فارسی
پنجشنبه 23 مرداد 1399 - الخميس 23 ذي الحجة 1441
  642
  0
  0

حکایتی از بى‏ تقوايى

 

 

 من نمونه اى از شخصى ضربه پذير براى شما تعريف كنم كه آدم با شنيدن آن با تمام وجود مى سوزد و آتش مى گيرد . سوريه كشور فقيرى است و درآمد فوق العاده اى ندارد ، قبل از انقلاب كه اصلاً نداشت و مردمش كم درآمد و فقير بودند .

 اين طور كه تعريف مى كردند ، روى پرونده ما كه تا قبل از پيروزى انقلاب سه خط قرمز بود . اصلاً به ما گذرنامه نمى دادند . هيچ جا را نديده بوديم . ولى كسانى كه به سوريه مى رفتند و مى آمدند ، مى گفتند : چقدر مردم آنجا فقير هستند .

 شما حساب كنيد از ماليات اين مردم فقير ، افسرى از ارتش سوريه از طرف وزارت دفاع مأمور مى شود به ايتاليا برود و به اندازه محموله كشتى معمولى اسلحه براى ارتش سوريه بخرد .

 مى رود و مى خرد و بارگيرى مى كند . شبها در آن هتلى كه بوده ، سر ميزى مى نشيند ، مى بيند دخترى حدود بيست ساله كه در زيبايى كم نمونه است. سر ميز آمد و رو به روى او نشست . عربى خيلى خوب حرف مى زند .

 به اين افسر دست مى دهد و مى گويد : اجازه بدهيد بگويم بستنى بياورند . چنان به اين افسر محبت مى كند و ناز و غمزه مى آيد . خرج ميز افسر را مى دهد . افسر به او تعارف مى كند كه به اتاق ما برويم ، مى گويد : فردا شب . قرارها را مى گذارند ، فردا دوباره مى گويد : كارى پيش آمده ، فردا شب . چنان اين بيچاره را تشنه و ديوانه خودش مى كند كه سر از پا نمى شناخت .

 افسر فردا شب به او مى گويد  : من آخرين شبى است كه در ايتاليا هستم ، فردا صبح با كشتى بايد بروم . چه كار كنم ؟ دختر مى گويد : چون از عشق تو همه وجودم پر آتش است ، حاضرم با تو بيايم . مقصد شما كجاست ؟ مى گويد : سوريه . مى گويد : با تو مى آيم . امشب نيز به اتاق تو مى آيم كه فردا صبح با تو بيايم ، گذرنامه ام نيز آماده است .

 آن شب را به هيچ عنوان اجازه نمى دهد كه افسر دست به او بزند . وقتى درون كشتى مى آيند و كشتى حركت مى كند ، خيلى به اين دختر التماس مى كند كه تو قبول كن كه همسر من شوى . نزديك مقصد مى گويد : من به يك شرط قبول مى كنم كه دربست در اختيار تو باشم و آن اين است كه ببينم كشتى را با حضور خود من به حيفا و اسراييل ببرى .

 او نيز حاضر مى شود . اين جاسوس پليد اسراييلى و اين شيطان در كنار افسرى بى تقوا و شهوترانِ ديوانه ، تمام اسلحه كشتىِ را به حيفا مى برد و آنجا خالى مى كند . افسر را در اسراييل پياده مى كند و به او مى گويد : حالا اگر مى خواهى به سوريه برو.

 نمى دانم معنى آيه روشن شد كه خدا چه مى خواهد بگويد ؟ اهل تقوا در چه مصونيتى هستند . نمى شود خدا اين ها را يارى نكند . آدم چهل سال گناهان مالى ، شهوانى و سياسى را ترك كند ، باز خدا اين ها را يارى نكند ؟ يعنى پروردگار يار او نباشد ، نور به او ندهد و او تشخيص ندهد ؟ اگر اين افسر با تقوا بود ، تا مى ديد اين دختر با ناز و عشوه آمد و روى صندلىِ كنار ميزش نشست ، بلند مى شد و مى رفت جاى ديگرى مى نشست و گرفتار نمى شد .

 


منبع : پایگاه عرفان
  642
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز