فارسی
پنجشنبه 09 تير 1401 - الخميس 30 ذي القعدة 1443
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
95
0
نفر 0

عظمت حسينى

عظمت حسينى

قل یا اءیها الذین هادوا ان زعمتم اءنکم اءولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین (۲)
((بگو اى کسانى که به دین یهود گرویده اید، اگر گمان مى کنید دوستان خداوندى شمایید نه سایر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست مى گویید.))
بحث جلسه پیش ، این بود که علل وحشت از مرگ چیست و چرا این وحشت ، دامان انبیا و ائمه و اولیاءالله را نگرفت و آنان بیم و هراسى از مرگ نداشتند؟ همان گونه که قبلا عرض شد، از دیدگاه یکى از بزرگان (ابن سینا) سه انگیزه را بیان کردیم . انگیزه سوم را دوباره عرض مى کنم که چرا بشر از مرگ مى ترسد؟ ایشان مى گوید:
{انسان جاهل} گمان مى کند که وقتى بدن او در زیر خاک پوسیده و متلاشى شد، ذات ، شخصیت ، من و جان هم نابود مى شود. البته جاى تاءسف است که جان به این عزیزى و روح به این باارزشى از بین برود.
یک ترس او از خود نابود شدنش است که فکر مى کند ((با مرگ همه چیز واقعا تمام مى شود)). دیگرى هم این است که اگر مغز آدمى معتدل کار کند و اگر (این اگر مهم است) وضع روانى اش معتدل باشد، بقا را در خود احساس مى کند، زیرا چیزى که در آن جا هست ، ماندگار است . اگرچه حقیقت آن را هم نفهمد و نداند که آن چه که در درون اوست ، حان و شخصیت و روح نامیده مى شود، حتى ((من)) هم نامیده مى شود. این ها (شخصیت و روح) هرچه باشند، فنا به آن ها راه ندارد، زیرا از ماده گرفته نشده اند که اگر ماده را از آن ها بگیرند، از ادامه کار باز بمانند.
بقا ندارد عالم و گر بقا دارد فناش گیر

که حق چون بقاى ذات تو نیست

اى فرزند آدم ، به درونت توجه کن و ببین آیا آن حقیقت که مى یابى ، رفتنى است ؟ یک علت بیم و هراس و دهشتى که در هنگام تصور مرگ به انسان ها روى مى آورد، این است که از درون به او گفته مى شود: باور نکن که من نابود بشوم . منشاء من این عناصر نبود که اگر عناصر از بین برود و خاک شود، من مضمحل بشوم . عناصر، مرکب آن (روح) بود که در دار دنیا چند صباحى آن را نگه داشت و آماده ورود به ابدیت کرد. بقاى ذات آدمى مربوط به این ماده نبود که اگر متلاشى شد، جان هم متلاشى بشود. والا آیا امکان داشت که جلوى این درنده را گرفت ؟ که تاریخش این قدر طول بکشد؟ اگر فقط جنبه طبیعت خود را به کار مى انداخت و احتمال این را نمى داد که روزى پس از این روزها است ، و وقتى ابدیت براى بشر مطرح نباشد، همه چیز براى او ممکن است . این را تاریخ بشریت نشان مى دهد. هر قدر هم ما بخواهیم بشر را تبرئه کنیم ، تاریخ قبول ندارد. به هر حال ، این امر به طور نامحسوس ، کار خود را در درون بشر انجام مى دهد.
یا سبو یا خم مى ، یا قدح باده کنند

یک کف خاک در این میکده ضایع نشود

چند روز مى توان کسى را فریب داد؟ چند روز انسان مى تواند خودش را فریب بدهد؟ همیشه چند بیت زیبا را من زمزمه مى کنم ، که یکى از آن ها بیت زیر است . شاعر در این بیت غوغا کرده است . در طول تاریخ ، بیتى که به عنوان یک نشانه ثابت فرهنگ بشرى این قدر عمر کند، واقعا کم است .
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازیستى

گر نه این روز دراز دهر را فرداستى

اگر بشر فردایى نداشته باشد، این دنیا رقاص خانه است . یعنى اگر هر کس ‍ نبرد، نکشت ، نزد و غارت نکرد، باخته است ! ولى فقط قوانین نیست که دست بشر را این طور بسته باشد. اگرچه کیفرها و مجازات ها مؤ ثر بوده و واقعا مؤ ثر است ، اما اصل ، آن اندیشه اى است که در درون انسان ها مى گوید: آیا واقعا من در این جا تمام مى شوم ؟ باور نمى کنم ! مخصوصا در موقعى که آرامش باشد و جان ، کمى دقیق و صاف درباره خودش فکر کند، از خود مى پرسد: آیا کار من در این جا تمام مى شود؟ منى که تمام هستى را در یک مشت دریافت مى کنم ، منى که به هستى مشرف مى شوم ، آیا من در این جا نابود مى شوم ؟ این مساءله در ذهن بشر قاطع نیست . لذا، حتى یکى از متفکرانى که درباره مذهب راءى مثبت ندارد، مى گوید: ((ما هیچ دلیلى نداریم که وقتى مغز بشرى متلاشى شد، شخصیت او هم نابود مى شود. احتمال بقاى شخصیت او خیلى هم قوى است)). گوینده این سخن (برتراند راسل)، شکاک درجه یک قرن ماست ، که من درباره انتقاد از شک ایشان ، رساله اى در حدود سى ، چهل صفحه در مقدمه نقد و بررسى سخنان ایشان نوشته ام ، که شک ایشان از کجاست و چیست ؟
براى این گونه اشخاص ، ما سؤ الى بدین صورت مطرح مى کنیم : این گوینده این مطلب ، شما که مى گویید یقین نیست که وقتى مغز آدم متلاشى شد، تمام موجودیت او از بین برود، و احتمالا شخصیت و نفس او باقى بماند، ما فقط یک سؤ ال داریم . سؤ ال یک طلبه و یک دانشجو چنین است : پس ‍ شما پنجاه درصد احتمال مى دهید که زندگى بشر در این جا تمام نمى شود. ما مى خواهیم ارزیابى کنیم که در مقابل این پنجاه درصد احتمال چه کنیم ؟ آیا مى توان گفت ان شاءالله بز بود؟ نه تنها با احتمال پنجاه درصد، بلکه یک درصد، این احتمال در مورد چیست ؟ آیا مورد احتمال ، گم شدن یک دستمال است ؟ یا احتمال گم شدن دو صفحه کاغذ است ؟ یا احتمال این که شخصى به شما یک ناسزا بگوید؟ نخیر، احتمال این است که حقیقت تو باقى و پایدار و جاودانى است ! این احتمال از صد هزار یقین به این که اگر بخواهم از لیوان آب بخورم ، از دستم مى افتد و مى شکند، مهم تر است . آیا شما یقین دارید؟ داشته باشید. بحث شکستن یک لیوان مطرح نیست .
آدم نمى فهمد که بشر این گونه مسائل را چگونه براى خودش حل کرده است . البته مغز او حل نکرده ، بلکه هوى و هوس براى او حل کرده است . مغز مى گوید شما خودت مى گویى به احتمال پنجاه درصد این بشر باقى مى ماند، در صورتى که در محتمل هاى مهم ، یک درصد نیز کارساز است . به عنوان مثال ؛ احتمال بدهید این مسجد دو راه دارد. فرض کنید اگر از آن راه بروید، به شخصیت شما اهانتى خواهد شد که تا مرگ گریبان شما را فشار خواهد داد. با توجه به این اهانت ، آیا از آن راه مى روید؟ حتى به احتمال یک درصد، نه صددرصد، از آن راه نمى روید، زیرا محتمل و موضوع مهم است . حتى اگر احتمال یک در هزار باشد، به آن توجه مى کنید و اهمیت مى دهید. ولى آن چه ما احتمال مى دهیم چیست ؟ به هر حال ، این شخص ‍ (متفکر) مى گوید من شک دارم . مى گوییم شک خود را داشته باش . اصلا نیاز به شک نیست ، احتمال است ، زیرا در شک ، پنجاه درصد است که انسان مى گوید من مى مانم و این کارهاى من ، روزى مورد سؤ ال قرار خواهد گرفت . چه رسد به یک ، دو، سه ، چهل و نه ، پنجاه درصد. خدایا! پروردگارا! مغز و روان ما را در مقابل این مساءله حیاتى ، از انحراف نگه دار.
بنابراین ، انگیزه سوم ترس بشر از مرگ ، این بود که بشر گمان مى کند که وقتى بدن پوسید و متلاشى شد، ذات او هم از بین مى رود. همان گونه که عرض ‍ شد، چنین گمان نکنید. کسى که چنین ترسى دارد، به بقاى نفس جاهل است . جاهل است به کیفیت معاد که چگونه برمى گردد. در حقیقت ، این شخص از مرگ نمى ترسد، بلکه جاهل است به آن چه که باید بداند. چیز مهمى را از دست داده و علم به یک چیز خیلى مهم ندارد. جاهل است به چیزى که روى آن جهل از او نخواهد گذشت . {به او خواهند گفت:} مى خواستى بیندیشى و فکر کنى!
انگیزه چهارم - انگیزه کسى است که گمان مى کند همراه مرگ دردى است بزرگ ، غیر از دردهاى بیمارى ها، که او را سخت اذیت خواهد کرد. ابن سینا مى گوید: این گمان ، گمان صحیحى نیست . همان طور که مى دانید، ابن سینا طبیب هم بوده و کتاب قانون را در پزشکى نوشته است . مى گوید ما نمى دانیم که چه مى شود و در درد چه مى گذرد. ولى آن چه که مسلم است، به تدریج که قوا از کار مى افتند، با از کار افتادن هر کدام ، حیرت و حالت عجیبى به انسان دست مى دهد، اگرچه درد او به آن شدت نباشد. جناب آقاى ابن سینا، مجرد این که ما نمى دانیم آیا درد مرگ سخت تر از بعضى از دردهاى بیمارى ها در حال زندگى است ، کافى نیست. به جهت این که وقتى قوا یک به یک از کار بیفتد، هر یک از آن ها خودش شبیه به یک جان کندن است. در این مورد باید دقت داشته باشیم . این مطلب را از ابن سینا نمى پذیریم .
انگیزه پنجم - آن شخص ، به دلیل عذاب و کیفرى که احتمال مى دهد دنبال مرگ باشد، از مرگ مى ترسد.
پس او از کار خود مى ترسد، از مرگ نمى ترسد. تو (انسان) در این جا از مرگ نمى ترسى ، بلکه از خودت مى ترسى . تو که احتمال مى دهى که به دنبال مرگ ، کیفرها و عذاب و عِقاب باشد، علت آن که خود به خود یا از آسمان نمى آید، پس دروغ نگو، دزدى ، خیانت و ظلم نکن ، رابطه ات را با خدا قطع نکن . اگر احساس کردى که این مقام از آن تو نیست ، و شخصى دیگر بهتر از تو مى تواند در این مقام مدیریت نکن . اگر احساس کردى که این مقام از آن تو نیست ، و شخصى دیگر بهتر از تو مى تواند در این مقام مدیریت کند، لطف کن و بلند شو بگو: شما بفرمایید جاى من ، و دیگر از عِقاب و عذاب بعد از مرگ نترس . سخن ابن سینا در این مورد خیلى روشن بوده و خوب استدلال کرده است . خداوند ما را نیافریده است که به ما عذاب بدهد.
هدف از خلقت بشر، این نبوده است که بیافریند و عِقاب کند.
من نکردم خلق تا سودى کنم

بلکه تا بر بندگان جودى کنم

آن شهید دار بقا، آن افتخار ارزش هاى انسانى که حسین بن على نامیده مى شود، در دعاى عرفه چنین عرض مى کند: - البته جوان ها کمى دقت کنید، این جمله را که از امام حسین (علیه السلام) نقل مى کنم ، در سرنوشت شما اثر مى گذارد - ((الهى ، تو بى نیازتر از آن هستى که سودى از خود تو به تو برسد، کجا مانده که سودى از طرف من به تو عاید گردد؟(۳))) آیا با این ((الله اکبر))هایم به تو سود برسانم ؟
صلوات الله علیک یا ابا عبدالله . به حق نشسته ایم به یاد تو. به حق ، در هر سال چند روز و چند شب به یاد تو مى نشینیم ، اى یاد تو در اعماق جان ما. اى نام تو بالاترین فریاد عدالت در مفهوم آن . من جمله اى به عظمت این عبارت امام حسین (علیه السلام) ندیده ام . براى توضیح به جوان ترها مجبورم مثال بزنم:
آدم ساده اى گاوش بیمار شده بود. نذر کرد و گفت : خدایا! اگر گاوم خوب بشود، سه روز روزه مى گیرم .
او چه کار کرد؟ براى این که مثلا دل خدا را به دست بیاورد، جلوتر روزه گرفت و گفت ، من این سه روز روزه را پیشاپیش مى گیرم ، تا گاوم بهبود یابد. روزه را گرفت ، اما گاو او مرد. شب هنگام به خانه آمد و دید که گاو، دراز به دراز در طویله افتاده است. از طویله بیرون آمد. روى خود را به طرف آسمان گرفت و گفت : آیا این درست است که من سه روز روزه بگیرم و آن وقت تو گاوم را بگیرى ؟ من روزه گرفته بودم که گاوم زنده بماند. حالا که مرد، فردا، پس فردا، رمضان مى رسد - ماه رمضان ! که آن جا ما روزه خواهیم گرفت ، خدا لذت خواهد برد که ؛ به به ! بنده هاى من براى من روزه گرفتند! - اگر سه روز از جاهاى تر و تمیز آن را (یعنى روزهاى ۱۹، ۲۱، ۲۳) نخورم ، فلان فلان هستم . آن وقت مى فهمى ! آیا هم روزه بگیرم و هم گاوم بمیرد؟
در ذهن مردم ساده ، عبادت ، مثل انجام کارى براى خداست . اگر تمام عالم هستى در مقابل خدا تمرد کند و کفران بورزد، به دامان پاک ربوبى او گردى ننشیند. اگر تمام دنیا به عظمت روحى پیغمبر آخرالزمان محمد مصطفى (صلى الله علیه وآله) باشد، به خداوند چه مى افزاید؟ ببینید حسین بن على چه عرض مى کند: ((خدایا، تو بزرگ تر و تو غنى تر از آنى که خودت به خودت سود برسانى ، آیا من به تو سود برسانم))؟ لذا، بعد از این ، ان شاء الله عبادت شما - که البته همین طور هم بوده است - معناى دیگرى پیدا مى کند که نماز مى خوانیم نه براى تجارت و نه ...، یعنى مزه آن را مى چشیم .
امیرالمؤمنین على (علیه السلام) عرض مى کرد:
ما عبدتک خوفا من نارک ولا طمعا فى جنتک بل وجدتک اهلا للعباده فعبدتک (۴)
((خداوندا! تو را به جهت ترس از دوزخ تو و براى طمع در بهشت تو نپرستیده ام، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و تو را پرستیدم.))
من با تو سوداگرى نمى کنم ، حتى نه به قصد این که انبساط روحى پیدا کنم . اگرچه راه را درست برویم ، آن نورانیت و شکوفایى درون پیش مى آید، اما حتى آن را قیمت قرار ندهیم . قیمت این ((الله اکبر))، بالاتر از هستى و انبساط روح ماست . با خداوند متعال سوداگرى و تجارت نکنیم .
اعثم کوفى شعرى دارد، که من گاهى به دوستان عرض مى کنم ، اگر بعضى ها بخواهند این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را دریابند که؛ ((من براى تو عبادت مى کنم و نه ترس از جهنم دارم و نه طمع بهشت))، این شعر اعثم را درباره امام حسین (علیه السلام) در نظر بگیرند:
یابن النبى المصطفى یابن الولى المرتضى یابن البتول الزاکیه
تبکیک عینى لا لاجل مثوبه

لکنما عینى لاجلک باکیه

((اى پسر پیامبر، اى پسر على مرتضى ، اى پسر بتول پاک (فاطمه)، چشمم گریه مى کند (براى تو ناله مى کنم ، براى تو مى گریم.) اما نه براى پاداش ، نه براى این که ثوابى به دست آورم . (با خودت کار دارم).
روحم متوجه خود توست . گریه فقط براى خود توست.))
واقعا امام حسین عجب فرهنگى شکوفا کرد. یا اباعبدالله ، نامت جاودان باد، که هست . اگرچه حتى در آن شهادت ، در این مصیبت بى نظیر تاریخ که از جان قبول کردى ، نظرت این نبود که بعد از تو، نام تو در دنیا باقى بماند. این را مى گویند اخلاص ! حسین نه تنها مال دنیا نخواست، بلکه حتى به فکرش خطور نکرد که بعد از او بگویند یا حسین. اما گفته اند یا اباعبدالله، صفاى تو بى نهایت بود و دنیا را لرزاندى. دنیا همیشه نام تو را خواهد گفت و با نام تو، امید به ابدیت خواهد داشت . گاهى به فکر بعضى از جوانان ما چنین مى رسد که؛ در تاریخ میلیون ها نفر کشته شده اند، چرا شما به امام حسین این قدر اهمیت مى دهید؟ دقت کنید: امام حسین (علیه السلام) با این که چنین تقربى به خدا داشت، اما باعظمت ترین سخن را در رابطه انسان با خدا گفته است که: ((خدایا! اگر تمام عبادات من بى نهایت باشد، سودى به تو نخواهد رسید)). یعنى این {عبادت} مربوط به خودم است. این عظمت را داشته باشید. یا:
ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتى یکون هو المظهرلک ؟(۵)
((آیا حقیقتى غیر از تو، آن روشنایى را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟))
حداقل دهان به دهان ، این حرف ها به مردم رسیده بود. معاویه براى همین به پسرش گفت : ((درباره حسین احتیاط کن . او مثل عبدالله بن زبیر و... نیست . او محبوب ترین مردم در نزد مردم است)). توجه کنید:
ساعاتى چند در بعدازظهر {روز عاشورا}، امام حسین روى خاک افتاد. چون نماز را خواند و یک مقدار ایستادگى فرمود که اسیر نشود. خیلى کوشش و تلاش کرد که به هیهات مناالذله تحقق ببخشد. وقتى بدن مبارکش به روى خاک افتاد، در تاریخ هست که؛ و مکث ساعه طویلا ((مدت زیادى روى خاک بود)).
لحظاتى نسبتا طولانى بر روى خاک بود و حرکت نداشت و کسى را هم نمى توانست بزند. زخم ها هم از نظر طبیعى ، تقریبا کار حضرت را ساخته بود. اطراف او، تمام گردانندگان شقى و پلید داستان خونین نینوا ایستاده بودند و کسى جراءت نمى کرد کار او را تمام کند. آیا در هیچ یک از کشتارهاى دنیا این چنین است که دشمن در برابر آنان باشد و کسى هم جراءت نکند جلو برود؟ چرا نمى توانستند جلو بروند؟ چون در دلشان مى فهمیدند این مرد (حسین) کیست . خدا نکند که انسان تحت تاءثیر تلقینات ، راه مستقیم خود را گم کند. جوانان دقت کنید، تلقینات مؤ ثرند. اثر کار را نگاه مى کنند، اما نمى توانند کارى انجام دهند. چنین چیزى در تاریخ دیده نشده است . یکى از آن خبیث ها که شاید خبیث ترین فرد کربلا و داستان نینوا بود، به فرد دیگرى {که نام او ابو جنوب بود}، گفت: برو جلو و او را راحت کن. او هم در پاسخ گفت: اى کاش این نیزه را در چشم تو فرو مى بردم و این سخن را از تو نمى شنیدم. خودت برو. یعنى تمام گردانندگان این ماجرا و نماینده تمام چهل هزار نفر، هفت، هشت، ده نفر بودند که آن جا به مدت چند ساعت ایستاده بودند و نمى دانستند چه کار کنند، زیرا حسین بن على را مى شناختند. به همین دلیل آن وضع پیش آمده بود. اگرچه حسین بن على از نظر سیاست بازى ماکیاولى علیه معاویه بود، اما خود معاویه گفته بود که با این مرد کارى نداشته باشید، او محبوب ترین مردم در نزد مردم است. امام حسین به معاویه گفت: مغزت را سیاست بازى چند روزه نگیرد. باید آن موقع که کار از کار گذشته بود، بیدار شده بودى و به پسرت مى گفتى مواظب باش.
روزى که {معاویه} به مدینه آمد و در جمع بزرگان مهاجرین و انصار شمشیر کشیده شد که با یزید بیعت کنید، حسین هم نشسته بود. مگر حسین نگفت براى تو بس است ، مشکت را پر کرده اى . آیا مگر حسین تو را متنبه و آگاه نکرد؟ همان روز مى خواستى بگویى بنشینید و در شورا، پیشتاز، رهبر، پیشوا، حاکم ، حکمفرما و فرمانروا براى خودتان تعیین کنید. امام حسین (علیه السلام) در مدینه خطاب به معاویه چنین فرمود:
((آیا مى خواهى مردم را درباره فرزندت یزید بفریبى؟! گویى تو مى خواهى چیز پوشیده اى را توصیف کنى، یا توضیحى درباره چیزى که از دیده ها غایب است بدهى، یا مطلبى را مى گویى که تنها تو درباره آن دانا هستى و کسى چیزى درباره آن نمى داند.))

یزید، خود حقیقت خویشتن را که راءى و عقیده اش را اثبات کند، فاش ‍ ساخته است . تو درباره یزید سخنانى را بگو که او بر خود پذیرفته و شخصیتش آن را نشان مى دهد: زندگى او درباره سیر و سیاحت در سگ هایى است که به یکدیگر هجوم مى آورند، او عمر خود را با کنیزهاى خواننده و نوازنده و لهو و لعب سپرى کرده است.))
((این کار را رها کن ، بس است براى تو و بال سنگینى که به گردن گرفتى و این که تو خدا را با آن و زر و وبال ملاقات کنى براى تو کفایت مى کند. سوگند به خدا، همواره کار تو زدن یا هماهنگ ساختن باطل با ظلم و خفه کردن مردم ، با ستم بوده است . دیگر مشک هاى خود را پر کرده اى ، بس است ، میان تو و مرگ چیزى جز چشم به هم زدن نمانده است...))(۶)
گاهى بشر خیلى قیافه عجیبى از خود نشان مى دهد! حسین بن على او را بیدار کرد و سخنان مهمى به او گفت ، ولى او هیچ جوابى نتوانست بدهد. حسین بن على این را هم فرمود که: ((بس است. مشکت را پر کرده اى و دیگر مى خواهى به آن طرف (ابدیت) بروى . دیگر در حال مرگ هستى)). آیا این مطالب در تو {معاویه} اثر کرد؟ مى بایست دو روزه اثر کند. نکند امروز هم از روى غرض هاى سیاسى و دنیوى و مادى ، این سخنان را مى گویى؟ چه کسى را مى خواهى فریب بدهى ؟ معاویه این سخنان را مى فهمید. آن روز هم مى دانست ، ولى خیال مى کرد که مى توان با شمشیر، دل هاى مردم را تصرف کرد. دل هاى مردم با شمشیر تصرف نمى شود. شمشیر، فقط دست و پاى انسان را مى برد. شمشیر استخوان هاى انسان را تکه تکه مى کند، اما به دل راه ندارد. حواستان جمع باشد. در تاریخ دیده نشده است که شمشیر به قلوب آدمیان راه یابد و آرمان آنان را عوض کند و عقیده و روحشان را تغییر بدهد.
{پس همان گونه که عرض شد}، کسى که از مرگ مى ترسد، به جهت احتمال کیفر و عِقاب است که آن طرف به حساب او خواهند رسید. عبارت ابن سینا چنین است : فلیس یخاف الموت بل یخاف العقاب، ((او (انسان) از مرگ نمى ترسد، بلکه از عذاب مى ترسد)). آیا از عذاب مى ترسید؟ پس ‍ مقدمه آن را به وجود نیاورید. خون را به حق نریزید. مال را ناحق به یغما نبرید، اگرچه طرف مقابل نفهمد. ارزش کار انسان ها را به آن ها بدهید، اگرچه خودشان نفهمند که ارزش کار آنان چیست . چرا از عِقاب مى ترسید؟ با پیشانى باز و با سر برافراشته به پیشگاه خداوندى وارد شوید.
ولا تبخسوا الناس اشیائهم (۷)
((و کالاى مردم را از ارزش میندازید.))
حیله گرى راه نیندازید و ارزش کار و کالا را بدهید. اگر کسى مضطر باشد، به جهت این که عائله اش را اداره کند، شما به جاى پنجاه هزار تومان اگر پنج هزار تومان هم بدهید، قبول خواهد کرد، اما مى دانید که این مقدار، قیمت حقیقى کار او نیست . {اگر ارزش واقعى کار را پرداخت نکنید، مسلم است که} دنبالش عِقاب است . این روایت در کافى آمده است : شخصى خوابى دیده بود و مى خواست آن را براى او تعبیر کنند. به او گفتند و به نزد امامان معصوم برو و از آنان بپرس ، آن ها معادن علم هستند. بالاخره به حضرت صادق (علیه السلام) گفت: یابن رسول الله من خوابى دیدم . فرمود: بگو. عرض کرد: در همسایگى ما شخصى هست - مثل این که حضرت هم او را مى شناخت - دیشب در خواب دیدم که او سوار اسبى چوبى شده و خودش هم چوب شده است و در مقابل من مى لرزد. حضرت فرمود: ((از خدا بترس ! این شخص (همسایه) مضطر شده و مى خواهد چیزى از خانه خود را بفروشد، تو هم فهمیده اى که مشترى غیر از تو ندارد و قیمت آن را پایین آورده اى. حیات او را خشکانده اى . عذاب به دنبال آن است)). حال، خودتان بررسى بفرمایید و ببینید آیا وضع ما این گونه است؟ بعضى از بزرگان مى گویند:
زان حدیث تلخ مى گویم تو را

تا ز تلخى ها فرو شویم تو را

اگرچه تلخ است ، اما آن ها را باید بشویم . احادیث اهل بیت ، ما را شست و شو مى دهد.
پزشکان هم مى گویند: نزدیکى هاى اختصار که کم کم انسان به پل مرگ نزدیک مى شود، امواج و فرکانس هایى در مغز دیده مى شود. مقدارى از آن امواج، زمان کودکى را نشان مى دهد. سپس آغاز جوانى، جوانى، میانسالى، بعد هم پیرى و کهنسالى. مثل این که تمام اعمال او از مقابل چشمانش رژه مى روند. حتى یکى از روان شناسان که جنبه دینى هم نداشت، صحت گفتار پزشکان را تاءیید کرده و گفته بود: ((مغز، موج هاى متنوع را نشان مى دهد)). حال که این گونه است، چرا از مرگ بترسیم؟ از این بترسیم که ما قیمت کار را درست نداده ایم. حتى بعضى اوقات شنیده مى شود که کسى مى گوید زرنگى کردم. مى گوید:
مى دانید چه کار کردم؟ قیمت فلان کالا را دو هزار تومان پایین آوردم. اسم مبارزه با خویشتن را، زرنگى و زیرکى گذاشته است. {در ارزش کار و کالا} یا قیمت واقعى آن را پرداخت کنید و یا معامله نکنید.
این هم یکى از انگیزه هاى ترس مردم از مرگ است که ابن سینا واقعا خوب متوجه شده است . او مى گوید شخص از عذاب بعد از مرگ مى ترسد، والا مرگ ترس ندارد.
مرگ هر یک اى پسر همرنگ اوست

پیش دشمن ، دشمن و بر دوست ، دوست

اى که مى ترسى ز مرگ اندر فرار

آن زخود ترسا نه از وى هوشدار

روى زشت توست نى رخسار مرگ

جان تو هم چون درخت و مرگ برگ

گر به خارى خسته اى خود کشته اى

ور حریر و قز(۸) درى خود رشته اى

مرگ حسین بن على هم نوعى مرگ است، اما چند قرن است که مشغول انسان سازى است ، زیرا زندگى او، زندگى اى بود که ثمرش چنین مرگى باشد که این گونه صدها هزار نفر مانند شما اینک نشسته اند و قلب هر یک از آنان ، پر از نور و عظمت است . افتخار به این که من موجودى هستم، که در صف جلوى من حسین حرکت مى کند. آیا افتخار نمى کنید؟
یابن النبى المصطفى

یابن الولى المرتضى

یابن البتول الزاکیه

تبکیک عینى لالاجل مثوبه

((اى پسر پیغمبر، اى پسر على مرتضى، (حسین) چشمم بر تو گریه مى کند، ولى نه براى ثواب)).
اگر در مورد گریه ها و ناله ها بر حسین دقت کنید، مى بینید از علاقه اى است که به خود حسین دارید. این را بالا ببرید، مى شود: ((خدایا، من تو را براى معامله عبادت نمى کنم)). شما هم با حسین معامله نمى کنید.
البته، معامله را {حسین} خودش مى داند چه کار کند. ان شاءالله در سعادت دنیا و آخرت به ما کمک خواهد کرد. اما مى بینید شما نظرى ندارید، ولى به دنبال آن ، {پاداش و اجر} مى آید.
تبکیک عینى لالاجل مثوبه

لکنما عینى لاجلک باکیه

((چشمم بر تو گریه مى کند، ولى نه براى ثواب و پاداش)).
این جمله را در نظر بگیرید و از این راه بروید. انسان مى تواند زود به خدا برسد. این درسى است از حسین که توجه به ذات ارزش را به شما تعلیم داده است . به ذات خود توجه کنید. عین همین حرکت را در الله اکبر، یا در ایاک نعبد(۹) (({بارالها} تنها تو را مى پرستیم))، مى توانید مشاهده کنید و بگویید که خدایا، دیگر نظرى به بهشت ندارم ، اگرچه بهشت ، ثواب و پاداش بزرگى است که به بندگانت وعده فرموده اى ، اما دیگر، مساءله بالاتر از این است :
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

آرى ، قصر و حورالعین خیلى هم در حد بالا هست ، اما من موقعى که مى گویم ؛ اهدنا الصراط المستقیم ،(۱۰) ((ما را به راه راست هدایت فرما))، دیگر به قصرها و حور نظرى ندارم .
انگیزه ششم - بعضى ها گمان مى کنند که در ابدى زندگى کردن در دنیا، لذتى هست . لذا، از مرگ مى ترسند. همان گونه که بچه در شکم مادر، از بیرون آمدن مى ترسد. هرچه تحریکات جنینى انجام مى گیرد، بچه امتناع دارد. نمى داند که از آن جایگاه تنگ و تاریک به کجا وارد مى شود. هشتاد میلیارد سال یا صد میلیارد سال نورى را نمى داند. عین این جنین بزرگى که اکنون ما در آن قرار داریم - یعنى طبیعت - این هم مادر بزرگ ماست . بشر از دنیا دست بر نمى دارد و مى خواهد شیرخوار بماند. ۷۰ - ۸۰ سال ، مدام شیر مى خورد. مولوى شعر خیلى لطیفى دارد که مى گوید:
شیر ده اى مادر مؤمن ورا

واندر آب افکن میندیش از بلا

هر که در روز الست آن شیر خورد

هم چو موسى شیر را تمییز کرد

گر تو بر تمییز طفلت مولعى (۱۱)

این زمان یا ام موسى ارضعى (۱۲)

والقیه فى الیم (۱۳)
((و او را به دریا بیافکن.))
اگر بخواهى به رشد برسى، کم کم شیر را کنار بگذار. سپس ((من)) و ((شخصیت)) را به دریا رها کن . اى مادر موسى غصه نخور، او را مى گیرند:
انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین (۱۴)
((او را به تو بر مى گردانیم ، در حالى که از پیغمبران شده است.))
گر تو بر تمییز طفلت مولعى

این زمان یا ام موسى ارضعى

اى مادر موسى، او را شیر بده و رهایش کن. آن قدر این نفس را به پستانت نچسبان!
خواهى بدانى معنى حب الوطن را

یک چند از خود دور کن مایى و من را

این شعر سروده مرحوم حاج شیخ على اکبر نوغانى رحمه الله از علماى بسیار بزرگ در مشهد است . من خدمتشان رسیده بودم . علما و عملا، از آن انسان هاى تکامل یافته بود.
این طفل نورس را ز شیر دایه برگیر

بسپار با مامش تو جان خویشتن را

مرغ دلت چون شد اسیر دام صیاد

خوش مى سراید قصه مور و لگن را

با یاد کویش مى دود اشکم به دامن

جیحون کند یک سر همه تل و دمن را

اگر صلاح باشد، استخاره کنید و اگر خوب آمد، رابطه خود را با عالم ماده و مادیات تعدیل کنید. شما ساخته شده براى جاى دیگر هستید. این جا را محکم و دقیق ، از نظر علم و از نظر صنعت داشته باشید، ولى روح و شخصیت شما اسیر نباشد.
خداوند مرحوم نوغانى را رحمت کند. ایشان خیلى ها را در مشهد تربیت نمود. این مرد بزرگ ، از قدرت سازندگى بالایى برخوردار بود. خدایا! از امثال آنها نصیب جامعه ما بفرما و آن ها را که از این دنیا رفتند، غریق رحمت بفرما.
چند بیت هم از نظامى گنجوى درباره مرگ که تعبیر زیبایى است ، عرض ‍ مى کنم مى گوید: آغاز جوانى بود، جوان شدم ، بعد میانسالى و مدام از حالى به حالى دیگر...
از حال و به حال اگر بگردم

هم بر رق اولین نوردم

حرکت و درنوردیدن من، بر قانون ازلى توست. چرا دستپاچه شوم؟ اگر به پیرى برسم . همان قانون مرا به پیرى رسانده است که مرا از رحم مادر بیرون آورده و براى من، لذایذ و عظمت ها را قابل دریافت کرده است .
این ادبیات را ان شاءالله در نظر داشته باشید. شما با وجود این ادبیات ، درباره زندگى و مرگ مى خواهید دست گدایى را به سوى کدام فرهنگ دراز کنید؟
بى حاجتم آفریدى اول

آخر نگذارى ام معطل

گر مرگ رسد چرا هراسم

کان راه به توست مى شناسم

هم وجدانم مى گوید این راه براى توست و هم انبیا خبر داده اند:
این مرگ ، نه باغ و بوستان است

کاو راه سراى دوستان است

تا چند کنم ز مرگ فریاد

چون مرگ از اوست مرگ من باد

این مرگ، نه مرگ است، بلکه باغ و بوستان است. ما در این ادبیات چه داریم ! چیست آن چه که در ادبیات شما گفته نشده است؟ فرزندان را تحریک و تشویق کنید که به این ادبیات ، دقیق توجه کنند. ما نمى گوییم فقط بینوایان ویکتور هوگو، چرم ساغرى بالزاک، آثار تولستوى و... را بخوانید، اما این موارد هم در ادبیات ما وجود دارد.
تا چند کنم ز مرگ فریاد

چون مرگ از اوست مرگ من باد

گر بنگرم آن چنان که راى است

این مرگ نه مرگ نقل جاى است

اگر دقیق نگاه کنم ... انتقال از جایى به جایى دیگر است . از کجا به کجا؟
از خوردگهى به خوابگاهى

وز خوابگهى به بزم شاهى

خوابى که به بزم توست راهش

گردن نکشم ز خوابگاهش

چون شوق تو هست خانه خیزم

خوش خسبم و شادمانه خیزم

انالله و انا الیه راجعون . چرا گونه هاى حسین در روز عاشورا قرمز نشود؟ چون معناى مرگ را مى دانست . مورخان مى گویند: از کسانى که در آن جا حاضر بودند، روایت شده و گفته اند که ما هیچ مصیبت زده اى را به این نشاط ندیده بودیم . بدان جهت که حیات به آن حد اعلاى ابتهاج صعود کرده است ، مرگ هم در حد اعلاى ابتهاج دیده مى شود.
پروردگارا! این حسین را از دست ما مگیر.
خداوندا! ما را موفق بدار کا این سرمایه بزرگ را به اولادمان و به نسل آینده تحویل بدهیم .
پروردگارا! از درس هایى که این مرد قرن هاست نه تنها به مسلمانان ، بلکه به بشریت عنایت مى فرماید، ما را هم بهره مند و برخوردار بفرما.
((آمین))

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

پی نوشت:


۱-شب هفتم محرم ، ۱۳/۲/۱۳۷۷
۲-سوره جمعه ، آیه ۶.
۳-ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحراى عرفات (شرح دعاى عرفه) محمدتقى جعفرى ، ص ۱۴۷.
۴-الوافى، فیض کاشانى ، ج ۳، ص ۷ - حقایق ، فیض کاشانى ، ص ۱۰۳.
۵-ر.ک: نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحراى عرفات (شرح دعاى عرفه)، محمدتقى جعفرى ، ص ۱۲۱.
۶-الامامه والسیاسه (الخلفاء الراشدون)، ابن قتیبه دینورى ، ج ۱، صص ۱۹۵ و ۱۹۶.
۷-سوره اعراف ، آیه ۸۵ - سوره هود، آیه ۸۵ - سوره شعرا، آیه ۱۸۳.
۸-قز = ابریشم .
۹-سوره فاتحه ، آیه ۵.
۱۰-همان سوره ، آیه ۶.
۱۱-مولع = حریص ، مشتاق
۱۲-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى . محمدتقى جعفرى ، ج ۵، ص ۳۴۹.
۱۳-سوره قصص ، آیه ۷.
۱۴-همان ماءخذ.

 

 


منبع : کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت
95
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:
لینک کوتاه

آخرین مطالب

درسهای حضور زنان در عاشورا
گریه ذوالجناح بر امام حسین(ع)
فرهنگ عاشورا(7)
زیارت ناحیه مقدسه
اهمیت و فواید زیارت عاشورا
حضرت رقیه خاتون(س)
زيارت ناحيه مقدسه
علماء و توسل به امام حسین (علیه‏‌السلام)
حركت امام حسين عليه السلام از مكه مكرمه به سمت ...
زیارت اربعین

بیشترین بازدید این مجموعه

امام حسین علیه السلام و عاشورا در کلام مقام معظم ...
درسهای حضور زنان در عاشورا
فرهنگ عاشورا(3)
ورود به کربلا و اتفاقات (7)
ورود به کربلا و اتفاقات(8)
گریه موجودات بر امام حسین (علیه‌السلام)
عزادارى در سيره امام کاظم و امام على بن موسى ...
راویان روایت مثبت و منفی واقعه کربلا
روضه وداع حسین(ع) باقبر پیامبر
درس عدالت و آزادي خواهي

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^