فارسی
سه شنبه 06 آبان 1399 - الثلاثاء 10 ربيع الاول 1442
  2796
  0
  2.5
(2 نفر )

چند داستان عجيب در مسئله توبه‏

چند داستان عجيب در مسئله توبه‏

 1- حضرت باقر عليه السلام مى فرمايد:

جوانى يهودى زياد خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيد، حضرت كارهاى سبك و بدون زحمت به او ارجاع مى داد، و چه بسا او را دنبال كارهاى خودش مى فرستاد، و گاهى به توسّط او نامه اى به ايل و تبارش مى نوشت. چند روزى نيامد، حضرت احوال او را پرسيد، شخصى گفت: فكر كنم به خاطر بيمارى مهلكى كه به آن دچار شده امروز و فردا بيشتر مهلت زنده بودن نداشته باشد.

 

رسول حق صلى الله عليه و آله با جمعى از ياران به عيادتش رفت، از كرامات حبيب خدا اين بود كه با كسى حرف نمى زد مگر اين كه طرف جواب مى داد، جوان يهودى را صدا زدند، چشم گشود و گفت: لبّيك يا اباالقاسم. فرمود: به وحدانيت حق شهادت بده، جوان چشم به پدرش دوخت و از ترس پدر چيزى نگفت.

حضرت دوباره، شهادت به حق را به او تلقين كردند، جوان باز با نگاه به پدر سكوت كرد، بار سوم فرمودند: شهادت را بگو، باز جوانك به پدرش خيره شد،

 

حضرت فرمود: ميل دارى بگو، ميل ندارى نگو، جوان به وحدانيّت حق اقرار كرد و به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داد و سپس مرد؛ حضرت به پدرش فرمود: كارى به اين جنازه نداشته باش، آنگاه به اصحاب فرمودند: او را غسل داده و كفن كنيد، سپس نزد من بياوريد تا بر او نماز بگزارم، و چون از خانه خارج شدند مرتب مى گفتند:

خدا را شكر كه به دست من يك انسان از آتش جهنّم نجات پيدا كرد.

 

 2- امام صادق عليه السلام مى فرمايد:

مرگ كسى فرا رسيد به رسول خدا صلى الله عليه و آله خبر دادند، حضرت با عدّه اى بالاى سرش رفتند، در حال بيهوشى بود، فرمودند: اى ملك الموت! دست نگاهدار از او سؤالى داشته باشم.

فرمود: چه مى بينى؟ عرضه داشت: سپيدى و سياهى زياد، فرمود: كدام به تو نزديكترند؟ عرض كرد: سياهى، فرمود: بگو:

اللَّهُمَّ اغْفِرْلِىَ الْكَثيرَ مِنْ مَعاصِيكَ، وَاقْبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ مِنْ طاعَتِكَ.

الهى، بسيارى معاصى مرا بيامرز، و طاعت و عبادت اندك مرا بپذير.

 

پس از گفتن اين دو جمله بيهوش شد، حضرت فرمود: ملك الموت آسان بگير تا از او سؤالى كنم، از بيهوشى درآمد، فرمود: چه مى بينى؟ گفت: سياهى و سپيدى زياد، فرمود: كدام به تو نزديكترند؟ عرضه داشت: سپيدى، حضرت فرمود:

غَفَرَاللَّهُ لِصاحِبِكُمْ.

خداوند دوست شما را مورد بخشش و مغفرت و لطف و رحمت و كرم و عنايت قرار داد.

 

3- رسول خدا صلى الله عليه و آله با جمعى از ياران از مدينه خارج شدند، هوا به شدّت گرم  بود، فرمودند: در مقابل خود چه مى بينيد؟ عرضه داشتند: جز يك شبح چيزى به نظر ما نمى رسد، فرمود: مردى است بيابانى، مقصدش مدينه است، در حدود شش روز است آب و نان نيافته.

شتر سوار نزديك شد، حضرت به او فرمودند: كجا؟ عرضه داشت: مدينه، فرمود: براى چه؟ پاسخ داد: زياد از شخصى كه مبعوث به رسالت شده خير و خوبى شنيده ام، عاشق زيارت او هستم، بروم تا به جمال دلارايش نظر كنم، فرمود:

 

آن كه به دنبالش هستى، منم، آيا حاضرى از بت پرستى دست بردارى؟ عرضه داشت: آرى، حضرت شهادتين را به او تلقين كرد، چون شهادتين گفت از حال رفت، نزديك بود از شتر به زمين افتد، حضرت فرمود: آرام او را از روى شتر به زمين بگذاريد، چون او را خواباندند، فرمود: آب تهيه كنيد تا غسلش دهيم، زيرا از دنيا رفت. پس از مراسم غسل و كفن همان جا قبرى آماده كردند، چون وى را دفن نمودند حضرت فرمود: چه آسان و راحت و بى رنج و زحمت به بهشت رفت!

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  2796
  0
  2.5
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

نماز شب
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
ذكر خدا بگو
بانيانِ جنگ‏هاى صليبى‏
زن بدكاره‏ در خانه عابد
زائران حسینی، شریک ثواب شهدای کربلا
طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
من دختر رئيس قبيله هستم
داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
زندگانى مراقبان‏

بیشترین بازدید این مجموعه

نظر چاره ساز
نگاهدارى زبان
مرا برگردان
حكايتى از اثر ديانت و امانت‏
حكايتى زيبا از اهميت سكوت‏
داستانى شگفت در رابطه با سلميان
داستان عزير
زندگانى مراقبان‏
بانيانِ جنگ‏هاى صليبى‏
شاگرد امام صادق(ع)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز