فارسی
يكشنبه 19 مرداد 1399 - الاحد 19 ذي الحجة 1441

  1426
  0
  0

مالكيت خداوند

 

منابع مقاله:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد پنجم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

همان طور كه در فصول پيشين گذشت، خداوند فرمانروايى و حكومت مطلق را از آن خود مى داند. و يك دليل اين را در آخرت به ما نشان مى دهد كه در سوره غافر فرمود:

«روزى كه همه آنان آشكار مى شوند، چيزى از خدا پنهان نمى ماند؛ ندا مى آيد؛ امروز فرمانرومايى ويژه كيست؟ ويژه خداى يكتاى پيروزمند است.» «1» گويا خداوند كه همه موجودات را، حتى فرشتگان مقرّب را، ميراند به خود مى گويد: چه مانده است؟ كجا رفتند مدعيان ملك و املاك؟ پس آن همه طغيان گرى چه شد؟ جوابى نمى آيد، پس خداى متعال به خود مى فرمايد: اكنون مالكيت و حاكميت مطلق از آن من است.

در آيه اى ديگر براى بيدارى انسان، بازگشت به سوى خود را بيان مى فرمايد:

أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لَاتُرْجَعُونَ* فَتَعلَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لَآإِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ» «2»

آيا پنداشته ايد كه شما را بيهوده و عبث آفريديم، و اين كه به سوى ما بازگردانده نمى شويد؟* پس برتر است خدا آن فرمانرواى حق [از آن كه كارش بيهوده و عبث باشد]، هيچ معبودى جز او نيست، [او] پروردگار عرش نيكو و با ارزش است.

اين دو جمله كوتاه و پرمعنى يكى از زنده ترين دلائل رستاخيز و جزاى اعمال را بيان مى كند و اگر قيامت و معادى در كار نباشد زندگى دنيا بيهوده خواهد بود؛ زيرا زندگى اين جهان با تمام مشكلات كه دارد و با تشكيلات و مقدّمات و برنامه هايى كه خدا براى آن چيده است؛ اگر فقط براى همين چند روز باشد، بسيار پوچ و بى معنى مى باشد.

اين گفتار كه خلقت عبث نيست، سخن مهمى است كه نياز به دليل محكم دارد و در آيه بعدى آن را با كلماتى پرمغز بيان مى كند.

فَتَعلَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لَآإِلهَ إِلَّا هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَرِيمِ» «3»

پس برتر است خدا آن فرمانرواى حق [از آن كه كارش بيهوده و عبث باشد]، هيچ معبودى جز او نيست، [او] پروردگار عرش نيكو و با ارزش است.

اين برهان به صورت تنزيه خداست كه خود را به چهار وصف ستوده است:

اول؛ الملك اين كه خدا فرمانرواى حقيقى عالم است.

دوم؛ الحقّ او حق است و باطل در او راه ندارد.

سوم؛ لا اله الا هو ربّ معبودى به غير او نيست.

چهارم؛ العرش الكريم مدبر عرش كريم است.

در حقيقت كسى كار پوچ و بى هدف مى كند كه جاهل و ضعيف و ناتوان يا در ذاتش وجودى باطل و مضر باشد؛ امّا خداوندى كه جامع صفات كماليه مانند اللّه، ملك، حق، ربّ العرش، كريم است كه هر يك از صفت ها جامعيّت و گستردگى آن معنى را در موصوف مى فهماند و برازنده موجودى مطلق و حق تعالى مى باشد.

چون فرمانرواى حقيقى است هر حكمى درباره هر چيزى براند ايجاد باشد؛ چه مرگ و چه حيات و چه رزق، حكمش نافذ و امرش گذرا است و چون حق است آنچه از او صادر مى شود و هر حكمى كه ميراند حق محض است؛ چون از حق محض غير از حق سر نمى زند پس در امر او باطل و عبث راه ندارد.

پس خداوند با دارايى صفات كمال و اطلاق مالكيّت، و حاكميّت او در دنيا و آخرت، همه موجودات تسليم اويند و بازگشت شان به سوى اوست.

حال بايد ببينيم كه سرانجام كار چيست؟ و ما در كجاى راه هستيم؟

در روايتى كه خود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از خداوند عزيز نقل مى فرمايد؛ دقت كنيد:

قالَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله: يَقُولُ (اللَّهُ) ابْنُ آدَمَ مِلْكى مِلْكى ، وَ مالى مالى ، يا مِسْكينُ! أَيْنَ كُنْتَ حَيْثُ كانَ الْمِلْكُ وَ لَمْ تَكُنْ؟! وَ هَلْ لَكَ إِلَّا ما أَكَلْتَ فَأَفْنَيْتَ أَوْ لَبِسْتَ فَأَبْلَيْتَ أَوْ تَصَدَّقْتَ فَأَبْقَيْتَ؟ إِمَّا مَرْحُومٌ بِهِ وَ إِمَّا مُعاقَبٌ عَلَيْهِ؟ «4»

اى پسر آدم! ملك من از آن من است و مال من به من تعلق دارد. اى بينوا! كجا بودى تو، آن گاه كه ملك و پادشاهى بود و تو نبودى؟ آيا جز همان مقدار كه مى خورى و از بين مى برى و مى پوشى و كهنه اش مى كنى، يا صدقه مى دهى و باقى مى گذارى، به سبب همين مقدار يا مشمول رحمت و آمرزش مى شوى يا كيفر مى بينى؛ بيشتر از آن توست؟

يعنى چه چيز بيشتر عايد انسان مى شود؟ به غير از جواب دادن به خدا كه با آن همه نعمت ها و حقوق مجازى چه كردى؟ يا او بخشيده مى شود يا عذاب مى گردد.

اين است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مردم هشدار داده است كه كسى حق ندارد بگويد من پادشاه يا شاه شاهان هستم؛ زيرا حق تعالى چنين اجازه اى به احدى نداده است و اگر كسى چنين ادّعايى كند؛ او منفورترين انسان هاست.

همان طور كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود:

أَغْيَظُ رجُلٍ عَلَى اللَّهِ يَوْمَ القِيامَةِ وَ أَخْبَثُهُ وَ أَغْيَظُهُ عَلَيهِ رَجُلٌ كانَ يُسَمَّى مَلِكَ الأَمْلاكِ؛ لا مَلِكَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ. «5»

در روز قيامت بيشترين خشم و نفرت خدا براى پليدترين مردى است كه خود را شاهنشاه مى ناميد، حال آن كه فرمانروايى جز خداى ى عز و جل نيست.

پس پروردگار به پيامبرش در مقام يادآورى به بندگان مى فرمايد:

«بگو: خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت مى دهى و از هر كه خواهى حكومت را مى ستانى و هر كه را خواهى عزّت مى بخشى و هر كه را خواهى خوار و بى مقدار مى كنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى.» «6»

 [ «22» وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ و خِيَرَتُكَ مِنْ خَلْقِكَ حَمَّلْتَهُ رِسَالَتَكَ فَأَدَّاهَا وَ أَمَرْتَهُ بِالنُّصْحِ لِأُمَّتِهِ فَنَصَحَ لَهَا]

و شهادت مى دهم كه محمد، بنده و فرستاده و برگزيده ات، از ميان آفريده هاى توست. رسالتت را برعهده اش گذاشتى و او حق آن رسالت را ادا كرد و حضرتش را به خيرخواهى براى امتش دستور دادى، و او براى امت خيرخواهى كرد.

 

نصيحت و خيرخواهى در رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله

وجود حق تعالى شخص حضرت محمّد صلى الله عليه و آله را به رسالت دين خود برگزيد؛ زيرا نقش شريف حضرت شايستگى پذيرش انوار نبوّت را داشت.

اين برگزيده، از بهترين خلق است براى امرى بس بزرگ كه همان، دعوت مردم به حق بود.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله در اين باره مى فرمايد:

خداى متعال آفريدگان خويش را بيافريد و آنان را به دو گروه تقسيم كرد و مرا در بهترين گروه قرار داد. سپس آنان را قبيله قبيله ساخت و مرا در بهترين قبيله جاى داد آنگاه آنان را به خاندان تقسيم نمود و مرا در بهترين خاندان آنها قرار داد، بنابراين من از بهترين قبيله و بهترين خاندان هستم. «7» «رسالت» در لغت به معناى توجّه و نظر داشتن به چيزى است ولى مراد از اين كلمه، امر خداوند به بنده اى كه به واسطه فرشته اى بر او آشكار شود و به زبان او سخن گويد؛ و اين براى دعوت مردم و تبليغ احكام الهى بالاترين درجه نبوت است.

رساندن احكام شريعت به وسيله انسانى وارسته كه در شرايط بسيار سخت، مأموريت تبليغ دين را به عهده گرفت.

نصيحت، كلمه اى گسترده است كه معناى آن خواندن به آنچه صلاح و خير و نهى كردن از آنچه فساد است.

امّت در اين فراز امت دعوت است يعنى عمومى كسانى كه پيامبر براى آنها دعوت شده است و به روش نصيحت با محتوايى مانند: امر به معروف ونهى از منكر، دفع ضرر و حسن خلق آنان، دعاى مغفرت براى نادانى آنان و بذل نيكى ها و نعمت ها به آنها.

چنين شخصيتى بزرگ با مسؤوليتى سنگين، شايسته احترامى فوق العاده است كه همه وجودش در خدمت اسلام و قرآن و اخلاق بود و سخن و سلوك و سيره اش در بين مردم و اهل بيت و خانواده اش سرمشق همه مسلمانان است.

«گروهى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله جمع شدند و گفتند: چه خوب است كسى را نزد همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله بفرستيم و از نحوه رفتان آن حضرت در خانه اش سؤال كنيم تا بلكه آنان را سرمشق خود قرار دهيم. آنان كسى را پيش يكايك همسران پيامبر فرستادند و آن فرستاده يك پاسخ آورد: شما از اخلاق پيامبرتان مى پرسيد؟

اخلاق او همان قرآن است. رسول خدا صلى الله عليه و آله شب ها نماز مى خواند و مى خوابد و روزه مى گيرد و افطار مى كند و با خانواده خود مى آميزد.» «8» يكى از عواملى كه مى تواند روح سركش انسان و غرايز طوفانى و عصيانگر او را مهار كند و دانش و هنر و صنعت را آرامش عمومى و زندگى را ايده آل كند، اخلاق واقعى است كه از ايمان به خدا سرچشمه مى گيرد.

آموزه هاى اخلاقى پيامبران بهترين وسيله اى است كه مى تواند بشر را به زندگى مطلوب رساند. اخلاق براى تمام افراد بشر چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى لازم است. امّا براى كسانى كه بار مسؤوليت رهبرى و هدايت جامعه را برعهده دارند ضرورى تر است؛ زيرا كسى كه مربى اجتماع است بايد خود نمونه اى از صفات برجسته انسانى باشد و انسان بدون داشتن اخلاق كامل نمى تواند مشكلات راه هدايت را تحمل كند.

بنابراين خداوند پيامبران خود را از ميان افرادى انتخاب كرد كه داراى روحى بلند، بردبارى و گذشت بسيار و حوصله شنيدن سخن و درددل مردم را دارا هستند و در هر حالى همدل و همزبان و همدرد انسان ها باشند. اخلاق عالى و دعوت عملى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله امواج تحوّل مقدسى در دل مردم جاهلى پديد آورد كه نخست جامعه عرب و سپس در همه جهان انقلابى معنوى ايجاد كرد. انسان هايى چون سلمان، ابوذر، اويس قرنى و ... تربيت شدند كه همگى تا ابد نمونه هاى اخلاق به شمار مى آيند.

پروردگار عالم با فرستادن پى در پى پيامبران در هر عصرى حجت خود را بر مردم تمام نمود و كمال آن رسالت را در وجود شريف پيامبرگرامى صلى الله عليه و آله قرار داد.

اميرمؤمنان در خطبه اشباح كه از خطبه هاى بسيار با عظمت مولاى عاشقان است درباره اين حجت نهايى مى فرمايد:

وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ انْ قَبَضَهُ مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ، وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، بَلْ تَعاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلى الْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ انْبِيائِهِ وَ مُتَحَمِّلى وَدائِعِ رِسالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً، حَتَّى تَمَّتْ بِنَبِيِّنا مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّه عَليه و آلِهِ حُجَّتُهُ وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذْرُهُ. «9»

پس از قبض روح آدم، حيات بندگان را از حجت ربوبى و طريق اتصال بين آنان و معرفت خود خالى نگذاشت، بلكه به وسيله حجت هايى كه بر زبان برگزيدگان از انبيايش ارسال كرد و همه آنان به دنبال هم در هر دوره اى ابلاغ كننده پيام هاى او بودند با مردم رابطه برقرار نمود، تا به وسيله پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله حجتش تمام شد و جاى عذرى باقى نماند و تهديدش درباره مجرمان به نهايت رسيد.

يكى از راه هاى دعوت به خدا كه بيشتر انبيا و نبى اكرم اسلام از آن بهره گرفته اند شيوه نصيحت و اندرز است و اين روش در بسيارى از امور تبليغى بهترين تأثير گذار است؛ زيرا با دل و جان مردم سازگار است.

بشارت دادن و ترساندن مردم در راه خير و صلاح و دورى از گناهان، افراد زيادى را تربيت كرده است كه به مقامات بلند عرفانى دست يافته اند حتى يك كلمه اى از زبان مبارك رسول اللّه صلى الله عليه و آله جارى مى شد؛ گاهى يك انسانى را چنان متحوّل مى كرد كه او را براى هميشه شيفته و علاقمند به خود و دين مى كرد و تا حد و مرز شهادت پيش مى برد.

اين نقش نصيحت در كنار رسالت است كه در آياتى از سوره اعراف، برخى پيامبران مانند نوح، هود، شعيب، صالح، موسى به قوم خود مى گفتند: ما پيام ربّ خود رسانديم و براى شما خيرخواهى نموديم. امّا در اثر كفر و لجاجت اين اقوام؛ حجت ها بر دل هاى سياه آنان قرار نمى گرفت و به سوى نابودى كشيده مى شد.

حتى عطوفت و خيرخواهى در پيام رسانى پيامبر اكرم اسلام صلى الله عليه و آله به مردم بيشتر از انبياى گذشته بود ولى خداوند سه روش را به حضرت پيشنهاد مى كند و مى فرمايد:

ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» «10»

[مردم را] با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن، و با آنان به نيكوترين شيوه به بحث [و مجادله ] بپرداز، يقيناً پروردگارت به كسانى كه از راه او گمراه شده اند و نيز به راه يافتگان داناتر است.

الف) حكمت ؛ مجموعه اى از ارزش هاى دينى و علمى و عقلى و قلبى است.

ب) موعظه ؛ اندرزها و پندهايى است كه قلب را نورانى مى كند.

ج) مجادله ؛ روشى براى گفتگو با طرف مقابل و متقاعد كردن اوست.

پس اگر اين شيوه ها مؤثّر نبود؛ راه بشارت و تهديد را پيش گيرد كه در سوره احزاب مى فرمايد:

يأَيُّهَا النَّبِىُّ إِنَّآ أَرْسَلْنكَ شهِدًا وَ مُبَشّرًا وَ نَذِيرًا* وَ دَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِرَاجًا مُّنِيرًا» «11»

اى پيامبر! به راستى ما تو را شاهد [بر امّت ] و مژده رسان و بيم دهنده فرستاديم.* و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى فروزان [براى هدايت جهانيان ] قرار داديم.

در آيه اى ديگر مى فرمايد:

إِنَّآ أَرْسَلْنكَ بِالْحَقّ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا وَ إِن مّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلَا فِيهَا نَذِيرٌ» «12»

يقيناً ما تو را در حالى كه مژده دهنده و هشدار دهنده اى، به حق و راستى فرستاديم، و هيچ امّتى نبوده مگر آن كه در ميان آنان بيم دهنده اى گذاشته است.

بشارت و هشدار از جمله نصايحى است كه گروهى اين گونه هدايت مى شوند.

ابن عباس مى گويد:

وقتى آيه يا ايُّهَا النَّبى إِنَّآ أَرْسَلْنكَ بِالْحَقّ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا نازل شد، پيامبر خدا به على و معاذ دستور داد كه به يمن روند در همين زمان به آن دو فرمود: برويد نويد دهيد و فرارى ندهيد و آسان گيريد و سخت گيرى نكنيد؛ زيرا آيه يا ايُّهَا النَّبى ...

بر من نازل شده است. «13» يك يهودى از حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله از معناى نام هاى پيامبر مانند: محمد، احمد، ابوالقاسم و بشير و نذير و داعى پرسيد، حضرت فرمود:

«... امّا داعى از آن روست كه من مردم را به دين پروردگارم عزّوجل دعوت مى كنم، اما نذير از آن روست كه هر كس نافرمانيم كند او را به آتش بيم مى دهم و اما بشير از آن روست كه هر كس اطاعتم كند، او را به بهشت بشارت مى دهم.» «14» بنابراين رسول اللّه صلى الله عليه و آله با ابزار نصيحت و موعظه و پشتيبانى حق به ميدان آمد و دل هاى خفته و خسته از جهالت و گمراهى را بيدار مى ساخت.

مولا على عليه السلام اين حركت پيامبر را چنين توصيف مى فرمايد:

ارْسَلَهُ بِحُجَّةٍ كافِيَةٍ وَ مَوْعِظَةٍ شافِيَةٍ وَ دَعْوَةٍ مُتلافِيَةٍ اظْهَرَ بِهِ الشَّرائِعَ الْمَجْهُولَةَ ... «15»

خداوند او را با دليل كافى و پندى شفابخش و دعوتى كه مردم را از گمراهى ها برهاند فرستاد. دستورهاى ناشناخته دين را به وسيله او آشكار نمود ....

چه مثل زيبايى رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره امت خود بيان مى فرمايد كه:

حكايت من و شما حكايت مردى است كه آتش افروخته و پروانه ها و ملخ ها خود را به درون آن مى اندازند و او آنها را از آتش دور مى كند. من هم كمربند شما را گرفته ام و از آتش دورتان مى كنم و شما از دستان من مى گريزيد. «16» اين مثال، ارتباط پيامبر با امّت را تصوير مى كند كه چگونه مردم مانند حشرات به دور آتش گمراهى و لجاجت مى چرخند تا خود را نابود كنند؛ امّا نور حقيقت و نجات رسالت به دنبال هدايت آنان است تا وسيله اى براى دلگشايى و راه يابى به دروازه سعادت بگشايد.

حضرت صادق عليه السلام مى فرمايد:

هنگامى كه موسى بن عمران ياران خود را اندرز مى داد ناگهان مردى برخاست و پيراهن خود را پاره كرد. خداوند عزَّوجلّ به موسى وحى فرمود:

اى موسى به او بگو: پيراهنت را از هم نَدَر بلكه دلت را براى من بگشاى. «17» پندگيرى وبه جان خريدن آن، مايه حيات و جريان قلب است؛ زيرا در گذراى روزگار، قلب انسان در اثر گناه و عادت هاى روزمره نيمه جان مى شود پس بايد با موعظه حق؛ خون در رگ هاى قلب جارى ساخت.

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با مواعظ خود دل هاى كوير خشك بسيارى از آدميان را آباد گردانيد.

رسول اللّه صلى الله عليه و آله در پندى به جابر بن عبداللّه انصارى مى فرمايد:

مالِى أَرى حُبَّ الدُّنيا قَدْ غَلَبَ عَلى كَثيرٍ مِنَ النَّاسِ، حَتَّى كانَ المَوْتُ فى هَذِهِ الدُّنيا عَلى غَيْرِهِم كُتِبَ!

أَما يَتَّعِظُ آخِرُهُم بأَوَّلِهِم؟! لَقَدْ جَهِلُوا وَ نَسُوا كُلَّ مَوْعِظَةٍ فى كِتابِ اللَّهِ، وَ أَمِنُوا شَرَّ كُلِّ عاقِبَةِ سُوْءٍ. «18»

چه شده است كه مى بينم دنيا دوستى بر بسيارى از مردم چيره آمده است تا جايى كه گويى مرگ در اين دنيا براى غير آنان رقم خورده است.

آيا ماندگان از رفتگان پند نمى گيرند؟ اينان نمى دانند، همه اندرزهاى كتاب خدا را از ياد برده اند و از شر هر فرجام بدى آسوده خاطرند.

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- غافر (40): 16.

(2)- مؤمنون (23): 115- 116.

(3)- مؤمنون (23): 116.

(4)- مصباح الشريعة: 82؛ بحار الأنوار: 68/ 356، باب 87، حديث 17.

(5)- كنز العمال: 16/ 429، حديث 45271؛ مسند احمد بن حنبل: 2/ 315.

(6)- آل عمران (3): 26.

(7)- كنز العمال: 11/ 415، حديث 31949.

(8)- الطبقات الكبرى: 1/ 364.

(9)- نهج البلاغه: خطبه 90.

(10)- نحل (16): 125.

(11)- أحزاب (33): 45- 46.

(12)- فاطر (35): 24.

(13)- الدرّ المنثور: 5/ 206؛ تفسير ابن كثير: 3/ 505، ذيل آيه 45 سوره احزاب.

(14)- بحار الأنوار: 9/ 295، باب 2، حديث 5؛ الأمالى، شيخ صدوق: 189.

(15)- نهج البلاغه: خطبه 160.

(16)- كنز العمال: 11/ 410، حديث 31920؛ مسند احمد بن حنبل: 3/ 361.

(17)- بحار الأنوار: 13/ 352، باب 11، حديث 45؛ الكافى: 8/ 129، حديث 98.

(18)- بحار الأنوار: 74/ 127، باب 6، حديث 32؛ تحف العقول: 29.


منبع : پایگاه عرفان
  1426
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش دوم
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش دوم
    خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(ع)
    خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(ع)
    دو شاخصه برای پیروان مولای غدیر!
    دو شاخصه برای پیروان مولای غدیر!
    غدیر چشمه جوشان حق  

بیشترین بازدید این مجموعه

      علی(ع) برادر پیامبر(ص)
      تسبيح و حمد و تقديس‏
      رابطه شفاعت با مقام معنوى مؤمنان
      آخرین فروغ
      اسم اعظمی که خضر نبی به علی(ع) آموخت
      خط قرمزی که شکستنی نیست!!
      کربلا و غلبه ي جنود عقل بر جنود جهل (1)
      مژده قرآن به بچه شیعه‌ها
      نصايح پيامبر (ص) به ابوذر
      طهارت امام حسین(ع) و یارانشان

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز