فارسی
پنجشنبه 02 بهمن 1399 - الخميس 7 جمادى الثاني 1442

789
0
0%

اوج بندگى‏ پيامبر صلى الله عليه و آله‏

 

منابع مقاله:

کتاب : اهل بيت عليهم السلام عرشيان فرش نشين         

نوشته: حضرت آیت الله حسین انصاریان

 

ابوبصير از حضرت امام صادق عليه السلام روايت مى كند: رسول خدا صلى الله عليه و آله همواره مانند عبد و بنده غذا مى خورد و مانند عبد و بنده روى زمين مى نشست و دانا به اين حقيقت بود كه عبد و بنده است «1».

 

درمان و علاج هميشگى

حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: زنى بدوى و بيابان نشين بر رسول خدا صلى الله عليه و آله گذشت در حالى كه حضرت روى خاك زمين نشسته، غذا مى خورد! [خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله ]: اى محمّد! به خدا قسم مانند عبد و بنده غذا مى خورى و مانند عبد و بنده مى نشينى؟!

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: واى بر تو! چه بنده اى بنده تر از من است؟ زن گفت:

لقمه اى از غذايت را به من بده! حضرت لقمه اى به او داد، زن گفت: نه، به خدا سوگند [قبول نمى كنم ] مگر آنكه لقمه اى كه در دهان دارى به من عطا كنى! حضرت لقمه دهانش را بيرون آورده، و به او داد، او هم لقمه را خورد. امام صادق عليه السلام مى فرمايد آن زن تا از دنيا رفت دردى به او نرسيد «2».

 

احترام ويژه به بزرگ زاده

حاتم طايى از بزرگان عرب و مردى بسيار با سخاوت و بلند نظر و با مردم مهربان بود.

او روزى يك شتر طبخ مى كرد تا هر كس از هر كجا برسد از سفره كريمانه اش بهره مند شود. اين كار را از صميم قلب و نيتى خالصانه انجام مى داد. حاتم پيش از آنكه محضر نورانى و پربركت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را درك كند از دنيا رفت.

پس از او رياست قبيله و عشيره اش به فرزندش، عدى رسيد. عدى در بذل و بخشش و سخاوت آيينه پدر بود.

مى گويند: روزى شخصى از او صد درهم خواست، گفت: به خدا سوگند! اين مقدار درهم بسيار ناچيز است تا بيشتر نخواهى نمى پردازم!

وقتى شاعرى به او گفت: تو را مدح گفته ام، گفت: صبر كن آنچه مى خواهى به تو بپردازم سپس مديحه را بخوان.

سال نهم هجرت، پيامبر صلى الله عليه و آله گروهى را به سرپرستى اميرمؤمنان عليه السلام به قبيله طى فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت كند. آنان بدون تحقيق از فرستادگان پيامبر صلى الله عليه و آله كه براى چه هدفى آمده اند با مؤمنان جنگيدند و در آن جنگ شكست خوردند.

بسيارى از افراد قبيله همراه با غنائم قابل توجهى به اسارت در آمدند.

عدى كه كيش نصرانى داشت به شام گريخت ولى خواهرش به نام سَفّانه اسير شد.

پيامبر صلى الله عليه و آله براى تعيين تكليف اسيران به مسجد آمد. دختر حاتم از جاى برخاسته، گفت: يا رسول اللّه! پدرم از دنيا رفته، سرپرستم كه برادر من است به شام گريخته، بر من به آزادى من منت گذار. حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمان داد لباس قابل توجهى به او دادند و وى را با احترام به شام فرستاد.

عدى از ديدن خواهر با آن همه عزت و احترام شگفت زده شد. جريان كار را از او جويا گرديد، خواهر هنگامى كه برخورد كريمانه پيامبر صلى الله عليه و آله را به عدى گفت، عدى پرسيد: تكليف ما با او چيست؟ پاسخ داد: صلاح در اين است كه هرچه زودتر نزد او بروى، اگر پيامبر باشد، افتخار، در ايمان آوردن به اوست و اگر پادشاه باشد به عزت مى رسى.

عدى به سرعت حركت كرد و در مدينه در ميان مسجد، خود را به پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى نمود، حضرت او را به خانه دعوت كرد.

در هنگام عبور به سوى خانه پيرزنى به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده، حاجت خود را اظهار داشت و با زياده گويى و پُر حرفى پيامبر صلى الله عليه و آله را ايستاده نگاه داشت، پيامبر صلى الله عليه و آله هم با كمال حوصله و بردبارى به همه سخنان او گوش داد! عدى نزد خود گفت: اين راه و رسم پادشاهان نيست كه با حاجتمندى به اين صورت برخورد كنند.

هنگامى كه به خانه رسيدند، حضرت عدى را روى گليم نشانيد و خود در برابرش روى زمين نشست، عدى گفت: براى من ناگوار است كه من روى گليم بنشينم و شما روى زمين باشيد، حضرت فرمود: تو ميهمان مايى! سپس فرمود: از اينكه مؤمن به اسلام نمى شوى آيا به خاطر فقر و تهى دستى ما و دشمنان فراوان ماست؟ بى ترديد دنيا اين گونه نمى ماند. عدى با كمال رغبت ايمان آورد، و پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از اهل بيت عليهم السلام دفاع كرد و تا پايان عمر ثابت قدم ماند.

او در جنگ جمل و صفين و نهروان در ركاب اميرالمؤمنين عليه السلام براى خدا شمشير زد، در جنگ جمل يك چشم خود را از دست داد و سه فرزندش (طريف و طارف و طرفه) در نبرد جبهه حق عليه باطل به شرف شهادت رسيدند «3».

 

بردبارى شگفت انگيز

انس بن مالك مى گويد: مردى بيابانى به محضر رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده، رداى پيامبر را با دست گرفت و چنان كشيد كه كناره ردا بر گردن مبارك رسول خدا نقش انداخت، سپس گفت: فرمان بده از مال خدا كه نزد توست به من ببخشند! حضرت به او توجه فرمود و تبسّم كرد و فرمان داد آنچه را لازم دارد به او ببخشند!! «4»

 

نرمى و مداراى با امت

وجود مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگاه يكى از برادران دينى را سه روز نمى ديد احوالش را مى پرسيد، چنانچه در منطقه نبود به او دعا مى كرد و اگر بود به ديدارش مى شتافت و اگر بيمار بود عيادتش مى كرد «5».

 

احترام به ميهمان

روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه اش در آمد كه به دنبال آن خانه پر از جمعيت شد، جرير بن عبداللّه جا براى نشستن پيدا نكرد، به ناچار بيرون خانه نشست.

پيامبر صلى الله عليه و آله وقتى او را ديد پيراهن خود را برداشته، به هم پيچيد و به سوى او انداخت و فرمود: روى آن بنشين، جرير پيراهن را گرفت، بر صورت گذاشت و آن را بوسيد.

و نيز سلمان مى گويد: بر پيامبر وارد شدم در حالى كه بر بالشى تكيه داشت، بالش را براى من انداخته، فرمود: اى سلمان! هيچ مسلمانى بر برادر مسلمانش وارد نمى شود در حالى كه به خاطر بزرگداشت او بالش براى او مى گذارد مگر اينكه خدا او را مورد آمرزش قرار دهد «6».

 

احترام بيشتر به خاطر نيكى بيشتر

حضرت امام صادق عليه السلام فرمود: خواهرى رضاعى براى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد آن بزرگوار آمد، چون او را ديد خوشحال شد و عبايش را براى او انداخت و وى را بر عبايش نشانيد سپس به گفت و شنود به او رو كرد و در چهره اش تبسم مى فرمود.

وى پس از پايان ديدار برخاست و از نزد حضرت رفت سپس برادر او آمد ولى پيامبر صلى الله عليه و آله رفتارى ديگر با او داشت، به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: اى رسول خدا! چرا رفتارى كه با خواهر داشتى با برادر او نداشتى؟ فرمود: احترام بيشترى كه به خواهر گذاشتم به خاطر اين بود كه خواهر بيش از برادرش به پدرش نيكى مى كرد «7».

 

گذشت و عفو از دشمنان

هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با دوازده هزار نيروى مسلح بدون اينكه مردم مكّه از ورودش به مكه آگاه شوند آن ناحيه باعظمت را فتح كرد چنان با مردم با مهربانى و بردبارى رفتار كرد كه تاريخ را به شگفتى انداخت! براى يك نفر قابل باور نبود كه سردارى پيروز با طرف شكست خورده خود اين گونه رفتار كند!!

مردم مكه در مسجد الحرام به صف ايستاده بودند تا رهبر اسلام و مسلمانان كه از قدرت نظامى شگرفى برخوردار شده بود، از درون كعبه درآيد و حكم لازم را نسبت به مردم مكه كه سيزده سال انواع آزارها را به او روا داشته بودند به آن دوازده هزار سپاه تا دندان مسلح اعلام كند.

چون از درون كعبه پس از شكستن بت ها درآمد به اهل مكه خطاب كرد:

هان اى مردم! بد عشيره و همسايگانى براى من بوديد، مرا از اين ديار رانديد و پس از آن در تعقيب من لشكر كشيديد و بر من تاختيد و ناجوانمردانه هجوم آورديد، از آزردن من و اذيت و تبعيد و كشتن دوستانم و يارانم فروگذار نكرديد، عمويم حمزه را كشتيد. شما كه در حق من كه فرستاده خدا بودم چنين كرديد بى ترديد برايم حق قصاص و انتقام است و برابر اين حق بايد مردانتان كشته شوند و زن و فرزندانتان اسير گردند و خانه هايتان خراب شود و اموالتان نصيب نيروى فاتح گردد ولى من حكم و نظر نسبت به شما را به خودتان وا مى گذارم! شما چه مى گوييد و چه گمان مى بريد؟

مَاذَا تَقُولُونَ؟ وَمَاذَا تَظُنُّونَ؟

سهيل بن عمرو به نمايندگى از همه مردم مكه گفت:

نَقُولُ خَيراً وَنَظُنُّ خَيراً؟ أخٌ كَرِيمٌ وَابنُ أخٍ كَريمٍ؟ وَقَد قَدَرتَ

. سخن به خير مى گوييم و گمان به خير مى بريم، تو برادر بزرگوار و كريم و فرزند برادر بزرگوار و كريمى و اكنون بر ما قدرت يافته اى.

پيامبر بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله را از اين سخن رقّتى در قلب حاصل شد و اشك در ديده اش نشست. مردم مكه چون حال او را ديدند بانگ به زارى و گريه برداشتند، آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:

فَإنّى أقُولُ كَما قَال أخِى يُوسُفُ:

«... لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» «8». «9» من همان را مى گويم كه برادرم يوسف گفت: امروز گناهى بر شما نيست، خدا شما را مى آمرزد و او مهربان ترين مهربانان است.

 

بخششى كريمانه

سهل بن سعد ساعدى مى گويد: جبّه اى از پشم سياه و سپيد براى پيامبر بزرگوار اسلام دوختم كه حضرت از ديدن آن به شگفت آمد و با دست مباركش آن را لمس كرده، فرمود: نيكو جبّه اى است. مردى اعرابى كه آنجا حاضر بود گفت: اين جبّه را به من عطا كن! حضرت بى درنگ آن را از تن مبارك برداشت و به او بخشيد «10».

مواسات با برادر دينى

ابوسعيد خرگوشى در كتاب شرف النبى مى نويسد: يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در حال نيازمندى ازدواج كرد و از آن حضرت چيزى خواست، پيامبر صلى الله عليه و آله به خانه عايشه رفت و فرمود: چيزى داريم كه اين صحابى را با آن مواسات كنيم؟ عايشه گفت: در خانه ما زنبيلى است كه مقدارى آرد داخل آن است، پيامبر صلى الله عليه و آله آن زنبيل را با آرد به آن صحابى داد در حالى كه براى خود چيزى نداشتند «11».

 

گذشت از مردى بد زبان

كعب بن زهير، بت پرستى بود كه تا زمان فتح مكه بر آيين جاهليت قدمى ثابت داشت و از كارهاى بسيار زشت و ناروايش هجو و بدگويى از رسول خدا صلى الله عليه و آله به زبان شعر بود.

او بدگويى و سخن به زشتى گفتن را درباره رسول اسلام صلى الله عليه و آله به جايى رسانيد كه پيامبر بزرگ در فتح مكه خون او و چند مشرك ديگر را كه در شرك ورزى تعصّبى شديد داشتند و جنايات هولناكى را بر ضد دين و پيامبر صلى الله عليه و آله مرتكب شده بودند مهدور نموده، مسلمانان را موظف به كشتن آنان كرد.

كعب بن زهير هنگامى كه دانست رسول خدا صلى الله عليه و آله خونش را هدر ساخته و به هر جا بگريزد از شمشير مسلمانان در امان نخواهد بود، با توانايى بالايى كه در سرودن شعر داشت قصيده اى در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله گفت و روانه مدينه شد.

هنگامى كه به مدينه رسيد خود را به ابوبكر معرفى كرد و از او ملتمسانه خواست كه او را نزد پيامبر صلى الله عليه و آله ببرد شايد حضرت رحمة للعالمين از او گذشت كند.

ابوبكر درخواست او را پذيرفت و وى را در حالى كه صورتش را به دامن عمامه اش پوشانيده بود تا كسى او را نشناسد و پيش از ايمان آوردن خونش را بريزد نزد پيامبر صلى الله عليه و آله برد و گفت: يا رسول اللّه! مردى است عرب و مى خواهد به شرط اسلام با تو بيعت كند. پيامبر صلى الله عليه و آله دست پيش برد و كعب با اسلام آوردن بيعت كرد و گفت:

بِأَبى أَنْتَ وَأُمِّى يا رَسُولَ اللّهِ، هذا مَقامُ العائذِ بِكَ، أَنا كَعَبُ بنُ زُهَيْرِ

. پدر و مادرم فدايت باد اى رسول خدا! اين جايگاه پناهنده به توست، من كعب بن زهير هستم.

و قصيده اى را كه در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله سروده بود بى درنگ خواند، چون به پايان قصيده رسيد حضرت بُردى يمانى به او جايزه داد و اسلامش را پذيرفت و از او گذشت كرد «12».

 

رفتارى شگفت آور با رئيس منافقان

عبداللّه بن ابَى كه رياست منافقان مدينه را به عهده داشت خود و يارانش از هيچ گونه آزارى نسبت به پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان فروگذارى نكردند و پيوسته بر ضد اسلام و مسلمانان به نفع دشمنان جاسوسى و خبرچينى مى كردند و بر نفاق خود آن چنان اصرار و پافشارى مى ورزيدند كه بارها آياتى در قرآن مجيد درباره وضع ناهنجار آنان و محروميتشان از رحمت حق و كيفيت عذابشان در قيامت نازل شد ولى آن بى خبران غافل و بى دردان جاهل، دست از نفاق برنداشتند و تن به توبه و انابه ندادند.

عبداللّه بن ابى پس از بازگشت رسول خدا صلى الله عليه و آله از تبوك در دهه سوم ماه شوال به سختى بيمار شد و در مسير مرگ قرار گرفت.

بر پايه «يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ» «13»، فرزندش، مؤمنى صادق و مسلمانى پاك دل و جوانى شايسته و لايق و مورد محبت پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان بود.

او از باب «وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً» «14» به عنوان فريضه دينى و تكليف ايمانى همه روزه به عيادت پدر مى آمد و به جان به او خدمت مى كرد و به پرستارى اش چون پروانه به دور شمع، دور وجود پدر مى گشت.

اين فرزند فرزانه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درخواست كرد تا از پدرش عيادت كند مبادا آنكه از عيادت نكردن پيامبر صلى الله عليه و آله از پدرش به منزلت و مرتبه خانوادگى اش زيان رساند و لكه ننگى و خفّت و عارى بر دامن اهلش بنشيند!

پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله حفظ منزلت آن پسر را كه از مؤمنان حقيقى بود لازم شمرده، براى عيادت بر بالين پدرش حاضر شدند!

حضرت با كمال محبت و از روى دلسوزى به عبداللّه بن ابى فرمودند:

چندان كه تو را از دوستى و رابطه با يهوديان معاند و جهودان نابكار منع كردم نپذيرفتى، آيا اكنون وقت آن رسيده كه ريشه مهر و محبت دشمنان خدا را از صفحه دل بركنى يا مى خواهى بر همان عقيده سخيف و محبت باطل و رابطه شيطانى خيمه از دنيا بيرون زنى و به سوى آخرت رهسپار گردى؟

در پاسخ پيامبر صلى الله عليه و آله گفت: اسعد بن زراره دشمن جهودان و خصم يهودان بود و هنگام مردن اين دشمنى و خصومت سودى براى او نداشت! سپس گفت: اكنون وقت سرزنش و ملامت من نيست، اينك من در ورطه مرگ قرار دارم، از تو مى خواهم كه بر جنازه ام حاضر شوى و بر من نماز گذارى و پيراهنت را به من عطا كنى تا مرا با آن دفن كنند.

پيامبر صلى الله عليه و آله با كمال بزرگوارى و كرامت از دو پيراهنى كه به تن داشتند پيراهن زبرين را به او عطا كردند. عبداللّه گفت: آن پيراهن را مى خواهم كه با بدن مباركت تماس داشته. پيامبر صلى الله عليه و آله درخواستش را اجابت فرمود و پيراهن زيرين خود را به او بخشيد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از مرگ او به فرزندش تسليت گفت و بر جنازه اش حاضر شد و بر او نماز خواند و در پاسخ اعتراض مردم فرمود: پيراهن و نماز و استغفار من سودى براى او ندارد.

از پى اين كرامت و خوش رويى و نرمى و بزرگوارى و فتوّت و جوانمردى رسول خدا صلى الله عليه و آله، هزار تن از قبيله خزرج به شرف مسلمانى سرافراز شدند و به دست پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله ايمان آوردند «15».

 

پی نوشت ها:

 

______________________________

(1)- المحاسن: 2/ 456، باب 51، حديث 386؛ بحار الأنوار: 16/ 225، باب 9، حديث 29.

(2)- المحاسن: 2/ 457، باب 51، حديث 388؛ بحار الأنوار: 16/ 225، باب 9، حديث 31.

(3)- طبقات، ابن سعد: 1؛ السيرة النبوية: 4؛ البداية والنهاية: 5 و تاريخ الطبرى.

(4)- مكارم الأخلاق: 17؛ بحار الأنوار: 16/ 230، باب 9، حديث 35.

(5)- مكارم الأخلاق: 19؛ بحار الأنوار: 16/ 233، باب 9، حديث 35.

(6)- مكارم الأخلاق: 21؛ بحار الأنوار: 16/ 235، باب 9، حديث 35.

(7)- الزهد: 34، باب 5، حديث 88؛ بحار الأنوار: 16/ 281، حديث 126.

(8)- يوسف (12): 92.

(9)- الكافى: 4/ 225، باب أن اللّه حرم مكة حين خلق السموات والأرض، حديث 3؛ ناسخ التواريخ: 433، حالات پيامبر.

(10)- ناسخ التواريخ: 2/ 584، حالات پيامبر.

(11)- شرف النبى: 69.

(12)- ناسخ التواريخ: 3/ 79، حالات پيامبر صلى الله عليه و آله.

(13)- انعام (6): 95.

(14)- بقره (2): 83.

(15)- ناسخ التواريخ: 3/ 234، حالات پيامبر صلى الله عليه و آله.

 


منبع : پایگاه عرفان
789
0
0%
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

درخواست حضرت فاطمه زهرا (س)
افزایش رزق و روزی با نسخه‌ امام جواد (ع)
حجاب از نگاه استاد انصاریان
حجاب و پاكدامنى زن‏
کرامات و معجزات حضرت فاطمه زهرا (س) (2)
سوره ای که علی علیه السلام‌ برای مشرکان می خواند
زنان شايسته از ديدگاه اسلام‏  
تاثیر قرآن و نماز بر اضطراب
عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری(س)
حاجت خود را جز نزد سه نفر نگو!

بیشترین بازدید این مجموعه

زمینه سازی ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام
آثار اجتماعي روزه
محبوب ترین انفاق نزد خدا
عاقبت اندیشی؛ نشانه عقل
طلوع خورشید در شهر خفاشان!
در زندانهای هارونی
جنایات وهابیت در طول تاریخ
قاعده طلایی اخلاق مداری
قناعت گنجی که تمامی ندارد
کرامات و معجزات حضرت فاطمه زهرا (س) (1)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا