فارسی
يكشنبه 06 مهر 1399 - الاحد 9 صفر 1442

  12
  0
  0

داستانى عبرت‏آموز از طمعكار

شعبى رحمة اللّه عليه همى گويد: صيادى گنجشكى بگرفت، گفت: مرا چه خواهى كرد؟ گفت: بكشم و بخورم، گفت: از خوردن من چيزى نيايد، اگر مرا رها كنى سه سخن به تو آموزم كه تو را بهتر از خوردن من، گفت: بگوى، مرغ گفت: يك سخن در دست تو بگويم و يكى آن وقت كه مرا رها كنى و يكى آن وقت كه بر كوه شوم. گفت: اوّل بگويى، گفت: هر چه از دست تو بشد بدان حسرت مخور، رها كرد و بر درخت نشست گفت:
ديگرى بگوى. گفت: محال هرگز باور مكن و پريد بر سر كوه نشست و گفت: اى بدبخت! اگر مرا بكشتى اندر شكم من دو دانه مرواريد بود هر يكى بيست مثقال، توانگر مى‌شدى كه هرگز درويشى به تو راه نيافتى.
مرد انگشت در دندان گرفت و دريغ و حسرت همى خورد و گفت: بارى بگوى. گفت:
تو آن دو سخن فراموش كردى چه كنى؟ تو را گفتم: بر گذشته اندوه مخور و محال باور مكن، بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نباشد اندر شكم من دو مرواريد چهل مثقال چگونه صورت بندد و اگر بودى چون از دست تو بشد غم خوردن چه فايده. اين بگفت و بپريد و اين مَثَل براى آن گفته همى آيد تا معلوم شود كه چون طمع پديد آيد همه محالات باور كند.


منبع : پایگاه عرفان
  • داستانى عبرت‏آموز از طمعكار
  • داستانى عبرت‏ آموز
  • طمع كار
  •   12
      0
      0
    امتیاز شما به این مطلب ؟

    آخرین مطالب

    داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
    زندگانى مراقبان‏
    من تا هستم همينم
    ابوجهل رسول اللَّه را نديد
    تجلّى قرآن در قلب‏
    عالمان هوى‏پرست قرن بيستم‏
    گرسنگى شقيق بلخى‏
    حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
    من دختر رئيس قبيله هستم
    چه كسى تو را اداره مى‏كند؟

    بیشترین بازدید این مجموعه

    باران رحمت
    اثر روضه قمر بنی هاشم بر جوان عرق خور
    تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
    داستان گریه حضرت موسى برای اباعبدالله الحسين عليه ...
    داستان سليمان و گنجشك
    هدیه رضاخان به یک عالم!
    عالمان هوى‏پرست قرن بيستم‏
    تجلّى قرآن در قلب‏
    امام صادق(ع) و ابوشاكر ديصانى‏
    انفاق امام على(ع)

     
    نظرات کاربر
    پر بازدید ترین مطالب سال
    پر بازدید ترین مطالب ماه
    پر بازدید ترین مطالب روز