فارسی
جمعه 26 دى 1399 - الجمعة 1 جمادى الثاني 1442

467
0
0%

نمونه‏اى از اهل تقوا و يقين


يك قضيه اى در همدان براى من اتفاق افتاد، خيلى عجيب است:

يك كسى بود كه واقعا اهل تقوا بود، من اولين بار او را در مشهد ديدم. نحوه برخوردم هم اين بود، كه ساعت سه بعد از ظهر در يك مسافرخانه بودم، از اتاق مسافرخانه بيرون آمدم، درب اتاق كنارى باز بود، ديدم يك پيرمرد حدود هفتاد ساله، به ديوار تكيه داده، همين كه من رد شدم، من را به اسم صدا زد.

برگشتم و سلام كردم، لبخندى زد و گفت: بيا داخل. گفتم: بروم لباس هايم را بپوشم، با پيراهن و زير شلوارى هستم. گفت: نه خير، بيا داخل. اجازه نداد بروم و لباسم را بردارم. گفتم: چشم.

به داخل رفتم. هر چه قيافه او را نگاه مى كنم، خدايا! من اين بنده ات را تا به حال نديده ام، اما او گويا سى سال با من آشنا بود، من را خوب مى شناخت.

گفت: تو مى خوانى يا من بخوانم؟ گفتم: شما بخوانيد، گفت: چشم. شروع كرد به خواندن، يك شعرى را خواند كه بعدا من در يك ديوان پيدا كردم. وقتى كه مى خواند، اشك مى ريخت، رفقايى كه در اتاق بودند، آنها هم گريه مى كردند. من هم با يكى ديگر بودم، هيچ هم نپرسيد كه بس است، تمامش كنيم. نيم ساعت شد، يك ساعت شد، نمى دانم. من فقط مى دانم كه خواندنش از سه بعد از ظهر طول كشيد، فقط يك فرجه داد و آن هم اين كه گفت: بلند شويد تا به حرم برويم، آقا ما را طلبيده است.

زمان طاغوت بود كه اصلاً آنجا خواندن و دور هم جمع شدن ممنوع بود.

گفتيم: باشد، برويم. بلند شديم و دنبالش راه افتاديم، بدون اين كه اصلاً محل به اين كارگرها و خادم هاى حرم بگذارد، خواندنش را همين طورى ادامه داد و همه ما را به داخل حرم برد، بعد خودش برگشت و گفت: ديگر براى شما كافى است، به خانه برويد! چه زمانى بود؟ پنج صبح.

حالا ما نگاه كرديم كه نه خسته شديم، نه خوابمان گرفت، اصلاً چطور شد؟ دنيا روى سر چه كسانى دارد مى چرخد؟ چطورى ما از سه بعد از ظهر تا پنج صبح به خواندن اين پيرمرد گوش داديم، بعد اين گلو مگر فولاد است؟ چرا اين گلو خسته نشد؟به يكى از رفقا گفتم: اين آقا چكاره است؟ گفت: كشاورز است. گفتم: اين مگر چقدر قدرت دارد كه بخواند؟ گفت: اين تازه اولين برخوردش بوده، نمى خواست مزاحمت بشود.

گفتم: غذا چه مى خورد؟ گفت: غذا دست خودش است، حاكم شكمش است، گاهى چهار شبانه روز يك لقمه هم نمى خورد، حتى چايى، يا يك ليوان آب. حاكم بدن خود است.

الان كه صبحانه را مى خورد، به شكمش مى گويد: بس است. ديگر گرسنه نمى شود. مى خواهد بخواند، به گلويش مى گويد: بخوان تا وقتى كه به تو بگويم بس است. اين را كه من با چشم خودم ديدم.

به او گفتم: شما را كجا ببينم؟ گفت: فلان روستا در استان همدان، يا على گفت و خداحافظى كرد و رفت.


منبع : پایگاه عرفان
467
0
0%
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

امربه‌معروف و نهی‌از‌منکر از اخلاق سیدالشهدا(ع)
پرداخت زکات، ویژگی بارز سیدالشهدا(ع)
شهادت معصومین به نماز جامع ابی‌عبدالله(ع)
حرکت به‌سوی لقاءالله در پرتو اقتدای به سیدالشهدا(ع)
ابی‌عبدالله(ع)، مصداق اتمّ نیکی و تقوا
پنج خصلت برگزیدۀ ابی‌عبدالله(ع)
باران اشک جمیع مخلوقات بر سیدالشهدا(ع)
عظمت ابی‌عبدالله(ع) در کلام امام صادق(ع)
امیرالمؤمنین(ع)، کلید هشت درِ بهشت
درس پرهیزکاری از امیرالمؤمنین(ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

عقل کلید گنج سعادت - جلسه نهم - گوهری به نام عقل
احتضار و درخواست عمر دوباره‏
تفاوت «ضرر» و «خسران»
اشارات قرآنى درباره مصالح بهشتى
واجب بودن هدايت بر پروردگار
نماز شب، سرعت دهنده سالك
نهج البلاغه نسخه‌ درمان بیماری های روحی
گلپایگان/ مسجد آقامسیح/ دههٔ اول ربیع‌الثانی/ ...
حرکت در جادۀ توحید با اندیشه در نشانه‌ها
رهایی از آتش دوزخ در پرتو ولایت امیرالمؤمنین(ع)

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا