فارسی
يكشنبه 09 آذر 1399 - الاحد 13 ربيع الثاني 1442

  1521
  0
  0

حکایتی از خوف و محبّت نزد عارفان‏

 

يكى از سالكان راه و حقيقت جوى دل آگاه مى گويد:

وقتى صفت يكى از بزرگان را كه ساكن يمن بود شنيدم كه به افتادگى و فروتنى موصوف و به عقل و حكمت و فضل معروف، در ظاهر متلبّس به لباس اهل جهاد، در باطن از اهل سير و صلاح و سداد.

چون زمان حج نزديك شد و از اعمال و عبادات آن سال فراغتى حاصل گشت، قاصد ديدار او شدم تا كلام او را شنيده و مواعظ او را اصغا نموده كه فايدتى حاصل نمايم.

چون جماعتى از قصد من آگاهى پيدا نمودند، مرا همراهى كردند و در ميان آن جماعت جوانى بود كه سيماى صالحان داشت و منظر خائفان، رويى بود او را زرد بدون امراض جسمانى و چشمى سرخ و پر آب بى علّت دمعه و رمد، پيوسته دوست خلوت بود و انيس تنهايى، از حالتش چنان ظاهر بود كه او را در همان نزديكى مصيبتى روى داده.

پس نزديك وى رفته كلمات محبّت آميز گفتم كه با من موافقت نمايد و مرافقت جويد، قبول ننمود و از آن حالت او را هرچند ملامت نمودم و به صبر ترغيبش كردم سودى نبخشيد و هر لحظه سيلاب اشك از ديده جارى مى ساخت و لسان حالش به اشعارى مترنّم بود كه مضمونش اين است:

اى كسانى كه مرا ملامت مى كنيد! بدانيد كه از عشق او هرگز دست برنداشته و تسلّى نخواهم يافت، چگونه خود را تسلّى دهم كه هر لحظه اندوه من رو به ازدياد است و عظمتم در اين راه مبدل به خوارى شده؟ مى گويند: استخوان هاى آدمى خواهد پوسيد و من مى گويم: كه اگر استخوان هايم در وسط گور بپوسند دوستى تو از دل زائل نخواهد شد، دل من از زمان هاى پيش شراب محبّت تو مى نوشيد، حتّى در ايّام صباوت و كودكى.

در سرم فتنه اى و سودايى است

 

در سرم شورشىّ و غوغايى است

هر دم از ترك چشم غمّازى

 

در دلم غارتى و يغمايى است

پس اين پرده دلربايى هست

 

دل زجا رفتن من از جايى است

ساقيى هست زير پرده غيب

 

كه به هر گوشه مست و شيدايى است

در درون هست خمر و خمّارى

 

كز برون مستيى و هى هايى است

از تو اى آرزوى دل شدگان

 

در دل هر كسى تمنايى است

     

بدين حال و حالت، آن جوان همراه مى آمد تا بدان شهر از يمن كه مقصود ما بود رسيديم.

آن كس را كه طالب ديدارش بوديم از مأواى او پرسيده، به در خانه اش رفتيم. در بكوفتيم، فى الحال يكى در باز كرد، مانند كسى بود كه گويى اهل قبور است، ما را به درون خانه دعوت كرد. آن جوان بر همه سبقت نموده سلام كرد و با او مصافحه نمود. وى جواب سلام داد و با او با نحو ديگرى مكالمه كرد و بشارت داد به زبان حال او را به امرى كه گويا نسبت به او روى خواهد داد.

پس آن جوان سبقت در كلام كرده بدو گفت: اى سيّد من! خداى تعالى شما و امثال شما را پزشك بيمارى هاى دل و معالجه كننده دردهاى گناه قرار داده، مرا در محلّى زخمى است كه گوشت و پوست آن محل را خورده و دردى است در تن كه جايگير و مزمن شده، اين دردى كه از من شناختى به پاره اى از مراهم محبّت و داروى توجّه آن را علاج كن.

آن بزرگ به وى گفت: بپرس آنچه را مى خواهى از علاج اين مرض تا من جواب آن را يك يك به تو باز گويم.

پرسيد: «ما عَلامَةُ الْخُوفِ مِنَ اللّهِ تعالى». نشانه ترس از خدا چيست؟

جواب داد: «أَنْ يُؤمِنَكَ خَوْفُ اللّهِ تَعالى مِنْ كُلِّ خَوْفٍ عَنْ غَيْرِ خَوْفِهِ». اين كه تو را از هر ترسى جز ترس از مقام خودش ايمنى دهد.

چون اين بيان از آن بزرگ شنيد، در حالش تغير كلّى پديد آمد، نعره اى زد و بيهوش بيفتاد، پس از ساعتى به هوش آمد، از آن عارف پرسيد: چگونه در دل بنده خوف پروردگار پديد آيد؟

گفت: چون انسان از عوالم ديگر پاى بدين عالم نهد، از هيچ راه تندرستى نخواهد داشت، به منزله عليل و سقيم خواهد بود و عليل دفع علّت را به ناچار با غذا خوردن كند و بر كراهت دارو صبر نمايد از خوف گزيدن فنا بر بقا.

چون اين الفاظ از شيخ بشنيد، چنان فريادى كشيد كه جالسين مجلس را گمان اين شد كه روح از بدنش مفارقت نمود، پس از لحظه اى سر برداشت پرسيد:

«ما عَلامَةُ الُمحَبَّةِ لِلّهِ تَعالى»؟ علامت عشق به خدا چيست؟

گفت: «يا حَبيبى إِنَّ دَرَجَةَ الَمحَبَّةِ لِلّهِ رَفيعَة». اى دوست جانى، مقام دوستى با خدا بس بلند است.

آن گاه از شيخ تمنّا كرد آنچه را گفتى براى من توضيح بده گفت:

«يا حَبيبى إِنَّ الُمحِبِّينَ لِلّهِ تَعالى شَقَّ لَهُمْ عَنْ قُلُوبِهِمْ فَأَبْصَرُوا بِنُورِ الْقُلُوبِ إِلى جَلالِ عَظَمَةِ الإِلهِ الَمحْبُوبِ، فَصارَتْ أَرْواحُهُمْ رُوحانِيَّةً، وَقُلُوبُهُمْ حُجُبِيّةً، وَعُقُولُهُمْ سَماويّةً تَشَرَّحُ بَيْنَ صُفُوفِ الْملائِكَةِ الْكِرامِ، وَتُشاهِدُ تِلْكَ الأُمُورِ بِالْيَقينِ وَالْعَيانِ فَعَبَدُوهُ بِمَبْلَغِ اسْتِطاعَتِهِمْ لَهُ طَمَعاً فى جَنَّتِهِ وَلا خَوْفاً مِنْ نارِهِ».

قلوب دوستان حق مى شكافد، قدر و بزرگى و عظمت آن محبوب را به روشنايى دل مى گيرند، جان هايشان صافى شده و دل آنان پرده دار عظمت حق گردد و عقل هايشان آسمانى شود، در ميان صفوف ملائكه بزرگوار مى روند و هرچه خواهند به يقين و عيان مشاهده كنند، در حدّ طاقت بندگى كنند و بندگى آنان خالص براى خدا باشد، نه به طمع بهشت و نه به خاطر ترس از جهنّم.

جوان چون اين حقايق بشنيد فريادى زد و گريه راه گلويش را گرفت و سپس بيفتاد.

چون نيك بديدند، از دنيا رفته بود. آن بزرگ سر آن عاشق جان باخته را به زانو گرفته رويش را بوسه داد و گفت: اين است حال اهل ترس و اين است مرتبه عاشقان و دوستداران

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  1521
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
توبه جوانی که خیاط زنانه بود
تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
اثر بی‌حجابی
داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
تأثير دعاهاى صحيفه سجاديه‏
حکایتی از گریه برای ابى عبدالله عليه‏السلام
نماز شب

بیشترین بازدید این مجموعه

حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
عابد و ذوالقرنين
حكايتى عجيب از اوضاع و احوال دنيا
حكايت ابراهيم ادهم‏
داستان فضيل عيّاض و داود طايى‏
شب قدر شب گناه نيست!‏
هدیه رضاخان به یک عالم!
حکایت توبه «وحشى»
تو را كجا طلب كنم؟
راست‏ترين كلام عرب‏

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز