فارسی
شنبه 13 آذر 1400 - السبت 29 ربيع الثاني 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
832
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

هواى نفس در روايات‏

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد ششم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

اميرالمؤمنين عليه السلام مى فرمايد:

إنَّ طاعَةَ النَّفْسِ وَ مُتابَعَةَ أهْوِيَتِها اسُّ كُلِّ مِحْنَةٍ، وَ رَأْسُ كُلِّ غَوايَةٍ. «0»

به درستى كه اطاعت نفس و پيروى از هواهاى آن ريشه هر بلا و رأس هر گمراهى است.

الْهَوى، هَوِىٌّ إلى أسْفَلِ السّافِلينَ. «1»

خواهش هاى غلط، كشاننده انسان به پست ترين درجات است.

الْهَوى مَطِيّةُ الفِتَن. «2»

خواهش هاى نفسانى مركب فتنه هاست.

قالَ زَيْدُ بْنُ صُوحانٍ: يا أميرَالْمُؤْمِنينَ، أىُّ سُلْطانٍ أغْلَبُ وَ أقْوى؟ قالَ:

الْهَوى . «3»

زيد بن صوحان به اميرالمؤمنين عليه السلام عرضه داشت: چه پادشاهى نيرومندتر و غالب تر است؟ حضرت فرمود: هواى نفس.

الْهَوى قَرينٌ مُهْلِكٌ. «4»

هواى نفس، همنشينى هلاك كننده است.

الشَّهَواتُ سُمُومٌ قاتِلاتٌ. «5»

شهوات سَم هاى كشنده اند.

الشَّهَواتُ مَصائِدُ الشَّيْطانِ. «6»

شهوات دام هاى شيطان است.

اهْجُرُوا الشَّهواتِ فَإنَّها تَقُودُكُمْ إلى رُكُوبِ الذُّنُوبِ وَ التَّهَجُّمُ عَلَى السَّيِّئاتِ. «7»

از شهوات دورى كنيد كه شما را به گناهان سوق مى دهد و آلوده به بدى ها مى نمايد.

اوصيكُمْ بِمُجانَبَةِ الْهَوى فَإنَّ الهَوى يَدْعُو إلَى الْعَمى ، وَ هُوَ الضَّلالُ فِى الآْخِرَةِ وَ الدُّنْيا. «8»

شما را به دور شدن از هوا سفارش مى كنم كه هوا كشاننده به كوردلى است و كوردلى گمراهى در دنيا و آخرت است.

مَنِ اتَّبَعَ هَواهُ أعْماهُ وَ أصَمَّهُ، وَ أذَلَّهُ وَ أضَلَّهُ. «9»

هر كس متابعت از هوا كند، به كورى و كرى و ذلّت و گمراهى دچارش مى كند.

رَأْسُ الدّينِ مُخالَفَةُ الْهَوى . «10»

سرآغاز دين مخالفت با خواهش هاى غلط نفسانى است.

مِلاكُ الدّينِ مُخالَفَةُ الْهَوى . «11»

نشانه ديندارى مخالفت با هواى نفس است.

رَدْعُ النَّفْسِ عَنِ الْهَوَى الْجِهادُ الأْكْبَرُ. «12»

بازگرداندن نفس از هوا جهاد اكبر است.

إنَّ أفضَلَ النّاسِ عِنْدَاللَّهِ مَنْ أحْيا عَقْلَهُ، وَ أماتَ شَهْوَتَهُ، وَ أتْعَبَ نَفْسَهُ بِصَلاحِ آخِرَتِهِ. «13»

برترين مردم در پيشگاه حق كسى است كه عقلش را زنده كند و شهوت نابابش را بميراند و نفس را در جهت آبادى آخرت به مشقّت طاعت اندازد.

 

تعصّب بى جا

حميّت و عصبيّت به معناى پافشارى و اصرار در امر باطل و ضدّ حقيقت است و اين حالت خويى بس ناپسند و عاملى براى ورود در انواع گناهان و منشأ بسيارى از بدبختى ها در خانواده و اجتماع است.

طرفدارى از ناحق در هر زمينه اى كه باشد امرى ناپسند و بسيار زشت و موجب غضب حضرت حق است. انسان در هر حالتى و هر موقعيتى و نسبت به هر كسى با تمام وجود بايد طرفدار حق باشد، گر چه اين طرفدارى به ضرر او انجام شود.

از امام سجّاد عليه السلام درباره عصبيت سؤال شد، حضرت فرمودند:

الْعَصَبِيَّةُ الَّتى يَأْثُمُ عَلَيْها صاحِبُها أنْ يَرَى الرَّجُلُ شِرارَ قَوْمِهِ خَيْراً مِنْ خِيارِ قَوْمٍ آخَرينَ، وَ لَيْسَ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ أنْ يُحِبَّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لكِنْ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ أنْ يُعينَ قَوْمَهُ عَلَى الظُّلمِ. «14»

عصبيّتى كه دارنده آن معصيت كار است، آن است كه شخص بَدان قوم خود را بهتر از نيكان قوم ديگران ببيند. البته محبت انسان به اقوامش از عصبيت نيست، عصبيت كمك دادن به اقوام در راه ظلم و ستمكارى است.

آنان كه در زمينه هاى باطل و ناحق حميّت و عصبيت به خرج مى دهند، به فرموده حضرت زين العابدين عليه السلام سخط حضرت حق را به رضايت مخلوق مى خرند.

 

تعصّب و ماجراى حديبيّه

قرآن مجيد حميّت و عصبيت بى جا را از شؤون كفر دانسته و اين حالت حيوانى را كه مولود جهل و غرور و خشم و غضب است در سوره فتح مردود دانسته است:

إذْ جَعَلَ الَّذينَ كَفَرُوا فى قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ وَ ألْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى وَ كانُوا أحَقَّ بِها وَ أهْلَها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَىْ ءٍ عَليماً» «15»

[ياد كن ] هنگامى را كه كافران [پس از قرارداد صلح حديبيه ] دل هايشان را از تعصّب و خشم شديد جاهلى آكنده كردند، پس خدا هم آرامشش را بر پيامبرش و مؤمنان نازل كرد و روح تقوا را [كه حقيقت و جان توحيد است ] ملازم آنان نمود، و آنان به [روح تقوا] سزاوارتر و شايسته آن بودند؛ و خدا همواره به هر چيز داناست.

آيه شريفه اشاره به ماجراى حديبيّه دارد. نخست به يكى از مهم ترين عوامل بازدارنده كفّار از ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله و تسليم در مقابل حق و عدالت اشاره كرده مى گويد:

«به خاطر بياوريد هنگامى كه كافران در دل هاى خود نخوت و خشم جاهليّت را قرار دادند» و به خاطر آن مانع ورود پيامبر صلى الله عليه و آله و مؤمنان به خانه خدا و انجام مراسم عمره و قربانى شدند و گفتند: اگر اينها كه در ميدان جنگ پدران و برادران ما را كشته اند وارد سرزمين و خانه هاى ما شوند و سالم بازگردند، عرب درباره ما چه خواهد گفت و چه اعتبار و حيثيتى براى ما باقى مى ماند؟!

اين كبر و غرور و تعصّب و خشم جاهلى، حتى مانع از آن شد كه هنگام تنظيم صلحنامه حديبيّه نام خدا را به صورت: بسم اللَّه الرحمن الرحيم» بنويسند، با اين كه آداب و سنن آنها مى گفت كه زيارت خانه خدا براى همه مجاز و سرزمين مكّه حرم امن است، حتى اگر كسى قاتل پدر خويش را در آن سرزمين يا در مراسم حج و عمره مى ديد مزاحم او نمى شد.

آنها با اين عمل هم احترام خانه خدا و حرم امن او را شكستند و هم سنّت هاى خود را زير پا گذاشتند و هم پرده ضخيمى ميان خود و حقيقت كشيدند و اين اثرات مرگبار حميّت هاى جاهليت است.

حميّت در اصل از ماده «حَمى» بر وزن حمد به معنى حرارتى است كه از آتش يا خورشيد يا بدن انسان و مانند آن به وجود مى آيد. و به حالت خشم و همچنين نخوت و تعصّب خشم آلود نيز حميّت مى گويند.

اين حالتى است كه بر اثر جهل و كوتاهى فكر و انحطاط فرهنگى مخصوصاً در ميان اقوام جاهلى، (و جوامع دچار جاهليت قرن بيستم) فراوان است و سرچشمه بسيارى از جنگ ها و خونريزى هاى آنها مى شود.

در مقابل آن، خداوند حالت سكينه و آرامش را بر رسول خود و مؤمنان نازل فرمود.

اين آرامش كه مولود ايمان و اعتقاد به خداوند و اعتقاد بر لطف او بود، آنها را به خونسردى و تسلّط بر نفس دعوت كرد و آتش خشمشان را فرو نشاند، تا آن جا كه براى حفظ اهداف بزرگ خود حاضر شدند جمله بسم اللَّه الرحمن الرحيم را كه رمز اسلام در شروع كارها بود بردارند و بجاى آن بسمك اللّهمّ كه از يادگارهاى دوران گذشته عرب بود در آغاز صلحنامه بنگارند و حتى لقب رسول اللَّه را از كنار نام گرامى محمد صلى الله عليه و آله حذف كنند و حاضر شدند كه بر خلاف عشق و علاقه سوزانى كه به زيارت خانه خدا و مراسم عمره داشتند از همان جا به سوى مدينه باز گردند و شترهاى خود را بر خلاف سنّت حجّ و عمره در همان جا قربانى كنند و بدون انجام مناسك از احرام درآيند.

آرى، حاضر شدند دندان بر جگر بگذارند و در برابر همه اين ناملايمات صبر و شكيبايى به خرج دهند، در صورتى كه اگر حميّت جاهليت بر آنها حاكم بود هر يك از اينها كافى بود كه آتش جنگ را در آن سرزمين شعله ور سازد.

آرى، فرهنگ جاهليت (يعنى فرهنگ جداى از خدا) دعوت به حميّت و تعصّب و خشم جاهلى مى كند، ولى فرهنگ اسلام به سكينه و آرامش و تسلّط بر نفس.

آنگاه مى فرمايد: خداوند آنها را به كلمه تقوا ملزم ساخت، يعنى روح تقوا را در قلوبشان افكند و آنها از هر كس سزاوارتر و شايسته تر و اهل و محل آن بودند.

به هر حال مسلمانان در آن لحظات حساس گرفتار خشم و عصبانيّت و تعصّب و نخوت نشدند و سرنوشت درخشانى را كه خداوند در ماجراى حديبيّه براى آنها رقم زده بود با آتش جهل و خشم نسوزاندند؛ زيرا مى گويد: مسلمانان از همه سزاوارتر به تقوا بودند و اهل و محل آن.

بديهى است از يك مشت جمعيّت خرافى و نادان و بت پرستان جز حميّت جاهليت انتظار نمى رفت، ولى از مسلمانان موحّدى كه ساليان دراز در مكتب قرآن پرورش يافته بودند چنين خلق و خوى جاهلى غير منتظره بود، آنچه از آنها انتظار مى رفت همان سكينه و وقار و تقوا بود كه در حديبيه به نمايش گذاردند، هر چند نزديك بود بعضى از تند خويان ناشكيبا كه شايد رسوباتى از گذشته را با خود داشتند اين سدّ نيرومند را بشكنند و جنجالى برپا كنند، اما سكينه و وقار پيامبر صلى الله عليه و آله همچون آبى بر اين آتش ريخته شد و خاموش گشت.

در پايان آيه مى فرمايد: و خداوند به هر چيزى عالم و آگاه بوده و هست. او هم نيّات سوء كفار را مى داند و هم پاكدلى مؤمنان راستين را، در اينجا سكينه و تقوا نازل مى كند و در آن جا حميّت جاهليت را مسلّط مى سازد كه خداوند هر قوم و ملّتى را به مقدار شايستگى هايشان مشمول لطف و رحمت خود مى سازد و يا خشم و غضبش.

به هر حال شك نيست كه وجود چنين حالتى در فرد يا جامعه باعث عقب ماندگى و سقوط آن جامعه است، پرده هاى سنگينى بر عقل و فكر انسان مى افكند و او را از درك صحيح و تشخيص سالم بازمى دارد و گاه تمام مصالح او را به باد فنا مى دهد.

بهترين راه مبارزه با اين خوى زشت و طريق نجات از اين مهلكه بزرگ تلاش و كوشش براى بالابردن فرهنگ و فكر و ايمان هر قوم و جمعيت است.

در حقيقت داروى اين درد را قرآن مجيد در همين آيه مورد بحث بيان كرده، آن جا كه در نقطه مقابل آن از مؤمنانى بحث مى كند كه داراى سكينه و روح تقوا هستند، بنابراين آن جا كه ايمان و سكينه و تقواست حميّت جاهليت نيست و آن جا كه حميّت جاهليت است ايمان و سكينه و تقوا نيست. «16»

نور جان در ظلمت آباد بدن گم كرده ام

 

آه از اين يوسف كه من در پيرهن گم كرده ام

وحدت از ياد دوئى اندوه كثرت مى كند

 

در وطن ز انديشه غربت وطن گم كرده ام

چون نم اشكى كه از مژگان فرو ريزد به خاك

 

خويش را در نقش پاى خويشتن گم كرده ام

از زبان ديگران درد دلم بايد شنيد

 

كز ضعيفى ها چو نى راه سخن گم كرده ام

     

هيچ جا بيدل سراغ رنگهاى رفته نيست

 

صد نگه چون شمع در هر انجمن گم كرده ام

     

(بيدل دهلوى)

 

حميّت و عصبيّت در كلام نراقى

حميّت و عصبيّت در صورتى كه در مسير حق به كار گرفته شود از نظر اولياى دين ممدوح است.

ملّا مهدى نراقى مى فرمايد: غيرت و حميّت عبارت است از سعى در محافظت آنچه نگاهبانى آن لازم است.

و آن نتيجه شجاعت و بزرگى و قوّت نفس و از ملكات شريفه است و مردانگى به آن تحقّق مى يابد و فاقد آن از مردان به شمار نمى رود.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

إنَّ اللَّهَ يَغارُ، وَ الْمُؤْمِنُ يَغارُ، وَ غَيْرَةُ اللَّهِ أنْ يَأْتِىَ الرَّجُلُ الْمُؤْمِنُ ما حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ. «17»

خداوند غيرتمند است و مؤمن داراى غيرت است و غيرت خدا اين است كه مؤمن مرتكب كارى شود كه خدا حرام كرده است.

امام صادق عليه السلام فرمود:

إنَّ اللَّهَ تَعالى غَيُورٌ وَ يُحِبُّ الْغَيْرَةَ، وَ لِغَيْرَتِهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها وَ باطِنَها. «18»

خداى تعالى غيرتمند است و غيرت را دوست دارد و از سرِ غيرت اوست كه تمام گناهان ظاهرى و باطنى را حرام نموده است.

و از جهت مقتضاى حميّت در دين اين است كه در نگهدارى آن از بدعت هاى مبتدعان و دعوى اهل باطل بكوشد و آنان را كه مرتد شوند، قصاص نمايد و اهانت اهل اهانت را به دين و همچنين شبهات اهل انكار را دفع نمايد و در ترويج احكام دين مجاهدت نمايد و در بيان حلال و حرام خدا سعى بليغ كند و در امر به معروف و نهى از منكر مسامحه ننمايد.

و مقتضاى غيرت و حميّت در حرم و ناموس اين است كه از مقدمات و موجبات انحراف ناموس خود غفلت نكند و اهل خود را از مردان بيگانه و رفتن به مراكزى كه بيم فساد آنان مى رود، حفظ نمايد.

و مقتضاى حميّت نسبت به اولاد اين است كه از زمان حمل تا آن جا كه لازم باشد از همه شؤونش اعم از شير خوردن از زن شايسته و تأمين غذاى حلال و انتخاب نام نيكو و تربيت شايسته و گرفتن همسر خوب براى او محافظت كند.

و حميّت نسبت به مال اين است كه از حلال كسب كند و در راه مشروع بدون افراط و تفريط و اسراف و تبذير خرج نمايد.» «19»

 [ «2» وَ مُتَابَعَةِ الْهَوَى وَ مُخَالَفَةِ الْهُدَى وَ سِنَةِ الْغَفْلَةِ وَ تَعَاطِي الْكُلْفَةِ وَ إِيثَارِ الْبَاطِلِ عَلَى الْحَقِ ]

و پيروى از هواى نفس و عقب ماندن از هدايت، و خواب غفلت و انجام كار سخت و پرمشقت و ترجيح دادن باطل بر حق.

 

پيروى از هوا و مخالفت با هدايت

هر گاه سالك فى اللّه كه متخلّق به اخلاقى الهى است به هواى نفس و نفسانيت دچار نشود خداوند حق و حقيقت را در وجود او متجلّى مى سازد. اما اگر انسانى افسار نفس را رهاكند كه شيطان در هواى آن بچرد و هر گونه خواهشى را پاسخ دهد؛ اين حالت، آدمى را به سوى ستم و نفس و خوى وحشيگرى مى كشاند.

خداوند در قرآن بارها عملكرد ظالمان را به حيوانات تشبيه مى فرمايد و به عنوان نمونه فرمود:

اگر كه ما مى خواستيم به وسيله آيات قرآن انسان را بالا ببريم؛ اين كار را مى كرديم. ولى او به امور ناچيز و لذّت هاى زودگذر دنيايى تمايل پيدا كرد و از هواى نفس خود پيروى نمود. سرگذشت او مانند داستان سگى است كه اگر به او هجوم ببرى زبان از كام بيرون مى آورد و اگر به حال خودش واگذارى باز زبان از دهان بيرون آورد. «20»

اين حقيقت ستم به نفس است كه در هر حال حق را به تمسخر مى گيرد. چه بد است حكايت گروهى كه آيات خداوند را تكذيب مى كنند و همواره به خود ستم مى كنند. اين گونه مثال هاى روشن براى صاحبان انديشه است نه ظالمان هواپرست بى دانش كه پرده هاى جهل و غفلت بر قلب آنها فروافتاده و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فكر آنان را تاريك ساخته است.

از اينرو كه از فيض هدايت الهى محروم شده اند، ياورى در دنيا و آخرت ندارند خداوند در وصف حال آنان مى فرمايد:

بَلِ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُواْ أَهْوَآءَهُم بِغَيْرِ عِلْمٍ فَمَن يَهْدِى مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَا لَهُم مّن نصِرِينَ» «21»

[اعتقاد و عمل مشركان بر پايه تعقّل نيست ] بلكه آنان كه [با شرك ورزى ] ستم كرده اند از روى جهل و نادانى از هواهاى نفسانى خود پيروى نموده اند؛ پس كسانى را كه خدا [به كيفر پيروى از هواها] گمراه كرده است، چه كسى هدايت مى كند؟ و آنان هيچ يارى كننده اى [كه از گمراهى و عذاب نجاتشان دهد] نخواهند داشت.

در اين آيه به جاى كلمه

«اشْرَكُوا»

از

«ظَلَمُوا»

استفاده فرموده كه اشاره به اين نكته است كه ستم به نفس و پيروى از هوا بدون آگاهى خود زمينه ساز شرك بلكه بالاتر از شرك به خداست؛ زيرا ظلم بر خويشتن علاوه بر اين كه راه فطرت و توحيد را سد مى كند؛ تمام سرمايه هاى معنوى وجود را به باد داده و به بيراهه مى رود و اين ظلم مقدمه گمراهى و سرگردانى در وادى دنياست و چون راه هدايت را جستجو نمى كند خداوند او را يارى نمى كند و به حال خود وامى گذارد.

به اين ترتيب سرنوشت شوم حيرت و ذلّت به سراغ او مى آيد چرا كه آنان مرتكب بزرگترين ظلم ها شده اند و عقل و انديشه خود را از كار انداخته اند و به آفتاب دانش و كمال پشت كرده اند و در تاريكى جاده كفر مانده اند.

پس خداوند از آن سلب توفيق مى كند و در درياى نكبت ها رها مى سازد.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى فرمايد:

كُفَّ أَذاكَ عَنْ نَفْسِكَ وَ لاتُتابِعْ هَواها فِى مَعْصِيَةِ اللَّهِ؛ إِذْ تُخاصِمُكَ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَيَلْعَنُ بَعْضُكُم بَعْضاً، إِلَّا أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ وَ يَسْتُرَ. «22»

حضرت فرمود: آزار خود را از نفست بازدار و در معصيت خدا از هوس هاى آن پيروى مكن؛ زيرا در اين صورت، روز قيامت نفس تو با تو به دشمنى برمى خيزد و يكديگر را لعن و نفرين مى كنيد، مگر اين كه خداوند بيامرزد و پرده پوشى كند.

امام على عليه السلام در خطبه معروف به ديباج مى فرمايد:

وَ إِنَّ مَنْ لايَنْفَعُهُ الْحَقُّ يَضُرُّهُ الباطِلُ، وَ مَنْ لايَسْتَقيمُ بِهِ الْهُدى تَضُرُّهُ الضَّلالَةُ وَ مَنْ لايَنْفَعُهُ الْيَقينُ يَضُرُّهُ الشَكُّ. «23»

به راستى كه هر كس را حق سود ندهد، باطل زيانش رساند و هر كه به راه هدايت نرود، به كجراهه گمراهى افتد. و هر كه يقين او را سود نبخشد، شك زيانش رساند.

گاهى شك و حيرت در دنيا به اندازه اى انسان را مست مى كند كه همه چيز را از دريچه ماديات و لذت مى بيند پس از چشم دل كور مى شود.

حضرت امير عليه السلام به فرزندانش و ياران خويش و همه مسلمانان چنين فرمود:

وَ اوصِيكُمْ بِمُجانَبَةِ الْهَوَى فَإِنَّ الْهَوَى يَدْعُو إِلى الْعَمَى، وَ هُوَ الضَّلالُ فِى الآخِرَةِ وَ الدُّنْيا ... وَ إِنَّ اوَّلَ المَعاصى تَصْديقُ النَّفْسِ وَ الرُّكُونِ الى الهَوْى . «24»

شما را به دورى گزيدن از هوس سفارش مى كنم؛ زيرا هوس به كورى فرا مى خواند و آن گمراهى در آخرت و دنياست ... و همانا از اولين گناهان تأييد كردن نفس و اعتماد به هواى نفس است.

حضرت در صحيفه بلاغت خويش در بيان مقايسه صفات متقين و صفات فاسقان چنين مى فرمايد:

عِبادَ اللَّهِ، إِنَّ مِنْ احَبِّ عِبادِ اللَّهِ الَيْهِ عَبْداً أَعانَهُ اللَّهُ عَلى نَفْسِهِ، ... فَهُوَ مِنْ مَعادِنِ دِينِهِ وَ اوْتادِ أَرْضِهِ قَدْ الْزَمَ نَفْسَهُ الْعَدْلَ، فَكانَ اوَّلَ عَدْلِهِ نَفْىُ الْهَوى عَنْ نَفْسِهِ، يَصِفُ الْحَقَّ وَ يَعْمَلُ بِهِ، ...

وَ آخَرُ قَدْتَسَمّى عالِماً وَ لَيْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهائِلَ مِنْ جُهّالٍ، وَ أَضالَيل مِنْ ضُلَّالٍ، وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَكاً مِنْ حَبائِلِ غُرُورٍ وَ قَوْلٍ زُورٍ قَدْحَمَلَ الْكِتابَ عَلى آرائِهِ وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلى أَهْوائِهِ، يُوْمِنُ النَّاسَ مِنْ العَظائِمِ. وَ يُهَوِّنُ كَبيرَ الْجَرائِمِ، يَقُولُ: اقِفُ عَنْدَ الشُّبُهاتِ. وَ فيها وَقَعَ وَ يَقُولُ: اعْتَزِلُ الْبِدَعَ، وَ بَيْنَها اضْطَجَعَ فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسانٍ، وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوانٍ، لايَعْرِفُ بابَ الهُدى فَيَتَّبِعَهُ، وَ لابابَ الْعَمى فَيَصُدَّ عَنْهُ. فَذلِكَ مَيِّتُ الْأَحْياءِ. «25»

بندگان خدا، محبوب ترين بندگان در پيشگاه خداوند بنده اى است كه خداوند به تسلّط بر نفسش او را يارى داده ... پس او از معادن دين خدا و ميخ هاى زمين اوست. خود را ملزم به عدالت كرد و اول عدلش نفى هوا از نفس خود است. حق را وصف مى كند و خود به آن عمل مى نمايد ...

و ديگرى خود را دانشمند ناميده ولى دانشمند نيست، جهالت هايى از جاهلان و گمراهى هايى از گمراهان به دست آورده و دام هايى از ريسمان هاى فريب و گفتارهاى مزورانه براى مردم نصب كرده، قرآن را بر آراى خود تطبيق داده و حق را بر اساس هواى خود تفسير نموده، مردم را از خطرات بزرگ ايمنى مى دهد و گناهان كبيره را آسان جلوه مى دهد. مى گويد: از شبهات خوددارم، ولى در آنها افتاده. و اعلام مى كند كه از بدعت ها كنارم، ولى در بستر بدعت ها خوابيده. صورت صورت انسان است و قلب قلب حيوان. آگاه به هدايت نيست تا از آن پيروى كند و آشناى به گمراهى نيست تا از آن دست بردارد. اينچنين آدمى مرده اى است در ميان زنده ها.

صاحبان خرد در روايت نفس آورده اند كه:

بپرهيزيد از هواى نفس كه بد دشمنى است. زبان به سخنان ياوه و بيهوده گشودن ياور آن هواست.

در اين باره حضرت صادق عليه السلام فرمود:

همان گونه كه از دشمنان خود حذر مى كنيد، از هوس هايتان دورى كنيد؛ زيرا براى مردان دشمنى بدتر از پيروى از هوس هايشان و گفتارهاى زبانشان نيست. «25» بنابراين مراقبت از حركات نفس و كمين شيطان و خروج از جادّه مستقيم و سقوط در درّه هلاكت؛ لازم است و در اين حال بايد خويش را در پناه خداوند منّان قرار داد.

حضرت سجّاد عليه السلام در مناجات انجيليه كه منسوب به ايشان است، حراست ويژه اى را براى نفس مى طلبد:

خدايا! دل و زبانم از آن توست و رهايى و امانم به دست توست و تويى دانا به نهان و آشكارِ من، پس صفحه دلم را از دشمنى و كينه پاك ساز و زبانم را از زشتگويى خاموش گردان و نهادم را از تعلّقات هوس ها پيرايش كن و مرا با امان خود از گزندها و ناملايمات حفظ كن و درون مرا بر مراقبت از خودت بگمار و بيرونم را با فرمانبرى از خودت سازگار نما و مرا پيكرى روحانى و دلى آسمانى و همتى پيوسته به خودت و يقينى، عطا فرما ... «26» پيروى از هوا موجب هلاكت ابدى و مخالفت با هدايت، علّت شقاوت هميشگى و باعث در افتادن انسان در دوزخ است.

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(0)- غرر الحكم: 237، حديث 4780؛ مستدرك الوسائل: 12/ 114، باب 81، ذيل حديث 13668.

 (1)- مستدرك الوسائل: 12/ 113، باب 81، ذيل حديث 13668؛ غرر الحكم: 306، حديث 6997.

(2)- مستدرك الوسائل: 12/ 113، باب 81، ذيل حديث 13668؛ غرر الحكم: 306، حديث 7026.

(3)- من لايحضره الفقيه: 4/ 381، حديث 5833؛ الأمالى، شيخ صدوق: 394، حديث 4.

(4)- غرر الحكم: 306، حديث 7014.

(5)- غرر الحكم: 304، حديث 6939.

(6)- غرر الحكم: 304، حديث 6937؛ مستدرك الوسائل: 11/ 343، باب 42، ذيل حديث 13217.

(7)- غرر الحكم: 305، حديث 6972؛ مستدرك الوسائل: 11/ 343، باب 42، ذيل حديث 13217.

(8)- مستدرك الوسائل: 12/ 113، باب 81، حديث 13666؛ دعائم الاسلام: 2/ 350، باب 1، حديث 1297.

(9)- غرر الحكم: 65، حديث 836؛ مستدرك الوسائل: 12/ 115، باب 81، ذيل حديث 13668.

(10)- غرر الحكم: 241، حديث 4875؛ مستدرك الوسائل: 12/ 114، باب 81، ذيل حديث 13668.

(11)- غرر الحكم: 241، حديث 4894.

(12)- غرر الحكم: 241، حديث 4876.

(13)- غرر الحكم: 50، حديث 308.

(14)- الكافى: 2/ 308، حديث 7؛ وسائل الشيعة: 15/ 373، باب 57، حديث 20778.

(15)- فتح (48): 26.

(16)- تفسير نمونه: 22/ 95-/ 100، ذيل آيه 26 سوره فتح. (17)- جامع السعادات: 1/ 239؛ صحيح مسلم: 8/ 101؛ سنن الترمذى: 2/ 317.

(18)- الحدائق الناضرة: 23/ 152؛ جامع السعادات: 1/ 239؛ الكافى: 5/ 535، حديث 1.

(19)- براى تفصيل مطالب بالا به كتاب «جامع السعادات» 1/ 238 به بعد مراجعه نماييد.

(20)- اعراف (7): 176.

(21)- روم (30): 29.

(22)- مجموعة ورّام: 1/ 96.

(23)- بحار الأنوار: 74/ 295، باب 14، حديث 2؛ تحف العقول: 152.

(24)- دعائم الإسلام: 2/ 350، حديث 1297.

(25)- نهج البلاغه: خطبه 86.

(25)- الكافى: 2/ 335، حديث 1؛ بحار الأنوار: 67/ 82، باب 46، حديث 17.

(26)- بحار الأنوار: 91/ 156، باب 32، حديث 22.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
832
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا  

^