُوصِلَها الَى ابْنَىْ عَمِّى: مُحَمَّدٍ وَ ابْراهيمَ ابْنَىْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِىٍّ (عليه السلام) فَانَّهُمَا الْقائِمآنِ فى هذَا الْامْرِ بَعْدى.

پس آن را بگير و مرا از پريشانى فكر نسبت به آن آسوده كن و اين امانت در نزد تو باشد و تو به انتظار بنشين تا چون خداوند در كار من و اين قوم حكم خود را جارى سازد، اين صحيفه را به دو پسر عمويم محمّد و ابراهيم، فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن بن على (عليه السلام) برسان كه آن دو نفر پس از من در مسئله قيام بر عليه بنى‌اميه قائم مقام منند.

قالَ‌ الْمُتَوَكِّلُ: فَقَبَضْتُ الصَّحيفَةَ فَلَمّا قُتِلَ يَحْيَى بْنُ زَيْدٍ صِرْتُ الَى الْمَدينَةِ فَلَقيتُ ابا عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) فَحَدَّثْتُهُ الْحَديثَ عَنْ يَحْيى‌، فَبَكى‌ وَ اشْتَدَّ وَجْدُهُ بِهِ، وَ قالَ: رَحِمَ اللَّهُ ابْنَ عَمِّى وَ الْحَقَهُ بِآبائِهِ وَ اجْدادِهِ، وَ اللَّهُ يا مُتَوَكِّلُ ما مَنَعَنِى مِنْ دَفْعِ الدُّعآءِ الَيْهِ الَّا الَّذى خافَهُ عَلى‌ صَحيفَةِ ابيهِ، وَ ايْنَ الصَّحيفَةُ؟ فَقُلْتُ: ها هِىَ،

متوكّل گفت: من صحيفه را گرفتم و چون يحيى بن زيد به شهادت رسيد به مدينه رفتم و امام صادق (عليه السلام) را زيارت كردم و قصّه يحيى را براى آن جناب گفت، آن حضرت گريست و فوق العاده بر يحيى اندوهگين شد و فرمود: خدا عموزاده‌ام را رحمت كند و به پدرانش ملحق سازد، به خدا قسم! اى متوكّل مرا از دادن اين دعا به او منع نكرد مگر همان سبب كه يحيى بر صحيفه پدرش از آن مى‌ترسيد، اكنون آن صحيفه كجاست؟ گفتم: اينك اين همان صحيفه است،

فَفَتَحَها وَ قالَ: هذَا وَ اللَّهِ خَطُّ عَمِّى زَيْدٍ وَ دُعآءُ جَدِّى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (عليه السلام) ثُمَّ قالَ لِابْنِهِ: قُمْ يا اسْمعيلُ فَاْتِنى بِالدُّعآءِ الَّذى امَرْتُكَ بِحِفْظِهِ وَصَوْنِهِ، فَقامَ اسْمعيلُ فَاخْرَجَ صَحيفَةً كَانَّهَا الصَّحيفَةُ الَّتى دَفَعَها الَىَّ يَحْيَى بْنُ زَيْدٍ،

پس آن را باز كرد و فرمود: به خدا قسم! اين خط عمويم زيد و دعاى جدّم على بن الحسين (عليه السلام) است آنگاه به فرزندش فرمود: اى اسماعيل! برخيز و آن دعا را كه به حفظ و نگهداريش تو را امر كردم بياور، پس اسماعيل برخاست و صحيفه‌اى را كه انگار همان صحيفه‌اى است كه يحيى بن زيد به من داده بود بيرون آورد،

فَقَبَّلها ابُو عَبْدِاللَّهِ وَ وَضَعَها عَلى‌ عَيْنِهِ وَ قالَ: هذا خَطُّ ابى وَ امْلاءُ جَدِّى (عليه السلام) بِمَشْهَدٍ مِنّى، فَقُلْتُ: يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ: انْ رَايْتَ انْ اعْرِضَها مَعَ صَحيفَةِ زَيْدٍ وَ يَحْيى‌؟ فَاذِنَ لى فى ذلِكَ وَ قالَ: قَدْ رَايْتُكَ لِذلِكَ اهْلًا، فَنَظَرْتُ وَ اذا هُما امْرٌ واحِدٌ وَ لَمْ اجِدْ حَرْفاً مِنْها يُخالِفُ ما فِى الصَّحيفَةِ الْاخْرى‌،

پس حضرت صادق (عليه السلام) آن را بوسيد و بر چشم خود نهاد و فرمود: اين خط پدرم و املاى جدم (عليه السلام) در حضور من است، عرض كردم:اى پسر رسول خدا! اگر اجازه دهى آن را با صحيفه زيد و يحيى مقابله نمايم، پس اجازه داد و فرمود: تورا براى اين عمل شايسته ديدم، پس من آن دو را مقابله كردم و ديدم كه هر دو يكى است و حتى در يك حرف هم با يكديگر اختلاف ندارند،

ثُمَّ اسْتَاْذَنْتُ ابا عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) فى دَفْعِ الصَّحيفَةِ الَى ابْنَىْ عَبْدِاللَّهِ بْن الْحَسَنِ، فَقالَ:﴿انَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ انْ تُؤَدُّوا الْآماناتِ الى‌ اهْلِها﴾، «2»نَعَمْ فَادْفَعْها الَيْهِما.

سپس از آن حضرت اجازه طلبيدم كه صحيفه يحيى را بنا بر وصيّتش به عموزادگانش پسران عبداللّه بن حسن مستردّ دارم، فرمود: «خداوند شما را امر مى‌كند كه امانت‌ها را به صاحبانشان بازگردانيد»، آرى، آن را به ايشان بده،

فَلَمّا نَهَضْتُ لِلِقآئِهِما قالَ لى: مَكانَكَ، ثُمَّ وَجَّهَ الى‌ مُحَمَّدٍ وَ ابْراهيمَ فَجآءا فَقالَ: هذا ميراثُ ابْنِ عَمِّكُما يَحْيى‌ مِنْ ابيهِ قَدْ خَصَّكُما بِهِ دُونَ اخْوَتِهِ، وَ نَحْنُ مُشْتَرِطُونَ عَلَيْكُما فيهِ شَرْطاً، فَقالا: رَحِمَكَ اللَّهُ، قُلْ فَقَوْلُكَ الْمَقْبُولُ،

چون براى زيارت آن دو برخاستم فرمود: بنشين، سپس كسى را به احضار محمّد و ابراهيم فرستاد، چون حاضر شدند، فرمود: اين ميراث پسرعمويتان يحيى است از پدرش كه شما را به جاى برادران خود به آن اختصاص داده و ما را در خصوص آن با شما شرطى است، گفتند: بگوى، خداوند تو را رحمت كند كه سخن تو مقبول است،

فَقالَ: لاتَخْرُجا بِهذِهِ الصَّحيفَةِ مِنَ الْمَدِينَةِ، قالا: وَ لِمَ ذاكَ؟ قالَ: انَّ ابْنَ عَمِّكُما خافَ عَلَيْها امْراً اخافُهُ انَا عَلَيْكُما، قالا: انَّما خافَ عَلَيْها حينَ عَلِمَ انَّهُ يُقْتَلُ، فَقالَ ابُو عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) وَ انْتُما فَلاتَأْمَنا فَوَاللَّهِ لَأَعْلَمُ انَّكُما سَتَخْرُجانِ كَما خَرَجَ وَ سَتُقْتَلانِ كَما قُتِلَ. فَقاما وَ هُما يَقُولانِ: لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ الّا بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ.

فرمود: اين صحيفه را از مدينه خارج نكنيد، گفتند: چرا؟ فرمود: پسر عموى شما درباره اين صحيفه از برنامه‌اى ترس داشت كه من راجع به شما به همان گونه ترس دارم، گفتند: او زمانى درباره اين صحيفه ترسيد كه دانست كشته مى‌شود، امام صادق (عليه السلام) فرمود: شما نيز از اين‌ واقعه ايمن نباشيد؛ زيرا به خدا قسم من مى‌دانم كه شما به زودى خروج خواهيد كرد چنانكه او خروج كرد و به زودى كشته خواهيد شد چنانكه او كشته شد. پس از جاى برخاستند در حالى كه مى‌گفتند: لاحول و لاقوة الّا باللّه العلىّ العظيم.

فَلمَّا خَرَجا قالَ لى ابُو عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) يا مُتَوَكِّلُ! كَيْفَ قالَ لَكَ يَحْيى‌ انَّ عَمِّى مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىٍّ وَ ابْنَهُ جَعْفَراً دَعَوَا النَّاسَ الَى الْحَيوةِ وَ دَعَوْناهُمْ الَى الْمَوْتِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ- اصْلَحَكَ اللَّهُ- قَدْ قالَ لِى ابْنُ عَمِّكَ يَحْيى‌ ذلِكَ،

چون از نزد حضرت صادق (عليه السلام) بيرون رفتند به من فرمود: اى متوكّل! چگونه يحيى به تو گفت كه عمويم محمد بن على و پسرش جعفر مردم را به زندگى دعوت كردند، وما ايشان را به مرگ؟! گفت: آرى- اصْلَحَكَ اللّه- عموزاده‌ات يحيى چنين سخنى به من گفت،

فَقالَ: يَرْحَمُ اللَّهُ يَحْيى‌، انَّ ابى حَدَّثَنى عَنْ ابيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِىٍّ (عليه السلام) انَّ رَسُولَ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) اخَذَتْهُ نَعْسَةٌ وَ هُوَ عَلى‌ مِنْبَرِهِ، فَرَاى‌ فى مَنامِهِ رِجالًا يَنْزُونَ عَلى‌ مِنْبَرِهِ نَزْوَ الْقِرَدَةِ يَرُدُّونَ النَّاسَ عَلى‌ اعْقابِهِمُ الْقَهْقَرى‌،

فرمود: خدا يحيى را رحمت كند، پدرم مرا از پدرش از جدّش از على (عليه السلام) حديث كرد كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) را در حالى كه روى منبر بود، خواب سبكى ربود، پس در عالم خواب ديد كه مردانى چند همانند بوزينگان بر منبرش مى‌جهند و مردم را به عقب (دوران جاهليّت) برمى‌گردانند.

فَاسْتَوى‌ رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه و آله) جالِساً وَ الْحُزْنُ يُعْرَفُ فى وَجْهِهِ، فَاتَاهُ جِبْريلُ (عليه السلام) بِهذِهِ الْايَةِ:﴿و مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتِى أَرَيْنكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنّاسِ و الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْءَانِ و نُخَوّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْينًا كَبِيرًا﴾«3» يَعْنى بَنى امَيَّةَ،

پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله) به حال عادى بازگشت و نشست و اندوه و حزن در چهره‌اش آشكار بود، پس امين وحى اين آيه را براى حضرت آورد: «و ما رؤيايى را كه در خواب به تو نمايانديم و شجره ملعونه در قرآن را قرار نداده‌ايم مگر براى آزمايش مردم؛ و مردم را بيم مى‌دهيم ولى جز بر سركشى آنان نمى‌افزايد» و مراد از شجره ملعونه، بنى‌اميّه هستند.

قالَ: يا جِبْريلُ اعَلى‌ عَهْدى يَكُونُونَ وَ فى زَمَنى؟ قالَ: لا، وَلكِنْ تَدُورُ رَحَى الْاسْلامِ مِنْ مُهاجَرِكَ فَتَلْبَثُ بِذلِكَ عَشْراً، ثُمَّ تَدُورُ رَحَى الْاسْلامِ عَلى‌ رَاْسِ خَمْسَةٍ وَ ثَلثينَ مِنْ مُهاجَرِكَ فَتَلْبَثُ بِذلِكَ خَمْساً، ثُمَّ لابُدَّ مِنْ رَحى‌ ضَلالَةٍ هِىَ قآئِمَةٌ عَلى‌ قُطْبِها، ثُمَّ مُلْكُ الْفَراعِنَةِ،

پيامبر فرمود: اى جبرئيل! آيا ايشان در زمان من خواهند بود؟ گفت: نه، ولى آسياى اسلام از ابتداى هجرتت به گردش مى‌آيد و تا ده سال مى‌گردد، سپس بر سر سال سى و پنجم از هجرتت به گردش مى‌افتد و تا پنج سال به آن صورت مى‌ماند، آنگاه به ناچار آسياى ضلالت بر محور خود قائم خواهد شد و پس از آن پادشاهى فراعنه است.

قالَ: وَ انْزَلَ اللَّهُ تَعالى‌ فى ذلِكَ:﴿إِنَّآ أَنزَلْنهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ* و مَآ أَدْرَيكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ* لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مّنْ أَلْفِ شَهْرٍ﴾«4» تَمْلِكُها بَنُو امَيَّةَ لَيْسَ فيها لَيْلَةُ الْقَدْرِ.

حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: و خداى بزرگ در اين باره وحى نازل كرد كه:«به تحقيق ما آن را در شب قدر نازل كرديم و چه مى‌دانى كه شب قدر چيست؟شب قدر بهتر از هزار ماه است» كه بنى‌اميّه در آن حكومت كنند و شب قدر در آن نباشد.

قالَ: فَاطْلَعَ الَّلُه عَزَّوَجَلَّ نَبِيَّهُ (عليه السلام) انَّ بَني امَيَّةَ تَمْلِكُ سُلْطانَ هذِهِ الْامَّةِ وَ مُلْكَها طُولَ هذِهِ الْمُدَّةِ، فَلَوْ طاوَلَتْهُمُ الْجِبالُ لَطالُوا عَلَيْها حَتّى‌ يَاْذَنَ اللَّهُ تَعالى‌ بِزَوالِ مُلْكِهِمْ، وَ هُمْ فى ذلِكَ يَسْتَشْعِرُونَ عَداوَتَنا اهْلَ الْبَيْتِ وَ بُغْضَنا،

سپس فرمود: پس خداى عزّوجلّ پيامبر (عليه السلام) را آگاه فرمود كه بنى‌اميه‌ قدرت و حكومت اين امت را به دست مى‌گيرند و مدت سلطنتشان برابر همين زمان است، پس اگر كوهها با ايشان به سركشى برخيزند ايشان بر كوهها بلندى گيرند تا وقتى كه خداى بزرگ به نابودى حكومتشان حكم كند و بنى‌اميه در اين مدت عداوت و كينه ما اهل بيت را شعار خود مى‌نمايند،

اخْبَرَ اللَّهُ نَبِيَّهُ بِما يَلْقى‌ اهْلُ بَيْتِ مُحَمَّدٍ وَ اهْلُ مَوَدَّتِهِمْ وَ شيعَتُهُمْ مِنْهُمْ في ايّامِهِمْ وَ مُلْكِهِمْ، قالَ: وَ انْزَلَ اللَّهُ تَعالى‌ فيهِمْ:﴿أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُواْ نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا و أَحَلُّواْ قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ* جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ﴾«5» وَ نِعْمَةُ اللَّهِ مُحَمَّدٌ وَ اهْلُ بَيْتِهِ، حُبُّهُمْ ايمانٌ يُدْخِلُ الْجَنَّةَ، وَ بُغْضُهُمْ كُفْرٌ وَ نِفاقٌ يُدْخِلُ النّارَ، فَاسَرَّ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه و آله) ذلِكَ الى‌ عَلِىٍّ وَ اهْلِ بَيْتِهِ.

خداوند از آنچه در مدت حكومت بنى‌اميه بر اهل بيت محمد و دوستان و شيعيانشان مى‌رسد به رسولش خبر داد، آنگاه حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: و خدا درباره بنى‌اميه وحى نازل فرمود كه: «آيا نديدى كسانى را كه نعمت خدا را به كفر بدل كردند و قوم خود را به دار هلاكت افكندند دوزخ كه در آن سرنگون شوند و بد قرارگاهى است! و نعمت خدا محمد و اهل بيت آن حضرتند كه دوستى ايشان ايمانى است كه باعث ورود به بهشت است و دشمنى ايشان كفر و نفاقى است كه به جهنّم درمى‌آورد، پس رسول خدا اين راز را پنهانى با على و اهل بيتش در ميان گذاشت.

قالَ: ثُمَّ قالَ ابُو عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام): ما خَرَجَ وَ لايَخْرُجُ مِنّا اهْلَ الْبَيْتِ الى‌ قِيامِ قائِمِنا احَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً اوْ يَنْعَشَ حَقّاً الَّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيَّةُ وَ كانَ قِيامُهُ زِيادَةً فِى مَكْرُوهِنا وَ شِيعَتِنا.

متوكّل گفت: پس از آن حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: احدى از ما اهل بيت تا روز قيامت قائم ما براى دفع ظلمى يا به پا داشتن حقّى (بدون اذن امام يا بدون نيروى لازم) خروج نكرده و نخواهد كرد مگر آنكه طوفان بلا او را از ريشه بركند و قيامش موجب افزايش غصّه ما و شيعيان ما گردد.

قالَ الْمُتَوَكِّلُ بْنُ هرُونَ: ثُمَّ امْلى‌ عَلَىَّ ابُو عَبْدِاللَّهِ (عليه السلام) الْادْعِيَةَ وَ هِىَ خَمْسَةٌ وَ سَبْعُونَ باباً، سَقَطَ عَنّى مِنْها احَدَ عَشَرَ باباً، وَ حَفِظْتُ مِنْها نَيِّفاً وَ سِتّينَ باباً.

متوكّل گفت:آنگاه حضرت صادق (عليه السلام) دعاهاى صحيفه را بر من املا فرمود و آن هفتاد و پنج باب بود كه من به حفظ يازده باب آن توفيق نيافتم و شصت و چند باب آن را حفظ نمودم.

وَ حَدَّثَنا ابُوالْمُفْضَّلِ قالَ: وَ حَدَّثَنِى مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ ابْنِ رُوزْبِهْ ابُوبَكْرٍ الْمَدآئِنِىُّ الْكاتِبُ نَزيلُ الرَّحْبَةِ فى دارِهِ، قالَ حَدَّثَنى مُحَمَّدُ بْنُ احْمَدَ بْنُ مُسْلِمٍ الْمُطَهَّرِىُّ، قالَ:حَدَّثَنى ابى، عَنْ عُمَيْرِ بْنِ مُتَوَكِّلٍ الْبَلْخِىِّ، عَنْ ابيهِ الْمُتَوَكِّلِ بْنِ هرونَ، قالَ: لَقيتُ يَحْيَى بْنَ زَيْدِ بْنِ عَلِىٍّ (عليه السلام) فَذَكَرَ الْحَديثَ بِتَمامِهِ الى‌ رُؤْيَا النَّبِىِّ (صلى الله عليه و آله) الَّتى ذَكَرَها جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ ابآئِهِ- صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ- وَ فى رِوايَةِ الْمُطَهَّرِىِّ ذِكْرُ الْابْوابِ، وَ هِىَ:

(عكبرى گويد:) و حديث كرد ما را ابوالمفضّل، گفت: و حديث كرد مرا محمد بن حسن ابن روزبه ابوبكر مداينى كاتب ساكن رحبه در خانه خودش، گفت: حديث كرد مرا محمد بن احمد بن مسلم مطهّرى، گفت: حديث كرد مرا پدرم از عمير بن متوكّل بلخى از پدرش متوكّل بن هارون گفت: يحيى بن زيد بن على (عليه السلام) را ملاقات نمودم- سپس حديث را تا خواب پيامبر (صلى الله عليه و آله) كه حضرت صادق از پدرانش- كه درود خدا بر آنان باد- روايت كرد بيان كرد و فهرست‌ ابواب دعا در روايت مطهّرى چنين است:

1. التَّحْميدُ لِلَّه عَزَّوَجَلَّ

1. دعاى آن حضرت در ستايش خداى عزوجل

2. الصَّلوةُ عَلى‌ مُحَمَّدٍ وَ الِهِ

2. دعاى آن حضرت بر محمّد و آل محمّد

3. الصَّلوةُ عَلى‌ حَمَلَةِ الْعَرْشِ

3. دعاى آن حضرت بر حاملان عرش

4. الصَّلوةُ عَلى‌ مُصَدِّقِى الرُّسُلِ

4. دعاى آن حضرت بر آنان كه به پيامبران ايمان آورده‌اند

5. دُعآؤُهُ لِنَفْسِهِ وَ خاصَّتهِ

5. دعاى آن حضرت براى خود و نزديكانش

6. دُعآؤُهُ عِنْدَ الصَّباحِ وَ الْمَسآءِ

6. دعاى آن حضرت به وقت صبح و شام

7. دُعآؤُهُ فِى الْمُهِمّاتِ

7. دعاى آن حضرت به وقت مهمّات و رنج

8. دُعآؤُهُ فِى الْاسْتِعاذَةِ

8. دعاى آن حضرت در پناه بردن به خداوند

9. دُعآؤُهُ فِى الْاشْتِياقِ

9. دعاى آن حضرت در شوق به آمرزش

10. دُعآؤُهُ فِى اللَّجَأِ الَى اللَّهِ تَعالى

10. دعاى آن حضرت در پناه بردن به خداوند

‌ 11. دُعآؤُهُ بِخَواتِمِ الْخَيْرِ

11. دعاى آن حضرت در عاقبت به خيرى

12. دُعآؤُهُ فِى الْاعْتِرافِ

12. دعاى آن حضرت در اقرار به گناه

13. دُعآؤُهُ فِى طَلَبِ الْحَوائِجِ

13. دعاى آن حضرت در طلب حاجت‌ها

14. دُعآؤُهُ فِى الظُّلاماتِ

14. دعاى آن حضرت در دادخواهى از ستمگران

15. دُعآؤُهُ عِنْدَ الْمَرَضِ

15. دعاى آن حضرت به وقت بيمارى

16. دُعآؤُهُ فِى الْاسْتِقالَةِ

16. دعاى آن حضرت در طلب بخشش و آمرزش گناهان

17. دُعآؤُهُ عَلَى الشَّيْطانِ

17. دعاى آن حضرت چون نام شيطان برده مى‌شد

18. دُعآؤُهُ فِى الْمَحْذُوراتِ

18. دعاى آن حضرت در دفع بلاها و سختى‌ها

19. دُعآؤُهُ فِى الْاسْتِسْقاءِ

19. دعاى آن حضرت به وقت درخواست باران

20. دُعآؤُهُ فِى مَكارِمِ الْأخْلاقِ

20. دعاى آن حضرت در مكارم اخلاق

21. دُعآؤُهُ اذا حَزَنَهُ امْرٌ

21. دعاى آن حضرت به وقت رويدادهاى اندوه‌آور

22. دُعآؤُهُ عِنْدَ الشِّدَّةِ

22. دعاى آن حضرت در سختى و گرفتارى

23. دُعآؤُهُ بِالْعافِيَةِ

23. دعاى آن حضرت براى تندرستى

24. دُعآؤُهُ لِأَبَوَيْهِ

24. دعاى آن حضرت براى پدر و مادر

25. دُعآؤُهُ لِوُلْدِهِ

25. دعاى آن حضرت براى فرزندانش

26. دُعآؤُهُ لِجيرانِهِ وَ اوْلِيآئِهِ

26. دعاى آن حضرت براى همسايگان و دوستانش

27. دُعآؤُهُ لِأهْلِ الثُّغُورِ

27. دعاى آن حضرت براى مرزداران

28. دُعآؤُهُ فِى التَّفَزُّعِ

28. دعاى آن حضرت در ترس از خدا

29. دُعآؤُهُ اذا قُتِّرَ عَلَيْهِ الرِّزْقُ

29. دعاى آن حضرت به وقت تنگى رزق

30. دُعآؤُهُ فِى الْمَعُونَةِ عَلى‌قَضاءِالدَّينِ

30. دعاى آن حضرت براى اداى وام

31. دُعآؤُهُ بِالتَّوبَةِ

31. دعاى آن حضرت در توبه و بازگشت

32. دُعآؤُهُ فِى صَلوةِ اللَّيْلِ

32. دعاى آن حضرت در نماز شب

33. دُعآؤُهُ فِى الْاسْتِخارَةِ

33. دعاى آن حضرت در درخواست خير و نيكى

34. دُعآؤُهُ اذَا ابْتُلِىَ

34. دعاى آن حضرت به هنگام گرفتارى

35. دُعآؤُهُ فِى الرِّضا بِالْقَضآءِ

35. دعاى آن حضرت در رضا به قضاى حق

36. دُعآؤُهُ عِنْدَ سَماعِ الرَّعْدِ

36. دعاى آن حضرت به وقت شنيدن رعد

37. دُعآؤُهُ فِى الشُّكْرِ

37. دعاى آن حضرت در شكر

38. دُعآؤُهُ فِى الْاعْتِذارِ

38. دعاى آن حضرت در عذرخواهى از حق

39. دُعآؤُهُ فِى طَلَبِ الْعَفْوِ

39. دعاى آن حضرت در طلب عفو

40. دُعآؤُهُ عِنْدَ ذِكْرِ الْمَوْتِ

40. دعاى آن حضرت به وقت ياد مرگ

41. دُعآؤُهُ فِى طَلَبِ السِّتْرِ وَ الْوِقايَةِ

41. دعاى آن حضرت در درخواست پرده‌پوشى

42. دُعآؤُهُ عِنْدَ خَتْمِهِ الْقُرْآنَ

42. دعاى آن حضرت به وقت ختم قرآن

43. دُعآؤُهُ اذا نَظَرَ الَى الْهِلالِ

43. دعاى آن حضرت به وقت ديدن ماه نو

44. دُعآؤُهُ لِدُخُولِ شَهْرِ رَمَضانَ

44. دعاى‌آن حضرت به وقت فرار سيدن ماه رمضان

45. دُعآؤُهُ لِوِداعِ شَهْرِ رَمَضانَ

45. دعاى آن حضرت به هنگام وداع ماه رمضان

46. دُعآؤُهُ لِعيدِ الْفِطْرِ وَ الْجُمُعَةِ

46. دعاى آن حضرت در روز عيد فطر و جمعه

47. دُعآؤُهُ فِى يَوْمِ عَرَفَةَ

47. دعاى آن حضرت در روز عرفه

48. دُعآؤُهُ فِى يَوْمِ الْاضْحى‌ وَالْجُمُعَةِ

48. دعاى آن حضرت در روز عيد قربان و جمعه

49. دُعآؤُهُ فِى دَفْعِ كَيْدِ الْاعْدآءِ

49. دعاى آن حضرت دردفع مكر دشمنان

50. دُعآؤُهُ فِى الرَّهْبَةِ

50. دعاى آن حضرت در ترس از حق

51. دُعآؤُهُ فِى التَّضَرُّعِ وَالْاسْتِكانَةِ

51. دعاى آن حضرت در تضرّع و زارى به درگاه حق

52. دُعآؤُهُ فِى الْالْحاحِ

52. دعاى آن حضرت در اصرار در طلب

53. دُعآؤُهُ فِى التَّذَلُّلِ

متن53. دعاى آن حضرت در فروتنى

54. دُعآؤُهُ فِى اسْتِكْشافِ الْهُمُومِ‌

54. دعاى آن حضرت در رفع اندوه‌ها

وَ باقِى الْابْوابِ بِلَفْظِ ابى عَبْدِاللَّهِ الْحَسَنِىِّ رحمه الله: حَدَّثَنا ابُو عَبْدِاللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْحَسَنِىُّ قالَ: حَدَّثَنا عَبْدُاللَّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ خَطّابٍ الزَّيّاتُ قالَ: حَدَّثَنى خالِى عَلِىُّ بْنُ الْنُّعْمانِ الْاعْلَمُ، قالَ: حَدَّثَنى عُمَيْرُ بْنُ مُتَوَكِّلٍ الثَّقَفِىُّ الْبَلْخِىُّ، عَنْ ابِيهِ مُتَوَكِّلِ بْنِ هرُونَ، قالَ: امْلى‌ عَلَىَّ سَيِّدِى الصَّادِقُ، ابُو عَبْدِاللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قالَ: امْلى‌ جَدّى عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عَلى‌ ابى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِىٍّ عَلَيْهِمْ اجْمَعينَ السَّلامُ- بِمَشْهَدٍ مِنّى.

و باقى ابواب به لفظ ابوعبداللّه حسنى رحمه الله است: حديث كرد ما را ابوعبداللّه جعفر بن محمد حسنى، گفت: حديث كرد ما را عبداللّه بن عمر بن خطّاب زيّات، گفت: حديث كرد مرا دائيم على بن نعمان اعلم، گفت: حديث كرد مرا عمير بن متوكّل ثقفى بلخى، از پدرش متوكّل بن هارون گفت: املا فرمود بر من آقايم امام صادق (عليه السلام) ابوعبداللّه جعفر بن محمد، فرمودند: جدّم على بن الحسين بر پدرم محمّد بن على- بر تمامشان درود- در حضور من املا فرمود.

______________________________

(1)- رعد (13): 39.

(2)- نساء (4): 58.

(3)- اسراء (17): 60.

(4)- قدر (97): 1- 3.

(5)- ابراهيم (14): 28- 29.


انتخاب شرح:
- حسین انصاریان
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا