فارسی
شنبه 13 آذر 1400 - السبت 29 ربيع الثاني 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
553
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

مصايب و ابتلاهاى انبياء عليهم السلام‏

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد پنجم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

آيات كتاب حق، ناطق به اين معناست كه تنها گره گشاى مشكلات خداست و اين انسان است كه نبايد از مكاره و مصايب هراسى به خودراه دهد بلكه بايد بداند كه مكاره و دردها و مشكلات و سختى ها، نردبان ترقى و عوامل رشد و كمالند، چيزى كه هست بايد به پيشگاه حريم حرم دوست دست دعا بردارد و از جناب او بخواهد كه در حل مشكل به او كمك دهد كه او حلّال تمام مشكلات است، چنانكه در جمله اول آمد:

«يا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَكارِهِ»

قرآن مجيد به ابتلا و مصيبت بعضى از انبيا اشاره دارد و به بيان اين معنى در اين زمينه مى پردازد كه آن پاكان سرباخته در راه محبوب، به وقت گرفتارى، به حضرت دوست پناه برده و از قدرت حكيمانه و اراده عادلانه اش درخواست نجات نمودند، آن معشوق عاشقان هم با حفظ مصلحت و توجه به خير دنيا و آخرت آنان، گره از كارشان گشود و از درياى غم به ساحل نجاتشان رهنمون گشت.

آدم و مكاره

 

آن وجود ذى جود چون به اغواى شيطان در معيّت همسرش حوّا به شجره منهيّه نزديك شد و قدم در گذرگاه خطرناك حرص گذارد، لباس بهشتى از وى گرفته شد و به امر حضرت ربّ همراه همسرش به زمين هبوط كرد.

در زمين به خاطر بى توجهى نسبت به امر حضرت ذوالاحسان و از دست دادن بهشت و عريان شدن از لباس كرامت و تاريكى درون و برگشتن رنگ چهره، به اندوهى سخت و دردى طاقت فرسا و رنجى عظيم و غصه اى ناگفتنى گرفتار شد. با توفيق خود حضرت محبوب و راهنمايى امين وحى، دست نياز به درگاه بى نياز برداشت و به پيشگاه مقدّس حضرت رب العزّه همى اغاثه و زارى و اصرار نمود.

«تا بارى تعالى اغاثت او به لطف خفى و اعانت او به فرج قوى ارزانى داشت و ذكر مقامات و رفع درجات و كشف بليّات او در چندين موضع از مصحف مجيد مذكور گردانيد.

و چون وجود او از مادر «كُنْ» متولد گشت، در مكتب وجودش به تعلّم:

وَ عَلَّمَ آدَمَ الأْسْماءَ كُلَّها» «1»

و خدا همه نام ها [ىِ موجودات ] را به آدم آموخت.

مشغول گردانيد و مسجود مقرّبان حضرتش كرد و جنّت عدن را تماشاگه او گردانيد.

بعد از آن به افعالش مؤاخذه كرد و انگشت بر حرف او نهاد كه:

الَمْ أنْهَكُما عَنْ تِلْكُما الشَّجَرَةِ» «2»

آيا من شما را از آن درخت نهى نكردم؟

پس از آن كه به هشت بهشت آسوده بود، به غرامت آن ترك به ضرورت بهشت بِهِشت و به خاكدان دنيا هبوط كرد و به فراق جنّت و هجر حوّا مبتلا گشت و به خجالت گناهكارى درمانده شد و دويست سال به نوحه و ناله:

رَبَّنا ظَلَمْنا أنْفُسَنا» «3»

پروردگارا! ما بر خود ستم ورزيديم.

روزگار گذاشت و هر لحظه دلش پرخون تر و غمش روز افزون تر بود تا ارحم الراحمين به تضرّع و دموع و استكانت و خضوع او ببخشيد و خلعت:

فَتَلَقَّى ءَادَمُ مِن رَّبّهِ كَلِمتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إنَّهُ هُوَ التَّوابُ الرَّحيمُ» «4»

پس آدم كلماتى را [مانند كلمه استغفار و توسّل به اهل بيت: كه مايه توبه و بازگشت بود] از سوى پروردگارش دريافت كرد و [پروردگار] توبه اش را پذيرفت؛ زيرا او بسيار توبه پذير و مهربان است.

در گردن او انداخت و محنتش را به نعمت مبدّل گردانيد و حوّا را به او رسانيد.

پس آدم اول كسى بود كه دعا كرد و اجابت آمد و استغاثت كرد و اعانت يافت و غمش به شادمانى و سختيش به آسانى بدل گشت و به تجديد نِعَم و ازالت نِقَم از حضرت قِدَم مخصوص و ممتاز گشت.

او رحيمى و پادشاهى است كه چون از وى رحمت طلبند بخشايش فرمايد و چون نعمت خواهند ارزانى دارد.» «5»

نوح و مكاره

 

جناب نوح نهصد و پنجاه سال مردم را به توحيد و اعمال صالحه و اخلاق حسنه دعوت كرد. «6» او مى خواست مردم را از آلودگى ها برهاند و به حسنات آراسته نمايد و خير دنيا و آخرت مردم را تضمين كند.

او از ابتداى بعثت و رسالتش تا نهصد و پنجاه سال همراه با انواع مشكلات و مشقّات و مكاره و مصايب مردم را به فضيلت دعوت و از رذيلت نهى فرمود.

از مردم زمان عدّه اى بسيار كم به او ايمان آورده و دعوتش را پذيرفته، رسالتش را تصديق كردند. اما آنان كه خداوند مُهر بر دلهايشان نهاده بود و قلم ازل شقوت را بر ايشان ثبت كرده بود ايمان نياورده و هدايت نشدند.

بيشتر آنان از طبقه اول و دوم جمعيت بودند كه در ميان قوم و ملّت موقعيت و مقامى داشتند. اينان نه تنها به وى ايمان نياوردند بلكه كارشكنى هم مى كردند و در آخر كار آشكارا او را استهزا نموده طرز فكر او را سفيهانه خوانده مى گفتند:

«تو بشرى مانند ما هستى، اگر خدا مى خواست رسولى نزد ما بفرستد فرشته اى انتخاب مى كرد و در آن صورت ما هم به گفته هايش گوش فرا داده و دعوتش را مى پذيرفتيم. علاوه اگر دعوت تو حق بود يك مشت اراذل و اوباش و صاحبان مشاغل پست و فاقد افكار پخته كه اقبال و ادبار و ردّ و قبولشان كوركورانه و بدون تحقيق است، به قبول دعوتت بر ما سبقت نمى گرفتند بلكه ما مردم فَطِن و با فراست و صاحبان اذهان صاف و افكار روشن پيشدستى كرده و به ايمان به تو و اقتدا به هدايتت از آنان سبقت مى جستيم.»

آنگاه در جدال خود لجاجت و پافشارى كرده گفتند:

«ما هرگز براى تو و يارانت فضيلتى بر خود نمى بينيم، نه در عقل و درايت و نه در دورانديشى و تشخيص و رعايت مصالح و نه در شناختن معاد و سرانجام گردون گردان، بلكه ما تو و يارانت را مردمى دروغگو مى شناسيم.»

نوح عليه السلام بدون اين كه سفاهت ايشان حوصله اش را به سر آورد و يا روش و رأى و انديشه او را از آنچه بود تغيير داده باشد، در جوابشان فرمود:

«به من انصاف دهيد آيا اگر من بر صدق دعوايم از ناحيه خدا داراى حجت باشم و خداوند مرا مشمول رحمت و فضل خود كرده باشد و لكن شما در اشتباه بوده و راه حق را گم كرده باشيد و بخواهيد آفتاب را با دست هاى خود مستور سازيد و ستارگان را كور كنيد، راستى بگوييد آيا مى توانم با اين حال رسالت خود را بر شما تحميل نموده و شما را به ايمان مجبور سازيم»؟

گفتند: «اى نوح! اگر مقصودت از ايمان آوردن ما هدايت ماست و مى خواهى كه ما ياريت كرده مزيد بر شوكتت شويم، بايد نخست اراذل و اوباشى را كه دوروبرت را گرفته اند از خود دور ساخته و از ياريشان چشم بپوشى، چون ما طاقت اين را نداريم كه خود را همدوش ايشان نموده و همكاريشان كنيم، حتى حاضر نيستيم در ايمان آوردن به تو قرين ايشان باشيم؛ چطور دينى را بپذيريم كه ميانه اشراف و سفلگان و شاه و گدا فرقى نمى گذارد»؟!

نوح عليه السلام در پاسخ گفت: «دعوت من عمومى و براى همه طبقات شماست و در اين دعوت فرقى ميانه افراد روشن فكر و بى سواد، وافراد سرشناس و دورافتادگان و مردمان توانگر و تهيدستان و رؤسا و مرئوسين نيست، بپذيرم كه درخواست شما را پذيرفته و منظور شما را تأمين كرده، اين دسته از مردم را از خود طرد نمودم، آن وقت در نشر دين و تأييد رسالتم به چه كسانى اعتماد كنم؟ به شما كه همه در فكر لذّات ناپايدار دنياييد؟ من تا ياد دارم همواره از ايشان يارى و مددكارى ديده ام و از شما خذلان و شانه خالى كردن، از ايشان پذيرفتن دعوت و از شما انكار و لجاجت، علاوه به اين كه اين طائفه دين مرا بپا داشته اند، اگر من تركشان گويم و از من نزد خداى تعالى شكايت برده و با من به محاجّه برخيزند و بگويند كه تو زحمات و خير ما را كفران نموده و نيكى هاى ما را ناديده گرفتى، من چه جوابى خواهم داشت؟ به راستى شما مردمى نادانيد.»

وقتى اين گفتگوها در ميان نوح و قومش شدت يافت و زمينه بحث و جدل توسعه پيدا كرد، مردم از وى به ستوه آمده و سينه ها تنگ شده گفتند:

«اى نوح! تو با ما به جدال برخاستى و در جدالت زياد اصرار كردى و از حد گذراندى، اگر واقعاً راست مى گويى كار را يكسره كن و آن عذابى كه ما را از آن بيم مى دهى حاضر ساز.»

نوح در جواب گفت: «شما خود نفهمى را از حد گذرانيده و حماقت را به منتها درجه رسانيده ايد، آخر مگر اختيار عذاب خدا به دست من است كه يا آن را بياورم و يا از آمدنش جلوگيرم؟ آيا من جز بشرى هستم كه خداوندم به من وحى مى فرستد؟ اختيار عذاب به دست معبود شماست و معبود من و شما يكى است و من مأمور ابلاغ پيام هاى اويم و به ثواب او شما را بشارت و از عذابش بيمتان مى دهم، اگر تا حال اين معنا را نفهميده ايد؛ اكنون بدانيد كه بازگشت هر چيزى به سوى خداست، اگر او بخواهد هدايتتان مى كند و اگر بخواهد آن عذابى كه از من مطالبه اش مى كنيد بر شما نازل خواهد ساخت و چنانچه صلاح بداند عذاب را تأخير انداخته و شما را مهلت مى دهد تا عقاب روز رستاخيزتان را بيفزايد و بدبختى و خواريتان را عميق تر سازد.» «7» خداوند انبياء عليهم السلام را براى اين كه رسالتش را به نحو اكمل برسانند، صبر و استقامت در برابر اذيّت و نيروى غير عادى در مبارزه ارزانى داشته است، همچنانكه دامنه همّت و آرزوهاشان را نيز وسعت داده تا بعد از آمدن ايشان ديگر حجتى براى مردم باقى نماند و كفار عذرى نداشته باشند.

نوح عليه السلام كه از انبياى اولوالعزم و قوىّ الاراده بود، به همين جهت نهصد و پنجاه سال آزار قوم و استهزاى ايشان را به اميد رسيدن به هدف مقدس خويش تحمّل نمود ولكن روز به روز مردم بر لجاج و طغيان خود مى افزودند و دعوتش در ايشان جز نفرت اثر نمى گذارد، تا رفته رفته رشته اميدش سست گشته، به ناچار به درگاه خداوند شكايت برد و از او يارى و راه چاره طلب كرد، خداوند به وى وحى فرستاد كه:

وَ أُوحِىَ إِلَى نُوحٍ أنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ» «8»

و به نوح وحى شد كه از قوم تو جز كسانى كه [تاكنون ] ايمان آورده اند، هرگز كسى ايمان نخواهد آورد؛ بنابراين از كارهايى كه همواره [بر ضد حق ] انجام مى دادند، اندوهگين مباش.

نوح چون دانست كه قلم قضا بر كفر ايشان رانده شده و خداوند مُهر بر دلهاشان نهاده و هيچ اميدى به ايمان آوردنشان نيست و ديگر در برابر برهان او خاضع نخواهند شد، عرضه داشت:

وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لاتَذَرْ عَلَى الأْرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً* إنَّكَ إنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لايَلِدُوا إلَّا فاجِراً كَفّاراً» «9»

و نوح گفت: پروردگارا! هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار كه اگر آنان را باقى گذارى، بندگانت را گمراه مى كنند و جز نسلى بدكار و ناسپاس زاد و ولد نمى كنند.

خداوند مهربان به مشكلات و مكاره نوح پس از دعا و استغاثه اش پايان داد و نفرينش را درباره قوم محقق ساخت و با فرستادن طوفان، مولّدان بلا و مكاره را غرق كرد و نوح و مردم مؤمن را از بلا و همّ و غم نجات بخشيد.» «10»

ابراهيم و مكاره

 

آن بزرگ مرد الهى و وجود ملكوتى، در ميان مردمى مى زيست كه دچار بت تراشى و بت پرستى بودند و فرهنگ طاغوت خطرناكى چون نمرود بر آنان حكومت داشت. او كه از ابتدا قلب و روح پاكش در مدار با عظمت توحيد مى گشت، از برخورد با اعمال و اخلاق قوم زمان حتى نزديكانش رنج مى برد.

او مى خواست مردم را از تحميلات هواى نفسى و حكومت نمروديان نجات دهد و دست قلب مردم را از بت پرستى كوتاه كند و به حبل الهى و دين توحيدى متصل نمايد. او از اين كه مردم دچار اغيار و نامحرمان و كاهنان و خرافاتيان بودند و بر اساس انديشه هاى انحرافى زندگى مى كردند در عذاب سخت روحى بود.

او در يك روز معيّن كه تمام مردم شهر به مناسبتى به صحرا و دشت رفته بودند وارد بتكده شهر شد و پس از اين كه ديد بت ها جواب او را نمى دهند، با تبرى كه در دست داشت تمام خدايان قلّابى و معبودهاى باطل را درهم شكست و تبر را به گردن بت بزرگ گذاشت و سپس با خوشحالى از اين كه در راه حضرت حق به مجاهده برخاسته به خانه خود روان شد.

او منتظر ماند تا ملّت جاهل و طاغوتى در برابر آن حادثه چه عكس العملى از خود نشان مى دهند.

قوم تيره روز و عمله هاى شيطانى نمرود، از صحرا برگشتند و خود را با سرنگونى و از بين رفتن بت ها رو به رو ديدند. غريو و فرياد از آن مردم بى خبر برخاست و هر كس از مسبّب حادثه جويا شد. تنى چند فرياد كشيدند اين برنامه جز عمل جوانى به نام ابراهيم نيست كه دائماً از خدايان ما بيزارى مى جست و آنها را پست و خوار و بيكاره به حساب مى آورد:

قالُوا سَمِعْنا فَتىً يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إبْراهيمُ» «1

گفتند: از جوانى شنيديم كه از بتان ما [به عنوان عناصرى بى اثر و بى اختيار] ياد مى كرد كه به او ابراهيم مى گويند.

چون بر مردم شهر مسلّم شد كه اين حادثه را حادثه آفرينى به نام ابراهيم است، همه با هم احضارش را خواستار و قبل از اين كه دستگير شود؛ حكم اعدامش را صادر كردند. دژخيمان نمرودى وى را دستگير كرده و بدينگونه محاكمه اش را شروع كردند:

قالُوا ءَأنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلهَتِنا يا إبْراهيمُ» «21»

گفتند: اى ابراهيم! آيا تو با معبودان ما چنين كرده اى؟

ابراهيم كه زمينه را در اين سؤال براى توجه دادن مردم به بطلان بت پرستى آماده ديد، جهت سخن را برگردانده و پاسخى به مردم داد كه انتظارش را نداشتند و آن اين بود:

قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَاسْئَلُوهُمْ إنْ كانُوا يَنْطِقُونَ» «31»

گفت: بلكه [سالم ماندن بزرگشان نشان مى دهد كه ] بزرگشان اين كار را انجام داده است؛ پس اگر سخن مى گويند، از خودشان بپرسيد.

اين پتك محكمى بود كه بر سر آن غافلان زد، آنان را سر در گريبان كرد و به حيرت دچار ساخت، جواب صحيحى در برابر گفتار ابراهيم نيافتند، تنها سخنى كه در پاسخ او گفتند اين بود: اى ابراهيم! براى تو روشن است كه اين بت ها سؤالى را جواب نمى دهند، چگونه از ما مى خواهى از آنان بر اين مسأله گواهى بخواهيم؟

آنان بعد از اين كه اعتراف كردند بت ها هيچكاره اند ولى باز بر باطل خود پافشارى دارند، آنان را سرزنش كرد:

قَالَ افَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لايَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ* افٍّ لَكُمْ وَ لما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أفَلا تَعْقِلُونَ» «4

گفت: [با توجه به اين حقيقت ] آيا به جاى خدا چيزهايى را مى پرستيد كه هيچ سود و زيانى به شما نمى رسانند؟!* اف بر شما و بر آنچه به جاى خدا مى پرستيد؛ پس آيا نمى انديشيد؟

احتجاج ابراهيم و دلايل دندان شكنش بر قلب سنگين و سخت آن مردم لجوج و متعصب در باطل اثر نكرد، منطق را كنار گذاشته و به زور متوسل شدند، يكجا اينچنين كه قرآن حكايت فرموده حكم كردند:

فَما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إلّا أنْ قالُوا اقْتُلُوهُ أوْحَرِّقُوهُ فَأنْجَاهُ اللَّهُ مِنَ النّارِ إنَّ فى ذلِكَ لآَياتٍ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» «15»

پس جواب قوم ابراهيم جز اين نبود كه گفتند: او را بكشيد يا بسوزانيدش.

پس خدا او را از آن آتش رهايى بخشيد، مسلماً در اين [حادثه ] براى مردمى كه ايمان دارند، عبرت هاست.

آن تيره روزان تا جايى كه توانستند وسايل آتش افروزى فراهم كردند و براى آتش افروختن محوطه بزرگى را آماده نمودند، سپس آن انسان الهى را در منجنيق قرار داده و به داخل آتش پرتاب كردند. ذات اقدس حضرت ربّ العزّه به آتش خطاب كرد:

قُلْنَا يا نارُ كُونى بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إبْراهيمَ» «16»

پس او را در آتش افكندند] گفتيم: اى آتش! برابر ابراهيم سرد و بى آسيب باش!

و چنين بود كه خداوند مهربان بنده عزيزش را از كيد خائنان و مكر مكّاران نجات بخشيد و گره از مشكل او باز كرد.

ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم

 

پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم

زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد

 

پيداست كه تا شامِ ابد سرخوش و مستيم

     

آواز الَست آمد و گفتيم بَلى را

 

زان گفته بلاكش همه از عهد الستيم

دوشينه شكستيم به يك توبه دو صد جام

 

امروز به يك جام دوصد توبه شكستيم

يكباره ز هر سلسله پيوند بريديم

 

دل تا كه به زنجير سر زلف تو بستيم

بگذشته ز سر پا به ره عشق نهاديم

 

برخاسته از جان به غم يار نشستيم

در دست سر رشته تجريد گرفتيم

 

خود سلسله عالم تقييد گسستيم

در نقطه وحدت سر تسليم نهاديم

 

وز دايره كثرت موهوم برستيم

     

 

ايّوب و مكاره

 

در ملكوت عالم، سخن در اين مسأله بود كه امروز در روى زمين، در محراب عبادت و عرصه گاه شكر بهتر از ايوب نيست. شب او شب عبادت و روزش روز تعليم معارف الهيه و دستگيرى از مستمندان و دواكردن درد دردمندان است.

ابليس كه در آن زمان از گفتگوى فرشتگان با خبر مى شد، پس از شنيدن تمجيد ايوب از كَروبيان عالم ملكوت، تصميم گرفت در عبادت و حال ايوب ايجاد اخلال كند، اما خود را در برابر آن بنده مخلص حق عاجز ديد، از اين جهت به حضرت ربّ العزّه عرضه داشت:

ايوب از روى ميل و اراده اشتغال به عبادت ندارد بلكه به خاطر آن ثروت و مكنت و اعتبارى است كه به او مرحمت كرده اى و اين عبادت به طمع حفظ ثروت و دام ها و كشتزارها و زن و فرزندان اوست، البته اين همه نعمت به دست شخصى چون ايوب اقتضاى اين همه عبادت و شكرگزارى را دارد، او در وحشت است كه نعمت ها از او سلب شود، بنابراين عبادتش از روى ميل و طمع است نه اخلاص و ارادت. خداوند به ابليس فرمود: عبادت بنده من از روى خلوص و عشق به من است و هيچ كدام از اين نعمت ها محرك او در عبادت و بندگى نيست.

ثروت و مكنت، دام و دامدارى، كشت و كشاورزى، غلامان و كارگران، همه و همه از ايوب گرفته شد. چون خبر از بين رفتن اين همه نعمت بدو رسيد گفت:

امانتى نزد من بود به صاحبش برگشت. بعد از آن فرزندانش در حادثه اى سخت و سهمگين جان دادند. چون خبر به او رسيد گفت: حمد مى كنم خداى را به هنگامى كه اولاد عنايت كرد و هنگامى كه از من گرفت. سپس سلامتى بدنش از وى سلب شد، آن مرد الهى به جرگه بيماران و زمين گيران پيوست اما به ايمان و عشقش نسبت به حضرت حق افزوده شد و شكر و شكرگزاريش اضافه گشت.

مدّت ها اين برنامه هاى عجيب گذشت، او با تواضع و فروتنى و خضوع و خشوع به درگاه حضرت محبوب عرضه داشت:

وَ أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ أنْتَ أرْحَمُ الّراحِمينَ* فَاسْتَجَبْنالَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَيْناهُ أهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِكْرى لِلْعابِدينَ» «17»

و ايوب را [ياد كن ] هنگامى كه پروردگارش را ندا داد كه مرا آسيب و سختى رسيده و تو مهربان ترين مهربانانى.* پس ندايش را اجابت كرديم و آنچه از آسيب و سختى به او بود برطرف نموديم، و خانواده اش را [كه در حادثه ها از دستش رفته بودند] و مانندشان را همراه با آنان به او عطا كرديم كه رحمتى از سوى ما و مايه پند و تذكرى براى عبادت كنندگان بود.

او سال ها دچار سخت ترين مشكلات بود و اين مشكلات و سختى ها دُرّ ايمان و اخلاص وى را آبديده تر كرد، آنگاه كه از امتحان الهى سرفراز بيرون آمد خداوند مهربان گره از مشكلاتش گشود و وى را به نعمت بيشتر و عنايت برتر مخصوص گردانيد.

مقام عبوديّت آن بنده راست

 

كه راضى به تقدير و حكم قضاست

اگر بنده شد قابل وصل دوست

 

نشان وصالش ورود بلاست

بود وصل پروانه در سوختن

 

از آن رو كه او را بقا در فناست

مقرّب نگردد در اين ره كسى

 

كه با حبّ دنياى دون مبتلاست

چنين گفت پروردگار مجيد

 

كه كمتر ز بال مگس اين سراست

جهان، سجنِ مؤمنِ بهشتِ عدو

 

به فرموده سيّد اولياست

به درگاه حق عبد صالح كسى است

 

كه اندر بلا اهل سِلم و رضاست

     

 

(واحدى)

 

موسى و مكاره

 

داستان ولادت حضرت موسى عليه السلام و بلايى كه مادرِ آن جناب در جنب دستگاه فرعون كشيد داستان ساده اى نيست. تعقيبى كه مأموران دژخيم فرعون خانه به خانه جهت نوزادان پسر براى جلوگيرى كردن از رشد موسى داشتند، هر لحظه براى مادر موسى دردى جانكاه و رنجى عظيم بود. تا به او الهام شد كه طفل را شير دهد، يا وى را در دامن دريا رها كند و از اين مسأله ترس و اندوهى به خود راه ندهد كه طفل با رسيدن به مقام نبوت به او برمى گردد!

وَ اوْحَيْنا إلى امِّ مُوسى أنْ ارْضِعيهِ فَإذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَألْقِيهِ فِى الْيَمِّ وَ لاتَخافى وَ لاتَحْزَنى إنّا رادُّوهُ إلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ» «18»

و به مادر موسى الهام كرديم كه او را شير بده، پس هنگامى كه [از سوى فرعونيان ] بر او بترسى به دريايش انداز، و مترس و غمگين مباش كه ما حتماً او را به تو باز مى گردانيم، و او را از پيامبران قرار مى دهيم.

طفل در برابر ديدگان مادر به امواج دريا سپرده شد. آب خروشان جعبه حامل امانت حق را مستقيماً به دربار فرعون برد و در آغوش دشمن قرار داد. مادر از لحظه افتادن طفل به دريا تا رسيدن به فرعون، در عين تكيه به حضرت محبوب، در رنجى سخت بود. خداوند مهربان با قرار دادن مهر شديدى از كودك در قلب دشمن، هم زمينه رشد كودك را فراهم ساخت و هم مادر طفل را از درياى غم و اندوه نجات داد.

خداوند در سوره قصص مى فرمايد:

«چون فرعون به سعايت مردم قصد قتل آن طفل را نمود، همسرش به او گفت:

اين كودك را نكشيد كه مايه نشاط دل و نور ديده من و تو باشد و در خدمت ما سودمند افتد يا وى را به فرزندى خود قبول كنيم. و آنان از حقيقت حال بى خبر بودند.

صبحگاه مادر موسى قلبش از هر چه جز توجّه به موسى فارغ بود، به اندازه اى غم و اندوه دلش را فراگرفت كه اگر ما دلش را بر جاى نگه نمى داشتيم تا ايمانش برقرار بماند، نزديك بود راز درونش را آشكار سازد.

آنگاه مادر موسى به خواهر گفت كه از پى موسى بيرون شو، خواهر همه جا رفت تا گذرش به دربار فرعون افتاد، موسى را از دور ديد و شناخت ولى آل فرعون او را نشناختند.

و ما شير هر دايه اى را بر آن كودك حرام كرديم و آل فرعون با عشق پرشورى كه به كودك داشتند در پى دايه اى كه موسى سينه اش را بگيرد بودند ولى طفل سينه هيچ زنى را نمى گرفت!

در آن حال خواهر گفت: آيا مايليد من شما را به خانواده اى رهنمون شوم كه دايه اين طفل شوند و وى را به مهربانى تربيت كند؟

بدين وسيله كودك را به آغوش مادر بازگردانيديم تا ديده اش به جمال عزيزش روشن شود و حزن و اندوهش برطرف گردد و به طور يقين برايش روشن شود كه وعده خدا ثابت و پابرجاست ولى اكثر مردم از اين حقيقت بى خبرند.» «1» او پس از آن كه جوان رشيدى شد، براى دفاع از مظلوم درگيرى سختى با قبطيان و گروه فرعون پيدا كرد كه بر اثر آن درگيرى زمينه اعدامش حتمى بود ولى خداوند مهربان وى را از آن مشكل نجات داد و پس از مدتى رهنوردى در دشت و بيابان با شعيب پيغمبر آشنا ساخت.

او نزديك به ده سال در وادى مدين به چوپانى به سر برد و سرانجام با دختر با كرامت شعيب ازدواج كرد و آنگاه براى ديدار با اقوام از شعيب اجازه خواست كه رهسپار ديار مصر گردد.

آن حضرت در مسير حركت به سوى مصر در وادى سينا به منطقه نور قدم گذاشت و به شرف رسالت و نبوت آنهم در مقام اولوالعزمى از جانب حضرت ربّ العزّه مشرّف و مفتخر شد.

آرى، پس از تحمّل آن همه مشكلات و مصايب و سختى ها، گِليم پوش بيابانى كليم اللَّه از كار درآمد. وجود مقدس موسى عليه السلام سال ها با فرعون و فرعونيان و قارون و قارونيان و سامرى و سامريان در پيكار و مبارزه سخت بود و آن همه را براى خاطر تداوم فرهنگ حق تحمّل نمود تا سرانجام به پيروزى بر دشمنان و فلاح و رستگارى در آخرت دست يافت.

اى آن كه گشته اى به غم و رنج مبتلا

 

آيد فرح، مباش تو نوميد از خدا

غم گر چه بى شمار بود شادى از پس است

 

شدت اگر چه دير بماند شود رجا

شب گرچه دير باز بود هم رسد به صبح

 

روز ار چه ميغ ناك بود هم دهد ضيا

آمد شفا و صحّت اندر پس مرض

 

باشد بهار خرّم اندر پس شِتا

بر هر صفت كه هست جهان را ثبات نيست

 

هر مال را كه هست بود در عقب فنا

شادىّ، و غم، عطا و بلا، صحّت و مرض

 

اقبال و مدبرىّ و كراهيّت و رضا

هر يك به ضد خويش شود عاقبت بدل

 

هر حال را كه هست بود بى شك انتها

     

هر چيز را چو عاقبتش ضد آن شود

 

غم به زشادمانى و درويشى از غنا

آدم فراق جنّت و حوّا كشيد از آن

 

مخصوص گشت زود به تشريف اجتبا

هر چند نوح نوحه گرى كرد مدتى

 

وز قوم خويش ديد بسى رنج و ابتلا

هم عاقبت به كام دل خويششان بديد

 

در آب غرقه گشته به آتش شده سزا

نى بر خليل آتش سوزان بهشت گشت؟

 

بهر ذبيح نى ز بهشت آمد آن فدا؟

يونس به بطن ماهى اگر ماند مدتى

 

شد مستجاب دعوت و شد حاجتش روا

يوسف به چاه و به زندانش گر خواره اى كشيد

 

آخر عزيز مصر شد و گشت پادشا

     

 

مكاره يعقوب و يوسف

 

يعقوب نزديك به چهل سال در آتش فراق عزيزش سوخت و پسر پس از جدا شدن از دامن مهر پدر دچار بى رحمى برادران، تاريكى چاه، بى رغبتى كاروان، فروخته شدن به دراهم معدوده، گرفتار شدن به چنگال عفريت هواى نفس زن دربارى و محكوم شدن به زندان بلند مدت، همراه آزار و شكنجه شد.

فرزند دلبند يعقوب تمام آن مصايب سهمگين و شكنجه هاى طاقت فرسا را محض عشق حق تحمّل كرد و با يك جهان سرافرازى از آن امتحانات و ابتلائات قبول و مقبول بيرون آمد تا جايى كه خداوند عزيز نقطه به نقطه زندگى و حيات و

اعمال و اخلاق و گفتارش را سرمشق جهانيان قرار داد و در قرآن از زندگى آن حضرت به عنوان نيكوترين داستان ياد فرمود.

انبياى خدا از آدم تا خاتم و اولياى الهى از امم گذشته تا امت اسلامى، همه و همه دچار مكاره سنگين و ابتلائات سخت شدند ولى با توجّه و توكّل به حضرت محبوب، كرامت انسانى خود و آيين و فرهنگ حضرت حق را از دستبرد حوادث حفظ كردند و در كمال سربلندى و افتخار به كسب سعادت دنيا و آخرت نايل شدند كه:

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً* إنَّ مَعَ العُسْرِ يُسْراً» «20»

بى ترديد با دشوارى آسانى است.* [آرى ] بى ترديد با دشوارى آسانى است.

در اين زمينه حضرت سجّاد عليه السلام فرمود:

«يَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَكَارِهِ وَ يَا مَنْ يُفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ»

رفتن ز درت كار من دل نگران نيست

 

گر كشته شوم خونم از آن كوى روان نيست

باتير بلا چون هدفم روى گشاده

 

گر كوه شود درد غم عشق گران نيست

حال من بى برگ و نوا را چه شناسد

 

آن سرو كه آگاه ز تاراج خزان نيست

رسوايى ما را ز كفن پرده شناسد

 

گر شمع به فانوس رود باز نهان نيست

     

شمشير تو خوب است كه بى خواست برآيد

 

فيضى نرساند به دل آبى كه روان نيست

طالع مددى گر نكند كى به كف آيى

 

بى يارى كس تير در آغوش كمان نيست

     

 

(كليم كاشانى)

حقيقت بلا در كلام بهاء الدين ولد

در «معارف بهاءولد» آمده است كه:

«سؤال كرد كه دوستان را چندين بلا چگونه مى دهد كه: أشَدُّ الْبَلاءِ عَلَى الأْنْبياءِ» «21»، گفتم كه بلا به معنى نيكويى باشد، اگر چه به ظاهر مبيّن رنج است، يعنى بر تن رنج نمايد وليكن دل به زير آن رنج خندان باشد، همچون ابر بهارى كه او همى گريد و گُل همى خندد، همچنانكه تنشان چون از روى ظاهر از دنياست و دنيا سراى بلاست لاجرم بلا بر تن فرو مى آيد، اما دل چون آن جهانى بود در رياض خرّم بود.

باز تن چون از حساب مردگان است، شادى را سزاوار نبود و دل چون موضع دريافت است شادى نصيب او بود. باز آن همه باز گونگى از اهل دنياست كه ايشان شادى را به تن آرند و غم را به دل نهند، اما آن دلق پوش مخلص را بينى كه دل را چو بستان خندان دارد.

آرى، هماره ديوار بستان دژم باشد، يعنى ديوار كالبد ظاهر اهل دنيا روشن و تازه چو برف باشد و در زير همه شكوفه ها فسرده باشد. اما دل چو جاى دريافت است، چون به خوشى آن جهانى اش صرف كردى رنج كجا باشد او را؟ از ملك همّت كه دارد ننگ آيدش كه انديشه ملوك دنيا به خاطرش آيد.

بدانكه اخلاص دو بال دارد و هر دوبالش را پرهاست، يك پرش محبّت است بر پنج نماز و يكى روزه داشتن و زكات دادن و برعيال خود نفقه راست داشتن و غير آن از فروض. و آن يكى بال ديگر پرها دارد، يكى دشمن داشتن اهل كفر و ناساختن با اهل معصيت و نهى منكر كردن و قتال كافران كردن.» «22»

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- بقره (2): 31.

(2)- اعراف (7): 22.

(3)- اعراف (7): 23.

(4)- بقره (2): 37.

(5)- فرج بعد از شدّت: 22 با اندكى تصّرف.

(6)- «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَ هُمْ ظلِمُونَ» عنكبوت (29): 14.

(7)- هود (11): 25- 35.

(8)- هود (11): 36.

(9)- نوح (71): 26- 27.

(10)- تاريخ انبياء: 21.

(11)- انبياء (21): 60.

(21)- انبياء (21): 62.

(31)- انبياء (24): 63.

(14)- انبياء (21): 66- 67.

(15)- عنكبوت (29): 24.

(16)- انبياء (21): 69. (17)- انبياء (21): 83- 84.

(18)- قصص (28): 7.

(19)- قصص (28): 8- 13.

(20)- انشراح (94): 5- 6. (21)- الكافى: 2/ 252، حديث 1؛ بحار الأنوار: 64/ 200، باب 12، حديث 3.

(22)- معارف بهاء ولد: 1/ 62.

 


منبع : پایگاه عرفان
553
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا  

^