فارسی
سه شنبه 06 آبان 1399 - الثلاثاء 10 ربيع الاول 1442
  274
  0
  0

جُون بن حوی

 

پدید آورنده : مریم راهی ، 

 

جان را غلامت می کنند

نامش جُون بن حوی است. سلاح می سازد؛ تیر و شمشیر و خنجر، حرفه ای است که شاید روزی به کارش اید. روزگاری دور، غلام ابوذر غفاری بود. پس از شهادت ابوذر، می توانست خود را از این خم و راست شدن ها نجات دهد و برای همیشه در کنجی آزاد زندگی کند اما او در خدمت گذاری اهل دین گوهری ارزشمند می یابد و خود را به آن گوهر می پیوندد؛ در خدمت علی است که شأن عترت پیامبر را می فهمد؛ آنان که شب را به نماز زنده می دارند و روز را به روزه سپری می کنند و در حال رکوع زکات می دهند.

بعد از این که حضرت علی به عرش اعلی عروج می کند، جون به خدمت حسن بن علی در می اید. فکر و ذکر جون، خدمت به نیکان عالم است، روزها در کنار آنان می ایستد و به عظمت آفرینش پروردگار می نگرد و شب ها را در حیرت بندگی آنان به صبح می رساند. از پرهیز آنان عبرت می گیرد و از شوق آنان به خالق یکتا بالی به سوی عالم بالا می گشاید.

افسوس که حسن بن علی نیز به دست مکّار کافران شهید می شود، از این پس، جون می ماند و حسین بن علی. جان جون است و جان حسین بن علی. اگر از جون نشان افتخارش را جویا شوی، حلقه آویخته به گوشش را نشانت می دهد و به رنگ سیاه پوستش اشاره می کند که برایش خادم بودن را به ارمغان آورده است.

جون در حسین، بهشت را می بیند. به حسین که خدمت می کند، می پندارد خادم ابدی بهشت شده است. او در وجود حسین، عطر پونه را حس می کند در دشت بهار.

بر قلب جون غلام، نوری تابیده است که هر روز جان بیش تری می گیرد و نزدیک است که به خورشید عظیم بدل گردد. اگر خورشید را از جون بگیری، گویی او را به بردگی گرفته ای و اگر قبای سلطنت غلامی را بر اندام او باقی گذاری گویی او را رهایی جاودان بخشیده ای. او پروردة مهر است و به این آسانی ها روی از مهر نمی گرداند.

حسین بن علی قصد مکه می کند، جون نیز بار سفر می بندد و راهی مکه می شود. حج که به نیمه می رسد، امام حسین به نیت صیانت از دین رو سوی کربلا می کند و رهسپار قربانگاه می گردد. جون نیز بی آن که علتی خواهد یا که نافرمانی کند، به سوی کربلا گام برمی دارد او می داند ذره ای تردید حتی اگر به اندازه دانه گندمی باشد، می تواند موجب سقوط او از عرش به فرش گردد.

انسان است، حس دارد و گاه حس دردناک یک زخم می تواند موجب آزارش یا حتی هراسش گردد، ولی با این حال هرگز از زخم شمشیر کافران وحشت نمی کند و لحظه ای نیز ذهنش را به سمت سوزناک زخم منحرف نمی کند. زخم کاری برداشتن در کربلا، به نظر او سرپیچی از نفس راحت طلب است، پس به نفسش پشت می کند و تن را به دست زخم می سپارد.

امام حسین(ع) کسی است که برای رهایی امت پیامبر از دام هلاک آور نفاق، خود را به قربانگاه دعوت می کند اما به یارانش می گوید: شماها همگی آزادید و جنگیدن و شهید شدن برایتان تکلیفی نیست، بروید و زنده بمانید و زندگی کنید. او به چشم های یاران نگاه نمی کند تا مبادا شرم، مانع از رفتن آنان گردد. که البته جون می ماند، او غلام قسم خورده اهل بیت است، کجا برود از این جا آبادتر؟! زندگی این جاست، دوشادوش حسین.

روز عاشورا، سیاه و سفید؛ کفر و دین در مقابل هم قرار می گیرند. نفسی که در سینه حبس می شود نفس یاران کفر است و لرزه ای که بر چانه می افتد لرزه های سپاه کفر است؛ اما این سوی میدان مکان امنی است برای قلب های گرم و مطمئن، یاران برای شهادت به صف می شوند. از بین همه، جون بی قراری می کند. او می خواهد از آغازگران این دفاع باشد، تمام وجودش به جنب و جوش درمی اید، گاه به تمامی اشک می شود و گاهی دیگر به تمامی می خندد، پا به پیش می گذارد، می رود و روبه روی امامش حسین بن علی می ایستد، باز دست را به معنی ارادت بر سینه می نهد و برای لحظه ای طولانی نگاهش می کند، آن قرص ماه را. شاید این آخرین دیدار باشد، نه زبانش را گاز می گیرد زیرا او می خواهد زین پس هم نشین او در بهشت باشد. دیدار خود را با امام حسین بسیار عاشقانه فرماندهی می کند؛ می نگرد، اشک می ریزد، عطر تنش را می بوید، وجودش را لبریز از مهر او می کند و آن گاه اجازه جنگیدن می طلبد. مراقب است صدایش نلرزد تا مبادا دل امامش را نیز بلرزاند. تا امامش بلی نگوید او شمشیر به دست نمی گیرد، به همین خاطر اصرار به اذن دارد.

امام حسین به پیری او دلش می سوزد، به این همه خدمتگزاری او که فکر می کند اندوه بر دلش می نشیند. به او می گوید که آزاد است، از کربلا برود و جان سالم از این قربانگاه به در برد، اما جون می گوید: عمری پشت در خانه شما زانو زده و خدمت کرده ام. روزگار خوش عمرم را با شما بوده ام، مویم سپید شد اما دلم به مهر شما جوان ماند. ایا این رسم مردانگی است که امروز تنگ، شما را تنها رها کنم و به دنبال گذران عمری روم که معلوم نیست چقدر از آن مانده است؟ بگذار این رمق به جامانده از عمرم را قربانی امامم کنم. در طول این سال ها شهادت امام علی و امام حسن(علیهم السلام) را به دست نامردمان عالم دیده ام و حالا بغضی بر گلویم سنگینی می کند، می خواهم در مقابل دشمنان آنان بایستم و تا می توانم امانشان را ببرم مرا این آخرین فرصت است. جان من به فدایت! اگر بخواهم در بهشت خدا نیز غلامت باشم باید همین حالا از تن رنجورم بگذرم. ای نازنین! آرزویم را برآور.

امام حسین در حالی که اشک می ریزد و از دست دادن غلامی، نه! یاری چنین باوفا برایش دردناک تر از زخم شمشیر بی دینان است، از مهرش به جون غلام می گذرد تا او را به حسی جاودان برساند.

جون بسم الله می گوید، قصد قربت می کند و به سوی میدان نابرابر عاشورا می دود، شمشیر از نیام برمی کشد و به سوی آسمان چنان بلندش می کند که گویی می خواهد قلب آسمان را از ضربه آن بشکافد. سپاه کفر در عجب می ماند حسین با شمشیرهایی برّان به قلب آنان حمله ور می شود. سپاه کفر، جون را میان شمشیرهای خود می گیرد ولی جون بی باکانه با صدایی شیوا در آن صحنه هراس، رجزی می خواند زیبا و این نشان از آرامش روحش دارد که در آستانه مرگ، عاشقانه می سراید:

کیف تری الکفار ضرب الأسود

بالسیف ضرباً عن بنی محمد

أذُبُّ عنهم باللسانِ و الید

اَرجو به الجنه یوم الموردِ

کافران ضرب شمشیرم را چگونه می پندارند؟ من با شمشیر از خاندان رسول خدا دفاع می کنم. من با دست و زبان به دفاع از آنها برمی خیزم و به شفاعت آنها در محشر امیدوارم.

امام حسین(ع) ، جایی خارج از میدان در انتظار حادثه ای خونین است و زیر لب، جون غلام را دعا می گوید. خدایا یقین دلش را استوار گردان و مپسند که ذره ای هراس، او را از رحمت تو محروم گرداند. همین که امام حسین دعایش می کند، باران رحمت خداوند بر سر و دوش جون غلام می بارد و او را در هاله ای از مهر الهی به سوی دامان شهادت می کشاند. تن سیاه او پر می شود از ردّ سرخ شمشیر، و با هر قطره خونی که از زندان رگ آزاد می شود، جون سبحان الله می گوید و از خدا می خواهد که خون او را بپذیرد و عزیز گرداند. سبحان الله، الحمدالله، لااله الاالله، الله اکبر و او با چشمانی کاملاً باز، بر زمین می افتد. تمام جانش را نثار حسین می کند جز ذره ای تا بلکه برای بار آخر رخسار مبارک امامش را ببیند. امام بر بالین جون غلام می رسد و او را در آغوش می فشرد، جون غلام چشم می بندد و با لبانی متبسم به آسمان ها می رود. آن گاه امام، دعایی بدرقه اش می کند «خدایا! رویش را سفید و بویش را معطر کن، با نیکان محشورش گردان و او را آشنای محمد و آل محمد ساز.»

چند روز از حادثه می گذرد و جسد جون همان جا که شهید شد می ماند، سُم سنگین اسب ها پیکرش را می درد، خورشید سوزان بر او می تابد، باد وحشی بر او می تازد، خاک بی رحم بر او می نشیند، خون سرخ، سیاه می گردد و بر او خشک می شود، اما زمانی که بنی اسد عزم خاک سپاری شهدای کربلا می کند و خود را به محل شهادت آنان می رساند، جسد جون شهید را در حالی می یابد که عطری دل انگیز از آن به مشام می رسد، گویا این عطر پونه است در دشت بهار.

 


منبع : پایگاه حوزه
  274
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

حضرت خدیجه (س) مادر امت
امام زمان (عج) فريادرس انسان‏‌ها
آغاز امامت امام مهدی(عج)
امام عسکری علیه السلام فرمانده ای جوان در نبردی بی امان
سفارش امام حسن عسکری (ع) به شیعیان
سبک زندگی اسلامی در آموزه های امام حسن عسکری(ع)
جلوه‏اى از اخلاق امام حسن عسکرى (ع)
بی عدالتی در کفاره گناهان!
نظر امام رضا(ع) درباره ازدواج موقت متأهل‌ها
اسرار زیارت امام رضا (ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

آغاز امامت حضرت ولی عصر (عج)
متن دعای امام سجاد (ع) در وداع ماه رمضان با ترجمه استاد ...
مال حلال و حرام در قرآن و روايات‏
صدقه و انفاق در آیات و روایات
روز تَروِیَه یا روز سیراب شدن
امام حیات بخش جان های پژمرده
آیا میدانید نماز شب نشانه بهشتيان است؟
پروانگان حریم معصومه(س)
سفارش امام حسن عسکری (ع) به شیعیان
تفسیر «يس» و «آل يس» توسط امام رضا(علیه السّلام)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز