فارسی
يكشنبه 22 تير 1399 - الاحد 21 ذي القعدة 1441
  1437
  0
  0

جايگاه عشق و عقل در شخصيت امام حسين علیه السلام

 

«استاد قاسم ترخان»[1]

«عقل» از سنخ بينش است. قضاوت او در حوزه بايدها و نبايدها مراتبي دارد: الف.عقل جزئي كه در صدد ارضاي تمايلات شهواني است؛ ب. عقل ايماني كه شهوات را در بند مي‌كشد و به عقل متعارف و عقل قدسي تقسيم مي‌شود. در عقل متعارف، عقل در حصار منافع خود است، در حالي كه در عقل قدسي، تنها معشوق مورد توجه است و بس. و با «عشق» كه از سنخ كشش است يكي خواهد شد. اين سه، شخصيت زيستي، عقلاني و رباني را در انسان پديد مي‌آورند.

امام حسين علیه السلام از آن رو كه عاشق عبادت بود، همه چيز خود را در راه معشوق فدا كرد، از شخصيت رباني برخوردار و قيامش عاشقانه بود. اما معناي اين سخن عاقلانه نبودن آن شخصيت و قيام او نيست.

ابن زبير با اين كه قيامي را عليه يزيد سامان داده بود و نيز دشمنان امام در كربلا، عقل جزئي داشتند و آناني كه به فضائل اخلاقي ايمان داشته، ولي امام را به دلائل سست عهدي مردم كوفه و... از قيام و آوارگي زن و بچه برحذر مي‌داشتند، عقل متعارف داشتند. اما امام كه انحراف را در جامعه اسلامي مي‌ديد، عقلش عاشقانه فتوا مي‌داد كه در حريم دفاع از محبوب بايد از جان و فرزند و خاندان گذشت.

كليدواژه‌ها: امام حسين، عشق، عقل، قيام، عقل قدسي، عقل متعارف، عقل ايماني، عقل حسابگر، عقل جزيي، عقل معاش.

مقدمه

در تحليل شخصيت امام حسين علیه السلام آيا بايد آن حضرت را عاقل بدانيم يا عاشق؟ و آيا عاشق دانستن آن حضرت به معناي عاقلانه نبودن نهضت امام علیه السلام نيست؟

از آن جا كه پاسخ‌گويي به سؤال فوق بدون ذكر مقدماتي امكان‌پذير نيست، پيش از هر چيز شناخت دقيقي از معناي عقل و عشق و رابطه آن دو، همچنين شخصيت‌هايي كه از اين دو شكل مي‌گيرند، ضروري به نظر مي‌رسد:

1.    مفهوم‌شناسي عقل و عشق

مفهوم‌شناسي عقل

واژه عقل، در لغت به معناي امساك و منع است و به معاني فهم، معرفت، علم، قوّه و نيروي پذيرش علم، تدبّر، نيروي تشخيص حق از باطل و خير از شر، آمده است،[2] و در علوم مختلف، داراي معاني اصطلاحي متفاوت[3] و كاربردهاي گوناگوني است.[4]

از نظر متفكران اسلامي، «عقل» نيرويي است كه در نفس انساني به وديعه نهاده شده است و از سنخ كشش و گرايش نيست. عقل چراغي است كه روشنگري مي‌كند، حسابگري است كه كارها را مورد سنجش قرار مي‌دهد و دوگونه محصول دارد: گاهي در حوزه هست و نيست به قضاوت مي‌پردازد و گاهي در حوزه بايد و نبايد. از اولي به «عقل نظري» و از دومي به «عقل عملي» تعبير مي‌شود. عقل نظري در جهاد علمي مرز وهم و خيال را مشخص مي‌نمايد، تا انسان در مسائل علمي و نظري در ورطه مغالطه سقوط نكند. عقل عملي تعديل خصلت‌هاي اخلاقي را برعهده دارد و به منظور تنظيم خواسته‌ها و گرايش‌ها و ميل‌ها وارد عمل مي‌شود.[5]

البته بايد توجه داشت كه عقل عملي در آثار فيلسوفان اسلامي از دو اطلاق برخوردار است كه يكي از آن مشهور و ديگري غيرمشهور است.

الف. معناي مشهور: عقل عملي، قوه‌اي است كه به واسطه آن، چيزي را كه آدمي سزاوار است آن را انجام دهد يا ترك كند، مي‌شناسد.[6] براين اساس، عقل عملي همچون عقل نظري، قوه شناخت است و تفاوت اين دو عقل تنها در متعلّق شناختشان است.

ب. معناي غيرمشهور: عقل عملي، قوه‌اي است كه انسان را به اعمال خويش تحريك مي‌كند. عقل به اين معنا همان قوه محركه يا قوه عامله يا قوه اراده است.[7] براين اساس، عقل عملي قوه عمل كردن است. كساني كه عقل عملي را بر معناي غيرمشهور آن حمل مي‌كنند، كاركرد عقل عملي را به معناي مشهور، از كاركردهاي عقل نظري مي‌دانند.

به هر حال، عقل عملي دو مرتبه دارد: يك آنچه فقط به تدبير امور زندگي دنيوي مي‌پردازد كه عقل مصلحت‌انديش ‌(فردي يا جمعي) است. اين همان عقلي بدلي، نيرنگ و شيطنت،[8] يا «عقل حسابگر»،[9] و «عقل جزئي»[10] است كه در آن ارضاي تمايلات شهواني مورد توجه است.

دو. عقل ايماني كه شهوات و تمايلات باطل را در بند مي‌كشد و سعادت دنيوي و اخروي انسان را حاصل مي‌كند.[11] عقل ايماني، خود ممكن است به عقل متعارف و برين (قدسي) تقسيم شود. در عقل متعارف، عاقبت‌انديشي و عبرت‌آموزي و پيروي از اصول عقلاني موردنظر است، اما همه اين‌ها بر محور خود شخص يا مصلحت فردي و جمعي مي‌چرخد، يعني اگرچه در اين جا عقل به فراتر از جلب مصلحت و لذت‌هاي دنيوي مي‌انديشد، اما باز در حصار منافع خود است و كاري به معشوق ندارد و در آن خبري از جان‌گذشتگي، ايثار و فداكاري در راه معشوق و ناديده گرفتن خود، نيست. اين در حالي است كه عقل قدسي به معناي ذوب شدن در توحيد است. اين عقل اگرچه عاقبت‌انديشي و عبرت‌آموزي و... را به نحو برتر و بالاتر دارد، اما مصلحت‌انديشي براي خود خودمحوري كه از ويژگي‌هاي عقل متعارف است در او يافت نمي‌شود.

مفهوم‌شناسي عشق

واژه «عشق» به معناي «دوستي شديد» است[12]و از «عَشَقه» مشتق شده است. «عشقه» همان گياه پيچك است كه درخت را احاطه كرده، در نهايت راه تنفس را بر آن مي‌بندد و به مرور باعث زردي آن مي‌گردد.[13]

عرفا مي‌گويند: با استناد به آيه كريمه «يحبّهم و يحبّونه»[14]  مي‌توان نتيجه گرفت عشق دو سره است،[15] در مبدأ و معاد، و قوس نزول و سعود، جايگاهي بس بلند دارد؛ يعني هم خداوند عاشق مخلوقات است و هم مخلوقات عاشق خداوند هستند. به عبارت ديگر، از سويي عشق علت ايجاد عالم است و اساس عالم را تشكيل مي‌دهد؛ زيرا ذات حضرت حق، آن شاهد حجله غيب كه پيش از آفرينش جهان، خود هم معشوق بود و هم عاشق، خواست تا جمال خويش آشكار سازد، آفرينش را آينه جمالش گردانيد.

از سويي ديگر؛ هر موجودي طالب كمال خويش است و كمال وجودي هر معلولي همان مرتبه وجودي علت اوست، پس هر معلولي عاشق علت خويش است و چون بالاترين مرتبه هستي ذات حضرت حق است، معشوق حقيقي سلسله هستي، ذات مقامي حضرت حق است.[16] براين اساس است كه اولاً: عشق به غير خدا عشق مجازي تلقي مي‌گردد. و ثانيا: در فرهنگ و آموزه‌هاي ديني عشق به عبادت از اهميت ويژه‌اي برخوردار مي‌شود؛[17] زيرا عبادت، عشق‌ورزي و سخن گفتن با معشوق واقعي است[18] و عاشق خواهان آن است كه هرچه بيشتر با معشوقش خلوت داشته باشد و با او سخن بگويد.[19] علاوه با عبادت است كه انسان به مقام فناي في الله مي‌رسد و در واقع عشق به عبادت، همانا عشق به ابزاري است كه انسان را به معشوق مي‌رساند و با آن عاشق به وصال معشوق نائل مي‌آيد.

به هر حال، عشق از نوع كشش و گرايش و يكي از صفات و حالات دروني انسان است و احساسي باطني است كه از «قلب و دل» برمي‌خيزد و زماني كه پديد مي‌آيد، نوعي يگانگي بين فرد و محبوبش به وجود مي‌آورد؛ به گونه‌اي كه محبّ مي‌خواهد همه چيزش را در اختيار محبوب خود قرار دهد.[20] وجودش را پيچكي احاطه كرده كه به چيزي غير از محبوبش نمي‌انديشد،[21] البته در عشق مجازي كه عشقي نفساني و غريزي است، با وصال و رسيدن به معشوق، غريزه و در نتيجه عشق خاموش مي‌گردد،[22] اما در عشق حقيقي كه روح و حقيقت انسان با معشوق همراه است و مي‌خواهد با معشوق متحد شود، آن‌گاه كه وصال رخ دهد، انسان به فناي في الله مي‌رسد.[23] به عبارت بهتر، وصال در عشق مجازي، عشق را و در عشق حقيقي، عاشق را فاني مي‌كند.

حضرت علي علیه السلام درباره عشق حقيقي مي‌فرمايد: «حب الله نار لا يمرّ علي شيء الاّ احترق؛ محبت و عشق الهي به چيزي گذر نمي‌كند، مگر اين كه آن را مي‌سوزاند.»[24]

2.    رابطه عقل و عشق

با توجه به مطالب پيشين مي‌توان گفت: در بحث مصاف عشق و عقل، چهار حالت تصور دارد:

الف. اگر منظور از عقل، عقل بدلي (حسابگر)، و منظور از عشق، عشق حقيقي باشد، بديهي است كه اين عقل را با عشق حقيقي كاري نيست.

عاشق از حق چون غذا يابد رحيق                عقل آن جا گم شود کم اي رفيق

عقل جزئي عشق را منكر بود                     گرچه بنمايد كه صاحب سرّ بود[25]

البته مقصود عرفا و حكما نيز از عقل در آن جايي كه از جنگ عشق و عقل سخن مي‌گويند، اين عقل نيست؛ زيرا آنان نيز اين عقل را بي‌عقلي مي‌دانند.

ب. اگر مراد از عشق، عشق مجازي يعني دلبستگي به شهوات و نفسانيت و غرائز، و منظور از عقل، عقل خدابين و ايماني باشد، يقيناً اين عقل چنين عشقي را محكوم مي‌كند؛ زيرا عقلي كه رو به سوي خدا دارد، تسلط شهوت بر انسان را نمي‌پسندد، به ويژه اگر شهوت به حد افراط برسد.

ج. اگر منظور از عقل، عقل متعارف ايماني و مراد از عشق، عشقي حقيقي و فناي في الله باشد، اين دو در مراحلي درگيري دارند؛ زيرا كار عقل مصلحت‌انديشي و مصلحت‌طلبي و كار عشق از خود بي‌خود شدن، ايثار، از خودگذشتگي و فداكاري در راه معشوق است.

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است

كسي آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد

عرفا صد در صد و به طور كامل منكر عقل متعارف نيستند، بلكه آن را چراغ و نردبان براي ترقي در عالم معنا مي‌دانند. سعدي در اين باره مي‌گويد: «عقل با چندين شرف كه دارد نه راه است، بلكه چراغ راه هست، و اول راه ادب طريقت است و خاصيت چراغ آن است كه به وجود آن، راه از چاه بدانند و نيك از بد بشناسند و دشمن از دوست فرق كنند و چون آن دقايق را بدانست، برين برود كه شخص اگرچه چراغ دارد، تا نرود به مقصد نرسد.»[26]

اما عرفان، رهروان راه عشق را دعوت مي‌كند از استدلال‌هاي خشك و خسته‌كننده كه چه بسا ره به جايي نمي‌برد، لحظه‌اي فاصله بگيرند و گوش و چشم خود را به حقايق ازلي و ابدي عالم باز كنند. تلاش عرفان باز كردن راه شهود است. شهود معشوق واقعي از طريق اطاعت پروردگار و انجام عبادات الهي، شهود حقيقي كه حكمت به معناي حقيقي كلمه است و سزاوار است كه انسان براي رسيدن به آن، تلاش كند. براين اساس حتي عبادتي كه به شوق بهشت يا ترس از جهنم انجام مي‌گيرد، مورد تقبيح روايات قرار مي‌‌گيرد.

امام علي علیه السلام مي‌فرمايد: «خدايا، تو را از ترس عقابت و به طمع ثوابت پرستش نكردم، بلكه چون تو را براي عبادت شايسته يافتم، سر بر بندگيت ساييدم.»[27] امام صادق علیه السلام نيز فرموده است: «بندگان سه گروهند: گروهي خداي را از ترس عبادت مي‌كنند، آن بندگي بردگان است و گروهي خداي تبارك و تعالي را براي به دست آوردن ثواب بندگي مي‌كنند، اين عبادت مزد بگيران است و گروهي خداي عزوجل را به جهت محبت او بندگي مي‌كنند، آن بندگي آزادگان و بهترين و برجسته‌ترين عبادت است.»[28]

معناي اين روايات آن است كه گروهي خدا را تنها براي نفع شخصي خود عبادت مي‌كنند. آن‌ها به مقصود خود (فرار از عذاب و رسيدن به ثواب) مي‌رسند، اما به مقام عالي كه همان لقاء الله و ديدر يار است، نائل نمي‌آيند. اين رفتار اگرچه عاقلانه است و از قصد قربت فاصله نمي‌گيرد،[29] اما عاشقانه نيست؛ زيرا انسان عاشق، حتي درباره امور معنوي نيز حسابگري ندارد. به عبارت ديگر؛ گرچه انسان، با انجام عبادت الهي، به انگيزه رفتن به بهشت يا نرفتن به جهنم، عاقلانه رفتار مي‌كند و به سود عظيمي دست مي‌يابد كه قابل توصيف نيست، اما انسان بايد به جايي برسد كه خدا را براي خدا بخواهد و توجهي به خود و مصلحت خود، حتي چنين منفعتي نداشته باشد.[30]

     خلاف طريقت بود كه اوليا                    تمنا كنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت به احسان اوست          تو در بند خويشي، نه در بند دوست[31]

د. اگر مراد از عشق، عشق حقيقي و مراد از عقل، عقل برين و قدسي باشد، يقيناً بين اين دو هيچ منافاتي وجود ندارد و در سير و سلوك روحاني همواره همراه هم هستند؛ زيرا عشق به معناي فناي في الله و عقل قدسي به معناي ذوب شدن در توحيد است. انسان آن‌گاه كه به مرحله عشق مي‌رسد، تازه مي‌فهمد كه عقل حقيقي همان «عقل برين و قدسي» است كه او دارد و ديگران گرفتار عقال و وهم‌اند و آن را عقل مي‌پندارند.

كوه عقل و بيابان جنونم داده‌اند          حيرتي دارم از اين، كين هر دو چونم داده‌اند[32]

توضيح اين كه اهل معرفت از سه قسم جهاد سخن گفته‌اند:

«جهاد اصغر» كه عبارت است از جنگ انسان در بيرون هستي خود با دشمن مهاجمي كه جان و حقيقتش را نشانه گرفته است. اين جهاد ساده‌ترين نوع پيكار است؛ زيرا در اين صحنه دشمن را بهتر از ديگر صحنه‌ها مي‌توان شناخت و كنترل كرد.

از اين بالاتر، «جهاد اوسط»‌است كه در صحنه نفس، بين رذيلت‌ها و فضيلت‌ها نزاع و تهاجم وجود دارد و انسان مي‌كوشد در جنگ بين فجور و تقوا و حرص و قناعت، و جهل و عقل و... فضيلت را فاتح كند؛ يعني آنچه در علم اخلاق و فن تهذيب نفس، به «جهاد اكبر» موسوم است، نزد اهل معرفت، جهاد اوسط است. جهاد اوسط جهادي است كه با شيطان در درون وجود انسان رخ مي‌دهد. انسان در صحنه جهاد اوسط، رذايل اخلاقي را از متن وجود خود ريشه‌كن مي‌سازد و به فضايل و محاسن اخلاقي آراسته مي‌گردد و در آستانه ملكوت عالم قرار گرفته، براي ورود به جمع ملائك آماده مي‌شود[33] و رفته‌رفته گام پيش گذاشته، به جمع فرشتگان مي‌پيوندد و از همه محاسن و زيبايي‌هاي فرشتگان بهره‌مند مي‌شود.

«جهاد اكبر» كه عالي‌ترين مرتبه جهاد با نفس است، همان جنگ عقل و عشق است. انسان در اين مقام فقط به اصلاح اوصاف نفساني نمي‌پردازد و رذائل اخلاقي را هدف قرار نمي‌دهد، بلكه بالاتر، در اين جهاد، خود نفس، يعني دشمن‌ترين دشمنان،[34] مورد هدف قرار مي‌گيرد و تلاش مي‌شود واپسين حجاب و مانع طلوع حقيقت، برطرف گردد. با پيروزي بر اين دشمن، زيبايي و حسن ازلي الهي تجلي مي‌كند و عشق از پوشش حجاب‌هاي ظلماني خارج مي‌شود و بال‌هاي نوراني‌اش آشكار مي‌گردد.

رسول خدا صلی الله علیه واله گروهي را به جهاد فرستاد و چون برگشتند فرمود: مرحبا به مردمي كه جهاد اصغر را انجام دادند و جهاد اكبر بر عهده آن‌هاست. عرض شد: يا رسول الله! جهاد اكبر كدام است؟ فرمود: جهاد با نفس؛ سپس فرمود: بهترين جهاد از كسي است كه با نفس خود كه ميان دو پهلو دارد بجنگد.[35]

البته سلاح و ابزاري كه در هر يك از ميدان‌هاي مجاهدت و تلاش به كار مي‌آيد، ويژگي خاص خود را دارد. مهم‌ترين وسيله در جهاد اصغر و اوسط، عقل است. انسان به كمك خرد و عقل نظري فريب دشمن بيرون و درون را در صحنه جهاد اصغر و اوسط تشخيص مي‌دهد، با همكاري و همراهي عقل عملي دست و پايش را مي‌بندد و خود را از فريب او ايمني مي‌بخشد؛[36] اما عقل در جهاد اكبر، ابزاري كارآمد نيست.[37] عقل كه برترين مرتبه و عالي‌ترين جايگاه نفس آدمي است، همان حجابي است كه در جهاد اكبر بايد برداشته شود.[38]

انساني كه در افق عقل زندگي كند، در رديف فرشتگان است و آن كه با اين ابزار از فريب شيطان مي‌رهد، در صف ملائك قرار مي‌گيرد. اما انسان معلم فرشتگان است و شأني برتر از فرشتگان دارد. انسان كامل را با خداي سبحان حالاتي است كه در آن هيچ يك از فرشتگان و كساني كه در رديف آنهايند، جاي ندارند.[39] اگر انسان به افق فرشتگان و ديگر موجوداتي كه وجودي نيمه ‌مادي و عقلي دارند توقف كند، از رسيدن به كمالي كه شايسته آن است و از وصول به گروهي كه در جست‌وجوي آن به سر مي‌برد، بازمي‌ماند. آنچه آدمي خواهان آن است، زيبايي نامحدود و بي‌كران است. آن زيبايي در محدوده امور طبيعي و دنيوي و حتي امور عقلي و اخروي نيز نمي‌گنجد. به همين دليل، براي وصول و رسيدن به آن بايد از اين مراتب عبور كرد. هدف از اين جهاد ورود به افق‌هاي متعالي اسما و صفات الهي است، نه بازگشت به گرايش‌هاي شهواني، عقل پس از آن كه دست شيطان را از حريم وجود انسان كوتاه كرد و آتش شهوت را خاموش ساخت، از محدوديت و كاستي‌هاي ذاتي‌اش و نيز برتري افق‌هاي فراروي خود آگاه مي‌شود. اين آگاهي، زمينه تجلي و ظهور حسن و زيبايي الهي را فراهم مي‌آورد. بدين ترتيب، با عبور از دولت عاقلي نوبت عاشقي فرا مي‌رسد.

بنابراين؛ در بررسي رابطه عقل و عشق سه گزاره زير رخ مي‌نمايد:

گزاره اول: عشق محصول شناخت است. انسان با براهين عميق عقلي (عقل نظري) به خدا ايمان مي‌آورد و با عزم وشوق و عشق و اخلاص از راه عقل عملي به او راه مي‌يابد،[40] اما اين مرحله اول راه است.

گزاره دوم: عقل در برابر عشق باطل مي‌ايستد و شهوت، غضب و غرايز را در بند مي‌كشد و به خدمت انسان در مي‌آورد.[41]

گزاره سوم: انسان وقتي به مرحله عشق رسيد، عقل متعارف را كنار مي‌گذارد چنان كه انسان مؤمن در مرحله ابتدايي عقل بدلي را كنار مي‌نهد و آن‌گاه به مقام حقيقي عقل بار مي‌يابد. در اين صورت عشق حاكم و فرمانرواي عقل و عقل وزير و مشاور او است كه در مسير زندگي، هم مانند چراغ اتومبيل، پرتوافكني مي‌كند و هم مانند ترمز، وظيفه مهار احساسات تند و سركش را برعهده دارد. البته جايگاه عشق در اين مثال مانند موتوري است كه اتومبيل را به حركت درمي‌آورد. بديهي است كه موتور بي‌چراغ، عشقي كور، رسواكننده و مرگبار است و چراغ بي‌موتور، بي‌اثر و بي‌روح، سرد و بي‌حركت. پس در مرحله عقل برين، انسان سالك به مقام جمع عقل و عشق مي‌رسد و هرگز نبايد اين دو را رقيب يكديگر محسوب كرد، بلكه بايد هر دو را از عناصر اساسي ايمان به شمار آورد.

3.    تفاوت شخصيت‌ها

براساس سه‌گونه عقلي كه بيان شد (عقل حسابگر، متعارف و برين) سه نوع شخصيت در انسان‌ها شكل مي‌گيرد. اين شخصيت‌ها عبارت‌اند از: شخصيت زيستي و حيواني، شخصيت عقلاني و شخصيت رباني، مولوي در بيتي به بهترين شكل اين سه را به نظم كشيده است:

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست                       خام بدم پخته شدم سوختم

انساني كه به دنيا چسبيده است و به فراتر از امور مادي نمي‌انديشد، تمام همتش خوردن و ارضاي تمايلات شهواني و مادي است و در اين راه از عقل حسابگر بهره مي‌برد، هنوز خام است و فقط از شخصيت زيستي بهره مي‌برد. اما انساني كه در زندگي خود از اصول عقلاني پيروي مي‌كند و رفتار خود را با عقل متعارف مي‌سنجد و عاقبت‌انديشي[42]و عبرت‌آموزي[43] دارد و رفتاري ناپخته از او مشاهده نمي‌شود.[44] از شخصيت عقلاني بهره‌مند است. در نهايت شخصيت رباني از آنِ انسان عاشقي است كه رفتارش را همسو با عقل برين و قدسي تنظيم كرده است. چنين انساني اگرچه برخي از معيارهاي عقل متعارف مانند عاقبت‌انديشي و عبرت‌آموزي و... را به نحو برتر و بالاتر دارد، اما مصلحت‌انديشي و خودمحوري كه از ويژگي‌هاي چنين عقلي است در او يافت نمي‌شود و از اين جهت ممكن است اين رفتارها مورد تأييد عقل حسابگر، يا عقل متعارف قرار نگيرد. بهتر است اين نكته را با ارائه مثال‌هايي توضيح دهيم:

الف. حضرت ابراهيم علیه السلام در كهولت سن از هاجر صاحب فرزند شد. اما به فرمان الهي، كودك و مادرش را در سرزمين بي‌آب و علف اسكان داد.[45] كودكي حضرت اسماعيل علیه السلام به سر رسيد و در نوجواني بود كه پدر در رؤيا مشاهده نمود در حال ذبح اوست، اين رؤيا كه در واقع فرمان الهي بود، با فرزند در ميان گذاشته بود، اسماعيل گفت: «پدرم! هرچه دستور داري اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهي يافت!» قرآن در ادامه نقل اين واقعه مي‌فرمايد: «هنگامي كه هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد، او را ندا داديم: «اي ابراهيم! آن رؤيا را تحقق بخشيدي (و به مأموريت خود عمل كردي)!» ما اين گونه، نيكوكاران را جزا مي‌دهيم! اين مسلّماً همان امتحان آشكار است! ما ذبح عظيمي را فداي او كرديم.»[46] در روايت آمده است كه ابراهيم چندين مرتبه كارد را با نيروي هرچه تمام‌تر بر گلوي اسماعيل كشيد، اما خراشي وارد نشد، ناراحت شد و كارد را بر سنگ زد، سنگ دو نيمه شد، فرمود: سنگ را دو نيم مي‌كني و گلوي نازك اسماعيل را نمي‌بري؟! كارد به زبان آمد و گفت: «الخليل يأمرني و الجلي ينهاني»؛ تو مي‌گويي ببر، خدا مي‌فرمايد نبر.[47]

اگر تيغ عالم بجنبد زجا                  نبرد رگي تا نخواهد خدا

ب. امام حسن علیه السلام ، سه مرتبه تمام اموال خود را به دو قسمت كرد و نيمي را به فقرا داد و نيم ديگر را براي خود برداشت، يا بيست بار با پاي پياده به زيارت خانه خدا رفت و حج بجا آورد.[48]

ج. حضرت ابوالفضل علیه السلام وقتي لشكر دشمن را در نورديد و به كنار شريعه فرات رسيد، خواست مشتي آب بياشامد، ولي به ياد تشنگي امام حسين علیه السلام و اهل‌بيت آن حضرت افتاد و آب را ريخت.[49]

در تحليل اين حوادث؛ اگر عقل، قدسي و انسان، عاشق نباشد، چگونه داوري خواهد كرد؟‌ آيا غير از اين است كه خواهد گفت: اي ابراهيم علیه السلام تو در پيري صاحب فرزند شدي، اين فرزند عصاي دست تو است، تو مگر پدر نيستي؟ چگونه حاضر مي‌شوي با اين شرايط فرزندت را به قربانگاه ببري؟ آخر گناه اين نوجوان چيست؟ او بايد در اين دوران از لذت‌هاي دنيوي بهره ببرد، نه اين كه بي‌جهت در خون خود بلغتد و... .

اي امام حسن به فقرا كمك كن، اما نه آن قدر كه نصف اموالت را به آنان دهي، مگر تو پيري و وقت ناتواني در پيش نداري؟ چرا اين اموال را براي وقت‌ تنگ‌دستي و ناداري ذخيره نمي‌كني؟ مگر مركبي پيدا نمي‌شود كه خود را تا اين اندازه به زحمت مي‌افكني؟! هدف آن است كه به حج بروي، تحمل اين سختي چه وجهي دارد و آيا در آن جا كه امكان استفاده از مركبي راه‌وار وجود دارد، چنين اقدامي، كار بيهوده تلقي نمي‌شود؟

اي ابوالفضل! چه آب بنوشي چه ننوشي، تشنگي امام حسين علیه السلام برطرف نمي‌شود، لااقل از اين آب جرعه‌اي نوش كن تا بتواني بهتر جنگ كني!

اما پاسخ انسان عاشقِ بهره‌مند از عقل قدسي و داراي شخصيت رباني به اين سؤالات اين است كه، من اگرچه در پيري صاحب فرزند شدم... و اما كسي از من خواسته تا فرزندم را سر ببرم كه حكيم است و بي‌حكمت كاري را انجام نمي‌دهد، به يقين مصلحتي در پس اين دستور است؛ وانگهي من عاشقم، حتي اگر اين كار منفعتي براي من نداشته باشد، من بايد اين خواسته معشوق را اجابت كنم كه عاشق خود و منفعت خود را نمي‌بيند و دل در گرو دوست دارد.

اگرچه مال عزيز است و نيز مركبي براي رساندن خود به مكه دارم، اما اين مال و جان از آن اوست و از اين رو در راه دوست هرچه بيشتر خود را به زحمت افكنم، لذت بيشتري مي‌برم.

در راه طلب پاي فلك آبله دارد                   اين وادي عشق است و دو صد مرحله دارد

درد و غم و رنج است و بلا زاد ره عشق        هر مرحله صد گمشده اين قافله دارد[50]

من اگر چه تشنه‌ام و در كنار نهر آب، و نيز مي‌دانم اگر يك مشت آب بخورم به تشنگي امام حسين علیه السلام افزوده نمي‌شود و اگر آب هم نخورم از تشنگي او كم نخواهد شد، اما رسم عاشقي و وفاداري در اين نيست كه معشوقم تشنه باشد و من سيراب.

تحليل شخصيت و قيام امام حسين علیه السلام

برگرديم به اصل بحث كه آيا امام علیه السلام شخصيت عقلاني داشت يا رباني؟ آيا كار امام حسين علیه السلام در كربلا عاشقانه بود يا عاقلانه؟! جواب اين است كه شخصيت آن حضرت شخصيت رباني و قيامش نيز عاشقانه بود، البته عاشقانه بودن به معناي اين نيست كه كار آن حضرت مخالف عقل بوده است.

با نگاهي به مطالب گفته شده و ذكر شواهد و نكاتي از رفتار و قيام امام حسين علیه السلام به تبيين اين ادعا مي‌پردازيم:

1.    عشق ورزي به خدا در شخصيت امام حسين علیه السلام

عشق به عبادت، فدا كردن همه چيز خود در راه احياي ارزش‌هاي اسلامي، علاوه بر آن امضا كردن طومار محبت خدا با خون خويش و اختصاص يافتنِ عنوان سيدالشهدا به آن حضرت، مي‌توانند از جمله شواهدي باشند كه ما را به شخصيت رباني امام حسين علیه السلام كه از عشق به حضرت حق لبريز گشته است، رهنمون سازند. در واقع از طريق برهان إنّ[51]با نگاهي به سخنان و رفتار امام و يارانش، تلاشي صورت مي‌گيرد تا به گوشه‌اي از شخصيت رباني آن حضرت و اصحاب پاك باخته‌اش، معرفتي حاصل شود.

الف. عشق به عبادت

بيان شد كه عبادت سخن گفتن با معشوق و ايجاد رابطه است و انسان مي‌تواند با عبادت به مقام فناي في الله برسد و عشق به عبادت، همانا عشق به ابزاري است كه عاشق با آن به وصال معشوق مي‌رسد.

در شخصيت امام حسين علیه السلام و قيام عاشورا، مي‌توان شواهد فراواني از اين عشق را ارائه كرد. ابن‌اثير در كتاب أسد الغابه مي‌گويد: «وكان الحسين(رض) فاضلاً كثير الصوم، و الصلاة، و الحج، و الصدقة، وأفعال الخير جميعها؛[52] امام حسين علیه السلام فاضل بود و زياد روزه، نماز و حج بجا مي‌آورد و صدقه مي‌داد و كارهاي خير از همه نوعش انجام مي‌داد.»

امام در تاسوعا از دشمن مهلت خواست كه يك شب را به آن‌ها مهلت دهند تا به مناجات بپردازند و فرمود: خدا مي‌داند من دوست مي‌دارم نماز بخوانم و قرآن تلاوت نمايم و همواره به دعا و استغفار بپردازم.[53]

در روز عاشورا مردي به نام ابوالصائدي مي‌آيد خدمت امام حسين علیه السلام عرض مي‌كند: يابن رسول الله! وقت نماز است، ما آروز داريم آخرين نمازمان را با شما به جماعت بخوانيم، ببينيد چه نمازي بود آن نماز، نمازي بود كه تير مثل باران مي‌آمد، ولي حسين و اصحابش غرق در حالت خودشان بودند.: «الله اكبر، بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله رب العالمين...» يك فرنگي مي‌گويد: چه نماز شكوفايي خواند حسين بن علي! نمازي كه دنيا نظير آن را سراغ ندارد.[54]

انساني كه براي رسيدن به ثواب نماز جماعت،[55] در نماز جماعت حاضر مي‌شود، صد البته رفتار عاقلانه‌اي دارد، اما انساني كه حاضر است در راه رسيدن به معشوق در برابر دشمن سينه سپر كند و يا در زير باران تيرها نماز اقامه نمايد، آن هم به جماعت، يقيناً رفتاري عاشقانه دارد و صرفاً براي ثوابش نيست كه جانش را در معرض خطر قرار مي‌دهد.

ب. جان‌فشاني و فناي در راه دوست

آن حضرت با نهضت خود، شديدترين عواطف بشري را فاني در عاطفه و محبت الهي كرد. وي انسان كامل است و بديهي است كه در او شديدترين و عميق‌ترين علاقه‌ها و عواطف‌ وجود داشته باشد. علايقي مانند علاقه به همسر خواهر، برادر و فرزند، كه هر يك نمونه‌هايي از عشق زميني و دنيوي محسوب مي‌گردند. اتفاقاً اين عواطف مادي در كربلا نيز حضور داشتند، اما امام حسين علیه السلام  با نهضت و حركت خود، همه اين عواطف را يك جا در عشق الهي و محبت به حق محض فاني كرد. به همين دليل است كه بُعد عرفاني نهضت امام حسين علیه السلام بسيار بالاست. هر ايثارگر به طور معمول، ممكن است فقط يكي از اين عواطف را فاني كند، اما امام حسين علیه السلام در نهضت عاشورا، در يك نيم‌روز، تمام اين عواطف و محبت‌ها و عشق‌هاي زميني را در راه عشق الهي فاني كرد. ابي عبدالله علیه السلام به دست خود علي‌اكبر را سوار اسب كرد و روانه ميدان نمود، مقايسه كنيد اين كار امام را با كاري كه حضرت ابراهيم علیه السلام انجام داد. ابراهيم اگر جبين اسماعيل را بر خاك نهاد و... اما هرگز مانند امام حسين علیه السلام با بدن پاره‌پاره فرزند[56] مواجه نشد.

اقبال لاهوري با توجه به اين بُعد از شخصيت امام حسين علیه السلام دربارة آن حضرت اين‌گونه سروده است:

آن امام عاشقان پور بتول                                      سرو آزادي ز بستان رسول

الله الله باي بسم الله پدر                              معني ذبح عظيم آمد پسر

سرخ رو عشق غيور از خون او                              معني اين مصرع از مضمون او

در ميان امت آن كيوان جناب                                همچون حرف قل هو الله در كتاب

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت                      حريت را زهر اندر كام ريخت

خاست آن سرجلوه خير الامم                               چون سحاب قبله باران در قدم

در زمين كربلا باريد و رفت                                 لاله در ويرانه‌ها كاريد و رفت

تا قيامت قطع استبداد كرد                                   موج خون او چمن ايجاد كرد

دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد                            دوستان او به يزدان هم عدد

سرّ ابراهيم و اسماعيل بود                                   يعني آن اجمال را تفصيل بود

مدعايش سلطنت بودي اگر                                  خود نكردي با چنين سامان سفر

تيغ بهر عزت دين است و بس                    مقصد او حفظ آيين است و بس

خون او تفسير اين اسرار كرد                               ملت خوابيده را بيدار كرد

رمز قرآن از حسين آموختيم                                زآتش او شعله‌ها اندوختيم

اي صبا اي پيك دورافتادگان                                اشك ما بر تربت پاكش رسان[57]

درباره امامان معصوم:در زيارت جامعه مي‌خوانيم: «السّلام علي الدّعاة إلي الله... و التّامّين في محبّة الله؛ سلام بر شما اماماني كه ... در محبت خداوند تمام هستيد.»[58]

امام حسين علیه السلام آن كسي را كه از سرمايه محبت خداوند محروم است، خسران زده مي‌داند: «و خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبّك نصيباً.»[59]

شهيد مطهري در اين باره مي‌گويد: براي نشان دادن جنبه توحيدي و عرفاني، جنبه پاك‌باختگي در راه خدا و ماسواي خدا را هيچ انگاشتن، شايد همان دو جمله اباعبدالله در خطبه‌اي كه در مكه ايراد فرمود، كافي باشد. سخنش اين بود: «رضي الله و الله رضانا اهل البيت،[60]ما اهل‌بيت از خودمان پسند داريم، ما آنچه را مي‌پسنديم كه خدا براي ما پسنديده باشد.» هر راهي را كه خدا براي ما معيّن كرده است، ما همان راه را مي‌پسنديم.[61] و اين است آخرين زمزمه مناجاتي ابي عبدالله: «صبراً علي قضائك يا رب لا اله سواك يا غياث المستغيثين ما الي ربّ سواك و لا معبود غيرك صبراً علي حكمك يا غياث من لا غياث له...؛ در مقابل قضا و قدر تو شكيبا هستم اي پروردگاري كه به جز تو خدايي نيست، اي فريادرس دادخواهان كه مرا جز تو پروردگار و معبودي نيست، بر حكم و تقدير تو صبور و شكيبا هستم، اي فريادرس آن كه فريادرسي ندارد... .[62]

و آن‌گاه صورت بر خاك گرم كربلا گذاشت و با ياد خدا و اين جملات: «بسم الله و بالله و في سبيل الله و علي ملة رسول الله»؛[63] با پيكري قطعه‌قطعه به ديدار خدا رفت.

اين همه از آن رو است كه شناخت و معرفت، محصول عقل است و عشق نيز با شناخت و معرفت ايجاد مي‌گردد.[64] امام حسين علیه السلام  در بالاترين درجه شناخت و در نتيجه در عالي‌ترين مرحلة عشق قرار داشت، و براين اساس به آساني همه وجود، دارايي، خانواده و فرزندش را در راه بندگي خدا فدا كرد تا رضايت حق تعالي را به دست آورد.

ياران آن حضرت نيز به گونه‌اي بودند كه در درونشان عشق به خدا و آيت كبرايش زبانه مي‌كشيد. جهت نمونه تنها به چند گزارش تاريخي بسنده مي‌كنيم:

امام حسين علیه السلام در «ذي حسم» بايستاد و حمد و ثناي خداي گفت و سپس فرمود: «كارها چنان شده كه مي‌بينيد، دنيا تغيير يافته و به زشتي گراييده، خير آن برفته و پيوسته بدتر شده و از آن فقط به اندازه ته ظرفي مانده و معاشي ناچيز؛ مانند چراگاه كم‌مايه. مگر نمي‌بينيد كه به حق عمل نمي‌كنند و از باطل جلوگيري نمي‌نمايند، حقاً كه مؤمن بايد به ديدار خداي راغب باشد كه به نظر من مرگ شهادت است و زندگي با ستمگران مايه رنج، در اين هنگام زهير بن قين بجلي برخاست و پس از حمد خدا گفت: «اي پسر پيامبر، به خدا اگر دنيا براي ما باقي بود و در آن جاويد بوديم و ياري و پشتيباني تو موجب جدايي از دنيا بود، قيام با تو را بر زندگي دنيا ترجيح مي‌داديم.»[65]

شب عاشورا امام به اصحاب خود خطاب فرمود: از تاريكي شب استفاده كنيد و خود را نجات دهيد، اصحاب هر يك سخناني گفتند كه از عشق بي‌بديل آنان به اباعبدالله علیه السلام حكايت مي‌كند. سعد بن عبدالله حنفي گفت: «به خدا تو را رها نمي‌كنيم...، به خدا اگر بدانم كشته مي‌شوم، سپس زنده مي‌شوم، آن‌گاه زنده سوخته مي‌شوم و خاكسترم به باد مي‌رود و هفتاد بار چنينم مي‌كنند، از تو جدا نشوم تا پيش رويت بميرم. چرا چنين نكنم كه يك كشتن است و آن‌گاه كرامتي كه هرگز پايان نمي‌پذيرد.»

زهير بن قين نيز گفت: «به خدا دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم و به همين صورت هزار بار كشته شوم و خدا با كشته شدن من بليه را از جان تو و جان اين جوانان خاندان تو دور كند.»[66]

ج. سيد الشهدا بودن امام حسين علیه السلام

از آنچه گفته شد روشن گرديد كه چرا در روايات از آن حضرت با لقب سيدالشهدا ياد شده است.[67]

به كسي كه جانش را در راه خدا داده باشد، شهيد گفته مي‌شود، اما چرا واژه سيدالشهدا به چنين شخصي اطلاق گرديده است؟ آيا در فرهنگ ديني اين واژه، حامل معناي خاصي است؟

با مراجعه به كتب لغت مي‌توان به وجوه متعددي دست يافت،[68] اما در اين بين دو وجه قدر مسلّم و از اهميت برخوردار است:

اول اين كه «شهادت»؛ حضور، مشاهده و دين است و شهيد از آن رو كه به راحتي از جان و مال خود دل كنده، همه هستي خود را به پاي دوست ريخته، سزاوار عنوان شهيد است.[69] او كسي است كه حق را شهود كرده است و تنها او را مي‌بيند و بس.[70] او نه تنها از شخصيت عقلاني بهره‌مند است، بلكه از آن جهت كه به وجه الله نظر مي‌كند، داراي شخصيت رباني نيز هست، شهيد عاشق است و كار عاشق نيز سوختن و نورافشاني كردن است.

امام حسين علیه السلام نيز از آن رو كه سرسلسله عشاق است، به سيدالشهدا ملقب گرديد. آن حضرت همچون شمع سوخت تا انسان‌ها در پرتو نورش از تاريكي رها گردند[71] و حقيقت جويان براي رسيدن به سرمنزل مقصود، راه را گم ننمايند.

بنابراين سرّ اين نكات نيز روشن مي‌گردد كه چرا بالاتر از شهادت، برّ و نيكي وجود ندارد؟[72] و چرا با اين كه هر پيامبر و امام معصومي بعد از مرگشان به غسل و كفن نياز دارند،‌ شهيد به غسل و كفن نيازي ندارد؟[73] و چرا در نماز از خدا مي‌خواهيم كه ما را به راه شهدا هدايت نمايد؟[74] آيا مي‌توان براي اين همه ارزش، فلسفه و حكمتي غير از ارزش عشق و فناي تمام هستي از روي آگاهي و اختيار در راه معشوق يافت؟!

وجه دوم اين كه «شهادت» به معناي گواهي دادن نيز به كار رفته است[75] و جالب است كه بدانيم در دين مسيح نيز كلمه (martyrdom) داراي چنين كاربردي است، امضا كردن با خون به جاي استفاده از قلم و مركب، وقتي كسي به چيزي شهادت مي‌دهد، مي‌خواهد كه مخاطب به طور غيرمستقيم به حقيقت آن چيز متوجه شود؛ يعني امضاي حقيقت چيزي. براين اساس مي‌توان گفت: امام حسين علیه السلام طومار محبت خدا را با خون خود امضاء كرده و همه را از اين طريق متوجه حقيقت اسلام نموده است.

نتيجه اين كه محبت به خداوند و عشقي كه امام حسين علیه السلام به حضرت حق داشت، باعث گرديد تا آن حضرت، هم به عبادت عشق بورزد و هم براي احياي ارزش‌هاي اسلامي همه چيز خود را فدا كند، طومار محبت خدا را نيز با خون خود امضا نمايد و عنوان سيدالشهدا را به خود اختصاص دهد.

2.    نمود عقول سه‌گانه در نهضت امام حسين

نهضت عاشورا از لحاظ پيش‌فرض‌هاي معمولي دنيوي با ملاك‌هاي ارضاي اميال دنيوي (عقل بدلي) و همچين عقل متعارف، كاري نامعقول بود. به عبارت ديگر؛ بر مبناي عقل حسابگر و عقل متعارف بايد اين حادثه به گونه ديگري مديريت مي‌شد.

به نظر مي‌رسد كه براي توضيح اين نكته اشاره به دو جريان هم‌زمان كه از سوي دوگونه عقل هدايت مي‌شد، ضروري باشد:

الف. جريان حيلت زبيري يا عقل حسابگر و بدلي

اين را مي‌دانيم كه پس از مرگ معاويه، دو قيام مهم بر ضد يزيد صورت گرفت. يكي قيام امام حسين علیه السلام و ديگري قيام عبدالله بن زبير. هر چند هر دو زير بار خلافت يزيد نرفتند و نهضتي را آغاز كردند، ولي بين اين دو قيام تفاوت‌هاي بنياديني در ابزار و روش‌ها،  آرمان‌ها و اهداف و آثار و نتايج وجود داشت.[76]

هدف ابن زبير از قيامش اين بودكه خود به قدرت برسد و حكومت كند. با اين هدف بديهي است كه عقل در خدمت شهوات قرار مي‌گيرد و مانند معاويه و يزيد تزوير و حيلت مي‌كند تا به اهداف دنيايي برسد. البته گفتني است كه او با استفاده از عقل حسابگر توانست به ظاهر موفق گردد و بر حجاز مسلط شود و حدود سيزده سال (از سال 61 هجري تا 73) بر مصر، فلسطين، دمشق، حمص، قنسرين، عواصم، كوفه، بصره و خراسان و... حكومت كند و همه نواحي جز اردن را طرفدار خود گرداند.[77] اما از منظر دين و عقلاي عالم ابن‌زبير يك انسان شكست خورده‌اي بيش نيست كه با رفتنش، نام و نشانش نيز از بين رفت.

در مقابل وي، امام حسين علیه السلام اگرچه در يك نيم روز به شهادت رسيد،‌ ولي الهام‌بخش همه قيام‌هاي حق‌طلبانه‌اي شد كه بعد از او در تاريخ اسلام رخ داد، خون تپنده خدا در كالبد امت اسلامي گرديد، ثارالله شد. او كه از رسول اكرم صلی الله علیه واله بود، رسول اكرم صلی الله علیه واله نيز از او شد،[78] دعا در زير قبه‌اش به استجابت جاودان رسيد و تربتش شفا شد و اشك بر او وسيله مغفرت گرديد؛ زيرا حسين علیه السلام مردم را به خدا مي‌خواند و ابن زبير به خود. او خدايي شد و باقي به بقاي الهي و اين فاني!

با اين توضيح اشاره‌اي خواهيم كرد به بهره‌برداري‌هاي عقل حسابگر ابن زبير از فرصت‌هاي پيش رو، كه مي‌تواند تصوير روشن‌تري را از سازگاري قيام امام حسين علیه السلام با عقل برين ارائه دهد:

با ورود امام به مكّه و اقامت ايشان در آن جا، مردم دسته‌دسته به ديدار حضرتش مي‌شتافتند. ابن زبير كه مي‌دانست با وجود شخصيتي چون حسين بن علي علیه السلام در مكه، جايي براي او در بين مردم نيست، براي كسب وجاهت، دايم به خانه آن حضرت مي‌رفت و هر چند تحمل امام براي او سخت بود، ولي براي بهره‌برداري سياسي، اين امر را بر خود هموار ساخت و هر روز به محضر امام حسين علیه السلام شرفياب مي‌شد.[79] ابن زبير لحظه شماري مي‌كرد تا از حضور امام در مكّه خلاص شود، از اين رو وقتي شنيد آن حضرت به كوفه خواهد رفت، خوشحال و شادمان گفت: «اي اباعبدالله نيك كردي كه از خداي متعال بترسيدي و با اين قوم براي ستم ايشان و اين كه بندگان نيك خدا را خوار كردند، جهاد را خواستي.»[80]

امام حسين علیه السلام فرمود: «قصد كرده‌ام به كوفه روم. ابن زبير گفت: خدا تو را توفيق دهد. اگر من در آن جا ياراني داشتم، مانند تو از آن عدول نمي‌كردم. و چون ترسيد كه امام به او سوءظن پيدا كند و شادماني او را از رفتن امام و ناراحتي‌اش را از بودنِ آن حضرت بداند، گفت: اگر در حجاز بماني و ما را با مردم حجاز به ياري خود دعوت كني، تو را اجابت كنيم و به سوي تو شتابيم كه تو به اين امر از يزيد و پدر او سزاوارتري.»[81]

هنگامي كه ابن زبير از نزد امام مي‌رود، حضرت مي‌فرمايد: «براي ابن زبير در دنيا چيزي بهتر از خروج من از حجاز به سوي عراق نيست؛ زيرا مي‌داند كه با وجود من در اين جا، جايي براي او نيست و مردم او را با من يكسان نمي‌دانند، از اين رو دوست دارد من از حجاز خارج شوم و اين جا را براي او خالي كنم.»[82]

ديگران نيز از ضمير ابن زبير آگاه بودند. عبدالله بن عباس پس از اصرار به امام براي ماندن در مكه و انكار امام به آن حضرت مي‌گويد: «تو با رفتن خويش چشم ابن زبير را روشن و او را شادمان مي‌كني.»[83]

امام با اين كه مي‌دانست مكه براي قيام مناسب است و در آن جا از پشتيباني مردم برخوردار است، اما حاضر نشد با ماندن در مكه حرمت عزيزترين مكان اسلام را بشكند،[84] آن حضرت پناهگاه كعبه را ترك كرد و خود را آماج تيرهاي دشمنان قرار داد، تا حريم الهي را پاس دارد، ولي ابن زبير در مكه باقي ماند تا از حرمت مكه به نفع خود استفاده كند.

او همان قوچي بود كه باعث گرديد حرمت مكه شكسته شود؛ زيرا سپاه يزيد بعد از كشتار مردم مدينه كه از آن به «واقعه حره» ياد مي‌شود،[85] به سوي مكه حركت كرد و آن‌گاه كه به مكه رسيد، زبير به كعبه پناهنده شد. حصين بن نمير سكوني كه فرماندهي سپاه يزيد را در دست داشت،‌ دستور داد تا آتش به سوي ابن زبير اندازند و وقتي ياران ابن زبير خواستند آتش را خاموش كنند تا آسيبي به كعبه وارد نيايد، او ممانعت كرد تا آن كه احساسات مردم تحريك شود و او بتواند بهره‌برداري لازم را از اين حادثه بنمايد.[86] البته اين تنها باري نبود كه او براي رسيدن به مقاصد خود از حرمت حرم چشم پوشيد. ده سال بعد، آن‌گاه كه حجّاج به او حمله كرد، باز به كعبه پناه برد و حجاج كعبه را با منجنيق خراب كرد و او را كشت.[87]

اين‌ها نمونه‌اي بود از رفتارهاي ابن زبير كه براساس عقل ابزاري ساماندهي مي‌شد و رفتارهاي امام حسين علیه السلام كه با عقل قدسي تنظيم مي‌گرديد. اما گروه ديگري بودند كه رفتار امام را براساس عقل متعارف مي‌سنجيدند.

ب. جريان خيرخواه يا عقل متعارف

امام حسين علیه السلام مي‌دانست كه هيچ شانسي براي زنده ماندن ندارد، مي‌داند كه آن‌ها مي‌خواهند او را شهيد كنند و نيز از سابقه مردم كوفه در سست عهدي نسبت به پدر و برادر، باخبر بود، براين اساس نبايد به عهد و پيمان مردم كوفه اعتماد مي‌كرد و مانند بسياري از مؤمنان و علما و عقلاي زمانش مي‌انديشد.[88] همان‌هايي كه عاقل بودند و به فضائل اخلاقي ايمان داشتند، ولي همه امور را براساس عقل مصلحت انديش مي‌سنجيدند و مرگ و آوارگي و اسارت را كه ره‌آورد اين سفر بود، خوش نداشتند، از اين رو آن حضرت را از حضور در صحنه كربلا منع مي‌كردند[89] يا به او توصيه مي‌نمودند كه خاندان خود را در اين سفرِ بدونِ بازگشت، همراه نبرد.[90]

دقيقاً تنها فرق اينان با امام در همين نكته بود؛ يعني آن حضرت نيز مرگ و آوارگي و اسارت را مي‌ديد، اما او عاشق بود و به وسوسه‌هاي عقل دورانديش توجهي نداشت. انحراف در جامعه اسلامي زياد شده بود، و در آن موقعيت براي جلوگيري از انحراف ايجاد شده، هيچ عاقلي نمي‌توانست راه ديگري را انتخاب كند. از اين رو امام حسين علیه السلام كه در مرحله عشق حقيقي در حق تعالي مستغرق بود، دفاع از حق را تنها در مرگ، آوارگي و اسارت خود و خاندانش مي‌ديد؛ و چنين هم كرد. اين همان جهاد اكبر است كه نبرد عقل متعارف و عشق حقيقي نيز خوانده مي‌شود.

در اين موقعيت، كساني كه در حصار عقل متعارف گرفتار بودند و با برهان و استدلال قدم برمي‌داشتند، معتقد بودند در زماني كه شرايط و امكانات قيام و نبرد مهيا نيست و دشمن در اوج اقتدار است، بايد تقيه و سكوت كرد، اما در نظر امام حسين علیه السلام كه از اين حصار بيرون رفته و به مرحله عقل برين و قدسي رسيده بود، عقل و عشق يك فتوا مي‌دادند؛ در حريم دفاع از محبوب بايد از جان و فرزند و خاندان گذشت، و اين تفسير سخن اميرمؤمنان علیه السلام در جريان جنگ صفين است. آن حضرت زماني كه به سرزمين كربلا رسيد، فرمود: «اين جا اقامتگاه سواران و آرامگاه عاشقان شهيد است.»[91]

آري، در قيام حسيني عقل متعارف متحير است و فتوا به سكوت مي‌دهد، اما عقل برين و قدسي كه به قله عشق و شهود رسيده، با محاسبه دقيق و ارزيابي كامل، راه درست را از نادرست به بهترين وجه تشخيص مي‌دهد و هرگز در بند عقل متعارف كه در حقيقت همان وهم است، محدود و محصور نمي‌شود.

امروزه بر همگان روشن است كه اگر امام حسين علیه السلام نصيحت عاقلان آن روز را مي‌پذيرفت، از اسلام تنها اسمي باقي مانده بود. واقعيت و حقيقت آن در بند بني‌اميه اسير مي‌شد و به دست ما نمي رسيد. فداكاري حسيني كه آميختگي عشق و عقل برين بود، اسلام را از خطر نابودي و سقوط به دست اراذل بني‌اميه محفوظ داشت؛ زيرا عقل در قلمرو عشق به محاسبه و برنامه‌ريزي پرداخت و راه را از چاه نشان داد، و اين است معناي هماهنگي عقل و عشق در قيام حسيني.

بهترين تفسير از واقعه عاشورا از زبان عقل برين و عشق كامل، حضرت زينب كبري علیها السلام  شنيده شد. ابن زياد به روش جبرگرايان، كردار خود  و سربازانش را به خدا نسبت داد و به وي گفت: «چگونه ديدي كاري كه خدا با برادر و خاندانت انجام داد؟» حضرت زينب فرمود:«ما رايت الا جميلا، هولاء قوم كتب الله عليهم القتل فبرزوا الي مضاجعهم؛ جز خوبي چيزي نديدم. آن‌ها گروهي بودند كه خداي سرنوشتشان را شهادت قرار داده بود و به خوابگاه ابدي خود رفتند.»[92] اين سخن تنها بر زبان كساني جاري مي‌شود كه سوار بر مركب عشق، قله‌هاي كمال را در نورديده‌اند.[93]

پس اگر گفته مي‌شود نهضت امام حسين علیه السلام تجلي عشق است، به معناي آن نيست كه غيرمعقول است. هرگز چنين نيست كه كار امام حسين علیه السلام غيرمعقول يا ضد عقل باشد، بلكه كار و نهضت ايشان تجلي عشق و فراتر از حد عقل متعارف است. از اين رو اگر امام به عنوان يك فيلسوف مورد سؤال قرار بگيرد، مي تواند از كار خودش دفاع عقلاني هم ارائه دهد.

سخن پاياني اين كه در كربلا صاحبان عقل جزئي و عقل برين در مقابل هم قرار گرفتند؛ يعني گروهي كه فروتر از عقل متعارف بودند با عده‌اي كه فراتر از آن بودند در مقابل يك‌ديگر صف‌آرايي كردند. و گروهي هم كه صاحبان عقل متعارف بودند، از آن رو كه عاشق نبودند، پاي رفتن و توان همراهي با امام را نداشتند.


كتابنامه

1.  اخلاق در قرآن، مصباح يزدي، محمدتقي، گردآورنده: محمدحسين اسكندري، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) هـ .ش.

2.  الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، شيخ مفيد، چاپ اول، كنگره جهاني شيخ مفيد، قم، 1413 هـ ق.

3.  ارشاد القلوب الي الصواب، ديلمي، حسن بن ابي الحسن، چاپ اول، شريف رضي، قم، 1412 هـ ق.

4.  أسد الغابة في معرفة الصحابة، ابن اثير جزري، عزالدين، بيروت، دارالفكر، 1409/1989.

5.  الارشادات و التنبيهات، ابن سينا، ابوعلي حسين بن عبدالله، با شرح خواجه نصيرالدين طوسي،  جلد3، چاپ دوم، دفتر نشر كتاب، قم، 1403 هـ ق.

6.  الارشادات و التنبيهات با شرح خواجه نصيرالدين طوسي و قطب الدين رازي، ابن سينا، ابوعلي حسين بن عبدالله، 3 جلد، نشر البلاغة، قم، 1375 هـ ش.

7.  أطيب البيان في تفسير القرآن، طيب، سيد عبدالحسين، چاپ دوم، انتشارات اسلام، تهران، 1378 هـ ش.

8.  إعلام الوري بأعلام الهدي، طبرسي، امين الاسلام فضل بن حسن، چاپ سوم، اسلاميه، تهران، 1390 هـ ق.

9.  اقرب الموارد، الخوري الشرتوتي اللبناني، سعيد، منشورات مكتبة آيت الله العظمي المرعشي النجفي، ايران، قم، 1403 هـ ق.

10. أمالي، شيخ صدوق، محمد بن علي بن بايويه القمّي، چاپ پنجم، اعلمي، بيروت، ‌1400هـ ق.

11. بحارالانوار، مجلسي، محمدباقر، مؤسسه الوفاء، بيروت، لبنان، 1404 هـ ق.

12. پيام پيامبر، خرمشاهي، بهاء الدين و انصاري، مسعود، چاپ اول، ناشر: منفرد، تهران، 1376هـ ش.

13. تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبري)، طبري، أبوجعفر محمد بن جرير، تحقيق محمد أبوالفضل ابراهيم، ط الثانية، دار التراث، بيروت، 1387/1967.

14. تاريخ يعقوبي، احمد بن يعقوب، دكتر محمد ابراهيم آيتي، چاپ پنجم، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1366هـ ش.

15. ترجمه تفسير الميزان، موسوي همداني، سيد محمدباقر، چاپ پنجم، دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعة مدرسين حوزه علميه قم، 1374 هـ ش.

16. تصنيف غررالحكم و دررالكلم، آمُدي، عبدالواحد بن محمد تميمي، چاپ اول، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1366هـ ش.

17. توضيح المسائل (المحشي للإمام الخميني)، امام خميني(ره)، چاپ هشتم، مؤسسة النشر الإسلامي‌ التابعة لجماعة المدرسين، المحقق/المصحح: السيد محمدحسين بني‌هاشمي الخميني، قم المقدسة، 1424 هـ ق.

18. جامع السعادات، نراقي، ملامهدي، تصحيح و تعليق، سيد محمد كلانتر، چاپ چهارم، مؤسسه الأعلمي للمطبوعات، بيروت.

19. الجوهر النضيد، علامه حلي، جمال الدين حسن بن يوسف، انتشارات بيدار، قم،  1363هـ‌ ش.

20. الحكمة المتعالية في الاسفار العقلية الاربعة، ملاصدرا شيرازي، صدرالدين، چاپ سوم، دار احياء التراث، بيروت ، 1981م.

21. رسائل، ابن سينا، ابوعلي حسين بن عبدالله، انتشارات بيدار قم، 1400 هـ ق.

22. روضة الواعظين و بصيره المتعظين، فتال نيشابوري، محمد بن حسن بن علي بن احمد بن علي، چاپ اول، انتشارات رضي، قم، بي‌تا.

23. سياست عزت حسيني، هادوي تهراني، مهدي، سياست حيلت زبيري، مقاله ارائه شده در كنگره عزت و افتخار حسيني، 1382هـ ش.

24. شرح اصول كافي، ملاصدرا شيرازي، صدرالدين، منشورات مكتبة المحمودي.

25. شرح بر غرر الحكم، خوانساري، آقا جمال‌الدين، چاپ اول، دانشگاه تهران، تهران، 1366هـ ش.

26. عرفان نظري، يثربي، يحيي، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1374 هـ ش.

27. علل الشرائع، شيخ صدوق، محمد بن علي بابويه القمّي، مكتبة الداوري، قم المقدسة.

28. الغاية القصوي في ترجمة العروة الوثقي، قمي، شيخ عباس، المحقق/المصحح: علي رضا أسد اللهي‌فرد، الطبعة الأولي، منشورات صبح پيروزي، قم، 1423 هـ ق.

29.       الفتوحات، ابن عربي، محي الدين، (4 جلد)، دار صادر، بيروت.

30. الفتوحات، ابن عربي، محي الدين، (4 جلد)، تحقيق: عثمان يحيي، چاپ دوم، مصر، 1405 هـ ق.

31. فرهنگ اصلاحات و تعبيرات عرفاني، سجادي، سيدجعفر، چاپ هفتم، انتشارات طهوري، تهران، 1383هـ ش.

32. فصول منتزعة، الطبعة الثانية، المكتبة الزهراء، فارابي، ابونصر، ايران، 1405 هـ ق.

33.       فطرت، مطهري، مرتضي، انتشارات صدرا، تهران، 1387 هـ ش.

34. فيلسوفان انگليسي، كاپلستون، فردريك، ترجمه امير جلال‌الدين اعلم، چاپ دوم، شركت انتشارات علمي و فرهنگي و انتشارات سروش، تهران، 1370هـ ش.

35. قمقام زخار و صمصام بتار، معتمدالدولة، فرهاد ميرزا، تهران، اسلامية، 1377 هـ ق.

36. مقتل الحسين،‌ أبومخنف، لوط بن يحيي الأزدي، تعليقة حسن غفاري، چاپ دوم، چاپخانه علميه، 1364 هـ ش.

37. مقتل الحسين، موسوي مقرم، سيد عبدالرزاق، چاپ اول، مؤسسه نور، 1423 هـ‌ ق.

38. من لا يحضره الفقيه، شيخ صدوق، محمد بن علي بن بابويه القمّي، چاپ سوم، مؤسسه انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، 1413هـ ق.

39. نفس المهموم، ترجمه علامه ابوالحسن شعراني، قمي، شيخ عباس، علميه اسلاميه، تهران، 1374 هـ ق.

40. نهج البلاغة، سيد رضي، مصحح: صبحي صالح، مؤسسة دارالهجرة، قم، بي‌تا.

 

 

مجلات و فصلنامه‌ها

1.مجلة پاكستان‌ مصور، 19 آبان، 1368 هـ ش.

2.فصلنامه علوم سياسي، شماره 19، پاييز 1381.

3.فصلنامه قبسات، شماره 19.

 

 پی نوشت ها:

 



[1] . استاد قاسم ترخان، دانش آموخته حوزه علميه قم و دانشگاه مي‌باشد. او تحصيلات دروس حوزوي را در مقطع سطح چهارم به پايان رسانده و همزمان موفق به اخذ مدرك كارشناسي ارشد در رشته معارف با گرايش فلسفه و كلام گرديده است. وي در كنار فعاليت‌هاي آموزشي، به تحقيق و پژوهش نيز اشتغال داشته و تاكنون سه عنوان كتاب از نامبرده منتشر شده است. او مدير دو سايت پايگاه حوزه نت و اسلام كوئيست بوده و بيش از 300 مقاله علمي تحرير نموده و در اينترنت ارائه شده است. عنوان كتاب‌هاي وي عبارتند از: «با گام‌هاي سبز انتظار»‌، «كتاب مهر و ماه» و «شخصيت و قيام امام حسين(ع)».

[2] . ر.ك: كتاب العين، ماده عقل؛ معجم مقاييس اللغة، ماده عقل.

[3] . علامه مجلسي، شش معناي اصطلاحي براي عقل ذكر مي‌كند كه عبارت‌اند از: 1. نيروي ادراك خير و شر؛ 2. حالت و ملكه‌اي در نفس كه دعوت به انتخاب خير و نفع و پرهيز از شر و ضرر مي‌كند؛ 3. قوه‌اي كه مردم در نظام امور زندگي به كار مي‌گيرند كه «عقل معاش» است يا «نكراء» و «شيطنت»؛ 4. مراتب استعداد نفس براي تحصيل علوم نظري كه به هيولايي، بالملكه، بالفعل و بالمستفاد تقسيم مي‌شود. 5. نفس ناطقه انساني كه باعث تشخيص و تميز انسان از حيوانات است.6. جوهر مجرد قديم كه تعلق به ماده ندارد. روايات باب عقل، ظاهر در معناي اول و دوم، بلكه در معناي دوم، اكثر و اظهر هستند. البته بعضي روايات، قابل حمل بر معاني ديگر نيز هستند. در بعضي از روايات «عقل» بر علم نافعي كه باعث نجات و رستگاري و سعادت انسان مي‌شود نيز اطلاق شده است. (بحارالانوار، ج1، ص 99-101).

[4] . ر.ك: رسائل، ابن سينا، ج1، ص 89-87؛ شرح اصول كافي ملاصدرا، ج1، ذيل شرح حديث سوم، ص 228-222.

[5] . عقل محاسبه مي‌كند كه كار موردنظر چه تأثيري مي تواند نسبت به آينده، سرنوشت و آخرت ما داشته باشد. براين اساس، گرايش‌هايي كه در نفس وجود دارد، دسته‌اي مورد تصديق و توافق روشنگري و سنجش عقل قرار مي‌گيرند و دسته‌اي ديگر ارضاي خود را به هر طريق ممكن مي‌طلبند ولو اين كه با هدايت‌ها و روشنگري عقل تطبيق نكند.

[6] . ر.ك: فصول منتزعة، ص 54؛ الجوهر النضيد، ص 234؛ الاشارات و التنبيهات، ج2، ص 352.

[7] . قطب الدين رازي عقل عملي را اين‌گونه تحليل مي‌كند؛ ر.ك: الاشارات و التنبيهات، با شرح خواجه نصيرالدين طوسي و قطب الدين رازي، ج2، ص 352-353.

[8] . الكافي، ج1، باب عقل و جهل، روايت 3 ، ص 11.

[9] . در فرهنگ غرب از «عقل حسابگر» به «عقل ابزاري» نيز ياد مي‌شود. جهت‌گيري اصلي عقلانيت ابزاري و حسابگر در اين اصطلاح، تسلط آدمي بر طبيعت است. عقل ابزاري معطوف به معاش است. و به طور كلي عبارت است از قدرت و شعوري كه انسان با استفاده از آن به معاش خود سامان مي‌دهد و به زندگي دنيوي مطلوبش دست مي‌يابد. اين عقل از آن جا كه قدرت فن‌آوري و حسابگري دارد، آدمي را قادر مي سازد تا وقايع آينده را پيش‌بيني كند. ر.ك: برنجكار، رضا، عقل و تعقل در بيان حضرت امير، فصلنامه قبسات، شماره 19؛ پارسانيا، از عقل قدسي تا عقل ابزاري، فصلنامه علوم سياسي، شماره 19.

[10] . تعبير به «عقل جزئي» در مقابل «عقل كلي» است . عقل جزئي با سود و زيان دنيايي و عالم طبيعت سر و كار دارد. و از شك و وهم و شهوت و... در امان نيست، در حالي كه «عقل كلي» از شك و وهم و شهوت در امان است، به دنبال آخرت و درك عالم غيب و راهنماي انسان به سوي ابديت است.

[11] . اين عقل ايماني همان عقل كلي است. گفتني است كه در حديثي نيز عقل جزئي مشوب به وهم و خيال، عقل خوانده نشده و از آن به وهم تعبير شده است، «كلّما ميّزتموه بأوهامكم»؛ بحارالانوار، ج66، ص 292.

[12] . محي‌الدين ابن عربي در تعريف عشق مي‌نويسد: «وهو إفراط المحبة... عشق عبارت از افراط در محبت است و قرآن از آن به محبت شديد ياد كرده است: (كساني كه ايمان آوردند، شديدترين محبت را به خدا دارند) و [همچنين از‌آن به شفاف (پرده‌دل) و حالت شيفتگي و جنون] ياد كرده است؛ [در قصه علاقه زليخا به يوسف] مي‌فرمايد: (عشق اين جوان [يوسف] در اعماق قلب او [زليخا] نفوذ كرده است) و معنايش اين است كه حب همانند پرده و پوسته‌اي نازك، قلب زليخا را دربرگرفت و بر آن محيط گشت. (ابن عربي، محي‌الدين، الفتوحات، ج2، ص 323).

[13] . العشق افراط الحب و يكون في عفاف... و في الاساس «اشتقاق العشق من العشقة...»، (اقرب الموارد، ج2، ص 786؛ همچنين ر.ك: لسان العرب، ج10، ص 251؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، واژه عشق؛ همو، فرهنگ علوم عقلي، واژه عشق).

[14] . سوره مائده، آيه 54 «خدا ايشان را دوست مي‌دارد و ايشان خداوند را دوست مي‌دارند.»

[15] . ديوان امام خميني(ره):

گل ازهجران بلبل، بلبل از دوري گل هر دم     به طرف گلستان هر يك به عشق خويش مفتون شد

[16] . ملاصدرا شيرازي، صدرالدين، الحكمة المتعالية في الاسفار العقليه الاربعه، ج7، ص 158.

[17] . «قال رسول الله(ص) افضل الناس من عشق العبادة فعانقها و احبها بقلبه و باشرها بجسده؛ پيامبر(ص) فرمود: با فضيلت‌ترين مردم كسي است كه به عبادت عشق مي‌ورزد و دست به گردن آن مي‌آويزد و آن را با قلبش دوست دارد و با بدنش به آن اقدام مي‌ورزد.» (الكافي، ج2، ص 83).

[18] . بايد توجه داشت كه در عشق مجازي نيز عاشق مشتاق سخن گفتن با معشوق است و از سخن گفتن بسيار، لذت مي‌برد.

[19] . حضرت موسي(ع) در جواب اين سؤال حضرت حق كه: «و ما تلك بيمينك يا موسي»؛ و چه چيز در دست راست توست اي موسي؟» گفت: «هي عصاي أتوكّوا عليها و أهشّ بها علي غنمي ولي فيها مآرب أخري»؛ اين عصاي من است، بر آن تكيه مي‌كنم، برگ درختان را با آن براي گوسفندانم فرو‌مي‌ريزم. و نيازهاي ديگري را نيز با آن برطرف مي‌كنم» (طه، 17 و 18) درباره وجه پرگويي موسي در پاسخ خداوند، وجوهي ذكر شده است. يكي از وجوه آن است كه مقام اقتضاي آن را داشته است؛ زيرا مقام، مقام خلوت و راز دل گفتن با محبوب بوده است، و مي‌دانيم كه با محبوب‌ سخن گفتن‌ لذيذ است. از اين رو نخست جواب داد كه اين عصاي من است، سپس منافع عمومي آن را بر آن مترتب كرد. (ر.ك: ترجمه الميزان، ج14، ص 199).

[20] . ر.ك: مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج3، رسالة في حقيقة العشق، ص 286 و 287.

[21] . براين اساس؛ درباره كساني كه عاشق عبادت هستند، مي‌توان گفت: آن‌ها را پيچك عبادت احاطه كرده و از اين روست كه زرد و لاغر مي‌گردند و شايد به همين جهت باشد كه حضرت امير7 در وصف متقين فرمود: اجساد و بدن‌هاي آن‌ها نحيف است... چونان تير تراشيده و لاغر كرده مي‌باشند. (نهج البلاغه، ص 303 و 305).

ابوسعيد ابوالخير اين حالت را با خطاب به برگ‌هاي زرد پاييزي اين گونه بيان كرده است:

تو را روي زرد و مرا روي زرد       تو از مهر ماه و من از مهرِ ماه

[22] . از امام صادق(ع) درباره عشق مجازي سؤال شد، آن حضرت فرمود: «دل‌هايي كه از ياد خدا خالي است، خداوند دوستي ديگري را به آن‌ها مي‌چشاند. » (علل الشرايع، ج1، ص 140).

[23] . رك: فطرت، ص 91-95.

[24] . بحارالانوار، ج70، ص 22؛ المحجة البيضاء، ج8، ص 7.

[25] . مثنوي مولوي، دفتر اول، ابيات 1981 و 1982.

[26] . كليات سعدي، ص 889.

[27] . نهج البلاغه، قصار الحكم، 237؛ بحارالانوار، ج 41، ص 14.

[28] . الكافي، ج2، ص 833.

[29] . شكي نيست رفتاري كه انسان را به بهشت مي‌رساند و از جهنم نجاتش مي‌دهد، رفتار عاقلانه است و همچنين از آن جهت كه اثر طبيعي اعمال عبادي، دست‌يابي انسان به گوهر تقوا و در پرتو آن ورود به بهشت، قصد قربت در اين گونه عبادات وجود دارد؛ زيرا چنين چيزي را خدا خواسته است.

[30] . اثر و فايده عبادت كه از آن به هدف فعل تعبير مي‌كنند، نبايد با هدف فاعل، يعني نيت و انگيزه انجام دهنده كار خلط شود. درباره عبادت‌ها، هم بايد گفت كه اگر چه منافعي همانند بهشت و... براي اين اعمال وجود دارد و اين آثار نيز به خود عبادت‌كننده و ديگر انسانها مي‌رسد و فرقي هم نمي‌كند كه انسان‌هاي عادي آن‌ها را انجام دهند يا معصومان(ع) (اگرچه اين بزرگواران از عبادت‌هاي خود، بيشتر از ديگران سود مي‌برند؛ زيرا آنها با معرفت كامل‌تري آن‌ها را بجا مي‌آورند) اما معصومان عبادات را به عشق الهي انجام مي‌دهند؛ يعني آنها براي اين آثار، تن به عبادت خدا نداده‌اند. آنان عبادت را راه عشق‌بازي با معبود يافته‌اند و از خود، خواسته‌اي ندارند.

[31] . سعدي.

[32] . ديوان فيض كاشاني.

[33] . اميرمؤمنان علي(ع) مي‌فرمايد: «ما المجاهد الشّهيد في سبيل الله بأعظم أجرا ممّن قد فعفّ لكادالعفيف أن يكون ملكا من الملائكة؛ پاداش مجاهدي كه در راه خداوند كشته شود، بيشتر از كسي نيست كه توانايي بزهكاري داشته باشد، ولي عفت و پاكدامني به كار برد، نزديك است انسان عفيف و پاكدامن فرشته‌اي از فرشتگان باشد.» (نهج البلاغه، حكمت 474).

[34] . «اعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك؛ دشمن‌ترين دشمنانت نفسي است كه پيش روي تو است.» (بحارالانوار، ج67، ص 36)

[35] . ان رسول الله(ص) بعث سريّة فلمّا رجعوا قال مرحبا بقوم فضوا الجهاد الأصغر و بقي عليهم الجهاد الاكبر قيل يا رسول الله و ما الجهاد الاكبر قال جهاد النفس ثمّ قال: أفضل الجهاد من جاهد نفسه الّتي بين جنبيه؛ (الامالي شيخ صدوق، ص 467).

[36] . البته در مبارزه با هواهاي نفساني، تقويت كشش‌هاي مقابل، از اهميت ويژه‌اي برخوردار است؛ مثلاً از طريق ادراك آثار اعمال خير، محبت خدا در دل انسان بيدار مي‌گردد و با محبت خدا جايي براي غيرخدا در دل باقي نمي‌ماند، لذا در مناجات شعبانيه آمده است: «الهي لم يكن لي حول فانتقل به عن معصيتك الا في وقت ايقظتني لمحبتك». (ر.ك: اخلاق در قرآن، ج1، ص 213-195).

[37] . مولوي در مثنوي معنوي، دفتر اول، ص 64، با اشاره به روايتي که از پيامبر(ص) نقل كرديم، مي‌گويد:

اي شهان كشتيم ما خصم برون                  ماند خصمي زو بتر در اندرون

كشتن اين كار عقل و هوش نيست            شير باطن سخرة خرگوش نيست

چون كه واگشتم ز پيكار برون                  روي آوردم به پيكار درون

قد رجعنا من جهاد الاصغريم                با نبي اندر جهاد اكبريم

سهل شيري دان كه صف‌ها بشكند              شير آن است آن كه خود را بشكند

[38] . عارف و مشتاق لقاي حق، جنگ بزرگ‌تر را بين عقل و جهل نمي‌داند، بلكه مي‌كوشد تا عشق و محبت را بر عقل پيروز كند؛ يعني عقل در مقابل جهل، عهده‌دار عقال كردن غرايز و اغراض وهمي و خيالي از يك و اهداف شهوي و غضبي از سوي ديگر است، اما عقل در مقابل عشق، عقال شده عشق است؛ زيرا عقل مصطلح در ساحت عشق چونان وهم و خيال است در مصاف با عقل مصطلح عاقلان.

[39] . نبي خاتم مي‌فرمايد: «لي مع الله وقت لا يسعه فيه ملك مقرب و لا نبي مرسل؛ مرا با خداي تعالي وقتي است كه در آن، هيچ يك از فرشتگان و انبياي مرسل، با من نمي‌گنجند.» (بحارالانوار، ج18، ص 360، ح 66).

[40] . به عبارت ديگر، عقل عشق آفرين است. امام علي(ع) مي‌فرمايند: «العقل رقيّ إلي علّيين؛ عقل باعث ترقي انسان به اعلي عليين است». (تصنيف غررالحكم ودرر الكلم، ص 50)

[41] . به بياني ديگر؛ عقل راهنما و كنترل كننده است. امام علي(ع) مي‌فرمايند: «العقل يهدي و ينجي؛ عقل هدايت بخش و نجات‌دهنده است.» يا «العقل يحسن (يصلح) الروية؛ عقل رويه و منش را اصلاح مي‌كند.» (ر.ك: آمُدي، عبدالواحد، تصنيف غررالحكم و درر الكلم، ص 51 و 53).

[42] . «يا أبا ذرّ لا عقل كالتّدبير؛ اي ابوذر! هيچ عقلي همچون عاقبت‌انديشي نيست». (ديلمي، حسن بن ابي الحسن، ارشاد القلوب إلي الصواب، ج1، ص 141)؛ «العاقل من سلّم الي القضاء و عمل بالحزم»؛ (تصنيف غررالحكم و دررالكلم، ص54).

[43] . حضرت علي(ع) مي‌فرمايد:«العقال من اتّعظ بغيره؛ عاقل كسي است كه از غير خود پند بگيرد»؛ (تصنيف غررالحكم و درر الكلم، ص225)، در اين باره ر.ك: مولوي نيز در مثنوي معنوي، دفتر اول، ص 140، داستان شير، گرگ و روباه، اين روايت را تبيين مي‌كند. او مي‌گويد:

عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از            مرگ ياران در بلاي محترز

پس سپاس او را كه ما را در جهان             كرد پيدا از پس پيشينيان

تا شنيديم آن سياست‌هاي حق                بر قرون ماضيه اندر سبق

تا كه ما از حال آن گرگان پيش          همچو روبه پاس خود داريم بيش

استخوان و پشم آن گرگان عيان           بنگريد و پند گيريد اي مهان

[44] . البته بايد توجه داشت كه پختگي مراحل و درجاتي دارد. از ديدگاه ما انسان با گذر از شخصيت زيستي به مرحله پختگي مي‌رسد و در مراحل بالا كه عقل به مرحله قدسي راه مي‌يابد، اين پختگي به نهايت خود خواهد رسيد. ميوه تا زماني كه خام و ناپخته است به شاخه درخت چسبيده و آن‌گاه كه كاملا پخته شد، آن را رها مي‌سازد، انسان نيز تا مادامي كه به دنيا چسبيده است،خام است و از شخصيت زيستي برخوردار و آنگاه كه پخته شد از شخصيت عقلاني بهره‌مند مي‌شود و زماني كه كاملا پخته گرديد به مرحله شخصيت رباني راه مي‌يابد، مرحله‌اي كه با جدا شدن از دنيا و تعلقات دنيايي و سوختن توأم است.

بود ميوه تا خام و ناپخته سخت          زخامي بچسبد به شاخ درخت

تو هم ميوه شاخ اين عالمي                زخامي بدان باز چسبي همي

روشن است كه انسان با شخصيت عقلاني نيز ممكن است با سنجش و مقايسه نعمات اخروي و دنيايي و به شوق رسيدن به بهشت و نعمات پايدار، دل از دنيا بكند. اما دل كندن او مانند دل كندن عاشق نيست، عاشق دل در گرو دوست سپرده است و در نهايت پختگي به سر مي‌برد.

[45] . «ربنا إني اسكنت من ذريتي بواد غير ذي زرع»، ابراهيم ،37.

[46] . «قال يا بني إني اری في المنام أنّي أذبحك فانظر ما ذا تري قال يا أبت افعل ما تؤمر ستجدني إن شاء الله من الصابرين فلمّا أسلما و تلّه للجبين و ناديناه أن يا ابراهيم قد صدّقت الرؤيا إنّا كذلك نجزي المحسنين إنّ هذا لهو البلاء المبين و فديناه بذبح عظيم.» (صافات، 102-106).

[47] . ر.ك: أطيب البيان في تفسير القرآن، ج11، ص 178.

[48] . الكافي، ج1، ص 461.

[49] . «فلما أراد أن يشرب غرفة من الماء ذكر عطش الحسين و أهل بيته فرمي الماء» (بحارالانوار، ج45، ص41).

[50] . الهي قمشه‌اي.

[51] . برهان إنّ، آن است كه انسان از معلول به علت برسد، برخلاف برهان لمّ كه رسيدن از علت به معلول است.

[52] . أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج1، ص 498.

[53] . «فهو يعلن أنّي أحبّ الصّلاة له و تلاوة كتابه و الدّعاء و الاستغفار...»؛ (الإرشاد، ج2، ص 91).

[54] . مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج17، ص 384؛ با اندكي تغيير در عبارت.

[55] . در روايتي وارد شده است كه اگر يك نفر به امام جماعت اقتدا كند، هر ركعت از نماز آنان ثواب صد و پنجاه نماز دارد و اگر دو نفر اقتدا كنند، هر ركعتي ثواب ششصد نماز دارد و هرچه بيشتر شوند، ثواب نمازشان بيشتر مي‌شود، تا به ده نفر برسند وعده آنان كه از ده گذشت، اگر تمام آسمان‌ها كاغذ و درياها مركب و درخت‌ها قلم و جن و انس و ملائكه نويسنده شوند، نمي‌توانند ثواب يك ركعت آن را بنويسند. (ر.ك: توضيح المسائل، «المحشي للإمام الخميني، ج1، ص 768).

[56] . «فقطعوه بسيوفهم إرباً إربا» بحارالانوار، ج45، ص 44.

[57] . ر.ك: مجله پاكستان مصور، 19 آبان، 1368 هـ .ش.

[58] . من لا يحضره الفقيه، ج2، ص 610.

[59] . بحارالانوار، ج64، ص 142.

[60] . همان، ج44، ص 367.

[61] . امام باقر(ع) به عيادت جابر مي‌رود، احوال او را مي‌پرسد. امام باقر جوان است و جابر از اصحاب پيغمبر و پيرمرد است. جابر عرض مي‌كند: يابن رسول الله! در حالي هستم كه فقر را بر غنا، بيماري را بر سلامت، و مردن را بر زنده ماندن ترجيح مي‌دهم. امام(ع) فرمود: ما اهل بيت اين طور نيستيم، ما از خودمان پسندي نداريم، ما هر طوري كه خدا مصلحت بداند همان برايمان خوب است؛ (ر.ك: مجموعه آثار استاد شهيد مطهري، ج17، ص 383).

[62] . مقتل الحسين، ص 357؛ قمقام زخار و صمصام بتار، ص 262.

[63] . بحارالانوار، ج45، ص 53.

[64] . امام حسين (ع) در اين باره فرموده است: «أيّها النّاس إنّ الله جلّ ذكره ما خلق العباد إلاّ ليعرفوه فإذا عرفوه عبدوه؛ اي مردم! خدا بندگان را نيافريد مگر براي اين كه او را بشناسند و هرگاه او را شناختند (عاشق او شوند و) عبادتش كنند.» (بحارالانوار،ج5، ص 312).

[65] . تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبري)، ترجمه، ج7، ص 2994.

[66] . همان، ص 3016.

[67] . ر.ك: بحارالانوار، ج98، ص 5 و 35 و 71.

[68] . ر.ك: لسان العرب، ج3، ص 242.

[69] . براين اساس كه گوش به فرمان عقل حسابگر و بدلي بوده و براي تصاحب الاغ دشمن، جانش را فدا كرده، «قتيل الحمار» اطلاق شده است نه شهيد. (ر.ك: المحجة‌البيضاء، ج9، ص 104؛ جامع السعادات، ج3، ص 113).

[70] . او حقيقتاً به همان جايي رسيده است كه در عرفان از آن به وحدت شهود و از آن بالاتر به وحدت وجود تعبير آورده مي‌شود. جز خدا نبودن همان وحدت وجود است و جز خدا نديدن همان وحدت شهود.

[71] . در زيارت اربعين مي‌خوانيم: «و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الضّلالة و الجهالة؛ امام حسين(ع) جانش را در راه تو بذل و ايثار كرد تا بندگانت را از گمراهي و ناداني و تاريكي و شك و شبهه نجات داده و به طرف هدايت و رهايي از هلاكت بكشاند.» (كامل الزيارات، ص 228).

[72] . «عن أبي عبدالله(ع) قال قال رسول الله(ص) فوق كلذي برّ برّ حتّي يقتل الرّجل في سبيل الله فإذا قتل في سبيل الله فليس فوقه بر»؛ (الكافي، ج2، ص 348).

[73] . البته بايد توجه داشت كه شهيد در معركه و خطّ مقدّم جبهه، احتياج به غسل و تيمم و كفن ندارد و با لباس خود دفن مي‌شود، مگر اين كه برهنه باشد كه در اين صورت بايد او را كفن نمايند. (ر.ك: الغاية القصوي في ترجمة العروة الوثقي، ج1، ص 220 و 221).

[74] . قرآن از سويي در سوره حمد به ما مي‌آموزد كه بگوييم:«اهدنا الصّراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم؛ ما را به راه راست هدايت كن، راه كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي»؛ و از سوي ديگر در‌آيه 69 سوره نساء به معرفي «الّذين أنعمت عليهم» مي‌پردازد و مي‌‌فرمايد: «و من يطع الله و الرّسول فأولئك مع الذين انعم الله عليهم من النّبيين و الصديقن و الشهداء والصالحين و حسن اولئك رفيقا؛ و كسي كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، (در روز رستاخيز) همنشين كساني خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان؛ و آن‌ها رفيق‌هاي خوبي هستند!»

[75] . المفردات في غريب القرآن، ص 465.

[76] . براي آگاهي بشتر از اين تفاوت‌ها، ر.ك: سياست عزت حسيني، سياست حيلت زبيري.

[77] . ر.ك: تاريخ يعقوبي، ج2، ص 197 و 215.

[78] . «حسين منّي و أنا من حسين»؛ بحارالانوار، ج43، ص 261، معناي «من از حسينم» اين است كه حيات دين پيامبر(ص) از نهضت امام حسين(ع) است.

[79] . مقتل الحسين ابومخنف، ص 14.

[80] . همان، ص 64.

[81] . همان، ص 64؛ نفس المهموم، ص 82.

[82] . مقتل الحسين ابومخنف، ص 64.

[83] . همان، ص 64 و 65.

[84] . ابن زبير به آن حضرت گفت: «اگر خواهي در همين جا اقامت كن و ما تو را ياري مي‌كنيم و غم تو مي‌خوريم و با تو دست بيعت مي‌دهيم، اما آن حضرت در برابر ديدگان ناباور ابن زبير و ديگران فرمود:«پدرم حكايت كرد كه در مكّه قوچي است كه به سبب او حرمت مكه شكسته مي‌شود و من دوست ندارم آن قوچ باشم.» (مقتل الحسين ابومخنف، ص 66؛ نفس المهموم، ص 83).

[85] . در اين واقعه سه روز شهر مدينه، بر لشكريان يزيد مباح اعلام شد تا مردم را بكشند و اموالشان را غارت كنند و... بعد از اين بود كه دوشيزگان فرزند آوردند و شناخته نبود آن‌ها را كه باردار كرده است. (ر.ك: تاريخ يعقوبي، ج2، ص 190-189؛ تاريخ الامم و الملوك، ج4، ص 377).

[86] . تاريخ يعقوبي، ج2، ص 192-191.

[87] . همان، ص 213.

[88] . حضرت امام باقر(ع) فرمود: وقتي امام حسين آماده شد به كوفه حركت كند، ابن عباس خدمت آن جناب رسيد و او را به خدا و خويشاوندي قسم داد كه مبادا به كربلا برود و كشته شود. (بحارالانوار، ج75، ص 273؛ براي آگاهي از نصايح ديگران، ر.ك: اللهوف علي قتلي الطفوف، ص 62؛ الكامل في التاريخ، ج4، ص 38).

[89] . محمد بن حنفيه در مدينه به حضور امام حسين(ع) رسيد و برادرش را اين‌گونه نصيحت كرد: متوجه مكه شو، اگر در آن‌‌جا مطمئن شدي كه چه بهتر و الا به سوي بلاد يمن برو، زيرا اهل آن ديار انصار جد و پدرت مي‌باشند و آنان رئوف‌ترين و مهربان‌ترين مردم و داراي وسيع‌ترين بلاد هستند، ااگر در آن جا اطميناني براي تو حاصل شد كه بهتر و الا بسوي ريگزارها و قله كوه‌ها مي‌روي و از شهري به شهري منتقل مي‌شوي تا اين كه بنگري كار اين مردم به كجا خواهد كشيد و خداي توانا بين ما و اين گروه فاسقين و نابكار داوري فرمايد. امام حسين(ع) فرمود: اي برادر! اگر ملجأ و پناهگاهي هم نباشد من با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد. (بحارالانوار، ج44، ص 329)

[90] . از امام صادق(ع) نقل شده: محمد بن حنفيه در شبي كه امام(ع) صبح آن عازم خروج از مكه به سوي عراق بود، نزد امام آمد و گفت: برادر! شما به نيرنگ و فريبكاري مردم كوفه نسبت به پدرت و برادرت آگاهي داري، ترس آن دارم كه با تو نيز همانند آن‌ها رفتار كنند، اگر صلاح مي‌داني در مكه بمان كه در اين صورت عزيزترين فردي هستي كه در حرم خداست، امام حسين(ع) فرمود: نگران آن هستم كه يزيد (به وسيله مأمورانش) در حرم خدا مرا غافلگير كند، آن‌گاه احترام و امنيت اين خانه با كشته شدن من از ميان برود. محمد گفت: اگر اين نگراني را داري به سوي يمن ، يا به يكي از بيابان‌هاي دوردست برو كه دشمن در آن جا به تو دست نيابد. امام حسين(ع) فرمود: «انظر فيما قلت، در آن چه گفتي مي‌انديشم.» وقتي كه سحر آن شب فرا رسيد، امام حسين(ع) با همراهان از مكه به سوي عراق خارج شدند، محمد بن حنفيه از اين حادثه باخبر شد، با شتاب حركت كرد و خود را به امام رسانيد، مهار شتر امام را گرفت و عرض كرد: «برادرم مگر به من وعده ندادي كه در مورد آنچه به عرض رساندم بينديشي؟» امام فرمود: آري. محمد گفت: پس چرا با شتاب از مكّه خارج شدي؟ امام فرمود: بعد از آنكه از تو جدا شدم، رسول خدا(ص) [در بيداري يا در خواب] نزد من آمد و فرمود: يا حسين! اخرج فانّ الله قد شاء ان يراك قيتلا، اي حسين! خارج شو، همانا خداوند خواسته است تو را (براي پيشرفت دين) كشته ببيند. محمد گفت: «إنّا لله و إنّا اليه راجعون، اكنون كه تو با اين وضع حركت مي‌كني، همراه بردن اين زنان با تو چه معني دارد؟ امام فرمود:‌رسول خدا(ص) به من فرمود:«انّ الله قد شاء ان يراهنّ سبايا، همانا خداوند چنين خواسته كه آنان را اسير و گرفتار بنگرد»، (اللهوف علي قتلي الطفوف، ص 64).

[91] . «و مناخ ركابٍ و مصارع عشّاق شهداء لا يسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم» (بحارالانوار، ج41، ص 295).

[92] . بحارالانوار، ج45، ص 115 و 116.

[93] . شكوه عشق زينب(س) درباره اباعبدالله(ع) در دو جا نمايان شد: اول آن‌جايي كه براي ازدواج با عبدالله بن جعفر چنين شرطي مي‌گذارد كه هيچ‌گاه برادرش را تنها نگذارد و از او دور نباشد، دوم آن زمان كه فرزندانش را خدمت برادر آورد و با اصرار آنان را روانه ميدان كرد و بعد از شهادت جگر گوشه‌هايش به استقبال برادر نرفت تا مبادا چشم برادر به چشمان او بيفتد و در اين رويارويي اسباب شرمندگي برادر فراهم شود.


منبع : پايگاه عرفان
  1437
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب


بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز