فارسی
دوشنبه 20 مرداد 1399 - الاثنين 20 ذي الحجة 1441
  3582
  0
  0

ادب لقمان از بى‏ادبان

 

 حضرت لقمان نمونه ديگر ادب ، تربيت الهى و انسانى بود . چقدر قرآن به او احترام كرده و حكمتش را نقل كرده است .

 به لقمان گفتند :

 »ادب از كه آموختى ؟ گفت : از بى ادبان « اين قدر باسواد و با وقار و وزين بار آمد . گفت : معلم من ، بى ادبان و بى تربيت ها بودند . ديدم بى ادب در زندگى ناكام ماند ، سخن چين رسوا شد ، مال مردم خور ، ذليل و بى آبرو شد و چوب خدا را خورد ، جوان با نفرين مادر و پدرش نابود شد ، من خودم را گرفتار نكردم . تا اين حد بينا و بيدار كه عيب ها و نقص هاى ديگران را ، عامل برطرف كردن عيب و نقص خود كند .

 فكر مى كنم كاملاً روشن شد كه ادب از ناحيه عقوبت چيست و اگر كسى از ناحيه جريمه و عقوبت خدا بيدار شود ، كه قرآن مى گويد : آن بيدارى ديگر فايده اى ندارد.

  » فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَنُهُمْ «

  ايمان با اين همه عظمت ، بعد از بيدار شدن به واسطه عذاب خدا ، سودى ندارد .

 قرآن در مورد فرعون دارد كه زمانى كه داشت غرق مى شد گفت :

  » ءَامَنَّا بِرَبِّ الْعَلَمِينَ × رَبِّ مُوسَى وَ هَرُونَ «

  قبول كردم ، غلط كردم كه مى گفتم :

  » فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى «

  من ضعيف و بدبختى هستم . خداى هارون و موسى عليهما السلام را قبول كردم .

 اما قرآن مى گويد :

  » إِذَا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قَالَ ءَامَنتُ «

  آب او را پايين كشيد و خفه اش كرد . ما نيز ايمان او را قبول نكرديم ، چون ايمان بعد از جريمه و عقوبت اثرى ندارد .

 بالاى سر بيمارى در مشهد رفتم . خيلى بيمارستان فقير و ندارى بود ، رئيس بيمارستان نيز قطع نخاعى و خيلى با محبت بود . گفت : ما اينجا را خيلى با زحمت مى چرخانيم .

 هر اتاقى دو سه مريض خوابيده بود . يكى از بيمارانى كه من بالاى سرش رفتم ، خيلى بيمارى بدى داشت و لحظه اى آرام نبود . مى گفتند : آمپولى كه درد را كم مى كند ، در او اثرى ندارد . او را بسته بودند ، چون مى خواست از شدت درد خودش را بزند . هشتاد ساله و پيرمرد بود .

 من به او گفتم : پدر ! حالت چگونه است ؟ گفت : هر چه مى كشم ، حق است . من اين جريمه را بايد مى ديدم . دين و ايمان درستى نداشت . حرفهايى كه مى زد ، خوب نبود ، ولى اين يك حرفش خوب بود .

 بعد به من گفت : بدتر از اين چوب را بايد به من مى زدند ، اما نزدند . گفتم : پيرمرد ، نااميد از رحمت خدا نباش ، دعا كن . گفت : من با خدا كارى ندارم .

 گفتم : چه كار كرده اى؟ گفت : من ده سال در اين شهر ، در كنار اين حرم ، به امر رضا شاه چادر از سر ناموس مردم مى كشيدم و با باتوم آنها را مى زدم . موهايشان را مى كندم ، به آنها لگد مى زدم . هزاران زن و دختر با اشك چشم به من نفرين كردند . من بايد چوب بخورم .

 


منبع : پایگاه عرفان
  3582
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    فرهنگ غنی دعا در شیعه
    بندگان مؤمن، تسلیم امر خداوند
    بهترین روش دعا در نظر پروردگار
    خطر سوءخلق در وجود انسان
    دعا، اظهار گدایی بنده به خداوند
    نگاه ویژهٔ خداوند به دعا و اجابت آن
    درمان بیماری شرک، نخستین رسالت انبیا
    رحمت فراگیر و گستردۀ پروردگار
    عزیمت حضرت مسلم ابن عقیل به شهر کوفه و شهادت ایشان
    کلید بهشت در سایه‌سار تعلیمات امام هدایت

بیشترین بازدید این مجموعه

      تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی اول
      کرج_ مسجد جامع رجایی شهر جمادی الثانی 94 سخنرانی ششم
      تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی بیست و یکم
      تهران_ حسینیه همدانیها رمضان 94 سخنرانی بیست و سوم
      تهران_ مسجد امیر رمضان 94 سخنرانی بیستم
      مشهد حسینیه همدانیها شوال 94 سخنرانی دهم
      تهران حسینیه هدایت دهه سوم محرم سخنرانی دوم
      تهران مسجد هدایت بازار دهه سوم محرم 94 سخنرانی چهارم
      تهران حسینیه شهدا- فاطمیه 94 سخنرانی اول
      لامرد- حسینیه بیت­العباس دهه اول صفر 94، جلسه نهم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز