فارسی
سه شنبه 14 مرداد 1399 - الثلاثاء 14 ذي الحجة 1441

  1126
  0
  0

دعاى مستجاب‏

 

منابع مقاله:

کتاب   : تفسير حكيم جلد چهارم

نوشته : حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

 

در باب دعا آمده: زمان داود قحطى شديدى مردم را احاطه كرد، سختى و مضيقه مردم را در رنج و اندوه قرار داد، سه نفر از علماى خود را انتخاب كردند تا به بيابان رفته براى آنان طلب باران كنند، آنان به صحرا رفتند و در مقام مناجات برآمدند، يكى از آنان گفت: خداوندا تو در تورات خود نازل كردى:

«ان نعفو عمن ظلمنا»

اين كه ما ستمكاران بر خود را مورد عفو و بخشش قرار دهيم، خداوندا ما بر خود ستم كرديم، پس ما را ببخش و از ما گذشت كن.

دومى گفت: خدايا تو در توراتت نازل فرمودى كه:

«ان نعتق ارقاءنا»

ما بردگان خود را آزاد كنيم، خداوندا ما بردگان توايم پس ما را آزاد كن.

سومى گفت: خداوندا تو در توراتت نازل نمودى كه:

«ان لا تردو المساكين اذا وقفوا ببابكم:»

تهيدستان و از كارافتادگان را چون به درگاهتان ايستادند و درخواست كمك كردند دست خالى بر مگردانيد، خداوندا اكنون ما مساكين و نيازمندان، ايستاده در پيشگاه حضرتت هستيم دعاى ما را بر مگردان، در نتيجه اين راز و نياز خالص، و دعاى با آداب و شرايط باران بر قوم داود نازل شد. «1»

 

شرط اجابت دعا

عطاء سلمى مى گويد مدتى طولانى بر ما گذشت در حالى كه از باران محروم بوديم، گروهى جهت طلب باران به جانب بيابان حركت كرديم ناگهان كنار قبرستان به سعدون مجنون برخورد نموديم، سعدون كه از ميان جمع مرا مى شناخت به من نظرى دقيق انداخت و گفت: عطا امروز روز حشر و نشر است، يا برانگيخته شدن مردگان از قبور؟ چه روى داده كه اين همه جمعيت با زارى و تضرع به بيابان آمده اند؟ گفتم بيرون آمده ايم تا از خدا طلب باران كنيم گفت: با قلوب مادى و زمينى يا با قلوب ملكوتى و آسمانى؟

گفتم: به قلوب ملكوتى و آسمانى، گفت: هيهات اى عطا به روندگان در راه باطل، و منحرفان از صراط مستقيم بگو سالك راه باطل مباشيد كه نقد كننده اعمال و بررسى كننده حركات بصير است، سپس چشم به آسمان دوخت و گفت:

معبود و سيد من شهرها را به سبب گناهان بندگانت نابود مكن، خداوندا به اسماء مكنونت، و نعمت هاى معنوى ات كه حجاب هاى نورانى آنها را پنهان نموده آب فراوان و خوشگوارى كه شهرها را سيراب كند و بندگانت را احيا نمايد به ما عنايت كن، اى كسى كه بر هر كارى توانائى.

عطا مى گويد: كلامش تمام نشده بود كه رعد و برق آسمان را فرا گرفت و بارانى شديد چون آبى كه از دهانه مشك مى ريزد از آسمان نازل شد، سپس به جمعيت پشت كرد و گفت: زاهدان و عابدان رستگار شدند، زيرا شكم خود را بخاطر مولايشان گرسنه نگه داشتند، و براى عشق او شب را بيدار ماندند، و بندگى حق آنها را از هر چيزى منصرف نمود تا جائى كه مردم گفتند در اينان جنون است!! «2»

 

دعاى مستجاب غلامى سياه

سعيد بن مسيب كه از فقهاى نامدار مدينه و از چهره هاى برجسته زهد و عبادت است مى گويد: مدينه دچار محروميت از باران شد، قحطى چهره زشتش را به مردم نشان داد، سختى همه جانبه گريبان مردم را گرفت، مردم براى درخواست باران به بيابان رفتند و به دعا و مناجات نشستند، در ميان مردم غلامى را ديدم كه بالاى تلّى رفت، و گويا مى خواهد جداى از مردم با حضرت حق به راز و نياز بپردازد، نيروى مرموزى مرا به سوى او جلب كرد، علاقه داشتم از چگونگى راز و نياز او و دعا و مناجاتش با خبر شوم.

پيش رفتم ديدم لب هايش حركت مى كند ولى چيزى نشنيدم و از متن دعا و راز و نيازش با خبر نشدم.

هنوز دعاى او تمام نشده بود، ابرى سراسر فضاى مدينه را فرا گرفت، غلام سياه چون ابر را ديد خداى مهربان را شكر كرد و زبان به سپاس حضرت او گشود، و راه مدينه را در پيش گرفت و از آن ناحيه دور شد، باران فراوانى باريد، به اندازه اى كه ترسيدم سيل سختى جارى شود.

غلام را تعقيب نمودم و پنهان به دنبالش رفتم، چون به مدينه رسيد وارد خانه حضرت زين العابدين شد، خدمت حضرت رسيدم و به آن جناب عرضه داشتم: در خانه شما غلام سياهى به سر مى برد، اگر مانعى نباشد بر من منت گذاشته او را خريدارى كرده با خود ببرم.

آن منبع لطف و كرامت به من فرمود: سعيد چرا او را به تو نبخشم، فرمان داد كارگزار غلامان هر چه غلام در خانه هست از نظر من بگذراند تا مورد نظر خود را انتخاب كنم، همه غلام ها را جمع كرد، ولى غلامى كه مى خواستم در ميان آنان نبود، گفتم هيچ كدام از اينان منظور من نيست، حضرت به متصدى غلامان فرمود: غلام ديگرى هست؟ گفت: آرى فقط يك غلام باقى مانده كه نگهبان اسب ها و شترهاست، فرمود: او را نيز حاضر كنيد، تا وارد جمع شد ديدم همان كسى است كه بر بالاى تپه آهى جگرسوز و راز و نيازى خالصانه داشت گفتم غلامى كه خريدار او هستم همين است، حضرت زين العابدين فرمود: غلام از اين لحظه سعيد مالك تو مى باشد با او همراه شو، و در خدمت او باش.

غلام سياه روى به من كرد و گفت:

«ما حملك على ان فرقت بينى و بين مولاى»

چه چيز تو را وادار كرد كه ميان من و مولايم جدائى انداختى در پاسخش گفتم: آنچه در بالاى تل و بلندى تپه از تو مشاهده كردم، اين سخن را كه شنيد دست به پيشگاه حضرت بى نياز دراز كرد و گفت: خداوندا رازى ميان من و تو

بود اكنون كه پرده از روى آن برداشته شد مرا از دنيا ببر و به سوى خود بازگردان، حضرت زين العابدين (ع) و آنان كه حضور داشتند، از مناجات با صفايش با محبوب عزيزش به گريه افتادند، من هم اشك ريزان از خانه حضرت بيرون آمدم، همين كه به منزل خود رسيدم شخصى از جانب امام چهارم پيام آورد، كه آن حضرت فرموده اگر دوست دارى جنازه دوستت را تشييع كنى بيا، با آن شخص به سوى منزل امام حركت كردم و مشاهده نمودم غلام پس از مناجات و تضرع از دنيا رفته است!! «3»

 

تأخير اجابت دعا

از وجود مقدس حضرت صادق (ع) روايت شده است كه: روزى حضرت ابراهيم اطراف كوه هاى بيت المقدس بخاطر يافتن چراگاهى گردش مى كرد تا گوسپندان خود را به آن ناحيه ببرد، ناگهان صدائى به گوشش رسيد، به دنبال صدا مرد بلند قامتى را ديد كه در حال نماز است، پرسيد بنده ى خدا براى كه نماز مى خوانى، پاسخ داد پروردگار.

سؤال كرد از خويشان و بستگانت كسى باقى مانده؟ جواب داد نه، ابراهيم فرمود از كجا غذا براى خود فراهم مى كنى، به درختى اشاره كرد و گفت از ميوه اين درخت، و مقدارى از آن را هم براى زمستانم ذخيره مى كنم، از مسكن وى سؤال كرد: كوهى را نشان داد و گفت مسكنم آنجاست، فرمود ممكن است مرا به منزل خود ببرى و يك شب مهمان تو باشم، پيرمرد گفت: پيش روى منزلم آبى است كه عبور از آن مشكل است. پرسيد خودت چگونه مى گذرى؟ پاسخ داد من از روى آب مى گذرم، گفت دست مرا هم بگير اميد است حضرت حق به من نيز توانائى عبور از آب را عنايت كند، پيرمرد دست خليل الله را گرفت و هر دو از آب گذشتند، هنگامى كه به منزل رسيدند، حضرت از او پرسيد كدام روز بزرگ ترين روزهاست؟ گفت: روز قيامت كه خداوند پاداش اعمال مردم را در آن روز مى دهد.

ابراهيم گفت جا دارد با هم دعا كنيم كه خداوند ما را از شر آن روز ايمن بدارد، پيرمرد گفت: دعا را چه مى خواهى؟ به خدا سوگند سه سال است دعائى كرده ام و حاجتى خواسته ام هنوز مستجاب نشده، ابراهيم فرمود: مى خواهى بگويم چرا اجابت دعايت به تأخير افتاده، زيرا خداوند وقتى بنده اى را دوست داشته باشد اجابت دعايش را به تأخير مى اندازد تا مناجات كند و از حضرتش درخواست حاجت نمايد زيرا راز و نيازش را دوست دارد، ولى بنده اى كه خدا بر او غضبناك است، اگر چيزى درخواست كند، در قضاى حاجت او و برآوردن نيازش تعجيل مى كند، يا قلبش را از آن حاجت منصرف كرده نااميدش مى نمايد، تا ديگر درخواست نكند، سپس پرسيد پيرمرد حاجت تو چه بوده؟

پيرمرد گفت: سه سال پيش رمه گوسپندى از اينجا گذشت، جوانى خوش چهره كه دو رشته مو بر دو طرف سر داشت گوسپندان را چوپانى مى كرد، از او پرسيدم گوسپندها از كيست؟ گفت: از ابراهيم خليل الرحمن، آن روز درخواست نمودم خدايا اگر در روى زمين خليل و دوستى دارى به من نشان ده.

ابراهيم گفت: خدا دعايت را مستجاب نموده، من ابراهيم خليلم، پيرمرد از جاى برخاست و ابراهيم را در آغوش گرفت. «4»

 

حاجت بزرگ

در حيات الحيوان دميرى نقل شده: روزى رسول خدا در سفرى كه داشتند به شخصى برخوردند و ميهمان او شدند، آن شخص به اندازه همتش از حضرت پذيرائى كرد، پيامبر هنگام رفتن به او فرمود: چنانچه خواسته اى از من داشته باشى، از خدا مى خواهم تو را به خواسته ات برساند.

عرضه داشت از خدا بخواهيد شترى به من عنايت كند كه اسباب و لوازم زندگى ام را بر آن حمل كنم، و چند گوسپند كه از شير آنها بهره مند شوم، پيامبر برايش دعا كرد كه خدا آنچه مى خواهد به او لطف فرمايد، سپس رو به اصحاب كرد و فرمود اى كاش همت اين مرد مانند عجوزه بنى اسرائيل بلند بود، از ما مى خواست كه خير دنيا و آخرت را براى او بخواهيم.

عرض كردند داستان پيره زن بنى اسرائيل چگونه بوده؟ حضرت فرمود: هنگامى كه حضرت موسى خواست با بنى اسرائيل از منطقه مصر به سوى شام برود راه را گم كردند، از هر طرف به جستجو برخاستند ولى از راه اثرى نبود.

حضرت ترسيد مانند گذشته كه در بيابان تيه سرگردان شدند اين بار هم سرگردان شوند، اصحاب خود را جمع كرد، پرسيد آيا شما به مردم مصر وعده اى داده ايد كه با رفتن از اين شهر خلف وعده شود؟ در پاسخ گفتند آرى از پدران خود شنيده ايم زمانى كه حضرت يوسف مشرف به مرگ شد از مصريان تقاضا كرد هر وقت خواستند به شام بروند جنازه او را همراه خود ببرند و در كنار قبر پدرش يعقوب به خاك بسپارند، اجداد ما با يوسف عهد بستند كه اين برنامه را عملى سازند، موسى فرمود به مصر برگرديد تا به وعده خود وفا نمائيد، و گرنه هرگز از اين سرگردانى نجات پيدا نمى كنيد، مردمى با موسى به مصر بازگشتند، سپس از هر كس جوياى محل قبر يوسف شدند اظهار بى اطلاعى مى كرد، تا به آن حضرت خبر دادند پيره زنى است كه ادعا دارد من محل قبر يوسف را مى دانم، فرمود او را احضار كنيد، فرستاده موسى نزد پيره زن آمد و او را از جريان آگاه كرد، آن زن گفت به موسى بگوئيد اگر نياز به دانش من نسبت به اين موضوع پيدا كرده، او بايد نزد من آيد، زيرا ارزش دانش اقتضا مى كند كه متعلم نزد معلم برود، چون پيام عجوزه به موسى رسيد سخن او را تصديق كرد و از همت عالى و نظر رفيعش شگفت زده شد، نزد آن زن آمد و از محل قبر يوسف جويا شد، عجوزه گفت: اى موسى دانش قدر و قيمت دارد من ساليان طولانى است كه اين راز را در سينه نگاه داشته ام در صورتى براى شما اظهار مى كنم كه سه حاجت از من برآورده سازى، حضرت فرمود حاجت هايت را بگو.

گفت اول آن كه از سختى پيرى در آيم و وضع جوانى به من دست دهد، دوم آن كه همسر شما شوم، سوم آن كه در آخرت هم افتخار همسرى شما را داشته باشم، موسى (ع) از بلند همتى او كه با خواسته هايش ميان سعادت دنيا و آخرت را جمع مى كرد شگفت زده شد، از حضرت حق درخواست كرد هر سه حاجت او برآورده شود.

در اين هنگام محل قبر يوسف را به اين شرح بيان كرد: زمانى كه يوسف از دنيا رفت مصريان در محل قبر او اختلاف كردند، هر طايفه اى مى خواستند قبر آن حضرت در محله ايشان باشد، دامنه اختلاف نزديك بود به درگيرى مسلحانه بيانجامد، قرار شد براى رفع اختلاف بدن حضرت يوسف را در تابوتى بلورين بگذارند و روزنه هاى آن را مسدود نمايند و تابوت را در داخل نهرى كه وارد مصر مى شود دفن كنند تا آب شهر مصر از روى شهر مصر از روى قبر يوسف بگذرد و در محلات گردش كند تا همه از فيض قبر او استفاده نمايند.

سپس محل قبر را به حضرت نشان داد، موسى تابوت را بيرون آورد و در شش فرسخى بيت المقدس محلى كه معروف به خليل قدس است روبروى قبر يعقوب كنار قبر ابراهيم دفن نمود.

در هر صورت اگر دعا كننده واجد شرايط لازم باشد، و دعايش تناسب با حيات دنيا و آخرتش داشته باشد، مستجاب خواهد شد.

فيض كاشانى در باب دعاى محجة البيضاء غير از شروطى كه در سطور گذشته نقل شد، جهت استجابت دعا شرايط ديگرى را نقل مى كند از جمله:

1- اظهار و بيان حاجات 2- داخل نمودن همه مردم در دعا 3- دعا كردن به صورت اجتماع 4- گريه در حال دعا. 5- اعتراف به گناه در پيشگاه حق پيش از بيان حاجت 6- دعا از روى قلب نه با زبان تنها. 7- عرفان و معرفت به پروردگار و توجه به حضرت او قبل از دعا 8- پيش انداختن برادران مؤمن در دعا و سپس براى خود دعا كردن. 9- در درخواست حوائج فقط به خدا اعتماد كردن. 10- حفظ آداب دعا.

 

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- محجة البيضاء ج 2 ص 299.

(2)- محجة ج 2 ص 300.

(3)- اثبات الوصية مصعودى 143.

(4)- بحار ج 16 ص 248.

 


منبع : پایگاه عرفان
  1126
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش اول
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش دوم
    رابطه متقابل امیرمؤمنان(ع) و حق - بخش دوم
    خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(ع)
    خلافت بلافصل امیرمؤمنان علی(ع)
    دو شاخصه برای پیروان مولای غدیر!
    دو شاخصه برای پیروان مولای غدیر!
    غدیر چشمه جوشان حق  

بیشترین بازدید این مجموعه

      قناعت‏ در قرآن و روایات
      عباس علیه السلام، و زندگی به رنگ عاشورا
      آخرین فروغ
      رمضان و دولت حق
      تجمل گرایی و چشم و هم چشمی
      گونه شناسی تفسیر ترتیبی
      ره توشه فضيلت در فرمايشات امام محمد تقى عليه السلام
      قرآن در سیره و سخن امام کاظم (علیه السلام)
       گام‌هاى شيطان‏
      رفاقت با امام زمان(عج)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز