فارسی
جمعه 04 مهر 1399 - الجمعة 7 صفر 1442
  41
  0
  0

حكايت على بن يقطين وابراهيم جمّال‏

 

نخست وزيرِ هارون- على بن يقطين - كه مخفيانه شيعه شده بود و با وجود نخست وزيرى هارون، تقيه مى كرد، روزى به كنار حرم پيغمبر صلى الله عليه وآله آمد. امام موسى بن جعفر عليهماالسلام او را به حرم راه نداد.

امام عليه السلام تا سه روز از ورود او به حرم ممانعت مى كردند. اشك هاى اين نخست وزير سرازير شد و به حضرت پيغام داد: چرا مرا به حرم راه نمى دهيد؟ حضرت فرمودند:

براى ابراهيم جمّال در بغداد مشكلى به وجود آمد و او به مسند حكومت آمد. خدا براى حل مشكلات مردم اين مسند را به تو داده است، اما تو به او اجازه ورود ندادى، ما نيز تو را راه نمى دهيم؛ يعنى خدا تو را راه نمى دهد. بايد مانع را برطرف كنى، تا توفيق زيارت پيامبر صلى الله عليه وآله نصيب تو شود.

گفت: آقا! چه بايد بكنم؟ امام عليه السلام فرمودند: به بغداد برو و رضايت ابراهيم جمّال را جلب كن، اگر او راضى شود، ما نيز تو را به حرم راه مى دهيم، چون قلب ما به قلب همه شيعيان وصل است.

گفت: چگونه از مدينه به بغداد بروم؟ حضرت فرمودند: در نيمه شب، كنار قبرستان بقيع، شترى آماده است، سوار مى شوى، او تو را به بغداد مى برد. وقتى رضايت او را گرفتى، همين امشب، دوباره تو را به مدينه برمى گرداند.

نيمه شب، به اراده موسى بن جعفر عليهماالسلام كه «اراده الله» است، مركب بعد از چند ثانيه به درب خانه ابراهيم جمّال رسيد. نخست وزير از مركب پايين آمد، درب را زد، ابراهيم درب را باز كرد، گفت: من على بن يقطين، نخست وزير مملكت هستم. به خاطر تو دارم بدبخت مى شوم. من به مكه و از آنجا به مدينه رفتم، اما موسى بن جعفر عليهماالسلام مرا راه نداد. من صورتم را روى خاك مى گذارم، پاى خود را با كفش روى صورت من بگذار تا اين باد رياست از سر من بيرون رود كه اين باد مرا بيچاره مى كند:

«يَأَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ» ابراهيم گفت: على بن يقطين! من از تو گذشتم و پاى خود را روى صورت تو نمى گذارم، چون تو انسان با شخصيت، بزرگوار و شيعه هستى.

گفت: والله! تا تو پا بر صورت من نگذارى، از در اين خانه نمى روم. نخست وزير، با اصرار او را وادار به اين كار كرد. با همان صورت و لباس خاك آلود سوار برشتر شد و در كنار قبرستان بقيع پياده شد ونيمه شب به در خانه موسى بن جعفر عليهماالسلام آمد. امام عليه السلام در را باز كرد، او را در آغوش گرفت و بوسيد، فرمود: وظيفه خود را خوب انجام دادى.

 

 


منبع : پايگاه عرفان
  41
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

زندگانى مراقبان‏
من تا هستم همينم
ابوجهل رسول اللَّه را نديد
تجلّى قرآن در قلب‏
عالمان هوى‏پرست قرن بيستم‏
گرسنگى شقيق بلخى‏
حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
من دختر رئيس قبيله هستم
چه كسى تو را اداره مى‏كند؟
خدا بر همه چيز اقتدار كامل دارد

بیشترین بازدید این مجموعه

از همه نیکو تر
دامادی که شب عروسی غذایش را بخشید!
اخلاص بى نظیر امام مخلصان
حديثى در صله رحم بگو
حكايت سبكتكين با آهو
حکایت ثعلبة بن حاطب‏
زن بدكاره‏ در خانه عابد
در حالى كه چشم‏ها به خواب است‏
نامم را معطر كردى، معطرت كردم‏
دین راه است، راه است، پسر جان!

 
نظرات کاربر