فارسی
چهارشنبه 08 بهمن 1399 - الاربعاء 13 جمادى الثاني 1442
2191
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

برخورد پيامبر با ياران‏ و اصحابش

 

منابع مقاله:

کتاب : اهل بيت عليهم السلام عرشيان فرش نشين         

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله از ياران و اصحابش عيادت مى كرد و جوياى احوال آنان بود چنان كه آنان او را عيادت مى كردند و جوياى حال او بودند.

او هنگام جدا شدن از آنان وداعشان مى كرد چنان كه آنان او را وداع مى كردند و هنگام برخورد با آنان به آغوششان مى گرفت چنان كه آنان او را به آغوش مى گرفتند و رويشان را بوسه مى داد چنان كه رويش را بوسه مى دادند و به آنان مى گفت: پدر و مادرم فدايتان! چنان كه آنان به او مى گفتند پدران و مادرانمان فدايت.

اگر او را نيمه شب به ميهمانى مى خواندند اجابت مى كرد. چون بر مركب مى نشست نمى گذاشت كسى پياده در خدمتش باشد، اگر مى توانست او را در رديف خود سوار مى كرد و اگر نمى توانست به او مى گفت: تو پيش تر به فلان موضع كه وعده گاه ماست برو من هم به دنبال مى رسم. چون بر كودكان مى گذشت به آنان سلام مى كرد «1».

 

رفع مشكل فراق

در روايت است كه بردگانى از بحرين به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله آمده، در مقابل او صف كشيده بودند. پيامبر در ميانشان زنى را ديد كه مى گريست. فرمود:

چرا گريه مى كنى؟ گفت: پسرى داشتم كه به بنى عبس فروختند، پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: چه كسى او را فروخته؟ زن گفت: ابو أُسيد انصارى.

پيامبر صلى الله عليه و آله به خشم آمده، [به ابو أُسيد انصارى ] گفت: سواره مى روى و چنانكه او را فروختى، باز مى گردانى! ابو أُسيد به مركب سوار شد و او را باز آورد «2».

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه ميان مادر و فرزند جدايى اندازد، خداى تعالى در بهشت او را از دوستانش جدا كند «3».

باز فرموده بود: شب بر سر مرغان نرويد و آنها را از آشيانه مرانيد كه شب براى آنها وقت امان و استراحت است.

 

اوج نرمى و خوش خلقى

ابن عباس مى گويد: اخلاق خوش پيامبر صلى الله عليه و آله در مرتبه اى قرار داشت كه روزى در مسجد نشسته بود و اصحاب و ياران آماده به خدمت در حضورش بودند.

در اين هنگام مردى بيابانى از در مسجد در آمد در حالى كه شمشيرى حمايل داشت و سوسمارى در دامن، فرياد زد: اى محمّد! تو جادوگرى دروغگو! ياران در صدد برآمدند كه او را به قتل رسانند. حضرت آنان را از اين كار باز داشت و به آن بيابانى فرمود: برادر عرب كه را مى خواهى؟ گفت:

محمّد جادوگر و دروغگو را! فرمود: محمّد منم ولى نه جادوگرم نه دروغگو بلكه فرستاده خدايم.

عرب گفت: سوگند به بت كه اگر مسأله شخصيت و منزلتت در كار نبود اين شمشير را از خونت سيراب مى كردم و سوگند به لات تا اين سوسمار به تو ايمان نياورد، من به تو ايمان نمى آورم! آنگاه سوسمار را رها كرد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى سوسمار! پاسخ داد: لبيك! فرمود: من كيستم؟ گفت: تو فرستاده خدايى.

با اين پيش آمد دل مرد بيابانى به نور معرفت گشاده شد و با نيتى صادقانه به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله اقرار كرده، گفت: يا رسول اللّه! از در اين مسجد درآمدم در حالى كه در همه جهان هيچ كس نسبت به تو دشمن تر از من نبود، اكنون مى روم در حالى كه هيچ كس را از خود به تو عاشق تر نمى يابم «4».

 

تحمل مشقت و كشيدن بار امت

در روايت است: روزى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با يكى از يارانش به صحراى مدينه مى گذشت، ديد پيرزنى بر سر چاه آبى آمده، مى خواهد آب بردارد ولى نمى تواند، حضرت نزد وى رفته، فرمود: پيرزن مى خواهى برايت از اين چاه آب بكشم؟ پاسخ داد:

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ...» «5».

اگر نيكى كنيد به خود نيكى كرده ايد...

پيامبر صلى الله عليه و آله بر سر چاه آمد، دلو را كشيد، مشك او را پر كرده، بر دوش خود نهاد و به پيرزن فرمود: پيش برو و راه خيمه ات را به من بنماى.

شخصى كه همراه حضرت بود هرچه خواست مشك سنگين پر آب را از حضرت بگيرد و تا خيمه پيرزن بياورد، حضرت نپذيرفت و فرمود: من به كشيدن بار امت و تحمل مشقت سزاوارترم.

پيرزن از پيش مى رفت و پيامبر صلى الله عليه و آله به دنبالش مشك آب را بر دوش مى كشيد و به سوى خيمه مى آورد تا به در خيمه رسيدند، مشك را بر زمين نهاد و راه مدينه را در پيش گرفت.

پيرزن وارد خيمه شد و به فرزندانش گفت: برخيزيد و اين مشك را به درون خيمه آوريد، گفتند: مادر! اين مشك سنگين را چگونه به اينجا آوردى؟ گفت: جوانمردى شيرين سخن، زيباروى، خوش خوى، نسبت به من بسيار مهربانى فرمود و اين مشك را به دوش گرفت و به اينجا آورد.

گفتند: كجا رفت؟ گفت: همان است كه در آن راه مى رود.

فرزندان دنبال آن بزرگوار رفتند، چون حضرت را شناختند به سوى خيمه دويده، گفتند: اى مادر! اين جوانمرد همان كسى است كه تو به او ايمان آورده اى و شب و روز مشتاق ديدار او هستى و پيوسته لاف محبّتش را مى زنى!!

پيرزن از خيمه بيرون دويد و فرزندانش نيز از پى او دويدند تا به حضرت رسيدند، به دست و پاى آن بزرگوار افتادند، پيرزن در حالى كه به شدّت مى گريست گفت: يا رسول اللّه! تو را نشناختم كه گستاخى كردم و نسبت به تو جسارت روا داشتم! چگونه از عهده اين عذر برآيم؟ حضرت او را دلدارى داد و درباره او و فرزندانش دعاى خير كرد و آنان را به مهربانى باز گرداند «6»!

 

هرگز سبب كدورت ميان مردم نشويد

در روايت است كه: روزى بدن مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله را تب گرفت و آن روز نوبت قرار داشتن آن حضرت نزد حفصه بود.

عايشه قدحى از آش جو به كنيزكى داد و براى آن حضرت فرستاد. كنيزك هنگامى كه قدح را به خانه حفصه آورد حفصه پرسيد چيست؟ كنيزك گفت: آش جوى است كه عايشه براى پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاده است. حفصه به شدّت برآشفت و گفت عايشه به حق من تجاوز كرده است مگر پختن آش جو از من برنمى آيد؟ يا محبت من نسبت به پيامبر كمتر از اوست؟

سپس قدح را از كنيزك گرفته، بر زمين زد به طورى كه قدح شكست و آش بر زمين ريخت.

پيامبر صلى الله عليه و آله پاره اى از قدح را كه اندكى از آش جو در آن بود برداشت و تناول فرمود و به دنبال كنيزك آمد و گفت: اى كنيز! اگر عايشه پرسيد پيامبر از اين آش خورد بگو آرى و آنچه از حفصه ديدى و شنيدى به او مگو كه سبب نزاع شود و كدورتى ميان آن دو پديد آيد كه من دوست ندارم غبار ملالى به خاطر كسى بنشيند.

و بعد از اين حادثه بود كه آيه شريفه.

«وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» «7».

«و يقيناً تو بر بلنداى سجاياى اخلاقى عظيمى قرار دارى».

نازل شد «8».

 

بزرگوارى و كرامت

روايت است كه عكرمه فرزند ابوجهل روز فتح مكه به سوى يمن گريخت. جماعتى او را از كرم و بزرگوارى رسول خدا صلى الله عليه و آله و اينكه حضرت كسى را بر گذشته اش سرزنش نمى كند و نيز بر گناه و جرم گذشته كسى مؤاخذه نمى نمايد خبر دادند؛ عكرمه بازگشت و ترسان به مسجد الحرام آمد.

پيامبر صلى الله عليه و آله چون او را ديد از جاى برخاست و رداى مباركش را براى او انداخت و ميان دو چشمش را بوسه داد.

عكرمه گفت از نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون نرفتم مگر اينكه او را از خود و پدر و فرزندم دوست تر داشتم. عكرمه به دست پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمان شد و اسلامش صادقانه بود و در يكى از جنگ ها شهيد شد «9».

 

درخواست قيمت عادلانه

مردى باديه نشين خدمت رسول اسلام صلى الله عليه و آله آمده، عرضه داشت كه:

شترى چند آورده ام و مى خواهم به فروش رسانم ولى از نرخ آن در بازار مدينه بى خبرم، مى ترسم خريداران مرا بفريبند. چه مى شد اگر با من مى آمدى تا اين شتران را در سايه بصيرت و آگاهى تو مى فروختم؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شتران را نزديك من آر و يك يك را بر من عرضه كن، او چنين كرد و رسول خدا صلى الله عليه و آله هر يك را قيمت گذارى فرمود.

باديه نشين به بازار رفت و هر شترى را به قيمتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده بود فروخت و باز آمد، به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: مرا راهنمايى كردى و بيش از آنچه توقع داشتم سود بردم، اكنون چيزى از من قبول كن و آنچه مى خواهى از اين مال من كه از فروش شتران است برگير، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من چيزى نمى خواهم، باديه نشين گفت: هديه اى از من بپذير، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

نيازى ندارم، باديه نشين اصرار ورزيد، حضرت فرمود: اكنون كه اصرار مى ورزى ناقه اى براى من بياور كه شير دهد به شرطى كه او را از بچه اش جدا نكرده باشى «10».

 

جمع كردن هيزم با من

پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب در سفرى به سر مى بردند، به آنان فرمود كه: براى غذا خوردن بزى را بكشند. مردى گفت: كشتن بز با من، يكى گفت: پوست كندنش با من، ديگرى گفت: پختنش با من، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هيزم جمع كردنش با من.

ياران گفتند: يا رسول اللّه! شما به خود زحمت ندهيد و رنج بر خود روا مداريد، ما هيزم را جمع مى كنيم، حضرت فرمود: مى دانم كه شما در كار كردن كوتاهى نمى ورزيد ولى خداى تعالى از اينكه بنده اش با جمعى باشد و با آنان در كار و فعاليت همراهى ننمايد كراهت دارد «1.

 

جود و سخاوتى كريمانه

در روايت است: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله با جابر بن عبداللّه سوار بر شتر جابر به جايى مى رفتند. رسول خدا صلى الله عليه و آله به جابر فرمود: اين شتر را به من بفروش، جابر گفت: پدر و مادرم فدايت شتر از شما، حضرت فرمود: نه، بفروش! جابر گفت: فروختم، رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال فرمود: بهاى شتر را به جابر بپرداز، جابر گفت: يا رسول اللّه! شتر را به كه بسپارم؟ حضرت فرمود: شتر و بهايش هر دو ارزانى تو باد و خدا اين داد و ستد را بر تو مبارك گرداند «12».

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- شرف النبى: 67.

(2)- دعائم الاسلام: 2/ 60، باب 14، حديث 162؛ مستدرك الوسائل: 13/ 374، باب 10، حديث 15639؛ شرف النبى: 68.

(3)- عوالى اللئالى: 2/ 249، باب 20، حديث 20؛ مستدرك الوسائل: 13/ 375، باب 10، حديث 15642.

(4)- منهج الصادقين: 9/ 370.

(5)- اسراء (17): 7.

(6)- منهج الصادقين 9/ 370، ذيل آيه شريفه «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ» قلم (68): 4.

(7)- قلم (68): 4.

(8)- منهج الصادقين: 9/ 371.

(9)- شرف النبى: 74.

(10)- شرف النبى: 75.

(11)- شرف النبى: 79.

(21)- شرف النبى: 68.

 

 


منبع : پایگاه عرفان
2191
0
0% ( نفر 0 )
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

ام البنین(س)،مادر مهتاب
درخواست حضرت فاطمه زهرا (س)
افزایش رزق و روزی با نسخه‌ امام جواد (ع)
حجاب از نگاه استاد انصاریان
حجاب و پاكدامنى زن‏
کرامات و معجزات حضرت فاطمه زهرا (س) (2)
سوره ای که علی علیه السلام‌ برای مشرکان می خواند
زنان شايسته از ديدگاه اسلام‏  
تاثیر قرآن و نماز بر اضطراب
عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری(س)

بیشترین بازدید این مجموعه

از آداب قلبى عبادت
هفت نمونه‌ از احیای مردگان در کلام قرآن
حضرت ام البنین(س)
روايات باب روزه‏
گوشه‌‏اى از آثار روزه‏
غوغاى شكم‏ پرستى و طوفان شهوت‏
شباهت امام به کعبه!!
هر كسى مرگ را مى‌چشد !
فعاليت‌هاي سياسي امام حسن عسکري (ع)
ام البنین(س)،مادر مهتاب

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا