فارسی
پنجشنبه 14 اسفند 1399 - الخميس 20 رجب 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
894
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

حکایتی از تنبيه نفس‏

 

يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد:

در يكى از روزها كه هوا بسيار گرم بود، من و گروهى از دوستان با رسول خدا صلى الله عليه و آله در سايه درختى نشسته بوديم. ناگهان جوانى از راه رسيد، لباس هاى خود را از بدن بيرون آورده و با پشت و روى بدن و صورت خود بر ريگ هاى داغ بيابان غلتيد و در حال غلتيدن مى گفت: اى نفس بچش؛ زيرا عذابى كه نزد خداست، خيلى بزرگ تر از اعمال توست.

رسول خدا صلى الله عليه و آله اين منظره را تماشا مى كرد، چون كار جوان تمام شد و لباس پوشيد و قصد حركت كرد، حضرت او را به حضور طلبيد و فرمود: اى بنده خدا! كارى از تو ديدم كه از كسى سراغ نداشتم، چه علّتى سبب اين برنامه بود؟

عرض كرد: خوف از خدا. فرمود: حق خوف را به جاى آوردى، خداوند به سبب تو به اهل آسمان ها مباهات مى كند، سپس رو به ياران كرد و فرمود: هركس در اين محل حاضر است به نزد اين مرد برود تا او برايش دعا كند. همه نزد او آمدند و او هم بدين گونه دعا كرد: خداوندا تمام برنامه هاى ما را در گردونه هدايت قرار ده و پرهيز از گناه را توشه ما كن و بهشت را نصيب ما فرموده و جايگاه ما قرار بده

894
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
چند داستان عجيب در مسئله توبه‏
زن بدكاره‏ در خانه عابد
ما با شما در ثواب شما شريكيم‏
گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)
حکایتی از لقمه حرام‏
رفتار امام حسين (ع) با معلم فرزندش‏

بیشترین بازدید این مجموعه

حکایت نمک خوردن و حرمت صاحب نمک
ترك كننده نماز واجب كافر است
حكايت ميرغضب و نان و نمك مجرم‏
حكايتى از اميرالمؤمنين (ع)
داستان عجيب سلمان و ابوذر
داستان تأسف‏بار عقبة بن ابى معيط
داستان سليمان و گنجشك
تأخير اجابت دعا
من دختر بدحجابی بودم با آرایش‌های زیاد
زائران حسینی، شریک ثواب شهدای کربلا

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز