فارسی
سه شنبه 11 بهمن 1401 - الثلاثاء 9 رجب 1444
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
0
نفر 0

حکایت دعاى خفى اللُّطف و نجات از مرگ‏

 

«هارون الرشيد روزى به يكى از خدمتكاران خود گفت كه چون شب درآيد به فلان حجره رو و در بگشا و آن كس كه در آن جا يابى بگير و به فلان صحرا رو و در فلان موضع قرار بگير كه آن جا چاهى است آماده، او را زنده در آن چاه افكن و چاه را به خاك انباشته كن و بايد كه فلان حاجب با تو باشد.

آن شخص به موجب فرمان، آن حجره بگشاد، در آن جا نوجوانى ديد در غايت جمال و لياقت و ظرافت و لطافت كه آفتاب از نور روى او خجل شدى. او را بگرفت و به جبر هر چه تمام تر وى را به طرف محل مقصود حركت داد. جوان گفت: از خداى بترس كه من فرزند رسول خدايم، اللَّه اللَّه كه فرداى قيامت جدّ مرا بينى و خون من در گردن تو باشد!

مأمور هارون سخن وى را هيچ التفات نكرد و آن جوان را كشان كشان در آن موضع برد كه هارون دستور داده بود. جوان چون هلاك خود معاينه ديد، از جان نوميد گشت و گفت: اى فلان در هلاك من تعجيل مكن كه هر گه كه خواهى توانى، مرا چندان امان ده كه دو ركعت نماز بگزارم، بعد از آن تو دانى بدانچه تو را فرموده اند. برخاست و دو ركعت نماز بگزارد و آن موكّلان شنيدند كه در نماز مى گفت:

يا خَفِىَّ اللُّطْفِ أعِنّى فى وَقْتى هذا، وَ الْطُفْ بى لُطْفَكَ الْخَفِىَّ.

اى آن كه لطف پنهان دارى، مرا در اين گاه يارى رسان و با لطف پنهان خويش مورد نوازشم قرار ده.

گفتند: دعا هنوز تمام نشده بود كه بادى سخت برخاست و غبار تيره پديد آمد چنانكه يكديگر را نتوانستيم ديد و از صعوبت آن حال به روى درافتاديم و به خويشتن چنان مشغول شديم كه پرواى آن جوان نبود. بعد از آن غبار نشست و باد ساكن گشت، جوان را طلب كرديم، نيافتيم و آن بندها را ديديم كه در وى بود آن جا افتاده. با يكديگر گفتيم نبايد كه امير را گمان افتد كه ما او را آزاد كرديم و اگر دروغ گوييم تواند بود كه خبر آن جوان بعد از اين به وى رسد و اگر راست گوييم باشد كه باور ندارد و ما را هلاك كند.

بعد از اين با يكديگر گفتيم كه دروغ ما را از بلا نخواهد رهانيد، راستى بهتر خواهد بود. چون نزديك هارون درآمديم صورت حال را به راستى با وى حكايت كرديم. رشيد گفت: خفىّ اللّطف او را از هلاك برهانيد، برويد به سلامت و اين سخن به هيچكس نگوييد.»

در هر دو جهان غير توأم يار نباشد

 

جز عشق جمال تو مرا كار نباشد

كرديم به عالم نظر از ديده تحقيق

 

در دار جهان غير تو ديّار نباشد

اشياى جهان جمله چو آيينه و در آن

 

جز روى نكوى تو پديدار نباشد

بى پرده چو خورشيد جمال تو بتابد

 

خفّاش ولى لايق ديدار نباشد

دشوار بود گر چه ره عشق وليكن

 

با بدرقه لطف تو دشوار نباشد

     

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
توبه جوانی که خیاط زنانه بود
طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) ...
ماجرای زن بدکاره ای که به زندان امام کاظم (ع) رفت
رفتار امام حسين (ع) با معلم فرزندش‏
حكايت ابراهيم ادهم‏
درخواست از امام حسین(ع) که مبادا از گناه شمر بگذرد
حکایت ثعلبة بن حاطب‏
حكايت انوشيروان و وزير

بیشترین بازدید این مجموعه

دعاى مستجاب (حکایتی از عظمت روح مرحوم کلباسی)
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
دو حكايت در اسراف‏
حكايت شنيدنى از يكى از اولياء خدا
حکایتی از ذلت و مسكنت، پادشاهى و مكنت‏
داستان تاثيرگذارى شگرف دعاى توبه صحيفه‏
حکایت ثعلبة بن حاطب‏
حکایت پیرمرد آتش‌پرست با حضرت موسی(ع)
سهولت عفو امام رضا(ع)
توبه جوانی که خیاط زنانه بود

 
نظرات کاربر

پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز



گزارش خطا  

^