فارسی
سه شنبه 30 دى 1399 - الثلاثاء 5 جمادى الثاني 1442

621
0
0%

تشبيه لطيف از دوست حقيقى‏

جلال الدين رومى در كتاب «مثنوى» روايت جالبى از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل مى كند و آن را با ظرافتى خاص و روشى هنرمندانه به صورت نظم تاويل مى كند كه ثبتش در اين اوراق خالى از فايده نيست.

إغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبيْعِ فَإنَّهُ يَفْعَلُ بِأبدانِكُمْ كَمَا يَفْعَلُ بِأشْجَارِكُمْ، وَاجْتَنِبُوا بَرْدَ الخَرِيْفِ فَإنَّهُ يَفْعَلُ بِابْدَانِكُمْ كَمَا يَفْعَلُ بِأشْجَارِكُمْ .

نسيم بهار را غنيمت بشماريد زيرا در بدن شما همان تصرفى را مى كند كه در درختانتان مى نمايد واز باد خزان دورى كنيد زيرا با بدن هاى شما همان معامله اى را مى نمايد كه با درختانتان مى كند.

جلال الدين رومى مى گويد: پيامبرى كه فصيح ترين انسان است و سخنش ما فوق سخن انسان و ما دون سخن خداست، بايد منظورش از اين كلام، حقيقتى والا و مطلبى فوق العاده با ارزش باشد.

به احتمال قريب به يقين نظر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از نسيم و باد بهار، كلام معجز آسا و سخنان ملكوتى و دم عيسوى اولياى الهى و اهل دل مى باشد كه چونان نسيم بهار طبيعى كه درختان را زنده مى كند، دل هاى مرده را حيات مى بخشد و جان هاى افسرده را به حركت مى آورد و نَفْس پژمرده را براساس حالات اخلاقى و عرفانى به اهتزاز مى اندازد.

و نظر حضرتش از باد خزان، كلام مرده دلان و سخنان اهل باطل و دم مسموم شيطان صفتان مى باشد كه چونان طوفان خزان كه برگ درختان را زرد كرده و بر زمين مى ريزد، دل هاى نيمه جان را مى ميراند و جان هاى كم قدرت را مى كُشد و نَفْس مرده را با تحريك به سوى شهوات بى مهار چون اژدها به جنبش مى آورد.

و نهايتاً منظور آن مالك كلام و مبلغ پيام و خير الانام اين است كه اگر انسان با معاشرى الهى و رفيقى ملكوتى و دوستى عرشى- كه زبانش ريشه در ايمان دارد و حالاتش ظهورى از حقايق است و اخلاقش ميوه باغ كرامت است- به دوستى و همنشينى برخيزد، استعدادهاى انسانى و حالات معنوى او از دم عيسوى زنده مى شود و نهال وجودش تبديل به شجره طيبه- كه ريشه اش ثابت و شاخ و برگش در آسمان هاست و ميوه اش هميشگى است- مى گردد.

و اگر با معاشرى شرير و رفيقى شيطانى و دوستى بى دين و مادى كه زبانش ريشه در كفر و شرك دارد و حالاتش ظهورى از فرهنگ بت پرستى است و اخلاقش چون هندوانه ابو جهل زهر كشنده است، به دوستى و همنشينى بنشيند؛ استعدادهاى انسانى او و حالات باطنى اش از دم خزان صفت او نابود مى گردد و نهال وجودش تبديل به شجره خبيثه كه ريشه بى بنيانش روى زمين است و استقرار و قرارى ندارد، مى شود.

فايده دوست حقيقى و رفيق پاك براى انسان، فايده نسيم بهار براى گل و گياه و نهال و درخت است و زيان دوست ناباب براى آدمى زيان طوفان و ضرر آتشى است كه در خرمن افتد و آن را به خاكسترى سياه كه باد هر ذره اش را به جايى ببرد، خواهد بود.

گفت پيغمبر زسرماى بهار

 

تن مپوشانيد ياران زينهار

زآنك با جان شما آن مى كند

 

كآن بهاران با درختان مى كند

ليك بگريزند از سرد خزان

 

كآن كند كو كرد با باغ و رَزان

راويان اين را به ظاهر برده اند

 

هم بر آن صورت قناعت كرده اند

بى خبر بودند از جاى آن گروه

 

كوه را ديده نديده كان بكوه

آن خزان نزد خدا نفس و هواست

 

عقل و جان عين بهارست و بقاست

مرترا عقلى است جز وى در نهان

 

كامِلُ العقلى بجو اندر جهان

جزو تو از كُلّ او كلّى شود

 

عقل كل بر نفس چون غلّى شود

پس به تأويل اين بود كانفاس پاك

 

چون بهارست و حيات برگ و تاك

گفت هاى اوليا نرم و درشت

 

تن مپوشان زآنك دينت راست پشت

گرم گويد سرد گويد خوش بگير

 

زآن زگرم و سرد بِجْهى وز سعيد

گرم و سردش نو بهار زندگى است

 

مايه صدق و يقين و بندگى است

زآن كزو بُستانِ جانها زنده است

 

زين جواهر بحرِ دل آكنده است

بر دل عاقل هزاران غم بود

 

گر زباغ دل خلالى كم بود

     

 

پروين اعتصامى در پايان قصيده همنشين ناهموار، از زبان آب كه در ديگى بر اثر همنشينى با آتش به بخار تبديل مى شود و هويتش را از دست مى دهد و از آن همه سود رسانى به طبيعت و انسان باز مى ماند، مى گويد:

من كه بودم پزشك بيماران

 

آخر كار خود شدم بيمار

من كه هر رنگ شستم از چه گرفت

 

روشن آئينه دلم زنگار

نه صفائيم ماند در خاطر

 

نه فروغيم ماند بر رخسار

آتشم همنشين و دود نديم

 

شعله ام همدم و شرارم يار

زين چنين روز داشت بايد ننگ

 

زين چنين كار داشت بايد عار

     

هيچ ديدى زكار درماند

 

كاردانى چو من در آخر كار

باختم پاك تاب و جلوه خويش

 

بسكه بر خاطرم نشست غبار

با چنين پاكى و فروزانى

 

اين چنينم كساد شد بازار

آخر اين آتشم بخار كند

 

به هواى عدم روم ناچار

گفت آتش از آن كه دشمن توست

 

طمع دوستى و لطف مدار

همنشين كسى كه مست هوى است

 

نشد اى دوست مردم هشيار

هر كه در شوره زار كِشت كند

 

نبود از كار خويش برخوردار

خام بودى تو خفته زان آتش

 

كرد هنگام پختنت بيدار

در كنار من از چه كردى جاى

 

كه ز دودت شود سياه كنار

هر كجا آتش است سوختن است

 

اين نصيحت به گوش جان بسپار

گرت انديشه اى بد نامى است

 

منشين با رفيق ناهموار

عاقلان از دكان مهره فروش

 

نخريدند لؤلؤ شهوار

كس ز خنجر نديد جز خستن

 

كس ز پيكان نخواست جز پيكار

سالكان را چه كار با ديوان

 

طوطيان را چه كار با مُردار

     

 

معاشر ناهموار، دوست ناباب و رفيق بد سيرت، ريشه شجره طيبه انسانيتِ انسان را مى خشكاند و شاخ و برگ درخت فطرت را مى ريزد و بال و پر آدمى را مى شكند و همه جاده هاى سعادت را به روى انسان مى بندد و عقل فعال و انديشه پاك را بى حركت و متوقف مى كند و فرياد وجدان را خاموش مى سازد و نيرو و قدرت روحى را از كار مى اندازد و از انسان- كه گل سر سبد هستى است- خارى خشك به وجود مى آورد!


منبع : پایگاه عرفان
621
0
0%
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

چادرت را سفت بچسب
ام ابیها
حجاب، قانون الهی
سبّ و ناسزا
معمولی نباش!
برگ درختان سبز در نظر هوشیار ...
الگوی امام زمان(عج)
دستگیرهٔ نجات ما در قیامت
اینطوری خدا را بشناس
مصداق آیت الله العظمی

بیشترین بازدید این مجموعه

غرور، حجاب بین مغرور و موعظه ی الهی
گناهان كبيره
دعا برای دختر دار شدن
استجابت دعا بعد از نماز
تسلیم بودن به پروردگار
خدا وعده‌شکن نیست
امیر خواسته‌های نامشروعت باش!
نگاه به قیامت
دیدن حقایق
امام کریم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا