فارسی
يكشنبه 17 اسفند 1399 - الاحد 23 رجب 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
714
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

حکایت يحيى وخوف از خدا

 

شيخ صدوق از پدر بزرگوارش نقل مى كند:

يحيى بن زكريّا، آن قدر نماز خواند و گريه كرد كه صورتش آسيب ديد. پارچه اى از كرك به جاى آسيب صورت گذاردند، تا اشك ديدگانش بر آن بريزد. او به خاطر خوف از مقام الهى اين چنين گريه مى كرد و بسيار كم خواب شده بود، پدر بزرگوارش به او گفت: پسرم از خدا خواسته ام چنان لطف و عنايتى به تو كند كه خوشحال شوى و چشمت به محبّت حق روشن گردد، عرض كرد: پدر! جبرئيل به من گفت: قبل از آتش جهنم صحراى سوزانى است كه از آن عبور نمى كند مگر كسى از خوف حق زياد گريه كند. فرمود: پسرم گريه كن؛ زيرا گريه از خوف خدا، حق توست


منبع : پایگاه عرفان
714
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

ماجرای زن بدکاره ای که به زندان امام کاظم (ع) رفت
آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
چند داستان عجيب در مسئله توبه‏
زن بدكاره‏ در خانه عابد
ما با شما در ثواب شما شريكيم‏
گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)
حکایتی از لقمه حرام‏

بیشترین بازدید این مجموعه

تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
حكايت ليلى و مجنون‏
حكايت انوشيروان و وزير
حكايت ميرزا تقى‏خان اميركبير
شب قدر شب گناه نيست!‏
داستانى از توكل يك انسان باايمان‏
تأخير اجابت دعا
حكايت مسلمان شدن مرتاض کافر به دست امام کاظم(ع)
ماجرای زن بدکاره ای که به زندان امام کاظم (ع) رفت

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز