فارسی
شنبه 25 مرداد 1399 - السبت 25 ذي الحجة 1441

  685
  0
  0

حکایت يحيى وخوف از خدا

 

شيخ صدوق از پدر بزرگوارش نقل مى كند:

يحيى بن زكريّا، آن قدر نماز خواند و گريه كرد كه صورتش آسيب ديد. پارچه اى از كرك به جاى آسيب صورت گذاردند، تا اشك ديدگانش بر آن بريزد. او به خاطر خوف از مقام الهى اين چنين گريه مى كرد و بسيار كم خواب شده بود، پدر بزرگوارش به او گفت: پسرم از خدا خواسته ام چنان لطف و عنايتى به تو كند كه خوشحال شوى و چشمت به محبّت حق روشن گردد، عرض كرد: پدر! جبرئيل به من گفت: قبل از آتش جهنم صحراى سوزانى است كه از آن عبور نمى كند مگر كسى از خوف حق زياد گريه كند. فرمود: پسرم گريه كن؛ زيرا گريه از خوف خدا، حق توست


منبع : پایگاه عرفان
  685
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    زنده شدن مرده توسط امام حسین(ع)
    طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
    زن بدكاره‏ در خانه عابد
    چند داستان عجيب در مسئله توبه‏
    حکایت خدمت به پدر و مادر
    اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
    اى خليفه! راه تنگ نبود كه بر تو گشاد گردانم!
    جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
    داستانى عجيب از برزخ مردگان‏
    اخلاص بنا کننده مسجد گوهرشاد

بیشترین بازدید این مجموعه

      جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
      رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
      زن بدكاره‏ در خانه عابد
      عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز