فارسی
جمعه 09 آبان 1399 - الجمعة 13 ربيع الاول 1442
  232
  0
  0

ارزشها و لغزشهاى نفس - جلسه هشتم – (متن کامل + عناوین)

 

  

نقش رهبران الهى  در صعود نفس

 

تهـران، حسينيه هدايت رمضان 1382

 الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

 

كلمه «نفس» كه خداوند متعال، در آيات قرآن، آثار مثبت و منفى او را بيان مى كند، همان منِ واقعى انسانى است كه در سوره مباركه يوسف، چند بار همراه بعضى آثارش بيان شده است. اگر اين منِ انسانى، اين خوديت طبيعى و اين ريشه وجود انسان كه بدن، ظرف آن است، در فضاى تربيت رهبران الهى و ملكوتى قرار گيرد، در او ميل شديد به صعود و حركت به سوى وطن اصلى پيدا مى شود كه همان حضرت حق است.

وقتى به اين وطن مى رسد، به فرموده قرآن كريم، در آرامشى كامل، جامع و هميشگى قرار مى گيرد ، اما اگر اين نفس انسانى، در فضاى تربيت انبيا قرار نگيرد و به تصرف شياطين درآيد، به سوى نزول، سقوط، سرگردانى و پوچى حركت مى كند.

وقتى كه شهوت رانى در او فعال است، صاحبش نمى فهمد كه پايان اين راه، ناامنى و ذلت است. نفسى كه رو به سوى اعلى عليين و وطن اصلى دارد، در مسير اين حركت، تحت ولايت خداوند است و ولايت او چه تشريعى كه بيان حلال و حرام و مسائل عالى اخلاقى است و چه تكوينى كه توفيق و كمك خداوند است، 
در او تجلى مى كند و آثار ماندگار و هميشگى را از خود بروز مى دهد.
[1]

 


 

كشف حقيقت با گذر زمان

خداوند اين دو مرحله را در آيات سوره يوسف، در منش يوسف و زليخا نشان مى دهد. يكى نماد نفس صعودى و يكى نماد نفس نزولى است. نفس صعودى همه اعضا و جوارح را در استخدام نفس الهى مى گيرد و نفس نزولى، آن ها را در استخدام شهوات به كار مى گيرد و به هيچ قيد و حدّ و مرزى مقيّد نيست. براى او مهم نيست كه همه حقوق پايمال شود. وقتى شعله مادى گرى زليخا با پير شدن او فروكش كرد، در جلسه اى كه شاه مصر، او را به محاكمه كشيد كه نزديك بيست سال قبل، مقصر تو بودى يا يوسف، مطلب بسيار مهمى را درباره خود گفت كه با همين مطلب، يوسف تبرئه شد.

اگر محققانه به يك صفحه سوره يوسف دقت شود، به نظر مى آيد كه اين، سخن زليخا است ؛ ولى به نظر بعضى آمده است كه سخن يوسف است ؛ اما محال است كه اين سخن از يوسف باشد ؛ به دليل اين آيه از سوره يوسف كه خداوند مى فرمايد :

 

« إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ »

 

به راستى كه او از بندگان خالص ما بود.[2] تركيب آيات اين سوره و شكل آن ها ما را به اين نتيجه مى رساند كه اين سخن زليخا است، نه كسى كه از عباد مخلَص است.

چه اتفاقى در بيست سال پيش افتاد؟ پادشاه مصر به اين زن و زنانى كه آن روز در آن مهمانى حضور داشتند، مى گويد: آن اتفاق را بگوييد. زنان مى گويند: ما هيچ رفتار زشتى از اين جوان، در كاخ نديديم. عده اى خانم سطح بالاى مملكت كه هر 
گونه كام جويى و زر و زور در اختيارشان بوده است و مى توانستند دروغ بگويند، انصاف دادند و گفتند كه ما از او هيچ زشتى سراغ نداريم ، اما زليخا مى گويد: من چون او را دعوت به زشتى كردم، اكنون مى خواهم حرفى را بزنم :

 

« ذَلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ ... »[3]

 

دست كم بداند كه بعد از آن همه بلايى كه به سر او آوردم، يك كار خوب در حق او كردم كه بداند در اين جلسه اى كه او غايب بوده است، من به او خيانت نكردم :

 

« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ »[4]

 

در آن مكتبى كه من رشد كردم، در خانواده اى كه من زاده شدم، نفس من به أماره سوء تبديل شده بود ؛ يعنى كاملاً نفس من در تصرف شياطين بوده است، به شدت به گناه دعوت مى كرد و من بدنى در اختيار اين نفس بودم. ديگر به اين توجه نداشتم كه زنى شوهردارم و ممكن است آبرويم بريزد. من اين گونه تربيت شده بودم. آيين من اصالت لذت بود.

 

ريشه سقوط جامعه غربى

مكتبى كه امروز بر آمريكا و اروپا حاكم است. اروپا و آمريكا اصالت را به آزادى در لذت داده است. به نفس باورانده است كه حيات يعنى اصالت لذت و آن چه انبيا و اوليا گناه ناميده اند، گناه نمى دانند. اصالت لذت براى ايشان، دين شده است. وجدان سركوب كننده گناه ندارند. شعور الهى و نفس انسانى و روح ملكوتى، براى 
انسان نمانده است، بلكه يك بدن لذت گرا مانده است:

 

«الصُورةُ صُورةُ انسان وَالقَلبُ قَلبُ حَيوان»[5]

 

ظاهر انسانى دارد اما در باطن حيوانى بيش نيست. هر انسانى دنبال تحصيل علم برود، عالم مى شود. تحصيل علم، به دين وابسته نيست. زحمت مى كشند و عالم مى شوند :

 

« يَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِّنَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا »[6]

 

همه مسائل فيزيكى و پزشكى و شيميايى را مى دانند اما از حقيقت خويشتن غافلند :

 

« و هُمْ عَنِ الْأَخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ »[7]

 

بدن روشن و روح تاريك

يك طرف وجود، به علم روشن است و طرف ديگر آن، تاريك تاريك است. روح تاريك كه از بدن روشن با اين علم جدا شد، در قيامت كه من اين دو را كنار هم 
بياورم، نور اين بدن، در آن جا به درد نمى خورد. آن جا اداى تكليف و عابد بودن به درد مى خورد كه آنها اين را ندارند. بدن بايد در تاريكى برود. اگر اين نفس، اماره شود، قرآن مجيد مى فرمايد: به دنبال اين اماره شدن، دچار تسويل و دسّ و هوا و سَفَه و حال رهينه مى شود وانسان را دچار خسارت وتحميلات شيطانى مى سازد. فرداى قيامت، هر يك از اين آثار و حالات، به صورت غل و زنجير و زقوم براى او درمى آيد.

 

« قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ »[8]

 

يعقوب به برادران يوسف مى گويد : شما فريب نفس تاريك خود را خورديد و بيچاره شديد. اين نفس، به شما وانمود كرده است كه با كشتن اين بچه، به من نزديك تر مى شويد و بعد نزد خدا مى رويد و توبه مى كنيد. شما با سوزاندن دل من گناه كرديد. اين نفس، چهل سال است كه شما را به اين گناهان دل خوش كرده است. نفس شما اين را وارونه جلوه داده و به آن عمل بسيار زشت آلود كرده است.

حالت ديگر، دَسّ است ؛ يعنى با هر گناه، تيشه اى به سلامت نفس زده ايد و آن را به صورت يك موجود بد قيافه و ناقص درآورده ايد.[9]

 


آثار گناه در باطن انسان

شخصى به امام باقر  عليه السلام عرض كرد: پدر من از مخالفان سرسخت شما بود و اكنون كسى نزد من آمده است و مى گويد: من هزار دينار از پدرت طلب دارم. چه كار كنم؟ امام فرمود: از خود پدرت بپرس. شب به قبرستان بقيع برو و چيزى را كه به تو ياد مى دهم، بگو. پدرت ظاهر مى شود. اين شخص فردا صبح آمد و گفت: يابن رسول اللّه ! ديشب رفتم و پدرم را ديدم. او گفت: درست است، من به او بدهكارم ، اما پدرم را با يك هيولاى سياه ديدم كه تاكنون نديده بودم. امام فرمود: او باطن پدرت بود.[10]

 
نفس انسان، با گناه كردن، بد قيافه مى شود. امام صادق  عليه السلام مى فرمايد: گاهى خواب هاى وحشتناك كه ديده مى شود، خواب بيننده بايد به خودش توجه كند كه باطن او دارد براى او جلوه مى كند :
[11]

 

« يَوْمَ تُبْلَى السَّرَآئِرُ »[12]

 

چهره ها چه قيافه اى به خود مى گيرد :

 

« و أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ ى و نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى  * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى »[13]

 

حالت ديگر نفس، رهينه بودن است :[14]

 
« كُلُّ نَفْسِ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ  * إِلاَّ أَصْحَابَ الْيَمِينِ »
[15]

 

مجموع گناهانى كه نفس مرتكب مى شود، زندانى را مى سازد كه تا ابد هم درى ندارد كه انسان از آن بيرون بيايد. يوسف نفس راضيه و مرضيه شد. انبيا براى اين زحمت كشيدند كه نفس مطمئنه بسازند.[16]

 


حكايت عاقل بامحبت

يك سوار عاقل، روى اسب نشسته بود، ديد مردى در فاصله چهل ـ پنجاه مترى خوابيده و دهان او باز است. مار سياه خطرناكى به سوى او مى رود. عقل 75 اثر دارد. انسان عاقل، با محبت است و ضرر كسى را نمى خواهد. عاقل منبع خير است و دين دارد. مار به سوى دهان گرم اين مرد خفته مى رفت ، ولى هنگامى كه به او رسيد، مار به درون دهان او رفته بود. اين شخص با چوب دستى كه در دست داشت، يكى دو تا ضربه به اين مرد زد. آن مرد از خواب بيدار شد و گفت: چرا مرا مى زنى؟ چرا به من ستم مى كنى؟ من كه با تو كارى و ارتباطى ندارم ، اما او دو ضربه ديگر به او زد و گفت: برخيز و بدو ؛ اگر آهسته بدوى، باز هم تو را مى زنم. چهار پنج ساعت او را دواند تا اين كه به يك درخت سيب رسيدند. در آن جا مقدارى سيب پژمرده و ترش شده ريخته بود. به او گفت: بنشين و از اين سيب ها بخور. او را وادار كرد كه چند برابر غذايش از آن سيب ها بخورد. پس از آن، باز هم او را وادار به دويدن كرد. در اين جا حالت استفراغ شديد به آن مرد دست داد.

پس از استفراغ، وقتى مار را ديد، آن گاه بود كه به اين مرد تعظيم كرد و گفت تو خيلى عاقل و بزرگوارى. او گفت: من اگر اين كار را كردم، براى نجات تو بود.

انبيا آمدند تا ما اين اژدهاى نفس را استفراغ كنيم. آنان نخست ما را با نهيب توحيد بيدار كردند و بعد با تكاليفى كه با طبع ما سازگار نبودند. صبح خواب راحت را رها كن و برخيز و نماز بخوان يا پولى كه به آن علاقه دارى، رها كن. انسان هم گاهى فحش مى دهد: ظالم! ستمگر! كذاب! مجنون! ولى وقتى روز قيامت اژدهاى 
نفس را مى بيند، مى گويد: عجب انسان هاى والايى! البته در اين جا بايد نفس را استفراغ كرد. يوسف عجيب انسانى بود كه اصلا مارى به كام جان او فرو نرفته بود.

 

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 


 


 پی نوشت ها:

 

 

 



[1] ـ أطيب البيان في تفسير القرآن: 1/114 ـ 115؛ «خداوند براى هدايت و ايصال بنعم باقيه اخروى دو دستگاه قرار داده يكى دستگاه هدايت تكوينى و يكى دستگاه هدايت تشريعى، هدايت تكوينى عبارت از اعطاء عقل است كه مميّز خير و شرّ و نفع و ضرر و سعادت و شقاوت و سود و زيان و حسن و قبح است و در حقيقت رسول و پيغمبر باطن ميباشد و هدايت تشريعى عبارت از ارسال رسل و انزال كتب و جعل احكام است كه خداوند انسان را بوسيله آنها بجميع منافع دنيوى و اخروى دلالت ميكند و از مضارّنشأتين او را آگاه ميسازد، و اگر انسان بهدايت آنان مهتدى گرديد و قابليّت وصول بنعم اخروى را كه عبارت از تكميل نفس و تحصيل معارف و ملكات فاضله و اخلاق پسنديده است واجد شد البته بسعادت دنيا و آخرت و فيوضات غير متناهى حق نائل خواهد شد.

و از اين جهت اطلاق هادى بر عقل مى شود زيرا انسان را بخير و شر دلالت مى كند و بر رسول و امام و عالم نيز مى شود چون بسعادت و رستگارى نشأتين راهنمايى مى نمايند ولى در حقيقت هادى ذات مقدّس حقتعالى است و اينها وسائل و اسبابى است كه براى هدايت بشر قرار داده است و هدايت يا ارائه طريق و ارشاد است كه شأن داعيان الى اللَّه ميباشد و يا ايصال و رسانيدن بغايت و مقصود است كه بواسطه تاييدات و توفيقات و مزيد عنايات حضرت بارى نسبت ببندگان تحقّق مييابد و چون انسان در هيچ امرى استقلال كامل ندارد و آن بآن محتاج بامداد و اعانت حق است، بايد دائما و قدم بقدم تسديد و توفيق حق تبارك و تعالى شامل حال او شود و او را يارى و مدد فرمايد تا صراط مستقيم و راه سعادت خود را طى نمايد و بمنزل مقصود و غايت مطلوب برسد و از اين بيان واضح مى شود كه بنده دائما بايد طلب هدايت از درگاه حضرت احديّت نمايد.»

در كتاب شريف كافى از امام كاظم  عليه السلام نقل شده: الكافي: 1/16، حديث 12؛ «ابُو عَبْدِ اللَّهِ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ عليه السلام. . .

يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ  عليه السلام وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ يَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ الَّذِي لاَ يَشْغَلُ الْحَلاَلُ شُكْرَهُ وَ لاَ يَغْلِبُ الْحَرَامُ صَبْرَهُ... .»

 

[2] . يوسف 12، آيه 24.

 

[3] ـ يوسف 12 : 52؛ «[ من به پاكى او و گناه خود اعتراف كردم ] و اين اعتراف، براى اين است كه يوسف بداند من در غياب او به وى خيانت نورزيدم.»

 

[4] ـ يوسف 12 : 53؛ «نفس طغيان گر، بسيار به بدى فرمان مى دهد.»

 

[5] ـ نهج البلاغه: خطبؤ 86، في بيان صفات المتقين و صفات الفساق؛ «وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّى عَالِماً وَ لَيْسَ بِهِ فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أَضَالِيلَ مِنْ ضُلاَّلٍ وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاكاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلِ زُورٍ قَدْ حَمَلَ الْكِتَابَ عَلَى آرَائِهِ وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَى أَهْوَائِهِ يُؤمِنُ النَّاسَ مِنَ الْعَظَائِمِ وَ يُهَوِّنُ كَبِيرَ الْجَرَائِمِ يَقُولُ أَقِفُ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ وَ فِيهَا وَقَعَ وَ يَقُولُ أَعْتَزِلُ الْبِدَعَ وَ بَيْنَهَا اضْطَجَعَ فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ لاَ يَعْرِفُ بَابَ الْهُدَى فَيَتَّبِعَهُ وَ لاَ بَابَ الْعَمَى فَيَصُدَّ عَنْهُ وَ ذَلِكَ مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ.»

 

[6] ـ روم 30 : 7؛ «[ تنها ] ظاهرى [ محسوس ] از زندگى دنيا را مى شناسند.»

 

[7] ـ روم 30 : 7؛ «و آنان از آخرت [ كه سراى ابدى و داراى نعمت هاى جاودانى و حيات سرمدى است  ]بى خبرند .»

 

 

[8] ـ يوسف 12 : 18؛ «گفت : چنين نيست كه مى گوييد ، بلكه نفس شما كارى [ زشت را ] در نظرتان آراست.»

 

[9] ـ الحديت، روايات تربيتى: 3/359، از المنجد در لغت دس نقل مى كند:

«العرق دسّاس اى انّ اخلاق الآباء تتّصل الى الابناء.

اين، حديث در كمال صراحت از قانون وراثت سخن گفته و از عامل آن بكلمه عرق تعبير نموده است. به پيروان خود توصيه مى كند: ببينيد نطفه خودتان را در چه محلى مستقر ميكنيد، از قانون وراثت غافل مباشيد، توجه كنيد زمينه پاكى باشد تا فرزندان شما وارث صفات ناپسند نشوند.

همچنين در تفسير الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل: 20/237 آمده؛ ««وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها»«دسّاها» من مادة «دس» و هي في الأصل بمعنى إدخال الشيء قسرا، و جاء في الآية؛ «59.»من سورة النحل قوله سبحانه: أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ، إشارة إلى عادة الجاهليين في و أد البنات، أي إدخالهن في التراب كرها و قسرا و منه «الدسيسة» التي تقال للأعمال الخفية و الضارة و ما هي المناسبة بين معنى الدسّ، و قوله سبحانه: «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها».»

 

[10] ـ بحار الأنوار: 46/245، باب 5، حديث 33، قريب به اين مضمون از امام باقر  عليه السلام آمده است:

«رَوَى أَبُو عُتَيْبَةَ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ  عليه السلام فَدَخَلَ رَجُلٌ فَقَالَ أَنَا مِنْ أَهْلِ الشَّامِ أَتَوَلاَّكُمْ وَ أَبْرَأُ مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ أَبِي كَانَ يَتَوَلَّى بَنِي أُمَيَّةَ وَ كَانَ لَهُ مَالٌ كَثِيرٌ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلَدٌ غَيْرِي وَ كَانَ مَسْكَنُهُ بِالرَّمْلَةِ وَ كَانَ لَهُ جُنَيْنَةٌ يَتَخَلَّى فِيهَا بِنَفْسِهِ فَلَمَّا مَاتَ طَلَبْتُ الْمَالَ فَلَمْ أَظْفَرْ بِهِ وَ لاَ أَشُكُّ أَنَّهُ دَفَنَهُ وَ أَخْفَاهُ مِنِّي قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ أَ فَتُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ وَ تَسْأَلَهُ أَيْنَ مَوْضِعُ مَالِهِ قَالَ إِي وَ اللَّهِ إِنِّي لَفَقِيرٌ مُحْتَاجٌ فَكَتَبَ أَبُو جَعْفَرٍ كِتَاباً وَ خَتَمَهُ بِخَاتَمِهِ ثُمَّ قَالَ انْطَلِقْ بِهَذَا الْكِتَابِ اللَّيْلَةَ إِلَى الْبَقِيعِ حَتَّى تَتَوَسَّطَهُ ثُمَّ تُنَادِي يَا درجان يَا درجان فَإِنَّهُ يَأْتِيكَ رَجُلٌ مُعْتَمٌّ فَادْفَعْ إِلَيْهِ كِتَابِي وَ قُلْ أَنَا رَسُولُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فَإِنَّهُ يَأْتِيكَ فَاسْأَلْهُ عَمَّا بَدَا لَكَ فَأَخَذَ الرَّجُلُ الْكِتَابَ وَ انْطَلَقَ قَالَ أَبُو عُتَيْبَةَ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ أَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ لَأَنْظُرَ مَا حَالُ الرَّجُلِ فَإِذَا هُوَ عَلَى الْبَابِ يَنْتَظِرُ أَنْ يُؤذَنَ لَهُ فَأُذِنَ لَهُ فَدَخَلْنَا جَمِيعاً فَقَالَ الرَّجُلُ اللَّهُ يَعْلَمُ عِنْدَ مَنْ يَضَعُ الْعِلْمَ قَدِ انْطَلَقْتُ الْبَارِحَةَ وَ فَعَلْتُ مَا أَمَرْتَ فَأَتَانِي الرَّجُلُ فَقَالَ لاَ تَبْرَحْ مِنْ مَوْضِعِكَ حَتَّى آتِيَكَ بِهِ فَأَتَانِي بِرَجُلٍ أَسْوَدَ فَقَالَ هَذَا أَبُوكَ قُلْتُ مَا هُوَ أَبِي قَالَ غَيَّرَهُ اللَّهَبُ وَ دُخَانُ الْجَحِيمِ وَ الْعَذَابُ الْأَلِيمُ قُلْتُ أَنْتَ أَبِي قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَمَا غَيَّرَكَ عَنْ صُورَتِكَ وَ هَيْئَتِكَ قَالَ يَا بُنَيَّ كُنْتُ أَتَوَلَّى بَنِي أُمَيَّةَ وَ أُفَضِّلُهُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتِ النَّبِيِّ بَعْدَ النَّبِيِّ  صلى الله عليه و آله فَعَذَّبَنِيَ اللَّهُ بِذَلِكَ وَ كُنْتَ أَنْتَ تَتَوَلاَّهُمْ وَ كُنْتُ أَبْغَضْتُكَ عَلَى ذَلِكَ وَ حَرَمْتُكَ مَالِي فَزَوَيْتُهُ عَنْكَ وَ أَنَا الْيَوْمَ عَلَى ذَلِكَ مِنَ النَّادِمِينَ فَانْطَلِقْ يَا بُنَيَّ إِلَى جَنَّتِي فَاحْفِرْ تَحْتَ الزَّيْتُونَةِ وَ خُذِ الْمَالَ مِائَةَ أَلْفِ دِرْهَمٍ فَادْفَعْ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ  عليه السلامخَمْسِينَ أَلْفاً وَ الْبَاقِي لَكَ ثُمَّ قَالَ وَ أَنَا مُنْطَلِقٌ حَتَّى آخُذَ الْمَالَ وَ آتِيَكَ بِمَالِكَ قَالَ أَبُو عُتَيْبَةَ فَلَمَّا كَانَ مِنْ قَابِلٍ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ  عليه السلام مَا فَعَلَ الرَّجُلُ صَاحِبُ الْمَالِ قَالَ قَدْ أَتَانِي بِخَمْسِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ فَقَضَيْتُ مِنْهَا دَيْناً كَانَ عَلَيَّ وَ ابْتَعْتُ مِنْهَا أَرْضاً بِنَاحِيَةِ خَيْبَرَ وَ وَصَلْتُ مِنْهَا أَهْلَ الْحَاجَةِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي.»

 

[11] ـ بحار الأنوار: 58/167، باب 44، حديث 19؛ «قَالَ الصَّادِقُ  عليه السلام إِذَا كَانَ الْعَبْدُ عَلَى مَعْصِيَةِ اللَّهِ  عز و جل وَ أَرَادَ اللَّهُ بِهِ خَيْراً أَرَاهُ فِي مَنَامِهِ رُؤيَا تُرَوِّعُهُ فَيَنْزَجِرُ بِهَا عَنْ تِلْكَ الْمَعْصِيَةِ وَ إِنَّ الرُّؤيَا الصَّادِقَةَ جُزْءٌ مِنْ سَبْعِينَ جُزْءاً مِنَ النُّبُوَّةِ.»

 

[12] ـ طارق 86 : 31؛ «روزى كه رازها فاش مى شود .»

 

[13] ـ نازعات 79 : 40 ـ 41؛ «و اما كسى كه از مقام و منزلت پروردگارش ترسيده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است، * پس بى ترديد جايگاهش بهشت است .»

 

[14] ـ الكافي: 2/455، حديث 8؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلام اقْصُرْ نَفْسَكَ عَمَّا يَضُرُّهَا مِنْ قَبْلِ أَنْ تُفَارِقَكَ وَ اسْعَ فِي فَكَاكِهَا كَمَا تَسْعَى فِي طَلَبِ مَعِيشَتِكَ فَإِنَّ نَفْسَكَ رَهِينَةٌ بِعَمَلِك.»

وسائل الشيعة: 15/161، باب 1، حديث 20210؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلام لِرَجُلٍ إِنَّكَ قَدْ جُعِلْتَ طَبِيبَ نَفْسِكَ وَ بُيِّنَ لَكَ الدَّاءُ وَ عُرِّفْتَ آيَةَ الصِّحَّةِ وَ دُلِلْتَ عَلَى الدَّوَاءِ فَانْظُرْ كَيْفَ قِيَامُكَ عَلَى نَفْسِكَ.»

من لايحضره الفقيه: 4/402، حديث 5866؛ «عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ  عليه السلاممَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَاعِظٌ مِنْ قَلْبِهِ وَ زَاجِرٌ مِنْ نَفْسِهِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ قَرِينٌ مُرْشِدٌ اسْتَمْكَنَ عَدُوُّهُ مِنْ عُنُقِهِ.»

 

[15] ـ مدثر 74 : 38 ـ 39؛ «هر كسى در گرو دست آورده هاى خويش است ، مگر سعادتمندان .»

 

[16] ـ الكافي: 3/127، حديث 2؛ «عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ قُلْتُ لَأَبِي عَبْدِ اللَّهِ  عليه السلام جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ هَلْ يَكْرَهُ الْمُؤمِنُ عَلَى قَبْضِ رُوحِهِ قَالَ لاَ وَ اللَّهِ إِنَّهُ إِذَا أَتَاهُ مَلَكُ الْمَوْتِ لِقَبْضِ رُوحِهِ جَزِعَ عِنْدَ ذَلِكَ فَيَقُولُ لَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ يَا وَلِيَّ اللَّهِ لاَ تَجْزَعْ فَوَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً  صلى الله عليه و آله لَأَنَا أَبَرُّ بِكَ وَ أَشْفَقُ عَلَيْكَ مِنْ وَالِدٍ رَحِيمٍ لَوْ حَضَرَكَ افْتَحْ عَيْنَكَ فَانْظُرْ قَالَ وَ يُمَثَّلُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّيَّتِهِمْ  عليه السلام فَيُقَالُ لَهُ هَذَا رَسُولُ اللَّهِ وَ أَمِيرُ الْمُؤمِنِينَ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ الْأَئِمَّةُ  عليه السلام رُفَقَاؤكَ قَالَ فَيَفْتَحُ عَيْنَهُ فَيَنْظُرُ فَيُنَادِي رُوحَهُ مُنَادٍ مِنْ قِبَلِ رَبِّ الْعِزَّةِ فَيَقُولُ يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً بِالْوَلاَيَةِ مَرْضِيَّةً بِالثَّوَابِ فَادْخُلِي فِي عِبادِي يَعْنِي مُحَمَّداً وَ أَهْلَ بَيْتِهِ وَ ادْخُلِي جَنَّتِي فَمَا شَيْءٌ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنِ اسْتِلاَلِ رُوحِهِ وَ اللُّحُوقِ بِالْمُنَادِي.»

تفسيرالقمي: 2/421؛ «قوله يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً قال إذا حضر المؤن الوفاة نادى مناد من عند الله يا أيتها النفس المطمئنة ارجعي بولاية علي مرضية بالثواب فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي فلا يكون له همة إلا اللحوق بالنداء.»

تفسيرالقمي: 2/421؛ «عن أبي عبد الله  عليه السلام في قوله يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي يعني الحسين بن علي  عليه السلام.»

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  232
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

انسان جامع و کامل، شایستۀ مقام خلافت‌اللهی
خسران جدایی از حضرت حق در دنیا و آخرت
شناخت، مقدمۀ عشق و عاشقی
تجلی رحمانیت و رحیمیت در محبت پروردگار
مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
مصادیق «وٰالِدَیهِ» در سورۀ احقاف
آمار «کلَّ شَیءٍ» در باطن امام مبین
فهم قرآن در سایه‌سار واسطه‌‌های الهی
رحمت پروردگار، از گسترده‌ترین مباحث دینی
ابی‌عبدالله(ع)، همهٔ هستی به‌تنهایی

بیشترین بازدید این مجموعه

هدايت خدابرصاحبان عقل‏
قيمت حلال از نظر قرآن‏
چهره ملكوتى يوسف عليه السلام-‏جلسه اول (متن ...
به ذلت كشيده شدن برادران يوسف‏
راه تحصيل نعمت‏
مبارزه با نفس پهلوان‏
ارزش انسان و عبادت - جلسه سوم – (متن کامل + عناوین)
دلسوزی پیامبر رحمت برای امت
داستان میرفندرسکی
پایگاه عظیم قمربنی‌هاشم(ع) در آفرینش

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز