فارسی
پنجشنبه 13 آذر 1399 - الخميس 17 ربيع الثاني 1442

  1206
  0
  0

داستان عزير

 

عزير نبى روزى وارد باغ خود شد، باغى آباد، سرسبز و خرم، درخت هاى بهم پيوسته، با گياهانى مفيد، لحظاتى محو تماشاى زيبائى باغ كه محصول اراده و حكمت خدا بود شد، كوزه اى از افشره انگور و مقدارى نان و انجير برداشت و با چارپاى خود به طرف خانه اش حركت كرد.

در ميان راه به فكر اسرار خلقت و نظام آفرينش و عظمت جهان هستى افتاد، آن چنان غرق انديشه و فكر شد كه به جاى راه خانه به بيراهه رفت، چون به خود آمد خود را در بيابانى دور از شهر و كاشانه ديد، نگاهى به اطراف بيابان انداخت تا شايد علامت و نشانه اى بيابد و جهت آبادى را مشخص نمايد.

در اين جستجوگرى چشمش به خرابه هائى افتاد كه از وجود قريه و منطقه و مردمى كه در آن زندگى مى كردند حكايت داشت، حكايت از اين كه اينجا روزى ناظر جنب و جوش هائى بوده، مردمى در اين ديار با هزاران آرزو و رفاه نسبى زندگى مى كردند، اينك همه در كام مرگ افتاده اند و از شهرشان جز خرابه و از خودشان جز استخوان هاى پوسيده بر جاى نمانده است.

عزير به اين انديشه فرو رفت كه نمى تواند از مطالعه و دقت در اين خرابه ها و خرابى ها و اين انسان هاى به كام مرگ فرو رفته صرف نظر كرده، چشم بپوشد.

افسار الاغش را بر ميخى كه بزمين كوبيد بست سبد انجير و نان و افشره انگور را كنار خود گذاشت، آنگاه با دلى آسوده و خيالى راحت به ديوارى نيمه خراب تكيه داد، سپس توسن انديشه را به جولان انداخت و درباره كيفيت زنده شدن اين استخوان ها و اجساد پوسيده به فكر فرو رفت، شگفتا اين اجساد پس از آن كه طعمه زمين شد، و اينك بازيچه باد و طوفان و سرما و گرما و برف و باران مى شود به چه صورت و بر اساس چه كيفيتى زنده مى شوند أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها؟!

من به اصل زنده شدن مردگان ايمان دارم، و به قدرت حق در اين زمينه در مرحله يقينم، علاقه دارم كيفيت و چگونگى زنده شدن مردگان را ببينم از اين جهت چگونگى را مى پرسم.

چيزى نگذشت كه زانوهايش سست شد، و بدن دچار حالت رخوت گشت و پلك چشمش هايش روى هم افتاد و نهايتاً قبض روح شد و خود نيز مانند مردگان قريه به كام مرگ فرو رفت، و مرگ او به مدت صد سال كامل ادامه پيدا كرد فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ در اين صد سال كودكان منطقه زندگى عزير بزرگ شدند و به پيرى رسيدند، سال خوردگان عمرشان تمام شد و به سراى باقى وارد شدند، قبيله ها و فاميل ها به چنگال مرگ دچار شده، از بين رفتند، خانه هائى ساخته شد سپس خراب گشته زير و رو شدند، و عزير هم چنان جسدى روى خاك بود و بند بند استخوان هايش از هم گسيخت.

تا روزى كه خداوند اراده فرمود از اين راز نهفته پرده بردارد بار ديگر در آن جسد افتاده بر خاك حيات و روح دميده شد، و عزير حيات دوباره يافت و زندگى را از سر گرفت، او همان عزير صد سال پيش بود كه اكنون بعد از مرگ به چرخه حيات وارد شده است، او تصور مى كرد از خواب برمى خيزد، به جستجوى مركبش و افشره و عصاره انگورش و نان و انجيرش افتاد، خداوند به او خطاب فرمود: چه مدت در اينجا درنگ كرده اى؟ گفت: خيال مى كنم يك روز يا كمتر از يك روز درنگ كرده باشم، خداوند فرمود: نه چنين است تو صد سال است مرده اى باران هاى نرم و رگبار و طوفان و فصول سال تو را نوازش داده اند، اينك پس از گذشت صد سال، به قدرت من زنده شدى ولى طعام و آشاميدنى است دستخوش تغيير نشده، اينك با دقت به طعام و افشره انگورت بنگر كه ابداً تغيير نيافته و مرور زمان نابودش نكرده است.

ولى مركبت مرده و جسمش پوسيده و استخوان هايش از هم جدا شده و جز خاكى از آن نمانده است، من زنده شدن تو را براى مردم نشانه قدرت خود قرار مى دهم و هم اكنون با دقت عقلى به مركبت بنگر كه چگونه استخوان هاى پوسيده آن را جمع كرده و بر آن گوشت مى پوشانم و آنگاه در او حيات مى دمم تا با ديدن كيفيت زنده كردن مردگان به مسئله معاد و قيامت و بعث ايمانت افزود گردد و به اطمينان برسى عزير هنگامى كه زنده شدن مركبش را ديد، و حيات دوباره خودش را حس كرد، و ملاحظه كرد گذشت صد سال در طعام و شربتش تغييرى ايجاد نكرده است با همه وجود گفت: مى دانم كه خداوند بر هر كارى تواناست.

سپس بارش را بر مركب گذاشته، خود نيز سوار شد و به سوى شهر و ديارش حركت كرد، ولى راه ها و كوچه ها و خانه ها و بند و باروى شهر را آن گونه كه صد سال پيش ديده بود نيافت، وضع شهر تغيير كرده بود، و چهره گذشته شهر برايش صورت رؤياى شيرينى به خود گرفته بود، سرانجام به در خانه خود رسيد

پيره زالى را ديد جلوى در ايستاده كه عمر طولانى اش قدش را خميده، و استخوان هايش را سست كرده و او هم چنان روزگار را پشت سر مى اندازد.

اين پيره زال سالخورده و ديده از دست داده كينز عزير است و آن روز كه عزير از او جدا شد وى دخترى در سن رشد و بلوغ بوده است.

عزير پرسيد: اينجا مسكن و منزل عزير است؟ پيره زال آهى كشيد و در حالى كه اشك در ديدگانش غلطيد گفت: آرى اينجا منزل عزير است، آنگاه صدا به گريه برداشت و گفت عزير سال هاست ناپديد شده و يادش از خاطره ها رفته، من تا امروز كسى را نديدم كه از او ياد كند، تو كيستى كه به يادش سخن مى گوئى؟

گفت: اين پيره زال من خودم عزيرم خداوند صد سال مرا ميراند، اينك دوباره به من حيات بخشيده است، پيره زال مضطرب و هيجان زده شد، نخست به انكار برآمد، سپس گفت: عزير مردى صالح و مستجاب الدعوة بود، حاجتى از خدا نمى خواست مگر اين كه برآورده مى شد، و براى بيمارى درخواست شفا نمى نمود مگر آن كه به بهبودى و سلامت راه مى يافت، اينك اگر تو عزيرى از حضرت حق بخواه تا سلامت بدن و نور بينائى ام را به من باز گرداند، عزير حاجت او را از خدا خواست در دم رويش نيكو و چشمش روشن گشت، از شادى و خوشحالى به پاى عزير افتاد و به سرعت خود را به بنى اسرائيل كه نواده ها و فرزندان عزير در ميانشان بودند رسانيد، نوادگانى كه ميان هشتاد و پنجاه سال بودند و هيچ كدام از رونق و نيروى جوانى بهره نداشتند، در هر صورت پيرزال در ميان آنان فرياد زد: عزير كه صد سال پيش ناپديد شده آمده است، و خداوند او را در عين جوانى و شادابى و برنائى و طراوت بازگردانده است.

چيزى نگذشت كه عزير خود به طرفشان آمد، در حالى كه جوانى نيرومند و خوش اندام، قوى هيكل و خوش منظر بود به گونه اى كه چشم بينندگان را از آن وضع خيره كرد، خواستند به نظر خود او را با دلائلى كه داشتند آزمايش كنند، يكى گفت: اگر تو پدر مائى، بدان كه پدرمان در شانه اش خالى بود كه به آن شناخته مى شد، آنگاه لباس را از روى شانه عزير كنار زدند، ديدند آن نشانه عيناً موجود است! باز براى اين كه اطمينان بيشترى پيدا كنند و شك و ترديدشان به كلى برطرف گردد بزرگترشان گفت ما از دير زمان شنيده بوديم كه بخت النصر بر بيت المقدس حمله برده و مردمش را قلع و قمع كرد، از جمله كارهاى زشتى كه از او سر زد اين بود كه تورات را آتش زد و حتى يك نسخه از آن باقى نگذاشت و آن روز در دنيا كسى جز چند نفر تورات را از حفظ نداشتند و يكى از آنان را عزير مى شمردند حال اگر تو عزيرى تورات را براى ما از حفظ بخوان.

عزير مشغول خواندن تورات شد در حالى كه يك آيه آن را از ياد نبرده بود و بلكه يك كلمه و حرفى را از آن اشتباه نداشت، اينجا بود كه نوادگانش با او مصافحه نموده وى را تصديق كردند، و عمر دوباره اش را تبريك گفتند، ولى عده اى از بنى اسرائيل نه اين كه به او ايمان نياوردند بلكه بر كفر خود افزوده گفتند: عزير پسر خداست!

 

 


منبع : پایگاه عرفان
  1206
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

حکایتی از لقمه حرام‏
من دختر رئيس قبيله هستم
حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
توبه جوانی که خیاط زنانه بود
تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
اثر بی‌حجابی
داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
تأثير دعاهاى صحيفه سجاديه‏

بیشترین بازدید این مجموعه

از همه نیکو تر
داستان شگفت انگيز سعد بن معاذ
تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
حكايتى عجيب در صدقه و انفاق‏
حكايت ابراهيم ادهم‏
حکایتی از لقمه حرام‏
داستانى جالب‏
حضرت ابراهيم عليه السلام و نماز
ما اينگونه نيستيم‏
من دختر رئيس قبيله هستم

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز