فارسی
جمعه 03 بهمن 1399 - الجمعة 8 جمادى الثاني 1442

302
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

ملاقات نمايندۀ اسلام با رئيس لشكر ايران‏

 

در آن زمان، رئيس لشكر ايران، مرد عاقلى به نام رستم فرخزاد بود. نماينده اى از مسلمان‌ها پيش رستم فرخزاد آمد و گفت: اگر شما حاضريد، يك نفر از ما بيايد و به زبان خودتان هدف ما را براى شما شرح دهد، و اگر هدف ما واقعاً قابل قبول بود، شما هم آن را بپذيريد و جنگ نكنيد، و اگر هم هدف ما براي شما قابل قبول نبود، با ما بجنگيد. متكبّران و مغروران ارتش رستم فرخزاد، اول مى خواستند اين پيشنهاد را قبول نكنند، ولى رستم گفت: آن را قبول كنيد. پس به نمايندة مسلمانان گفتند: عيبى ندارد، فردا نماينده‌اي از شما بيايد تا ما با او صحبت كنيم. نوشته اند: براى پذيرفتن نمايندة مسلمانان، ايراني‌ها خيمه اى زدند كه تمام پرده هايش طلابافت بود. آن‌ها پارچه هاى زر، گران‌ترين فرش‌ها و عالى ترين فرش‌ها را در آن خيمه پهن كردند و صندلى هايى در آن گذاشتند كه ميخ هايى كه به تخته ها و چوب‌هاى عاجش زده شده بود، از طلا و نقره بود، و كسانى هم كه مأمور پذيرايى بودند، لباس‌هايشان سنگين ترين لباس‌ها بود؛ هم‌چنين تمام ظرف‌ها در اين خيمه از طلا و نقره بود. مأمورين بيرون اين خيمه هم با گرزهاى طلا و نقره ايستاده بودند. البته، اين رسم پذيرفتن نمايندة هر كشورى در ايران بود.؛ همين‌‌طور در ايران رسم بود كه هر وقت نماينده‌اي از كشوري مى آمد، صد تا هفتاد نفر هم به دنبال آن نماينده بيايند.

در موعد معين، مأموراني كه بيرون خيمة محلّ گفتگوهاي نمايندگان بودند، ديدند آقايى متين و مؤدب به طرف خيمه مى آيد. آن مرد پيراهني بلند از كرباس پوشيده بود و پارچة مختصرى هم به عنوان آفتابگير بر سرش گذاشته بود و خنجرى را هم به كمر داشت. او كه به طرف خيمه آمد، مأمورين رستم جلو او را گرفتند و پرسيدند كه او كيست. آن مرد گفت: من نمايندة ملت اسلام هستم. ايراني‌ها كه تا حالا چنين نماينده اى نديده بودند، وقتى چشمشان به اين نماينده افتاد، گفتند: آقا صبر كنيد. مأموران رفتند و به رستم فرخزاد گفتند: فردي به عنوان نمايندگى آمده، ولي پيراهن تن او خيلى بى ارزش است و كسى هم به دنبال او نيست، آيا اجازۀ ورود به او بدهيم؟ رستم گفت: اجازه بدهيد او به ديدار من بيايد، هرچند كه كار او خلاف رسم است. مأمورين بيرون آمدند و به نمايندة مسلمان‌ها گفتند: وقتى وارد خيمه شدى، جلوى رستم به خاك بيافت. نمايندۀ مسلمانان گفت: من وقتى وارد خيمه شوم، بدون تشريفات به خيمه مى روم و همين‌طور هم از آن بيرون مى آيم؛ چون ما اين گونه تعظيم در برابر انسان را حرام مى دانيم و آن را كاري خلاف توحيد، و شيطانى مي‌دانيم. مأموران گفتند: پس صبر كن ما برويم تا دوباره اجازة ورود شما را بگيريم. آن‌ها پيش رستم رفتند و گفتند: آن نماينده نمي‌خواهد حتي هنگام برخورد با شما قواعد نمايندگى را رعايت كند. رستم گفت: چاره اى نيست و به او اجازة ورود بدهيد. بعد آن نماينده بي آن كه نگاهي به زرق و برق خيمه و زر، زيور و زينت‌ آلات آن كند، وقتي كه وارد خيمه شد، پرده را كنار زد و كنار رستم فرخزاد رفت. به او تعارف كردند كه بر صندلى‌اي كه جاى نماينده بود، بنشيند. او گفت: من آن جا نمى نشينم، و بعد گوشة فرشي را گرفت و بلند كرد و بر روى خاك نشست. او مي‌خواست با اين عملش بگويد كه ملت اسلام براى پول، فرش و براى دنيا نيامده است؛ هر چه ميوه به او تعارف كردند، او گفت: من نمى خورم؛ چون ظرف هاى شما حرام است؛ ما دستور داريم در اين ظرف ها چيزى نخوريم. رستم فرخزاد از نمايندة مسلمان‌ها پرسيد: براى چه به ايران آمده‌ايد؟ نمايندۀ مسلمان‌ها كه مي‌خواست براى آغاز پاسخش اسم خدا را ببرد، از جايش بلند شد؛ چون اين نحوة رفتار ريشه در فرهنگ الهى داشت. نمايندۀ مسلمان‌ها بعد از ياد كردن خدا، در پاسخ به سؤال رستم گفت: «جئنا لنخرج العباد من عبادة العباد الى عبادة الله، و من ضيق الدنيا الى سعتها، و من جور الاديان الى عدل الاسلام و السلام على من اتبع الهدى»[7] : اى رستم! ما براى سه برنامه آمديم. برنامة اول ما اين است كه شما را از اسارت قلدران، زورگويان، مستبدان، متجاوزان و ظالمان نجات بدهيم، و به شما بفهمانيم كه بايد بندة خدا باشيد، نه بندة بشر. آمديم بگوييم اگر بندة هر بشرى شويد، او شما را بر گرد اميالش مى چرخاند و براى آباد كردن شكم و شهوت خود نابودتان مى كند؛ مثل اين كه من بروم جايي شاگرد شوم و همة عمرم را بدهم كه آن آقا از خرج عمر من ميلياردر بشود، و خودش، پسرهايش و دخترهايش سالى يك ماه در اروپا بهترين لذت‌ها را ببرند. اين جا هم كه هستند، بهترين لذت‌ها را از بدترين گناهان ببرند، و من خرج مي‌شوم تا او و خانواده‌اش به اين برنامه‌ها برسد. حالا اگر اين حمالي پيش يك مسلمان باشد، آدم باز خيلى درد ندارد. بيچاره مسلمان‌هايى كه پيش دشمنان اسلام حمالند؛ پيش دشمنان و كفار و منافقين حمال هستند. آن‌ها ديگر چقدر ذليل و بيچاره اند. آمديم كه شما را از اين بدبختى نجات بدهيم تا چرخانندة اميال شكم و شهوت ديگران نباشيد. آخر شما انسان هستيد. برنامة دوم ما اين است كه به شما بنمايانيم كه جهان خلقت، عبارت از اين تيشة نجارى، گاوآهن كشاورزى، چهار ديوار تجارتخانه و چهار ديوار خانه نيست؛ بلكه جهان، جهان بزرگى است كه در همة جوانب با شما رابطه دارد، و شما هم در همة جهات با جهان رابطه داريد. آمديم به شما بگوييم غفلتى كه از مجموع اين روابط داريد، به ضرر شما است. مي‌خواستيم شما را بيدار كنيم و شما را نسبت به مجموع روابطى كه از طريق عالم طبيعت با جهان داريد، مسئول نماييم تا به آن‌ها احترام كنيد. آمديم تا شما را با همديگر برادر كنيم، نه با برادري پدر و مادرى، بلكه با برادرى اسلامى كه ارزش اين برادري با برادرى پدر و مادرى قابل مقايسه نيست؛ همان‌طور كه قرآن كريم گفته است:

}إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ{ [8]

هيچ وقت برادر ايماني نمى تواند سير باشد، وقتى كه برادر مسلمانش گرسنه هست، و نمى تواند پوشيده باشد، وقتي آن ديگرى برهنه هست. اگر تو مسلمانى و من هم مسلمانم، و ما با هم برادر هستيم، ديگر من اسرار تو را به دست دشمن نمى دهم؛ به برادرم خيانت نمى كنم؛ مال برادرم را به دشمن نمى دهم؛ آبروى برادرم را نمى برم؛ ضرر برادرم را نمى خواهم؛ ذلت برادرم را نمى خواهم. امّا برادران پدر و مادرى ممكن است از نظر مسلك، دو راه داشته باشند، ولى برادران قرآنى تنها يك راه دارند؛ آنان مثل علىعليه السلام و پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم زندگى مى كنند؛ آنان مثل سلمان و ابوذر زندگي مي‌كنند. كسى كه مسلمان است، قرآن به او نشان برادرى عنايت كرده است و او هم در هيچ برنامه اى ناراحتى مسلماني را نمى پسندد؛ ذلت، خفت و بيچارگى او را نمى پسندد. پيغمبر صلّى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايد: كسى كه علية مسلمان‌ها و مملكت اسلام جاسوسى كند و مردم مؤمن را به خاطر كفار ذليل كند، روز قيامت هيچ راهى براى پذيرفتن رحمت پروردگار ندارد.[11]

برنامة سوم ما اين است كه با دليل و برهان به شما بگوييم، تمام فرهنگ‌ها غلط است، و فقط فرهنگ خدا صحيح مي‌باشد. هر كس كه شما را به خودش دعوت مى‌نمايد، براى شما ضرر دارد، ولى فرهنگ الهى در تمام جوانب به نفع شما كار مى كند.

 

رستم فرخزاد از محلّ مذكراه بيرون آمد و به نزد سران ارتش ايران رفت و به آنان گفت: چه كنيم؟ گفتند: نظر خودت چيست؟ رستم گفت: نمايندة مسلمانان سخنان متين و ريشه دارى زد، آيا قبول كنيم؟ گفتند: مگر ديوانه اى؟ بعد رستم را مجبوركردند كه بجنگد، و آنان جنگيدند، و در جنگ شكست خوردند. هر چند مسلمانان نمي‌خواستند بجنگند.


منبع : پایگاه عرفان
302
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

امیرالمؤمنین(ع) و زهرا(س)، مصادیق اتمّ و اکمل قرآن
مرگ و عالم آخرت
درس درستی و راستی از معصومین(علیهم‌السلام)
حضرت معصومه(س)، از راویان روایات اهل‌بیت
امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر از اخلاق سیدالشهدا(ع)
پرداخت زکات، ویژگی بارز سیدالشهدا(ع)
شهادت معصومین به نماز جامع ابی‌عبدالله(ع)
حرکت به‌سوی لقاءالله در پرتو اقتدای به سیدالشهدا(ع)
ابی‌عبدالله(ع)، مصداق اتمّ نیکی و تقوا
پنج خصلت برگزیدۀ ابی‌عبدالله(ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

ارزشها و لغزشهای نفس - جلسه بیست و چهارم
موضوعات اخلاقی - جلسه سیزدهم - راه نجات
9. مرگ در پيش چشمشان است‏
ديدگاه اميرمؤمنان عليه السلام در مورد توبه‏
مرگ و عالم آخرت - جلسه بيست و هشتم (2) – (متن کامل + عناوین)
3ـ هدايت با مطالعه تاريخ
محاسبه حساب هر امتى با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ...
قضاوت بر پاية عدالت
هشدارهاي دلسوزانه خداوند به ايشان
کم نشدن و گم نشدن

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا