فارسی
چهارشنبه 02 مهر 1399 - الاربعاء 5 صفر 1442

  738
  0
  0

شیطان و اهل تقوا - جلسه بيست و دوم - (متن کامل + عناوین)

 

 

هلاكت مردم

 آثار شوم سه برنامه در زندگى

 

 تهران، حسينيه حضرت زهرا عليها السلام رمضان 1383

 الحمدلله رب العالمين و صلّى الله على جميع الانبياء والمرسلين و صلّ على محمد و آله الطاهرين.

 

 وجود مبارك امام مجتبى عليه السلام سه مطلب را بيان فرمودند كه: اغلب مردم دنيا ، در هر عصر و زمانى ، گرفتار و اسير اين سه برنامه هستند . حضرت به آثار شوم اين سه برنامه و زيان هايى كه در عالم به بار آورده است اشاره كرده ، علت بدبختى مردم را نيز بيان مى فرمايند .

 براى نورانيت بيشتر متن گفتار ايشان را از قديمى ترين كتاب هاى شيعه نقل مى كنم كه نزديك به عصر ائمه طاهرين عليهم السلام و بعضى از آنها نيز در غيبت صغرى نوشته شده است .

 چقدر خطرناك است ، كه حضرت از آن به عنوان مايه هلاك ياد كرده و فرمودند :

 

 » هلاك الناس فى ثلاث: الكبر و  الحرص و الحسد «(373)

 

 نابودى ، هلاكت و از بين رفتن مردم در سه چيز است .

 روشن است كه منظور حضرت از اين هلاكت و نابودى ، مرگ جسم نيست . اين هلاكت ، هلاكت شخصيت و روح و عقل انسان است . اگر با حمله اين سه ، بناى شخصيت ، عقلانيت و ارزش ها فرو بريزد ، آيا باز انسان ، انسان است ؟ قرآن مجيد مى گويد : نه .

 خداوند در ابتداى سوره مباركه محمد صلى الله عليه وآله در قرآن مجيد ، مى فرمايد :

 

 » وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَمُ وَ النَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ «(374)

 

 اهل كفر ، كسانى هستند كه به اين نقطه برسند كه »يتمتّعون « تمتع را با فعل مضارع ذكر مى كند ؛ يعنى به اين نقطه برسند كه تا پايان عمر ، فقط به دنبال لذت و بهره برى بدنى باشند ، مانند حيوان در دنيا مى چرند .

 

 قالب و روح انسان در قرآن

 قرآن مجيد ، گاهى از وجود ما تعبير به بشر كرده است و گاهى تعبير به انسان . چه فرقى بين بشر و انسان است ؟

 آياتى كه كلمه بشر را دارند ، اگر دقت كنيد ، آيه شريفه جهت مادى و دنيايى انسان را مطرح مى كند ؛

 

 » إِنِّى خَلِقُ بَشَرًا مِّن طِينٍ × فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُواْ لَهُ سَجِدِينَ «(375)

 

 بيان گِل ، خاك و ماده است ، اما جنبه انسان بودن مربوط به نفخ روح و سميع و بصير بودن و اين سلسله واقعيات است :(376)

 

 » فَجَعَلْنَهُ سَمِيعَاً بَصِيرًا «(377)

 

 ضمير »جعلناه « به كلمه انسانى كه در آيه شريفه است برمى گردد ؛ اين انسان را سميع و بصير قرار داديم . توان شنيدن حق و پذيرفتن آن را به او داديم . توان ديدن و باور واقعيات ، كارى به گِل ندارد .

 اشتباهى كه ابليس در مسأله سجده كرد ، در همين زمينه بود . او قالب را ديد ، گفت :

 

 » خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ «(378)

 

 ماده وجود من با ارزش تر است و ماده وجود انسان پست ، پس من به اين موجود پست سجده نمى كنم . اما اگر انسان بودن و نورانيت ما را ديده بود ، نه قالب را ، قطعاً سجده مى كرد .

 كسى گفت : ابوجهل چرا به پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله ايمان نياورد ؟ با اين كه پنجاه و سه سال همسايه پيغمبر صلى الله عليه وآله بود و ايشان را مى ديد . ابوجهل اهل مكه بود و ولادت پيغمبر صلى الله عليه وآله را كاملاً به ياد داشت . او سابقه پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را مى دانست . سيزده سال ايام رسالت پيغمبر اسلام صلى الله عليه وآله را درك كرد .

 جواب داده شد : چون ابوجهل پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله خدا را نمى ديد ، او يتيم عبدالله را مى ديد . يتيمى كه براى عرب بى ارزش و پست بود ، چون مطابق فرهنگ جاهليت عربى ، يتيم ذليل و پست بود .

 قرآن مجيد بيست و سه بار از يتيم اكرام معنوى كرد ؛ يعنى فرهنگ شما اشتباه و غلط است . بچه اى كه پدر يا مادرش از دنيا رفته اند ، اين از دنيا رفتن علت خوارى ، پستى و ذلت نيست . ولى آنها يتيم را ذليل مى دانستند .

 اگر پيغمبر صلى الله عليه وآله را ديده بود ، مانند سلمان ايمان مى آورد . چون سلمان مدينه نيامد كه شخصى عرب و قريشى را ببيند ، بلكه آمد تا فرستاده خدا ببيند.

 ظاهراً در كلمه بصر دقتى هست كه در كلمه نظر نيست و قرآن كريم هم به اين نكته ظريف در مورد بت پرستان مكه اشاره مى كند و مى فرمايد :

 

 » وَتَرَيهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ «(379)

 

 اين ها به درب خانه مى آيند و تو را نگاه مى كنند ، اما نه اين كه به نحو عمقى نگاه كنند . يعنى آنها طغيان كردند و كفر پيشه ساختند پس چگونه هدايت و بصيرت يابند ؟

 

 پرهيز از قالب نگرى

 هر كس قالب را ببيند ، به جايى نمى رسد . اين معناى حرف ملاى رومى است كه مى گويد :

 ما درون را بنگريم و حال را

نى برون را بنگريم و قال را(380)

 به نظر مى آيد در اين زمينه حدود هفتصد آيه داشته باشيم كه خدا اصرار دارد كه قالب نگر نباشيد . به اين معنا كه من بنا را ببينم ، اما بنّا را نبينم ، اين قالب نگرى است .

 اما آن كسى كه حقيقت نگر است ، تركيب بنا را كه مى بيند ، بنّا را نيز مى بيند . از ساختمان در مى آيد و در ذهنش به سراغ آن مهندس تحصيل كرده ماهر مى رود . اين را مى گويند باطن نگر ، يعنى وقتى ساختمان را مى بيند ، ساختمان براى او آينه است كه در اين آينه ، علم ، حكمت ، عدالت در كار مهندس و معمار را مى بيند .

 در اين هفتصد آيه حرف قرآن اين است قالب نگر نباشيد چند آيه را براى نمونه مى آوريم:

 

 » إِنَّ فِى خَلْقِ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَفِ الَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَأَيَتٍ لِاُّوْلِى الْأَلْبَبِ «(381)

 

 آسمان و زمين آينه و علامت است ، و با همه عظمتش در مقابل خالق هستى هيچ است و بايد به او برسيم ولى اگر خورشيد را نگاه كردى و در آن معطل شدى كه فقط اين است كه در زندگى ما اثر فوق العاده اى دارد ، پس معبود ماست . ماه ، ستاره ، پول كه ذره اى فلز است را ديدى ، اين قالب نگرى است كه تو را به اينجا رسانده است . تو همه اين ها را كه نگاه مى كنى ، بايد بگويى :

 

 » لَآ أُحِبُّ الْأَفِلِينَ «(382)

 خورشيد ، ماه و ستاره كه غروب كردند ، پول ، بدن و دنيا كه از دست رفت ، بايد بگويى : من فانى شوندگان را دوست ندارم ، بلكه :

 

 » إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ «(383)

 

 بايد ما به سراغ خالق عالم و صاحب آن برويم كه همه چيز نزد او است .

 ابوجهل قالب را مى ديد كه ايمان نياورد . ابليس قالب را ديد ، ولى ملائكه »خليفة الله« را ديدند :

 

 » وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئِكَة إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ «(384)

 

 فرشتگان خليفه ديدند و فهميدند كه بايد سجده كنند ، اما ابليس قالب را ديد ، گفت : اين موجود خاكى ارزش اين را ندارد كه ما در مقابلش سجده كنيم :

 

 » قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ «(385)

 

 من از او خيلى بالاتر هستم ، اين كيست ؟ چند كيلو گوشت و پوست و استخوان كه شايستگى سجده ندارد . چند روز ديگر نيز بى جان مى شود و دوباره به خاك برمى گردد . راست مى گويد . اگر اين گونه باشد ، لياقت سجده ندارد . اما او در قالب نگرى آدم متوقف شد .

 

 هلاكت روح با سه عنصر؛ كبر، حرص و حسد

 آيه مى فرمايد :

  » وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَمُ وَ النَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ «

  آن كسانى كه همواره به دنبال لذت بدنى هستند ، تا كالا و ابزار دنيا را براى بدن خود جمع كنند ، همواره به دنبال پر كردن شكم و ارضاى شهوات هستند ، اين ها ديگر انسان نيستند ، بلكه مانند انعام - چهارپايان - هستند .

 آن سه خطرى كه حضرت مجتبى عليه السلام مى فرمايند :

 انسان را از آدميت و چارچوب انسان بودن بيرون مى اندازد و هلاكت است ؛ يعنى كسى از انسان بودن بميرد و از حيوانيت سر درآورد كه يعنى حركتى برعكس داشته باشد . اين سه خطر قابل توجه و دقت است كه فرمود :

 

 » هلاك الانسان فى ثلاث الكبر ، و الحرص ، و الحسد «

 

 اين كبر كه حضرت مى فرمايند ، چيست ؟

 يعنى آدم كت و شلوار نو بپوشد و سفت تر راه برود و كمى سينه اش را جلوتر بدهد و از مقابل هر كس كه رد مى شود توقع داشته باشد كه به او سلام بدهند ، يا همه براى او بلند شوند ؟ اين كبر است ، اما اين كبر معاشرتى است ، اما منظور، كبر اخلاقى است ، كه كسى خيال كند از همه يك سر و گردن بزرگتر و بالاتر است .

 اين كبر صندلى خيلى عجيب است . كمى بالاتر از صندلى ، اسمش تخت است ، چون كمى بزرگتر است و چند پله دارد و اين تخت در هر كجا هست ، مى گويند : پايتخت .

 با ارزش ترين عضو وجود انسان عقل است و پست ترين عضو وجود انسان آنجايى است كه فضولات بدن را خارج مى كند . صندلى جاى قرار گرفتن همان پست ترين عضو است ، پس ديگر باد كردن نمى خواهد . اگر انسان سرش را كه جاى عقل است روى صندلى مى گذاشت ، بله، اما صندلى ، جاى پست ترين عضو بدن است . ديگر باد كردن و كبر ندارد .

 

 راه گريز از كبر

 حضرت زين العابدين عليه السلام براى اين كه انسان متكبر نشود مى فرمايد :

 تو هميشه تا آخر عمر بين دو گروه انسان هستى ؛ گروهى از انسان ها كه از تو كوچك تر هستند ، و گروه ديگرى كه از تو در عمر بزرگ ترند . اين قطعى است .

 فكر كن ، آنهايى كه از تو كوچك تر هستند ، چون وقت آنها كمتر بوده ، يك گناه از تو كمتر كرده اند و آن گروهى كه از تو بزرگتر هستند ، يك »لا اله الا الله« از تو بيشتر گفته اند و در اين صورت هر دو گروه از تو بهتر هستند ، اين وسط چرا باد غرور و كبر دارى ؟ در مقابل گروهى كه بهتر از تو هستند باد مى كنى ؟(386)

 اين نسخه بسيار عالى براى اين است كه كسى در مقابل ديگران كبر نداشته باشد . چقدر زنده بودند كسانى كه خودشان را از همه كوچك تر مى دانستند .

 من دو بار خدمت آيت الله العظمى بروجردى(387) رسيده بودم ، آن وقت ها دوازده ساله بودم . انسان خدا را در او مى ديد . روزى در منزل ايشان روضه بود ، خيلى شلوغ بود و تا بيرون كوچه جمعيت نشسته بودند . هنوز ايشان از اندرونى بيرون نيامده بودند . معمولاً وقتى مى آمدند ، ايوانى آنجا بود ، روى زمين مى نشستند ، به صندلى عادت نداشتند .

 ساعت ده صبح بود و ديگر وقت بيرون آمدن ايشان بود و همه چشم ها داشتند نگاه مى كردند . ايشان تا از درب اتاق بيرون آمد ، جمعيت هيجان زده شد ، كسى بلند شد و با صداى بلند گفت : براى سلامتى امام زمان و حضرت آيت الله . . . ديگر ايشان اجازه نداد كه اسمشان را ببرد ، چنان عصبانى و نگران شد كه در آن سن هفتاد و هشت سالگى ، ناله اى زد ، جمعيت سكوت كردند و كسى صلوات نفرستاد . همين طور كه ايستاده بودند ، فرمود : اين بى ادبى است كه اسم مرا در كنار اسم امام زمان عليه السلام گذاشته ، او را از اين خانه بيرون كنيد .

 خوب است انسان خودش را آن گونه كه هست ببيند . اين چشمى كه قالب بين نيست ، قيمت دارد ، چون در قالب بينى متوقف مى شود . چشمى كه خود را بيش از آن چه كه هست نبيند و بيش از آنچه كه هست معرفى نكند .

 مرحوم حاج شيخ مرتضى آشتيانى(388) كه از مراجع رده اول ايران بود و در مشهد زندگى مى كرد ، وارد حرم حضرت رضا عليه السلام شد . شخصى نزديك ضريح خيلى متواضعانه آمد وسلام كرد و نامه اى را به ايشان داد . ايشان آن را خواند و ديد كه نوشته است : محضر مقدس و مبارك حجت الاسلام و المسلمين آيت الله العظمى فى الارضين، ابو الارامل و الايتام حاج شيخ مرتضى آشتيانى .

 ايشان در علم و فلسفه و حكمت رده اول بود ؛ يعنى آن وقت كه در مشهد بودند ، ايشان محور اول بود . اين دو خط را كه روى پاكت بود خواند ، خنده اش گرفت ، كاغذ را از درون پاكت بيرون كشيد و در جيبش گذاشت ، پاكت را تا كرد و درون ضريح حضرت رضا عليه السلام انداخت و گفت : يابن رسول الله ! روى پاكت القاب شما را نوشته بودند ، او اشتباهاً لقب هاى شما را برداشته و براى ما نوشته است . هركس خودش را همانطورى كه هست بايد ببيند و اشتباه نكند .

 

 هلاكت دين در كبرورزى

 حضرت مجتبى عليه السلام چقدر زيبا مى فرمايد :

  » هلاك الانسان فى ثلاث «

  نابودى شخصيت و تخريب انسانيت در سه چيز است ؛ كبر ، حرص و حسد .

 اول: »فالكبر هلاك الدين «

 كبر دين شما را نابود مى كند . اين كدام كبر است ؟ اين كبر در برابر حضرت حق است كه پروردگار به من امر كند و بگويد :

 

 » إِنَّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَجَهَدُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ «(389)

 » وَاعْلَمُواْ أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَىْ ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ «(390)

 

 و من به زبان يا در عمل به خدا بگويم : تو چه كسى هستى كه به من دستور بدهى كه نماز بخوانم ، روزه بگيرم ، حجاب را مراعات كنم ؟ من براى خودم كسى هستم ، چه كسى گفته كه تو به من امر كنى ؟ كسانى كه اوامر حضرت حق را اطاعت نمى كنند ، عملاً دارند اين را به خدا مى گويند . اين حالت ، مايه دين را نابود مى كند ؛ » هلاك الدين « .

 بعد حضرت مى فرمايد ؛ به خاطر اين نوع از كبر، خداوند متعال ابليس را لعنت كرد و گفت :

 

 » وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِى إِلَى يَوْمِ الدِّينِ «(391)

 

 برو كه لعنت من از حال تا قيامت بر تو باد ؛ يعنى تمام درهاى رحمتم به روى تو بسته باد .

 من تحليل اين شعر را نمى دانم كه :

 

 شيطان كه رانده شد بجز يك خطا نكرد

خود را براى سجده به آدم رضا نكرد

 شيطان هزار مرتبه بهتر ز بى نماز

او سجده بر آدم و اين بر خدا نكرد(392)

 

 نمى دانم ، واقعاً شخص بى نماز هزار بار از شيطان بدتر است ؟ شايد مبالغه باشد . شايد بخواهند عظمت آلودگى كبر را در مقابل حضرت حق و در برابر مردم به ما بگويند .(393)

 شعرى در قديم مى خواندند ؛

 

 افتادگى آموز اگر طالب فيضى

هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است(394)

زمين اگر آب گير نباشد ، گلستان و باغستان نمى شود . هر چه در مقابل خدا بيشتر كوچكى و تواضع كند ، آبگير لطف و رحمت و عنايت حضرت حق بر او بيشتر خواهد بود .

 

اخراج از بهشت در قبال حرص

دوم: »والحرص« امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد :

دومين كلنگى كه بناى شخصيت انسان و ارزش ها را تخريب مى كند ، حرص است ؛ يعنى زياده خواهى ، بيش از حد خود خواستن ، قناعت به عنايت خدا نكردن .

امام عليه السلام مى فرمايد :

» و به أُخْرِجَ آدم مِن الجنّة «

 پدر اوليه شما به خاطر اين كه به آن بهشت قناعت نكرد و به سراغ آن درخت رفت ، گفتند : اين دو ميليون درخت براى شما ، اين درخت را رها كن . خدا به او گفت :

 

 »يَادَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتَُما وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّلِمِينَ«(395)

 از هر جاى اين بهشت و هر درختى كه مى خواهيد ، بخوريد ، فقط به اين درخت نزديك نشويد ، اما شدند .

 امام مجتبى عليه السلام مى فرمايد :

 » به اخرج آدم «

 تا درونش آلوده به حرص شد ، دستور داد كه هر دو را بيرون كنيد ، اين ها شايسته ماندن در اينجا نيستند .

 » و الحرص عدوّ النفس «

 حرص دشمن شما است ، پس با شما دست به گريبان نشود .

 

 حسد، زمينه ساز زشتى ها

 سوم : » و الحسد رائد السوء «

 حسد ، پيام آور بدى ها و زشتى ها است ،

 

 » و منه قتل قابيل هابيل «

 قابيل دچار حسد شد ، حسد شمشير شد ، زد و برادر خود را كشت .

 قلب مؤمن جايگاه حسادت نيست بلكه شكر مى كند خدا را و غبطه مى خورد يعنى از خدا مى خواهد كه به او هم عطا كند و هيچ گاه سراغى از حسادت نمى گيرد . 

 

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

 

پی نوشت ها:

 

 

373) كشف الغمة: 572 - 571/1؛ بحار الأنوار: 111/75، باب 19، ذيل حديث 6؛ »الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ قَالَ عليه السلام: هَلَاكُ الناسِ فِي ثَلَاثٍ الْكِبْرِ وَ الْحِرْصِ وَ الْحَسَدِ فَالْكِبْرُ هَلَاكُ الدِّينِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْلِيسُ وَ الْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ وَ الْحَسَدُ رَائِدُ السُّوءِ وَ مِنْهُ قَتَلَ قَابِيلُ هَابِيلَ.«

374) محمد (12 : (47؛ »و در حالى كه كافران همواره سرگرم بهره گيرى از ] كالا و لذت هاى زودگذر  [دنيايند و مى خورند ، همان گونه كه چهارپايان مى خورند و جايگاهشان آتش است .«

375) ص (72 - 71 : (38؛ »همانا من بشرى از گل خواهم آفريد . × پس زمانى كه اندامش را درست و نيكو نمودم و از روح خود در او دميدم ، براى او سجده كنيد .«

376) ترجمه الميزان: 342/17؛ » »إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِينٍ« كلمه بشر به معناى انسان است. راغب مى گويد: بشره به معناى ظاهر پوست، و أدمه به معناى باطن آن است كه به گوشت چسبيده، چون عموم اهل ادب اين طور معنا كرده اند آن گاه مى گويد: و اگر از انسان به كلمه »بشر« تعبير كرده، به اعتبار اين است كه در بين همه جانداران تنها آدمى است كه پر و كرك و مو و پشم ظاهر بدنش را نپوشانده، به خلاف ساير حيوانات كه يا پشم بشره آنها را پوشانده و يا كرك. و سپس مى گويد: كلمه »بشر« هم در مفرد استعمال مى شود، و هم در جمع، ولى در دو نفر به صيغه تثنيه درمى آيد، مانند آيه »أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ« و در قرآن كريم هر جا از انسان به بشر تعبير شده، منظور همان جثه و هيكل و ظاهر بدن اوست.«

377) انسان (2 : (76؛ »پس او را شنوا و بينا قرار داديم .«

378) اعراف (12 : (7؛ »مرا از آتش پديد آورده اى و او را از گِل آفريدى .«

379) اعراف (198 : (7؛ »و آنان را مى بينى كه به سوى تو مى نگرند در حالى كه نمى بينند .«

380) مولوى.

381) آل عمران (190 : (3؛ »يقيناً در آفرينش آسمان ها  و زمين ، و آمد و رفت شب و روز ، نشانه هايى ] بر توحيد ، ربوبيّت و قدرت خدا [ براى خردمندان است .«

382) انعام (76 : (6؛ »من غروب كنندگان را دوست ندارم .«

383) انعام (79 : (6؛ »من به دور از انحراف و با قلبى حق گرا همه وجودم را به سوى كسى كه آسمان ها و زمين را آفريد ، متوجه كردم و از مشركان نيستم .«

384) بقره (30 : (2؛ »و آن زمان را ياد آر كه پروردگارت به فرشتگان گفت : به يقين جانشينى در زمين قرار مى دهم . گفتند : آيا موجودى را در زمين قرار مى دهى كه در آن به فساد و تباهى برخيزد و به ناحق خون ريزى كند و حال آن كه ما تو را همواره با ستايشت تسبيح مى گوييم و تقديس مى كنيم . ] پروردگار  [فرمود : من ] از اين جانشين و قرار گرفتنش در زمين اسرارى [ مى دانم كه شما نمى دانيد .«

385) اعراف (12 :(7؛ »گفت : من از او بهترم ، مرا از آتش پديد آورده اى و او را از گِل آفريدى .«

386) بحار الأنوار: 229/68، باب 67، حديث 6؛ »عن عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ زَيْنِ الْعَابِدِينَ عليه السلام . . . ثُمَّ قَالَ يَا زُهْرِيُّ: . . . إِنْ عَرَضَ لَكَ إِبْلِيسُ لَعَنَهُ اللَّهُ بِأَنَّ لَكَ فَضْلًا عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ فَانْظُرْ إِنْ كَانَ أَكْبَرَ مِنْكَ فَقُلْ قَدْ سَبَقَنِي بِالْإِيمَانِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَهُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَ إِنْ كَانَ أَصْغَرَ مِنْكَ فَقُلْ قَدْ سَبَقْتُهُ بِالْمَعَاصِي وَ الذُّنُوبِ فَهُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَ إِنْ كَانَ تِرْبَكَ فَقُلْ أَنَا عَلَى يَقِينٍ مِنْ ذَنْبِي وَ فِي شَكٍّ مِنْ أَمْرِهِ فَمَا لِي أَدَعُ يَقِينِي بِشَكِّي.«

387) شرح حال ايشان در كتاب تواضع و آثار آن جلسه 12 آمده است.

388) آشتيانى، شيخ مرتضى )نجف 1281 ق - مشهد 1365 ق / 1325 ش( فقيه و اصولى، فرزند بزرگ ميرزا حسن آشتيانى. يك شب پس از فوت شيخ مرتضى انصارى به دنيا آمد و از اين رو او را به احترام آن فقيه بزرگ مرتضى ناميدند. وى از بزرگترين فقهاى زمان خود به شمار مى آمد و از علماى با نفوذ ايران بود. در جنبش مشروطيت شركت داشت و از جمله علمائى بود كه در حرم حضرت عبدالعظيم متحصن گرديدند. در قضيه بانك روس و حوادثى كه منتهى به لغو امتياز آن شد نيز نقش به سزايى داشت. شيخ مرتضى آشتيانى در 1340 ق به مشهد مشرف شد و تا 1353 ق (1314 ش( كه پيرو وقايع مشهد به اجبار به تهران آمد، سالها رياست و سرپرستى حوزه علميه مشهد را به عهده داشت. در 1360 ق به عتبات عاليات رفت و دو سال در كربلا به تدريس پرداخت و سپس به ايران آمد و تا پايان عمر در مشهد زيست، كتابى در باب اجاره بر مبناى تقريرات او باقى است كه در 1343 به طبع رسيده است. ميرزا محمود آشتيانى حكيم و فقيه معاصر و اسماعيل آشتيانى نقاش بزرگ معاصر از فرزندان اويند.

389) بقره (218 : (2؛ »يقيناً كسانى كه ايمان آورده ، و آنان كه هجرت كرده و در راه خدا به جهاد برخاستند.«

390) انفال (41 : (8؛ »و بدانيد هر چيزى را كه ] از راه جهاد يا كسب يا هر طريق مشروعى [ به عنوان غنيمت و فايده به دست آورديد ] كم باشد يا زياد  [يك پنجم آن براى خدا و رسول خدا صلى الله عليه وآله و خويشان پيامبر ، و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است.«

391) ص (78 : (38؛ »و حتماً لعنت من تا روز قيامت بر تو باد .«

392) شعر پيدا نشد.

393) الكافى : 386/2 ؛ »عن مَسعدةَ بن صدقه قال لسمعت اباعبداللَّه عليه السلام وسُئل مال الزانى لا تُسمِّيه كافراً وتاركُ الصلاة قد سَمّيتَهُ كافراً ... وتارك الصلاة لا يتركها اِلّا استخفافاً بها ... وكُل من ترك الصلاة قاصداً اليها فليس يكون قصده لتركها اللذّة فإذا نُفيتَ اللذّة وقع الاستخفاف واذا وقع الاستخفاف وقع الكفر ...«

394) پورياى ولى.

395) بقره (35 : (2؛ »و گفتيم : اى آدم ! تو و همسرت در اين بهشت سكونت گيريد و از هر جاى آنكه خواستيد فراوان و گوارا بخوريد ، و به اين درخت نزديك نشويد كه ] اگر نزديك شويد [ از ستمكاران خواهيد شد .«

 


منبع : پایگاه عرفان
  738
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

در خرابه ی شام چه گذشت؟ چگونگی شهادت سه سالۀ حضرت ...
تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی بیست و دوم
تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی دوم
دهه اول محرم 94 مسجد حضرت امیر سخنرانی اول
تهران مسجد رسول اکرم دهه سوم محرم 94 سخنرانی دوم
تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی هجدهم
تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی پنجم
تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی اول
تهران_ حسینیه همدانیها رمضان94 سخنرانی نهم
نفس - جلسه پنجم

بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز