فارسی
پنجشنبه 14 اسفند 1399 - الخميس 20 رجب 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
70
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

تبعيد ظالمانه ابوذر به ربذه‏

حكومت عثمان با كارگردانى خبيث ترين افراد بنى اميه و بنى مروان با رضايت عثمان از هيچ ستمى بر مردم فرو گذار نكرد، و بيت المال مسلمانان و حقوق مالى مردم ميان كارگزاران حكومت براى تأمين عيش و نوششان دست به دست ميگشت.

روزى ابوذر درحالى كه بيمار بود و بر عصائى تكيه داشت، وارد بر عثمان شد درحالى كه صدهزار درهم از بعضى نواحى كشور نزد او آورده بودند و طعم كاران از اطرافيان چشم به آن دوخته و به طمع تقسيم آن ميان خودشان نشسته بودند، ابوذر به عثمان گفت: اين مال انبوه و انباشته چيست؟ گفت: اين صدهزار درهم را كه حق خود من است برايم آورده اند و منتظرم صدهزار درهم ديگر به آن بيفزايم، سپس رأيم را در هزينه كردن آن ببينم.

ابوذر گفت: عثمان صدهزار درهم بيشتر است يا چهاردرهم؟ عثمان گفت البته صدهزار درهم، ابوذر گفت به ياد ميآرى من و تو شبانه بر پيامبر وارد شديم او را حزين و غصه دار ديديم به او سلام كرديم، آنچنان كه بايد پاسخ ما را نداد، صبح همان شب به محضرش رسيديم وى را خوشحال و متبسم ديديم به حضرت گفتم پدر و مادرم فدايت شب گذشته تو را حزين و اندوهگين ديديم امروز خوشحال و خنده رو، حضرت فرمود: از غنائم مسلمانان چهار دينار نزد من مانده بود كه آن را تقسيم نكرده بودم، ميترسيدم مرگ گريبانم را بگيرد و من مديون بميرم امروز آن را به محلّش رساندم و راحت شدم.

عثمان رو به كعب الاحبار كرد، كه پيش از آن از يهودى هاى دروغگو و كاذب بود و منافقانه براى ضربه زدن به اسلام مسلمان شده بود و حاشيه نشينى عثمان را در اختيار داشت و در امور مذهبى نظر ميداد و گفت: اى كعب درباره مردى كه زكات واجبش را پرداخته آيا بنظر تو چيزى بر عهده اوست؟

گفت نه گرچه خشتى از طلا و خشتى از نقره براى خود ذخيره كند ابوذر عصايش را بر سر كعب كوبيد و گفت پسر يهوديه مشرك كارت به جائى رسيده كه در احكام مربوط به مسلمانان نظريه پرداز شدهاى تو را چه كار به فقه اسلام اين قول خدا درباره ثروت ثروتمندان است كه از گفته تو استوارتر و صادق تر است:

الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِيمٍ:

آنان را كه طلا و نقره و ثروت انبوه ذخيره ميكنند و آن را در راه خدا انفاق نمينمايند به عذاب درناك مژده بده.

عثمان فرياد برآورداى ابوذر پيرمردى خرفت هستى كه عقلت از دست رفته اگر صحابى بودنت نسبت به رسول خدا نبود تو را ميكشتم!

ابوذر گفت: دروغ ميگوئى واى بر تو، حبيبم پيامبر به من خبر داده كه كسى تو را نميتواند گمراه كند و به قتل برساند، اما عقلم به اندازهاى كه حديثى كه از پيامبر درباره تو و خويشاوندانت بنى اميه شنيده ام بياد داشته باشم پابرجاست،

عثمان گفت: چه شنيدى؟ شنيده ات را درباره من و اقوامم بگو، ابوذر گفت: شنيدم پيامبر فرمود:

«اذا بلغ آل ابى العاص ثلاثين رجلًا صيروا مال الله دولا، و كتاب الله دغلا، و عبادالله خولا والصالحين خربا والفاسقين حزباً:»

زمانى كه حاكمان از آل ابى العاص به سى نفر برسند، بيت المال را ميان خود دست به دست كرده و به نفع خود ميچرخانند، و بر ضد قرآن رأى و نظر ميدهند رأى و نظرى فاسد، و بندگان حق را به بردگى ميگيرند، و با شايستگان به جنگ بر ميخيزند و بدكاران را دار و دسته و حزب خود قرار ميدهند!

عثمان فرياد زد اى گروه اصحاب محمد آيا يك نفر از شما اين حديث را از پيامبر شنيده همه گفتند نه ما چنين چيزى از رسول خدا نشنيده ايم، عثمان گفت: على را در اين مجلس حاضر كنيد، امام به آن مجلس آمد عثمان گفت اى ابوالحسن بشنو كه اين پيرمرد دروغگو چه ميگويد؟

امام فرمود: عثمان سكوت كن نگو دروغگو من از رسول خدا شنيدم ميفرمود:

«ما اظلت الخضراء ولااقلت البغراء على ذى لهجة اصدق من ابى ذر:»

آسمان سايه نينداخت و زمين حمل نكرد كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد.

اطرافيان عثمان گفتند: على راست ميگويد ما اين مطلب را درباره ابوذر از پيامبر شنيده ايم در اين هنگام ابوذر گريست و گفت واى بر شما، همه شما گردن كشيده ايد و به اين مال نظر دوخته ايد تا آن را غارت كنيد، گمان ميكنيد من بر پيامبر دروغ بسته ام! پيامبر از ميان شما رفت و شما بدعت هاى فراوانى را در دين وارد كرديد، خدا شما را در قيامت بخاطر اين بدعت ها مورد پرسش قرار خواهد داد و از من كه پاى بند به حقايق و اسلام راستين بودم پرسشى نخواهد داشت.

در اين هنگام عثمان روى به ابوذر كرد و گفت تو را به حق رسول خدا سوگند ميدهم چيزى را كه از تو ميپرسم به حقيقت جواب بده، ابوذر گفت اگر به حق رسول خدا هم سوگندم ندهى پاسخ ميدهم، عثمان گفت: از ميان شهرها

كدام شهر براى اقامت در آن نزد تو محبوب تر است؟ ابوذر گفت: مكه حرم خدا و حرم رسول خدا، علاقه دارم در آنها خدا را عبادت كنم تا مرگم برسد، عثمان گفت: مكه براى تو كرامتى نيست، ابوذر گفت مدينه عثمان گفت نه آنجاهم براى تو كرامتى نيست ابوذر سكوت كرد، سپس عثمان گفت از ميان شهرها كدام شهر براى اقامت بيشتر مورد نفرت توست؟ ابوذر گفت ربذه كه در آن بر آئينى غير اسلام بودم، عثمان به ابوذر گفت بايد به همانجا بروى، ابوذر پس از گفتگوئى با عثمان گفت: الله اكبر حبيبم پيامبر از مجلس امروز به من خبر داد من به حضرت گفتم اين تبعيد شدن و آواره گشتن و دورى از وطن شدنى است؟ فرمود به كسى كه جانم در دست اوست قطعاً شدنى است.

مأموران عثمان ابوذر را به بيرون مدينه برده و آماده تبعيد به ربذه كردند و عثمان هم دستور اكيد داد كسى بيرون مدينه به ملاقات ابوذر نرود ولى اميرمؤمنان با حسن و حسين به بدرقه ابوذر رفتند و امام خطاب به ابوذر فرمود:

«يا اباذر انك غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم خافوك على دنياهم و خفتم على دينك، فاترك فى ايديهم ما خافوك عليه و اهرب منهم بما خفتهم عليه، فما احوجهم الى مامنعّهم وما اغناك عما منعوك وستعلم من الرابح غذا والاكثر حسدا ولو ان السماوات والارضين كانتا على عبدر تقا ثم اتقى الله لجعل الله له منهما مخرجا لابؤنسنك الاالحق ولايوحشنك الاالباطل فلو قبلت دنياهم لاحبوك ولو قرضت منها لامنوك:»

ابوذر به راستى تو براى خدا به خشم و غضب آمدى پس به او اميدوار باش، اينان از تو بر دنياشان ترسيدند، و تو به خاطر دينت از آنان بيمناكى، اينك دنيائى را كه سنگ آن را به سينه ميزنند و ميترسند كه از دستشان بگيرى به ايشان واگذار و خود به سوى خدا روى بگذار، چه بسيار نيازمندند به ترك ظلم و معصيت كه از آن بازشان ميداشتى و تو چه بينيازى از دنيا كه تو را از آن باز ميداشتند، به زودى خواهى دانست كه فردا برنده كيست و آن كه به او رشك برند كدام است، اگر درهاى آسمان و زمين بر بندهاى مسدود گردد ولى او تقواى الهى پيشه كند، خدا حتماً راه نجاتى به روى او بگشايد.

فقط با خدا انس بگير، و از چيزى جز باطل هراس نداشته باش، اگر دنياشان را ميپذيرفتى تو را دوست ميداشتند، و اگر از آن سود ميجستى بهره ات ميدادند.

در هر صورت آن مرد بزرگ و انسان ملكوتى به ريگستان ربذه تبعيد شد، مدتى در آن بيابان خشك و سوزان دور از مردم و ياران زندگى كرد و با ناراحتى ها و گرفتارى هاى زياد دست و پنجه نرم كرد، فرزندش ذر در برابر چشمانش ديده از جهان بست، چند گوسپندى كه وسيله معاشش بود به آفت از بين رفت، زوجه اش از بار سنگين مصائب در آنجا وفات يافت، ابوذر در آن منطقه پرخطر و بيآب و علف با دخترش باقى ماند، دختر ميگويد: سه شبانه روز گذشت كه لقمهاى خوردنى نصيب ما نشد، گرسنگى ما را به ناتوانى انداخت، پدرم گفت: بيا در اين ريگستان جستجو كنيم، شايد گياهى به دست آورده بخوريم مدتى در بيابان رفت و آمد كرديم چيزى پيدا نشد در اين هنگام پدرم مقدارى ريگ هاى بيابان را جمع كرد و سر به روى آنها گذاشت، ديدم چشمهايش از فروغ افتاده، گردشى كه حكايت از احتضار داشت در ديدگانش ديده ميشود، گريه ام گرفت گفتم پدرم در دل اين بيابان من تنها و غريب با تو چه كنم؟

عثمان و اطرافيانش در حالى كه ابوذر با دختر تنهايش چنين وضعى بود در ثروت غارت شده از بيت المال ميغلطيدند و خوش و خوشحال به شكم و شهوات خود ميرسيدند!!

پدر نگاهى به من كرد و گفت: دختركم مترس، همين كه من از دنيا رفتم عبايم را به رويم انداز و بر سر راه عراق بنشين قافلهاى از راه ميرسد پيش برو و بگو: ابوذر صحابى پيامبر از دنيا رفته، دختركم حبيبم رسول خدا مرا از اين پيش آمد در مسير غزوه تبوك خبر داده.

دخترك ميگويد: در آن حال عدهاى از اهالى ربذه به عيادت پدرم آمدند گفتند: تو را چه شده از چه چيز در بيم و هراسى؟

پاسخ داد از گناهم، پرسيدند چه ميل دارى، گفت: رحمت پروردگارم را، گفتند طبيب برايت بياوريم، گفت: طبيب مرا بيمار نموده، و همين كه چشمش به ملك الموت افتاد اظهار داشت مرحبا به آن دوست كه هنگام نهايت نياز به سويم آمده، رستگار مباد آن كه از ديدار تو پشيمان شود، پروردگار مرا زودتر به جوار رحمت خويش ببر، تو خود آگاهى كه پيوسته خواهان لقايت بوده ام و هيچ گاه مرگ در نظرم مكروه و ناخوشايند نبود.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
70
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

ماه پر فیض رجب
حواست را جمع کن!
آب تو هاون کوبیدن!
هوادارشون باش
کف پای مادرت را ببوس
جور دیگر باید دید
سرمایه گذاری مطمئن
دین آسان یا سخت؟
حضرت ام البنین سلام الله علیها
اگر دنبال علی هستی!

بیشترین بازدید این مجموعه

تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز