فارسی
جمعه 01 بهمن 1400 - الجمعة 18 جمادى الثاني 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
1127
0
نفر 0

طريق تصفيه وجود و تجليه روح‏

 

نوشته: حضرت استاد حسین انصاریان

 

قرآن مجيد، كتاب هدايت است و روايات ائمه معصومين عليهم السلام شرح آن و عالمان و عاملان واقعى به كتاب و سنت، راهبران انسان ها به سوى حق هستند كه مى فرمايند:

بدان كه روح انسانى از عالم امر است و به حضرت عزّت اختصاص قربتى دارد كه هيچ موجودى ندارد.

و عالم امر عبارت از عالمى است كه مقدار و كمّيّت و قسمت و مساحت نپذيرد و اسم امر بر اين عالم از جهت آن است كه به اشاره «كن» ظاهر شد بى توقف زمانى و بى واسطه ماده.

اگر چه عالم خلق هم به اشاره پديد آمد، اما بواسطه مواد و امتداد ايام كه:

[خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ] «1».

اوست كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد.

در اين اشاره كه مى فرمايد:

[قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي ] «2».

بگو: روح از امر پروردگار من است.

از منشأ خطاب «كن» برخاسته.

ولى ماده و هيولاى حيات از صفت هوالحى يافته، قائم به صفت قيومى گشته و مادّه عالم ارواح آمده و عالم ارواح منشأ عالم ملكوت شده و عالم ملكوت مصدر عالم ملك بوده، جملگى عالم ملك به ملكوت قائم و ملكوت به ارواح قائم و ارواح به روح انسانى قائم و روح انسانى به صفت قيومى حق قائم:

[فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ] «3».

بنابراين [از هر عيب و نقصى ] منزّه است خدايى كه مالكيّت و فرمانروايى همه چيز به دست اوست، و به سوى او بازگردانده مى شويد.

و هر چه در عالم ملك و ملكوت پديد آيد همگى به واسطه آيد، الّا وجود انسانى كه ابتدا روح او به اشارت «كن» پديد آمد بى واسطه و صورت قالب او تخمير بى واسطه يافت كما قال:

خَمَرْتُ طينَةَ آدَمَ بِيَدى أرْبَعينَ صَباحاً «4».

گِل آدم رابا قدرت خود در چهل روز سرشتم.

در وقت ازدواج روح و قالب تشريف:

[وَ نَفَخْتُ فِيهِ ] «5».

و از روح خود در او بدمم.

بى واسطه ارزانى داشت و اختصاص اضافت: «من روحى» كرامت فرمود، پس كمال مرتبه روح در تجليه او آمد به صفات ربوبيت تا خلافت آن حضرت را شايد.

و در اين معنى مذاهب مختلفه است:

جمعى را رأى آن است كه تا تزكيه نفس حاصل نشود، تجليه روح ممكن نگردد و طايفه اى ديگر بر آنند كه اگر مدت عمر در تزكيه نفس به سر برند تمام مزكّى نگردد و كس به تجليه روح نپردازد، ولكن چون اوّل نفس را به قيد شرع محكم كنند و روى به تصفيه دل و تجليه روح آورند بر قضيه:

مَنْ تَقَرّبّ الَىَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ الَيْهِ ذِراعاً «6».

كسى كه يك وجب به من نزديك شود يك ذراع به سوى او نزديك مى شوم.

الطاف خداوندى به استقبال آيد و تصرفات جذبات عنايت و فيض فضل الوهيت متواتر گردد، دل را به يك ساعت چندان تزكيه نفس حاصل شود كه به مجاهدت همه عمر حاصل نشدى كه:

جَذْبَةٌ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِ توازى عَمَلَ الثَّقَلَيْنِ «7».

جاذبه اى از جاذبه هاى حق برابر با عمل جن و انس است.

ولكن روح در بدايت حال طفل صفت است، او را تربيتى بايد تا مستحق تجليه شود؛ زيرا كه روح تا در اماكن روحانى بود و هنوز به جسم انسانى تعلق نگرفته، بر مثال طفل بود در رحم مادر كه در آنجا غذاى مناسب آن مكان يابد و او را علو و شناختى باشد لايق آن مقام، ولكن از غذاهاى متنوع و علوم و معارف مختلف كه بعد از ولادت تواند يافت محروم و بى خبر باشد.

هم چنين روح را در عالم ارواح از حضرت جلّ و علا غذايى كه ممدّ حيات او گردد مى بود، مناسب حوصله و همّت او در آن مقام و بر كليات علوم و معارف اطلاع روحانى داشت.

ولكن از معارف و علوم جزئيات كه به واسطه آلات حواس انسانى و قواى بشرى و صفات نفسانى حاصل توان كرد بى خبر بود و در آن وقت كه به قالب پيوست چون طفلى بود كه در رحم بود به مهد پيوست.

اگرپرورش به وجه خوشى نيابد، زود هلاك شود، پس مادر او را زود در گهواره نهد و دست و پاى او را دربندد تا حركات طبيعى نكند كه دست و پاى خود را بشكند يا كج كند، او را از غذاهاى اين عالم كه او هنوز غريب آن است نگاهدارد؛ زيرا كه معده او هنوز قوه هضم غذاى اين عالم نيافته است، او را هم به غذايى بپروراند كه از آن عالم باشد كه او نه ماه در آن بوده است و با غذاى آن ها خو كرده و آن شير است كه هم از آن عالم است، تا چون مدتى برآيد و با هواى اين عالم خو گيرد به تدريج او را به غذاهاى لطيف اين عالم پرورش دهند تا معده او بدين غذاها قوت يابد، آن كه غذاى كثيف را مستعد شود كه حركت و قوت و كارهاى عنيف را مدد از آن بود.

هم چنين طفل، روح چون به مهد قالب پيوست، تمام دست و پاى تصرفات او را به تدبير اوامر و نواهى شرع ببايد بست، تا حركات به مقتضاى طبع نكند كه خود را هلاك كند، يا دست و پاى صفت روحانى شكسته و كج شود، يعنى مبدل كند به صفات ذميمه نفسانى و او را از پستان حقيقت و طريقت شير تصفيه و تجليه مى بايد داد كه آن هم غذاى آن عالم است كه او چندين هزار سال مقيم آنجا بوده و از آن نوع غذا پرورش يافته، تا دل او كه به مثابت معده است مر طفل را بدان قوت يابد و مستعد آن گردد كه اگر در عالم شهادت از غذاهاى مختلف معاملات خلافت كه:

 [ثُمَّ جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ ] «8».

سپس شما را بعد از آنان در زمين جانشين قرار داديم.

تناول كند، بلكه مقوى او گردد، چه قوّت برداشتن امانت بدان غذاى توان يافت. و چنان كه آنجا آن طفل، شير از پستان مادر خورد و يا از پستان دايه خود، پرورش به واسطه ايشان يابد و الا هلاك گردد، اينجا طفل روح شير طريقت و حقيقت از سر پستان مادر نبوّت تواند خورد و يا پرورش از دايه ولايت كه قائم مقام اوست تواند گرفت و الّا هلاك شود.

آنچه گفتيم طفل چون به مهد قالب تواند پيوست، تمام اين تمامى آن است كه به وقت حاصل آيد كه وقت ظهور آثار عقل است و روح از حينى كه به وقت تصرف حق در شكم مادر به طفل مى پيوندد، تا به وقت طفلى، آن نسبت دارد كه طفل را وقت ولادت بعضى اعضا بيرون آمده باشد و بعضى نيامده، تا آن كه اعضا طفل تمام از مشيمه بيرون آيد و به دست قابله رسد؛ زيرا كه روح را تعلق با قالب به تدريج پديد مى آيد، تا قالب در رحم باشد تعلّق روح با او به حيات بود كه حركت نتيجه آن است و تعلق او با حواس هنوز تمام پديد نيامده است كه بدين چشم بيند و بدين گوش شنود، چون از رحم بيرون آيد، تعلق او با حواس تمام پديد مى آيد، اما با قواى بشرى به تدريج پديد مى آيد.

هم چنين به هر موضع از قالب كه محل صفتى از صفات انسانيت است، تعلق تمام نگيرد الا بعد از كماليت آن محل، چنان كه حرص و غضب و شهوت و ديگر صفات هر يك در موضع و محل معين است، تا آن محل كامل نگردد و آن صفت در آن محل ظاهر نشود، روح را بدان محل تعلّق تمام پديد نيايد.

آخرين صفتى كه انسان را حاصل شود، تا او مكلّف و مخاطب تواند بود شهوت است، چون شهوت ظاهر گشت و روح بدان صفت و آن محل تعلّق گرفت، از مشيمه غيب تمام شهادت بيرون آيد، اگر صاحب سعادت است در حال به دست قابله نبوت رسد، او را به مهد شريعت نهد و دست و پاى او را به اوامر و نواهى بربندد و به پستان طريقت و حقيقت مى پرورد. و پرورش او در آن است كه هر تعلّق كه روح از ازدواج قالب با موجودات يافته است، به واسطه حواس و قواى بشرى و ديگر آلات انسانى جمله به تدريج باطل كند؛ زيرا كه هر يك او را واسطه حجابى و بعدى شده است و سلسله گردن او آمده و وحشتى با حق پديد آورده و از ذوق شهود آن جمال و جلال بازمانده، چون هر يك از آن تعلّقات باطل كند، حجابى و بندى و غلى از او برمى خيزد و قربتى پديد مى آيد و نسيم صباى سعادت بوى انس حضرت به مشام جانش مى رسد، فرياد در نهاد روح مى افتد و آن در سروى مى گويد:

باد آمد و بوى زلف جانان آورد

 

و آن عشق كهن ناشده ما نو كرد

     

اى باد تو بوى آشنايى دارى

 

زنهار به گِرد هيچ بيگانه نگرد

     

اينجا طفل روح پرورده دو مادر شود، از يك جانب از پستان طريقت شير قطع تعلقات و مألوفات طبع مى خورد و از يك جانب از پستان حقيقت شير واردات غيبى و لوايح و لوامع انوار حضرت مى خورد از اين روضه و غدير، تا آن كه به تصرفات واردات و تجلّى هاى انوار، روح از بند تعلّقات جسمانى آزاد شود و از حبس صفات بشرى خلاص يابد و به سر حد نظر اولى رسد و باز مستحق خطاب:

[أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ] «9».

آيا من پروردگار شما نيستم؟

گردد و بر جواب بَلى قيام نمايد.

و در اينجا چون روح از لباس بشريت بيرون آيد و آفت تصرف وهم و خيال از او منقطع شد، هر چه از ملك و ملكوت بدو عرضه دارند، تا در ذات آفاق و آيينه انفس جمله آيات بينات حق مطالعه كند، در اين حالت اگر به دريچه حواس، بيرون گردد در هيچ چيز نظر نكند مگر آثار آيات حق در او مشاهده كند و از اينجا فرموده اند:

ما نَظَرْتُ فى شَى ءٍ إلّاوَرَأيْتُ اللّهَ فيهِ «10».

نظر نكردم در چيزى، مگر اين كه خدا را در آن ديدم.

اينجا عشق صافى گردد و از حجاب عين و شين و قاف بيرون آيد، هم عشق به روح درآويزد و هم روح به عشق درآويزد و از ميان عشق و روح دو راه برخيزد و يگانگى پديد آيد، هر چند خود را طلبد عشق را يابد.

تا اكنون زندگى عشق به روح بود، در اين مقام عشق قائم مقام روح گردد و در قالب نيابت او برمى دارد و روح پروانه شمع جمال صمديت مى شود و گِرد سرادقات شمع احديت پرواز مى كند و هم چو عاشقان سرمست نعره زنان و فرياد كنان به زبان حال مى سرايد:

شمع است رخ خوب تو پروانه منم

 

دل خويش غم تو است بيگانه منم

زنجير سر زلف كه در گردن توست

 

بر گردن بنده نه كه ديوانه منم

     

در اين مقام الطاف ربوبيّت بر قضيّه:

مَنْ تَقَرَّبَ إلَىَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إلَيْهِ ذِراعاً «11».

كسى كه يك وجب به من نزديك شود يك ذراع به سوى او نزديك مى شوم.

استقبال كند و روح را بر بساط انبساط راه دهد و ملاطفت و معاشقه:

[يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ ] «12».

آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند.

در ميان آرد و مخاطبات و مكالمات عاشقانه آغاز نهد و مورد اين خطاب مى گردد:

اى عاشق اگر بكوى ما گام زنى

 

هر دم بايد كه ننگ بر نام زنى

سر رشته روشنى به دست تو دهند

 

چون شمع گر آتشى تو در كام زنى

     

چون رطل هاى گران شراب معاتبات:

[إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا] «13».

به يقين ما به زودى گفتارى سنگين [چون آيات قرآن ] به تو القا خواهيم كرد.

به كام روح رسد و تأثير او به اجزاى وجود تاختن گيرد، از سطوت آن شراب هستى، روح روى در نيستى آرد و از آزادى وجود روى در خرابى فنا گيرد.

روح را يك چند در اين منزل اعراف صفت كه ميان عالم صفات خداوندى است و دوزخ عالم صفات هستى بدارند و به سراب شهود بقاى صفات وجود از او محو مى كنند و در اين حال انواع كرامات بر ظاهر و باطن پديدآمدن گيرد، اگر رونده در اين مقام بدين نعمت ها باز نگردد به چشم خوش آمد، از حضرت منعم باز ماند و بسا مغروران كه از اين مقام:

 [نَكَصَ عَلى عَقِبَيْهِ ] «14».

به عقب برگشت.

بازگشتند.

اين همه عتبه است كه خون صدهزار صديق بر خاك امتحان ريخته است.

پس روندگان صادق و طالبان عاشق كه در خرابات به جام كرامات مست شدند و ذوق شهود بازيافتند و در مستى عجب و غرور افتادند و هرگز روى هشيارى و بيدارى نديدندى و در حجب كرامات:

أصْحابُ الْكِراماتِ كُلُّهُمْ مَحْجُوبُونَ «15».

بماندند و آن كرامات را تب وقت خويش ساختند و زنّار خوش آمد آن بربستند و روى از حق بگردانيدند و به خلق روى آوردند.

كيست انسان آن كه انسش با خداست

 

كه دوايش درد و درد او دواست

هر دلى كاو نيست دائم دردناك

 

نيست واصل نيست داخل نيست پاك

هر وصالى كش فراقى در پى است

 

لايق عقل و دل و دانا كى است

وصل خواهى از خدا غايب مباش

 

شه نبينى غايب از نايب مباش

     

هر دلى كاو درد عشقش حاصل است

 

واصل است و واصل است و واصل است

هستى بنده حجاب بنده است

 

ورنه مهر دوست خوش رخشنده است

خودشكن شو خودشكن شو خودشكن

 

تا رهى از نقص هاى ما و من

     

و برخى ديگر در نعمت كرامات نظر بر منعم نهند نه بر نعمت و اداى شكر نعمت به ديدار منعم گذراند تا بر قضيّه:

[لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ] «16».

اگر سپاس گزارى كنيد، قطعاً [نعمتِ ] خود را بر شما مى افزايم.

مستحق نعمت وجود منعم گردند و وظيفه عبوديت روح در اين مقام آن است كه ملازمت اين عتبه نمايد و از جمله اغيار دامن همت در كشد و سه طلاق بر چهار گوشه دنيا و آخرت دهد و به درجات عليا و نعيم هشت بهشت سر فرود نياورد.

تا بر سر ما سايه شاهنشه ماست

 

كونين غلام و چاكر درگه ماست

گلزار بهشت و حور خاك ره ماست

 

زيرا كه برون زكون منزلگه ماست «17»

     

اگر هزار بار خطاب رسد كه اى بنده! چه خواهى؟ گويند: بنده را خواست نباشد؛ زيرا كه خواست روى در هستى دارد و ما درِ نيستى مى زنيم و اگر هزار سال بر اين آستانه ملتفت بماند، بايد كه ملول نگردد و روى از اين درگاه نتابد و پاى از اين كوى باز نكشد.

جملگى انبيا و اوليا در اين مقام عاجز و متحيّر شوند كه از اينجا به قدم انسانيّت راه نمى توان سپرد، در اين مقام چون هر تير جدّ كه در جعبه جهد بندگى انداخته شد، هيچ بر نشانه قبول بر نيامد.

اينجا چون گُل سپر ببايد انداخت و چون چنار دست به دعا بايد برداشت و چون سوسن با ده زبان خاموش بايد بود و چون نرگس چشم بر هم بايد نهاد و چون بنفشه به عجز سرافكنده بايد بود، اينجا مقام ناز معشوق و كمال نياز عاشق است.

تا اين غايت روح با هر چه پيوند داشت، همه در ششدر عشق مى باخت، چون مفلس و بيچاره گشت اكنون جان مى بايد باخت.

هر وقت كه نسيم نفحات الطاف حق از موهبت عنايت به مشام روح مى رسد، يعقوب وار با دل گرم و دم سرد مى گويد:

[إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ ] «18».

بى ترديد، بوى يوسف را مى يابم.

چندان غلبات شوق و قلق عشق روح را پديد آيد كه، از خودى ملول گردد، از وجود سير آيد و در هلاكت خويش كوشد و حسين وار فرياد مى زند و مى گويد:

اقْتُلونى اقْتُلونى يا ثِقات

 

انَّ فى قَتْلى حَياتاً فى حَيات «19»

     

در اين مدت كه روح را بر آستانه حضرت عزّت باز دارند و به شكنجه فراق و درد اشتياق مبتلا كنند ديوانگى در او پديد آيد، عقل و صبر پشت به هزيمت نهند، در اين اضطرار روح از خود و از معامله خود مأيوس گردد، خود را بيندازد و بدو نالد، چون ناله آن سوخته در مقام اضطرار به حضرت رحيم باز رسد بر قضيّه:

 [أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ ] «20».

يا آن كه وقتى درمانده اى او را بخواند اجابت مى كند و آسيب و گرفتاريش را دفع مى نمايد.

تتق «21» عزت از پيش جمال صمديت پرده براندازد، عاشق سوخته خود را به هزار لطف بنوازد، چون شمع جمال صمديت در تجلى آيد، روح پروانه صفت پر و بال بگشايد، جذبات اشعه شمع هستى پروانه را بربايد، پرتو نور تجلى وجود پروانه را به تجليه صفات شمعى بيارايد، زبانه شمع جلال احديت چون شعله برآرد، يك كاه در خرمن وجود پروانه روح نگذارد.

اينجا نور جمال صمدى روح روح گردد.

[أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ ] «22».

اينانند كه خدا ايمان را در دل هايشان ثابت و پايدار كرده، و به روحى از جانب خود نيرومندشان ساخته.

اينجا عتبه عالم فناست و سر حد بقا، بعد از اين كار تربيت روح به تجليه جذبات الوهيت مبدل شد اكنون هر نفسى از انفاس او به معامله ثقلين برآيد.

جَذْبَةُ مِنْ جَذَباتِ الْحَقِّ تُوازى عَمَلَ الثَّقَلَيْنِ «23».

جاذبه اى از جاذبه هاى حق برابر با عمل جن و انس است.

زان گونه پيام ها كه او پنهان داد

 

يك نكته به صد هزار جان نتوان داد

     

آرى، چون روح از تربيت انبيا و اوليا اثر گيرد و نفس از آلودگى ها برهد و قلب پروانه شمع جمال حضرت حق شود نه اثرى از نفاق بلكه اثرى از هيچ گناه باطنى و ظاهرى در انسان نخواهد ماند، آن وقت است كه انسان به حقيقت انسان است و براى او در اين عرصه حيات محورى جز عشق به محبوب باقى نمى ماند و بر اثر اين محبت و عشق است كه با مركب عمل صالح به عالى ترين مقام كه مقام فناى در او بقاى به اوست مى رسد.

به قول عارف جامع امير حسين حسينى هروى:

اى پرده نشين اين گذرگاه

 

بى عشق به سر نمى رسد راه

اول قدمى كه عشق دارد

 

ابرى است كه جمله كفر بارد

آنان كه زجام عشق مستند

 

حق را زبراى حق پرستند

دل حق طلبيد و نفس باطل

 

اين عربده نيست سخت مشكل

     

چون در نظر تو ما و من نيست

 

او باشد و او دگر سخن نيست

مى بين و مپرس تا بدانى

 

مى دان و مگوى تا نمانى

سر بر قدم و قدم به سر نه

 

وانگه قدم از قدم به در نه

بى نام و نشان شو و نشان كن

 

بى كام و بيان شو و بيان كن

تو جام جهان نماى خويشى

 

از هر چه قياس توست پيشى

     

همان علايمى كه در قرآن مجيد براى منافق بيان شده، در روايات هم همان علايم تفسير و تشريح شده، از اين جهت در اين زمينه باب جداگانه اى تحت عنوان نفاق و روايات لازم نبود، اگر متن روايات اين باب را خواستيد به «بحار الأنوار» مراجعه كنيد «24».

 

 

پی نوشت ها:

 

 

______________________________

 

(1)- حديد (57): 4.

(2)- اسراء (17): 85.

(3)- يس (36): 83.

(4)- مرصاد العباد: 28.

(5)- حجر (15): 29.

(6)- عوالى اللآلى: 1/ 56، حديث 81؛ بحار الأنوار: 84/ 189، باب 11.

(7)- خواجه ايوب آن را مطابق متن حديث نبوى شمرده و غزالى در احياء العلوم 4/ 56 بدون انتساب به قائلى آورده است.

(8)- يونس (10): 14.

(9)- اعراف (7): 172.

(10)- اين سخن منسوب است به محمد بن واسع.

(11)- عوالى اللآلى: 1/ 56، حديث 81؛ بحار الأنوار: 84/ 189، باب 11.

(12)- مائده (5): 54.

(13)- مزمل (73): 5.

(14)- انفال (8): 48.

 

(15)- همه ياران و اصحاب با كرامت پرده نشين هستند. مرصاد العباد: 123. (16)- ابراهيم (14): 7.

(17)- شاه نعمت اللّه ولى.

(18)- يوسف (12): 94.

(19)- مولوى.

(20)- تتق: چادر، پرده بزرگ.

(21)- نمل (27): 62.

(22)- مجادله (58): 22.

(23)- مراحل السالكين: 71- 79.

(24)- بحار الأنوار: 72/ 202.

 

 

 

مطالب فوق برگرفته شده از 

کتاب : عرفان اسلامی جلد نهم


منبع : پایگاه عرفان
1127
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

گذری بر فضایل حضرت زهرا سلام الله علیها
زندگانی حضرت علی اصغر (ع)؛ طفل شیرخوار امام حسین ...
اهميت نماز و دعا
خیر از منظر قرآن کریم
آیین مهرورزی از دیدگاه قرآن و روایات
دعا؛ اسلحه مؤمن‏
آثار مثبت پرداخت خمس
القاب امام حسین (ع)
آداب ورود و خروج منزل
زنده نگهداشتن یاد شهیدان

بیشترین بازدید این مجموعه

اهميت نماز و دعا
صدقه و آثار اجتماعی و معنوی آن
«ادخال سرور» در قلب مومن
از خود فراموشی تا خدا فراموشی
اوصاف قول در قرآن (1)
مرگ در روايات‏
روز زن و مادر
شیوه های ترویج قرآن کریم در سیره نبوی
بهترین ذخیره انسان برای بعد از مرگ!!
عوامل استحکام خانواده در فرهنگ قرآن

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^