فارسی
پنجشنبه 15 خرداد 1399 - الخميس 12 شوال 1441
حکایات عبرت آموز
ارسال پرسش جدید

عارف عاشق، حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى‏

عارف عاشق، حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى‏
حاجى سبزوارى از حكما و فقها و عرفاى اسلامى بود، در حق آن بزرگ مرد الهى مى‏توان گفت: او از اولياى الهى و انسانى خود ساخته و مردى در ميان بزرگان اسلامى كم‏نظير است. من قسمتى از احوالات آن عارف عاشق را مستقيماً از نبيره او آقاى اسرارى كه از علماى مهم ...

حکایت نمک خوردن و حرمت صاحب نمک

حکایت نمک خوردن و حرمت صاحب نمک
یعقوب لیث ، چهره پرآوازه سیستان و پایه گذار انقلابى رهایى بخش بر ضدّ حکومت خونخوار و ظالم و ستمکار عباسى ، در ابتداى جوانى روى گرزاده اى بیش نبود .مدتى به کار روى گرى مشغول بود و پاداش کارش را سخاوتمندانه با جوانان هم سن و سالش مى خورد .سخاوت و شجاعت و ...

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
در زمان رسول خدا (صلى الله علیه وآله) ، در شهر مدینه مردى بود با چهره اى آراسته و ظاهرى پاک و پاکیزه ، آنچنان که گویى در میان اهل ایمان انسانى نخبه و برجسته است .او در بعضى از شب‌ها به دور از چشم مردمان به دزدى مى رفت و به خانه هاى اهل مدینه دستبرد مى زد ...

حكايت ميرغضب و نان و نمك مجرم‏

حكايت ميرغضب و نان و نمك مجرم‏
  حكايت كرده‏اند كه سلطانى بر فردى غضب كرد و به ميرغضب خود دستور داد سر او را قطع كند. ميرغضب مجرم را بيرون آورد و به او گفت: آماده شو، مى‏خواهم سر از بدنت جدا كنم! مجرم گفت: ميرغضب، معمولًا كسانى‏كه مى‏خواهند كشته شوند چند تقاضا مى‏كنند. من يك ...

اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!

اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
در بنی‌اسرائیل زنی زناکار بود، که هرکس با دیدن جمال او، به گناه آلوده می‌شد! درب خانه‌اش به روی همه باز بود، در اطاقی نزدیک در، مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را به دام می‌کشید، هرکس به نزد او می‌آمد، باید ده دینار برای انجام ...

حکایتی از یک واقعه‏ عجيب‏

حکایتی از یک واقعه‏ عجيب‏
  در ايام كودكى و نوجوانى به دنبال حالات دينى پدرم، و برخوردهائى كه آن بزرگوار با اهل علم و مسجد و مجالس مذهبى داشت، عاشق عالم ربانى و مسجد و مجالس الهى شدم، رفت و آمدم به مراكز مذهبى، و نشست و برخاستم با عالم واجد شرايط، در دوران طاغوت كه كشور، و ...

نصيحت شيطان به نوح

نصيحت شيطان به نوح
امام صادق (عليه السلام) فرمود : هنگامى كه نوح از كشتى پياده شد ، ابليس نزد او آمد و گفت : در روى زمين انسانى بر من منّتى بزرگتر از تو ندارد ، از خدا بر ضدّ اين بدكاران عذاب خواستى ، در نتيجه سبب راحت من شدى ، آيا تو را به دو خصلت آگاه نكنم ؟ از حسد بپرهيز ...

تخفیف عذاب بخاطر دل سوزی به اقوامش!

تخفیف عذاب بخاطر دل سوزی به اقوامش!
حضرت امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:يونس عليه السلام در حالى كه از معصيت‏هاى قومش خشمگين بر كشتى شد، نهنگى براى غرق كردن آنان به كشتى حمله كرد، سه بار قرعه انداختند كه به نام هركس افتاد او را در دهان نهنگ اندازند تا نهنگ با مشغول شدن به او از حمله ...

حكايت ابراهيم ادهم‏

حكايت ابراهيم ادهم‏
  در احوالات ابراهيم ادهم نوشته‏اند كه او پادشاه بلخ و انسان بدكار و ستمكارى بود، اما يكى از زُهّاد و عُبّاد و عرفاى بزرگ شد كه كارنامه درخشانى هم دارد و كلماتى از او به جا مانده كه در كتاب‏هاى مختلف نقل شده‏اند. آورده‏اند كه روزى روى تخت سلطنت ...

حكايت ميرزا تقى‏خان اميركبير

حكايت ميرزا تقى‏خان اميركبير
  قائم مقام فراهانى كه روس و انگليس نگذاشتند بيش از هشت ماه نخست وزير باشد، يك استاد دانا گرفته است تا به دو فرزند قائم مقام درس بدهد. يك روز قائم مقام فراهانى كنار معلم مى‏نشيند و از بچه‏هاى خود سؤال درسى مى‏پرسد. وقتى بچه‏ها نمى‏توانند جواب پدر ...

وقتى حكومت از تشيع من با خبر شد، مرا از اداره بيرون كرد

وقتى حكومت از تشيع من با خبر شد، مرا از اداره بيرون كرد
چند سالى براى تبليغ به انگلستان مى‏رفتم، يكى از سال‏ها در مجلسى از مجالس عرب زبان شيعه شركت كردم، سخنرانى با بيانى رسا و ذكر مصيبتى هنرمندانه براى آن جمعيت سخنرانى داشت، پرسيدم اين سخنران كيست‏ و از كدام كشور است؟ پاسخ دادند از اهالى قاهره مصر ...

حكايت مسلمان شدن مرتاض کافر به دست امام کاظم(ع)

 حكايت مسلمان شدن مرتاض کافر به دست امام کاظم(ع)
كسى به مدينه آمد و به مردم مدينه گفت: من مى‌‏توانم خبرهايى از زندگى شما بدهم. كسانى كه با او در ارتباط بودند، از او خبر مى‌‏خواستند و او خبر مى‏‌داد و درست مى‏‌گفت. اين موضوع را به خدمت مبارك موسى بن جعفر عليهما السلام اطلاع دادند كه: شخص بى‌‏دين ...

داستان پر از نكته جنگ بدر

داستان پر از نكته جنگ بدر
در ميان مردم مكه كه مردمى مشرك و مخالف حق بوند بخاطر در خطر قرار گرفتن كاروان تجارتى آنان به سردمدارى قريش به ويژه كافر معاندى چون ابوسفيان وضع آشفته‏اى پيش آمده بود. در چنين موقعيتى روزى رسول خدا به مسلمانان خبر داد كه ابوسفيان بن حرب كاروان قريش ...

تعبیر خواب ابن سیرین

تعبیر خواب ابن سیرین
ابن سيرين مى‏گويد: در بازار به شغل بزازى اشتغال داشتم، زنى زيبا براى خريد به مغازه‏ام آمد، در حالى كه نمى‏دانستم به خاطر جوانى و زيباييم عاشق من است، مقدارى پارچه از من خريد و در ميان بغچه پيچيد، ناگهان گفت: اى مرد بزاز! فراموش كرده‏ام پول همراه ...

نفرین و دعاى پدر

نفرین و دعاى پدر
امیرالمومنین با حضرت مجتبى (علیهما السلام) در مسجد الحرام نشسته بودند که ناگاه زمزمه اى سوزنده و مناجاتى جگرسوز شنیدند که مى گفت : اى خدایى که کلید حل همه مشکلات به دست قدرت تو است ! اى خدایى که رنج ها را برطرف مى کنى ! اى خدایى که بیچاره و درمانده جز ...

داستان عجيب سلمان و ابوذر

داستان عجيب سلمان و ابوذر
حضرت عبدالعظيم حسنى از حضرت جواد و حضرت جواد از پدران معصوم و بزرگوارش روايت ميكند: سلمان ابوذر را به خانهاش دعوت كرد و دو قرص نان جهت پذيرائى از ميهمان بر سفره گذاشت، ابوذر دو قرص نان را برداشت و به زير و رو كردن آن دو پرداخت، سلمان به ابوذر گفت: چرا ...

حکایت توبه «وحشى»

حکایت توبه «وحشى»
  در «مجمع البيان» در ذيل آيه: [إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ]*. مسلماً خدا اين كه به او شرك ورزيده شود نمى‏آمرزد، و غير آن را براى هر كس كه بخواهد مى‏آمرزد. و هر كه به خدا شرك بياورد، مسلماً ...

من دختر رئيس قبيله هستم

من دختر رئيس قبيله هستم
اميرالمؤمنين عليه السلام در باره كرامت و حسن خلق و آقايى و عفو و گذشت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‌‏فرمايد: زمانى كه اسيران طائفه طى را به مدينه آوردند، در بين آنان دخترى بود كه به رسول خدا صلى الله عليه و آله عرضه داشت: يا محمّد! چه شود كه مرا ...

مرا قدرت ازدواج نیست!

مرا قدرت ازدواج نیست!
مردی بود متقی، با فضیلت، بزرگوار و آراسته به تربیت الهی و دارای روح ملکوتی که در بازار تهران دارای یک مغازه بود. درآمد مالی خود را دو تقسیم کرده بود، قسمتی را برای مخارج خانه خود گذاشته بود و سهم دیگر را برای رفع نیاز نیازمندان. بدون انجام کار خیر ...

با شنیدن نام او خشمی سوزان سرتا پای وجودم را فراگرفت!

با شنیدن نام او خشمی سوزان سرتا پای وجودم را فراگرفت!
مردی از اهالی شام چنین نقل کرده‌است: روزی در مدینه شخصی را با چهره‌ای آرام و بسیار نیکو و دارای حسن جمال دیدم. انسان وارسته‌ای که به طرز زیبایی لباس پوشیده و بر مرکبی سوار بود. پس درباره او پرس‌وجو کردم و دانستم که او حسن بن علی بن ابی‌طالب(ع) است. ...
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز