فارسی
سه شنبه 07 بهمن 1399 - الثلاثاء 12 جمادى الثاني 1442
11
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

طعم پرواز از علي خيري

آنان که طعم پرواز را نمي فهمند، به چار چوب تنگ نفس دل خوشند وآنان که دل هايشان به پهناي آسمان پيوند دارد، قفس را بر نمي تابند، سر و تن به ديواره قفس مي کوبند، يا فقس را مي شکنند و به لايتناهي آسمان مي رسند يا با خون خويش تهمت قفس نشيني را از پر و بال خود مي شويند.
آگاهي ام از هر دو جهان وحشت داد
تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود
مرگ، پايان کبوتر نيست؛ آغاز رهايي از بندهاي به هم پيوسته دام هايي است که پر پرواز را مي بندند و پر و بال شرافت را به گرد و غبار مذلت مي آلايند.
وقتي قرار است تمام دين و دنياي يک امت، تمام تار و پود يک انديشه و عقيده به باد برود و لگدمال هوس هاي فرومايه اي چون يزيد شود، جان چه بهايي دارد؟
وقتي قرار است تمام راه ها به بي راهه برده شود و تمام دريچه ها را ديوار بلندي از هوس بپوشاند،ماندن و فرياد نزدن، نشستن وبه راه نيفتادن ،مرگ تدريجي است.
و اينک اين حسين است که جان خويش و عزيزانش را به دست گرفته است و پا به سرزمين مرگ مي گذارد.اين حسين است که از عرش دوش نبي،پيشاني سجده برگودال قتلگاه مي سايد . اين حسين است که دست هاي رشيد عباس را به قربانگاه آورده است و فرياد اعتراضش را از گلوي اصغرش به گوش هاي شنواي تاريخ مي رساند. اين حسين است که با پيکر شرحه شرحه،به مباهله تاريخ آمده است. اين حسين است که پرده نشينان ستر عفاف وملکوت را به کجاوه هاي اسيري نشانده است تاکربلا را به خود به همه زمان ها ومکان ها ببرند و پيامبرخون شهيدان باشند.اين حسين است که زينب را به مصاف از خدا بي خبران کوفه و شام آورده است.
مرگ را در قبيله عشق راهي نيست . اين چه مرگي است که دست هاي زندگي به پاي آن نمي رسد. دل هايي که درسطح مانده اند و در پيچ وخم روزمرگي، به اسارت دنيا رفته اند؛فقط به کار سنگ پراني مي آيند و آيينه شکني، اينان را با دلبران چه کار؟
حق و باطل درهيچ زماني وزميني،اين گونه عريان و فاش به مصاف هم نيامده اند و کربلا جلوه گاه عرياني حقيقت است؛ حقيقتي که درگودال،به خون نشست؛ حقيقتي که بر کرانه فرات، بي دست، با تيري بر چشم روييد.حقيقتي که با تير سه شعبه پاره پاره شد. حقيقتي که بر نيزه ها ، آفتاب را از چشم ها انداخت. حقيقتي که سر برچوبه محمل کوبيد تا سرخي خون برپيشاني اش، گواه جان فشاني اش باشد. حقيقتي که پاي برهنه، برخارهاي بيابان با دامني شعله ور ، پاي غربت را به همه زمان ها باز کرد. حقيقتي که نيمه شب، ماه تنور را وعده سحر مي داد. حقيقتي که مرگ را به سخره گرفت تا چگونه زيستن را به فرزندان آدم بياموزد. حقيقتي که مردانگي، تا هميشه وام دار پايمردي اوست . حقيقتي که آيات محکم جهاد را با سرخي خونش برصحيفه دل ها حک کرد و درهاي شهادت را به روي اهلش گشود.


منبع : علي خيري
11
0
0% ( نفر 0 )
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید ازوحید مصلحی
دامن خيمه به بالا بزن! از محمد فخارزاده
ای شفای دردهای من حسین از سید حبیب حبیب پور
مردی رشید از عبدالرحیم سعیدی راد
ذوالجناح از عبدالرحیم سعیدی راد
شبیه حسرت پروانه هاست این بانو از شبنم فرضی
دردانه مرتضی .زمین .طوفان تب از شبنم فرضی زاده
نگاهش کهکشان را تاب می داد از احمد سوسرایی
علم افتاد،این یعنی اشارت از احمد سوسرایی
برای آن که رویت را ببوسند از فضل الله قاسمی

بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا