فارسی
پنجشنبه 23 مرداد 1399 - الخميس 23 ذي الحجة 1441

  1286
  0
  0

حکایت جوان خائف و مرد عابد

امام زين العابدين عليه السلام مى فرمايد:

مردى با خانواده خود سوار كشتى شد در ميان راه، دريا به حركت آمد و كشتى شكست و از سرنشينان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نيافت. زن بر تخته پاره اى قرار گرفت و موج دريا وى را به يكى از جزيره هاى اطراف دريا برد. در آن جزيره مرد راهزنى زندگى مى كرد كه هر حرامى را مرتكب مى شد و به هر كار زشتى دست مى زد. ناگهان آن زن را بالاى سر خود ديد به او گفت: آدمى زادى يا پرى؟ زن گفت: آدمم. آن مرد ديگر سخنى نگفت، برخاست و با زن درافتاد و قصد كرد با او درآميزد. زن بر خود لرزيد. راهزن سبب وحشت و ترس آن را پرسيد. آن زن با دست اشاره كرد و گفت: از خدا مى ترسم. راهزن گفت: تاكنون چنين عملى مرتكب شده اى؟ زن پاسخ داد: به عزّتش سوگند، هرگز به چنين عملى دامن آلوده نكرده ام. مرد راهزن گفت: با اين كه تو مرتكب چنين عمل خلافى نشده اى از خدا مى ترسى، در حالى كه من اين كار را به زور به تو تحميل مى كنم، به خدا قسم من براى ترس از حقّ سزاوارتر از تو هستم.

راهزن پس از اين جرقّه بيدار كننده برخاست و در حالى كه همّتى به جز توبه نداشت به نزد خاندان خود روان شد. در راه به راهبى برخورد و به عنوان رفيق راه با او همراه گشت، آفتاب هر دوى آنان را آزار مى داد، راهب به راهزن جوان گفت: دعا كن تا خدا به وسيله ابرى بر ما سايه افكند وگرنه آفتاب هر دوى ما را از پاى خواهد انداخت.

جوان گفت: من در پيشگاه خدا براى خود حسنه اى نمى بينم، تا جرأت كرده از حضرتش طلب عنايت كنم. راهب گفت: پس من دعا مى كنم و تو آمين بگو. جوان پذيرفت پس راهب دعا كرد و جوان آمين گفت. در همان لحظه ابرى بر آنان سايه انداخت و هر دو در سايه ابر بسيارى از راه را رفتند. تا به جايى رسيدند كه بايد از هم جدا مى شدند، همين كه از يكديگر جدا شدند ابر بالاى سر جوان قرار گرفت. راهب گفت: تو از من بهترى؛ زيرا دعا به خاطر تو به اجابت رسيد، اينك داستانت را به من بگو. جوان ماجراى برخورد خود را با آن زن گفت. راهب به او گفت: به خاطر ترسى كه از خدا به دل راه دادى تمام گناهانت بخشيده شد، سپس مواظب باش اينك بنگر كه در آينده نسبت به خداوند چگونه خواهى بود

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  1286
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    زنده شدن مرده توسط امام حسین(ع)
    طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
    زن بدكاره‏ در خانه عابد
    چند داستان عجيب در مسئله توبه‏
    حکایت خدمت به پدر و مادر
    اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
    اى خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاد گردانم!
    جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
    داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
    اخلاص بنا کننده مسجد گوهرشاد

بیشترین بازدید این مجموعه

      حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز