فارسی
سه شنبه 14 مرداد 1399 - الثلاثاء 14 ذي الحجة 1441

  571
  0
  0

سرگذشتى از سيد محمد باقر شفتى

 

 منطقه اى بين رشت و زنجان به نام » شفت « است . خانواده بسيار فقيرى از سادات در آنجا زندگى مى كردند . پسر اين خانواده - سيد محمد باقر شفتى - علاقه شديدى پيدا مى كند كه روحانى شود .

 خانواده اش موافقت مى كنند . اين نوجوان به رشت مى آيد ، مقدارى در آنجا درس مى خواند و بعد از آنجا راه مى افتد و پياده به نجف مى رود و در آنجا درس مى خواند و بعد به اصفهان مى آيد .

 به قدرى فقير بود كه گاهى به كوچه ها مى رفت ، نان خشك ، پوست هندوانه يا خربزه كه مردم دور مى ريختند ، اين ها را جمع مى كرد و مى خورد . نزديك آن مدرسه اى كه درس مى خواند ، مغازه اى بود كه گاهى طلبه ها از او خريد مى كردند ، يكى از آنها نيز ايشان بود .

 اين بقّال كه سرمايه اى نداشت ، به او مى گويد : سيد محمد باقر ! آيا ازدواج كرده اى؟ گفت : ما نان نداريم بخوريم ، چه كسى به ما زن مى دهد ؟ او مى گويد : اگر ميل به ازدواج دارى ، من دختر خوبى دارم ، به تو مى دهم . خانه مخروبه اى هست و صاحبش كارى به كارش ندارد ، بالاخره تعميرش مى كنيم و عروس را به آنجا مى آوريم .

 عروسى مى كنند . خداوند بعد از چند ماه ، فرزندى مى خواهد به او بدهد ، مادرزنش مى گويد : مواظب دختر باش ! موقع زاييدن كنارش باش ! عروس حامله و در حال زاييدن ، احتياج به آرد و روغن دارد . چون توان و قدرت او كم مى شود .

 خداوند به حضرت مريم عليها السلام دستور خوردن خرما را داد كه آن ضعف زاييدن را با آنها جبران كنند .

 او به مادرزن مى گويد : چشم . از خانه بيرون مى آيد ، هيچ چيزى نداشت و چيزى نيز نمى توانست بخرد و زمينه نسيه كردن نيز براى او فراهم نبوده است .

 هنوز هوا روشن بوده ، نزد قصاب مى آيد ، مى بيند او نيز رفته است . چيزى در آنجا نيست مگر يك دست جگر و دل و قلوه كه در زباله ها افتاده است . گويا اين جگر و دل و قلوه خيلى خوب نبوده كه قصاب دور انداخته است .

 دستمالش را پهن مى كند و جگر و دل و قلوه را درون دستمال مى اندازد و راه مى افتد . سر پل مى رسد ، ديگر غروب بود و كسى نبود ، در حال رد شدن ، مى بيند صداى زوزه دلخراش سگ از زير پل مى آيد .

 به زير پل مى رود ، مى بيند نزديك آب ، يك سگ و چند توله سگ ، اين ها به هم چسبيده اند و سينه اين سگ مادر را گرفته اند ، سگ مادر نيز گرسنه است و شير ندارد و ناله مى كند .

 مى نشيند ، دستمال را باز مى كند ، جگر را تكه تكه مى كند و در دهان سگ مى گذارد ، كل اين جگر و دل و قلوه را به سگ مى دهد و دستمال خون آلود را دور مى اندازد و به خانه مى آيد .

 


منبع : پایگاه عرفان
  571
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    نگاه ویژهٔ خداوند به دعا و اجابت آن
    درمان بیماری شرک، نخستین رسالت انبیا
    رحمت فراگیر و گستردۀ پروردگار
    عزیمت حضرت مسلم ابن عقیل به شهر کوفه و شهادت ایشان
    کلید بهشت در سایه‌سار تعلیمات امام هدایت
    انتخاب نبی و امام، تحت سیطرۀ ارادۀ پروردگار
    ملاک نبودن سن در تعیین امام
    سِرِّ نديدن مرده خود در خواب‏
    مسئولیت انسان در زندگی و بازپرسی در قیامت
    حذف و انتخاب‌های الهی، عامل استحکام ایمان

بیشترین بازدید این مجموعه

      استهزاء و تمسخر
      6. عربستان‏
      تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی دوم
      کرج_ مسجد جامع رجایی شهر جمادی الثانی 94 سخنرانی ششم
      تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی شانزدهم 
      دهه اول محرم 94 حسینیه همدانیها سخنرانی ششم
      دهه اول محرم 94 حسینیه هدایت سخنرانی دهم
      تهران مسجد رسول اکرم دهه سوم محرم 94 سخنرانی دوم
      تهران حسینیه هدایت دهه سوم محرم سخنرانی هفتم
      تهران حسینیه شهدا- فاطمیه 94 سخنرانی اول

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز