فارسی
پنجشنبه 10 مهر 1399 - الخميس 13 صفر 1442
  569
  0
  0

تماميّت ايمان‏


منابع مقاله
:

کتاب : تفسير و شرح صحيفه سجاديه جلد چهارم

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

در «اصول كافى»، باب

«فى أنّ الإيمانَ مَبثوتٌ لِجوارِحِ البَدَنِ كُلِّها»

و «وسائل الشيعه»

«بابُ الفُروضِ عَلَى الجوارح وَ وُجوبِ القيامِ بِها»

روايتى بسيار مهم و روشنگر از امام صادق عليه السلام نقل شده، كه لازم است تمام مرد و زن مؤمن از متن آن روايت اطلاع پيدا كنند.

فشرده و خلاصه اى از آن روايت چنين است:

ابوعمرو زبيرى مى گويد: «به حضرت صادق عليه السلام اظهار كردم: دانشورا، روشنم كن كه برترين عمل در پيشگاه خداوند چيست؟ فرمود: آنچه خدا هيچ عملى را جز با تحقّق آن نمى پذيرد.

عرضه داشتم: آن چيست؟

فرمود: پذيرش اللّه كه جز او اله و معبودى نيست.

عرضه داشتم: روشنم نمى كنيد كه اين پذيرش، قول با عمل است يا قول تنهاست؟

فرمود: اين پذيرش سرتاسر عمل است و قول گوشه اى از آن عمل.

گفتم: توضيح دهيد.

فرمود: اين پذيرش هر سه حوزه قلب و زبان و اندام (عقيده، ابلاغ و عمل) را فرا مى گيرد.

اما آنچه به عهده قلب و عقل است، پس دريافت و شناخت و شكل گيرى و رضامندى و تسليم به اين است كه جز اللّه، الهى نيست، شريكى ندارد و او را همشأن و همسر و فرزندى نيست (نفى ادّعاهاى تزويرگران تاريخ كه به نام شريك و همشأن و همسر و فرزند براى خدا، توده هاى خلق محروم را افسون داشته، حقوق انسانى آنان را تصاحب كرده و ايشان را به هر راه كه مى خواستند مى رانده اند) و اين وظيفه اى است كه خدا بر دوش انديشه و بينش نهاده است.

و اما آنچه را زبان عهده دار شده است، پس اظهار و ابلاغ و اعلام دريافت عقل و دل است، چه خداى متعال فرمان داده است كه:

«اعلام كنيد كه اللّه خدا پروردگار ما و شماست.» «1» در آيه ديگر مى گويد:

«آنان كه اعلام كردند كه نقشبند و نظام بخش زندگى ما خداست سپس در اين راه پايمردى كردند ...» «2» و اين تعهدى است كه خدا به دوش زبان گذاشته است و اين عمل آن است.

و اما آنچه تعهّد دست ها و اندام است، پس يورش بر آنانى است كه خدا فرمان داده است كه چونان باز بر آنان تازند و همچون صاعقه بر جانشان زنند؛ چه اين ذات بارى است كه فرمان مى دهد:

فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ حَتَّى إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنَّاً بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا» «3»

پس هنگامى كه [در ميدان جنگ ] با كافران روبرو شديد، گردن هايشان را به شدت بزنيد تا آن گاه كه بسيارى از آنان را با سختى و غلظت از پاى درآوريد، در اين هنگام [از دشمن اسير بگيريد و] آنان را محكم ببنديد، [پس از اسير گرفتن ] يا بر آنان منت نهيد [و آزادشان كنيد]، يا از آنان [در برابر آزاد كردنشان ] فديه و عوض بگيريد تا آنجا كه جنگ بارهاى سنگينش را بر زمين نهد.

يعنى حاكميّت مطلق و جهانِ شمول الهى مستقر گردد، و اين تعهّدى است كه خدا بر جسم و اندام فرض كرده است، كه سركوبى دشمن كار بازوهاست.

تا آن كه امام صادق عليه السلام فرمايد:

وَبِتَمامِ الإيمانِ دَخَلَ الْمُؤمِنُونَ الْجَنَّةَ، وَبِالنُّقْصانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النّارَ. «4»

با انجام تعهّدات در هر سه مرحله دل و زبان و اندام (عقيده و ابلاغ و عمل) است كه مؤمنان وارد بهشت مى گردند، و با كوتاهى در هر يك از اين سه زمينه است كه ساده گزينان به آتش جهنّم درافتند.

آيا مى توان گفت، صحابى اگر كوتاهى در يكى از اين سه زمينه داشته باشد از آيات عذاب مستثنى است؟

تاريخ نشان مى دهد كه عده اى از اصحاب بر اثر پيروى از هوا از جاده صواب منحرف شدند و بر اثر كوتاهى آنان ضربه هاى هولناكى به پيكر اسلام وارد آمد كه هنوز جبران نشده است! روى اين حساب چگونه مى توان آنان را مجتهد و مصيب، داراى مقام عصمت و تقوا و از همه مهمتر مستثناى از آيات قرآن و معارف حقّه الهيّه دانست؟!

امام صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل كردند:

لَيْسَ الإيمانُ بِالتَّحَلّى وَلا بِالتَّمَنّى وَلكِنَّ الإيمانَ ما خَلُصَ فِى الْقَلبِ وَصَدَّقَهُ الأعْمالُ. «5»

ايمان امورى ظاهر بدون ارتباط با قلب و آرزوى نجات در كنار اعتقاد منهاى عمل نيست، ايمان حقيقتى خالص در قلب است كه اعمال انسان آن حقيقت را تصديق كند.

 

ايمان حقيقى در كلام عارف مجذوب على شاه

عرفاى بزرگ شيعه در زمينه ايمان حقيقى يعنى باور داشتن حق و انبيا و ملائكه و كتب آسمانى و قيامت و عمل بر اساس ايمان و عقيده و نيز ضرر آلوده شدن به گناه مى فرمايند:

«بدان كه حق تعالى از ملكوت ارواح راهى به روح نهاده است، و از روح راهى به دل گشاده، و از دل راهى به نفس نهاده، و از نفس راهى به قالب صورت كرده، تا هر مدد و فيض كه از عالم غيب به روح رسد، از روح بدان راه به دل رسد، و از دل راهى به نفس رسد، و از نفس اثرى به قالب رسد، و از قالب عملى مناسب آن پديد آيد.

و اگر بر صورت قالب عمل ظلمانى شيطانى پديد آيد، اثر آن ظلمت به نفس رسد، و از نفس كدورتى بر دل رسد، و از دل غشاوتى به روح رسد، و نورانيّت روح را در حجاب كند، چون هاله كه گِرد ماه درآيد، به قدر آن حجاب، راه روح به عالم غيب بسته شود و از مطالعه آن عالم بازماند و مدد فيض به او كمتر رسد، و هر چند آن عمل ظلمانى بر قالب زياده شود، اثر ظلمت به روح زياده شود و حجاب او بيشتر گردد و به قدر حجاب، بينايى و گويايى و شنوايى و دانايى روح كمتر مى شود.

اما اگر مطالعه بر قانون شريعت به او نرسد- العياذ باللّه- خوف آن باشد كه سوء الخاتمه به او پيوندد و به صفت:

صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» «6»

كر و لال و كورند، به همين سبب [درباره حقايق ] انديشه نمى كنند.

موصوف گردد، و اين جمله چون طلسمى است كه حق تعالى از جسمانى و روحانى به يكديگر بسته اند و كليد طلسم گشايى آن «شريعت» كرده.

 

شريعت و طريقت

و شريعت را ظاهرى است و باطنى، و ظاهر آن اعمال بدنى است، كه كليد طلسم گشايى صورت قالب آمده و آن كليد را پنج دندانه است:

بُنِىَ الإسْلامُ عَلى خَمْسٍ، عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَالصَّومِ وَالْحَجِّ وَالْوِلايَةِ، وَلَمْ يُنادَ بِشَىْ ءٍ كَما نُودِىَ بِالْوِلايَةِ. «7»

اسلام بر پنج پايه نهاده شده: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت، و نسبت به هيچكدام به اندازه ولايت تأكيد نشده است.

زيرا كه طلسم صورت قالب را به پنج حواس بسته اند، به كليد پنج دندانه: «بُنِىَ الإسْلامُ عَلى خَمْسٍ» توان گشود.

و باطن شريعت اعمال قلبى است و سرّى و روحى، و آن را «طريقت» خوانند، و طريقت كليد طلسم گشايى باطن انسان است تا به عالم حقيقت راه يابد.

 

انواع خلايق

و خلايق بر دو نوعند: انبيا: و امّت ايشان. و انبيا را از در عالم حقيقت درآورند و به كليد مدد فيض فضل ربّانى و روحانيّت، ايشان را به عالم غيب برسانند كه قالب آن بوده اند در اصل فطرت، پس به كليد طريقت در طلسم دل ايشان را بگشايند تا مدد فيض به دل رسد، پس به كليد شريعت در طلسمات نفس بگشايند تا اثر فيض دررسد و صورت اعمال بدنى بر صورت ظاهر قالب پديد آيد. و از روحانيّت تا جسمانيّت جمله بدان منوّر گردد چنانكه از حال جناب مقدّس نبوى صلى الله عليه و آله بدين قانون خبر مى دهد كه:

وَكَذلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِى بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِى إِلَى صِرَ طٍ مُّسْتَقِيمٍ» «8»

و همان گونه [كه بر پيامبران پيشين وحى كرديم ] روحى را [چون قرآن ] از امر خود به تو وحى كرديم. تو [پيش از اين ] نمى دانستى كتاب و ايمان چيست؟ ولى آن [كتاب ] را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگانمان را بخواهيم به وسيله آن هدايت مى كنيم؛ بى ترديد تو [مردم را] به راهى راست هدايت مى نمايى.

اما امّت را از در عالم صورت درآورند، اوّل به كليد صورت شرع، طلسم قالب ايشان را بگشايند؛ آنگه به كليد طريقت، طلسمات باطنى ايشان بگشايند، همچنين تا به عالم غيب راه يابند.

اما ابتدا تا داد تصرّف كليد شريعت بر قانون فرمان و متابعت ندهند از طلسم صورت خلاصى نيابند. و داد تصرّف كليد شريعت چنان توان داد كه هر عضو را بدان مشغول كنى كه امر فرموده اند و از آن عمل اجتناب نمايى كه نهى كرده اند، تا دندانه ها راست نشيند، و چون راست نشيند اثر راستى به زبان مى رسد، و از زبان به دل مى رسد، و از دل به غيب مى رسد و نور ايمان از غيب به دل او پديد مى آيد كه:

الَّذينَ يُؤمِنُونَ بِالْغَيْبِ» «9»

آنان كه به غيب ايمان دارند.

و هر چند استقامت ايمان از غيب و اعمال بدنى بر قالب زياده ظاهر مى شود، نور ايمان از غيب در دل مى افزايد كه:

هُوَ الَّذِى أَنزَلَ السَّكِينَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَاناً مَعَ إِيمَانِهِمْ» «10»

اوست كه آرامش را در دل هاى مؤمنان نازل كرد، تا ايمانى بر ايمانشان بيفزايد.

چون ترتيب صورت قالب بر قانون شريعت به كمال رسد، ايمان در دل به كمال رسيده باشد، چنانكه حديث نبوى به بيان آن ناطق است:

لا يَسْتَقيمُ إيمانُ عبدٍ حَتّى يَسْتَقيمَ قَلْبُهُ. «11»

ايمان هيچ بنده اى راست نيايد تا دلش راست و استوار گردد.

 

حواس پنج گانه انسان در شريعت

فامّا آن كه پنج ركن شريعت، پنج دندانه كليد طلسم گشايى پنج حس است، از آن است كه ايشان را به واسطه پنج حس، آفاتى و حجبى پديد آمده است كه به مقام بهايم و انعام رسيده اند، بلكه فروتر رفته تا اگر در اين مقام بماند و اين طلسم نگشايد و از اين صفت خلاص نيابد در حق او اين فرمايند كه:

أُولئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» «12»

آنان مانند چهارپايانند بلكه گمراه ترند.

و بهايم و انعام را نقصان از تمتّع ايشان است در مراتع عالم حيوانى سفلى به واسطه پنج حس كه:

يك: حس بصر است، همه آن خواهند كه صورت خوب بينند و صورت غير خوب نبينند.

دوم: حس سمع است، همه آن خواهند كه آواز خوش شنوند و از صورت هاى ناخوش و آوازهاى مهيب بترسند و برمند.

سيم: حاسّه شمّ است، همه آن خواهند كه بوى خوش بويند و از بوى هاى ناخوش متوّحش شوند.

چهارم: حاسّه ذوق است، همه آن خواهند كه چيزى خوش خورند و از مأكولات ناخوش احتراز كنند.

پنجم: حاسّه لمس است، و آن به جمله تن تعلق دارد، تمامى استيفاى شهوات و لذّات بهيمى و انعامى به جمله تن خواهند كه كنند، و ايشان را از عالم ديگر خبرى نيست و آلتى ديگر ندارند كه بدان از عالم عِلوى و آخرتِ باقى برخوردارى يابند.

پس اين پنج حس است كه آدمى را دادند، با مدركاتى كه ادراك عالم غيب كند و بهايم را از آن ندادند. پس اگر به كلّى به تمتّع مراتع بهيمى و حيوانى مشغول شود از تمتّعات عالم غيب به كلى باز ماند، چون بهايم و انعام باشد و گمراه تر از ايشان، زيرا كه هر قوّت شهوانى و حيوانى و آلات آن كه جملگى بهايم و سباع و وحوش و طيور و غير ذلك دارند مجموع آنها انسان را هست، و او را شهوت ديگرى است نفسانى كه حيوانات ديگر را نيست.

پس چون انسان به كلّى يك جهتِ تمتّعات حيوانى شود، شهوات نفسانى را ضايع و معطّل داشته است، و در حيوانات ديگر اين امكان ندارد، و اگر آدمى به كلّى ترك تمتّعات بهيمى و حيوانى كند از تربيت قالب باز ماند و از فوائد آن محروم گردد.

و شريعت را فرستادند تا ميل كردن آن به مراتع بهيمى و تمتّعات حيوانى به فرمان باشد نه به طبع، زيرا كه از طبع همه ظلمت و كدورت خيزد، و از فرمان همه نور و ايمان؛ زيرا كه چون به طبع كند همه خود را بيند و حق را نبيند و اين همه ظلمت است و حجاب، و چون همه به فرمان كند، آن همه حق بيند و خود را نبيند هيچ و اين همه عين نور است و رفع حجب.

ديگر آن كه هر ظلمت و حجاب كه در قالب، به واسطه حركات طبيعى پديد آيد كه بر وفق مراد نفس رفته باشد به واسطه اوامر شرعى كه به خلاف مراد نفس مى رود و بر مى خيزد.

ديگر هر ركنى از اركان شرع او را تذكّرى از قرارگاه اول و آمدن او از آن عالم ارشاد مى كند او را به مراجعت به مقام خويش، و آن جوار ربّ العالمين است و او را در مراجعت معاونت كند، چنانكه كلمه لا اله الا اللّه او را خبر دهد از عالم وحدانيت و آن حالت كه ميان او و حضرت حق هيچ واسطه نبود؛ شوق آن عالم و ذوق آن حالت در دلش پديد آيد، آرزوى مراجعت كند، دل از اين عالم سفلى برگيرد، لذّات شهوات بهيمى بر كام جانش تلخ شود، متوجّه حضرت خداوندى گردد.» «13»

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- شورى (42): 15؛ «اللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ».

(2)- فصّلت (41): 30. «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا».

(3)- محمّد (47): 4.

(4)- الكافى: 2/ 33- 37، حديث 1؛ وسائل الشيعة: 15/ 164- 167، باب 2، حديث 20218، با كمى تلخيص.

(5)- بحار الأنوار: 66/ 72، باب 30، حديث 26؛ تحف العقول: 370؛ معانى الاخبار: 187، حديث 3.

(6)- بقره (2): 171.

(7)- الكافى: 2/ 18، حديث 3؛ وسائل الشيعة: 1/ 18، باب 1، حديث 10.

(8)- شورى (42): 52.

(9)- بقره (2): 3.

(10)- فتح (48): 4.

(11)- عوالى اللآلى: 1/ 278، حديث 111؛ مجموعة ورام: 1/ 105.

(12)- اعراف (7): 179.

(13)- مراحل السالكين: 43- 47.

 


منبع : پایگاه عرفان
  569
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

انکار معجزه در عرفان حلقه
انرژی درمانی واقعیت دارد؟
انرژی درمانی و عرفان؟
وین دایر حلقه اتصال تمامی آموزه های التقاطی
نقد مکتب طبیعت گرای شامانیزم و تائوئیسم
 الگوى رفتارى حضرت امام حسن مجتبى (ع)
معنویت‌های دروغین نمکی بر زخم زندگی مادی گرایانه
رهبران اکنکار و اصل حرام زادگی
حضرت رقیه (س)؛ سفیر كوچك امام حسین (ع) در شام
چگونگی شهادت غم انگیز حضرت رقیه بر اساس 3 منبع

بیشترین بازدید این مجموعه

فتنه ای که مردم از شیطان پیروی کردند!

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز