فارسی
چهارشنبه 07 آبان 1399 - الاربعاء 11 ربيع الاول 1442
  70
  0
  0

در آغوش میدانبرای «نضر بن ابی نیزر» از جواد محمدزمانی

خرماپزانِ دردهای فراهم آمده بود و نخل ها به مهربانی، بر سر عابران سایه می افکندند. خورشید، تازیانه ی شعله های خود را بر زمین می نواخت و عطش از لبانِ انتظار لبریز می شد. صدای مردی از تبار آسمان، حجم زمین را در آغوش کشیده بود. صدایش باران بود و می بارید. هنگامی که در نخلستان، قوتِ لا یموتِ خود را می خورد، نخل ها برای تماشا خم می شدند و خورشید از شرم، عرق می ریخت. هر ضربه اش بر خاک، چشمه ای می شد جوشنده تر از آتشفشان و هر جرعه ی آن، زلال ترینی برای محرومان و دردکشان؛ و در خاک بذر می افشاند، آن گونه که «أَلدُّنْیا مَزْرَعَةُ الآخِرَة»: همه برای خدا و با هردانه اش، هزار «یا قُدُّوس» می شکُفت.
به روزگار می اندیشید، و به آدمی که در فریب ابوالمال ها «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاِحسَان» را به دست فراموشی سپرده بود!به این می اندیشید پای انسانی چگونه در شن زارها و ماسه ها، حماسه ها را به مرگ وا می دارد و چگونه خاطر خود را بدین خوش می دارد که پیروزی، فرار از مرگ است! در این فکر بود که چگونه مرده روح ها از خوبی سخن می گویند و با آن زندگی نمی کنند!
هم او بود که به «علی» می اندیشید؛ فرابشری که همیشه ی بشارت بود؛ فرا حماسه ای که دشمنش همیشه در هراس بود؛ فرا عرفانی که دعای کمیلش، درخشنده تر از ستاره ی سهیل بود؛ فرا فرهنگی که زیستنش تمدّن ساز بود؛ فرا اندیشه ای که آسمان پیشه بود: می بارید و درختان فطرت را طراوتِ برگ و میوه و ساقه و ریشه بود.
و در سال شصت هجری، به هجرت از خود آماده می شد و به کربلایی که برایش آغوش گشوده بود. به سالار عشقی که «هَلْ مِنْ معین»اش ندایی برای آزاد ساختن هر آن که مرغِ روحش در قفس گرفتار است، بود؛ و اکنون فرا فرصتی که در کاروان سربداران، نام نویسی کند؛ چرا که حروفِ مشترک «حسین» و «حماسه» را حس می کرد!
«نصر بن ابی نیزر» به میدانی می رفت که شقایق نام خدای را می توان دید و هر زخمی، مُهری است که عشق را در تن آدمی به یادگار وا می نهد. میدانی که فرشتگان، رکابِ اسب سوار آن را بوسه می زنند و ملکوت در چکاچک شمشیرهایش برق می زند. میدانی که پایان آن پرنده شدن است و در آن می توان حماسه را به گرمی در آغوش کشید.
و اینک «نصر» به نَصْر نزدیک می شود و جاودانه خواهد شد!


منبع : جواد محمدزمانی
  70
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید ازوحید مصلحی
دامن خيمه به بالا بزن! از محمد فخارزاده
ای شفای دردهای من حسین از سید حبیب حبیب پور
مردی رشید از عبدالرحیم سعیدی راد
ذوالجناح از عبدالرحیم سعیدی راد
شبیه حسرت پروانه هاست این بانو از شبنم فرضی
دردانه مرتضی .زمین .طوفان تب از شبنم فرضی زاده
نگاهش کهکشان را تاب می داد از احمد سوسرایی
علم افتاد،این یعنی اشارت از احمد سوسرایی
برای آن که رویت را ببوسند از فضل الله قاسمی

بیشترین بازدید این مجموعه

یا ابالفضل العباس ازجواد حیدری
آتش زدند بر سر ایوان کبریا ازمهدی طهماسبی دزکی
روزهای قافله ازیوسف رحیمی
کج شد ره مکه به سوی کرببلا از نصرت الله جمالی
سقايي از محمود شاهرخي
این شیهه ی ذوالجناح است از محمد حسین انصاری نژاد
مَحرَمان ماندند در غوغای عشق از حسین اسرافیلی
شب دهم از افشین یداللهی
دریا نزدیک دریا از قادر طراوت پور
خورشید،گرمِ دلبری از روی نیزه ها از عارفه دهقانی

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز