فارسی
پنجشنبه 15 خرداد 1399 - الخميس 12 شوال 1441
  4166
  0
  0

حكايت ليلى و مجنون‏

 

مى گويند: بيچاره مجنون اين قدر رنج كشيد تا بالاخره يك بار به خانه ليلى رسيد. وقتى به ليلى گفتند كه مجنون آمده، ليلى هم داشت ديوانه مى شد:

ز بوى زلف تو مفتونم اى گل

 

ز رنگ روى تو دلخونم اى گل

منِ عاشق ز عشقت بيقرارم

 

تو چون ليلى و من مجنونم اى گل

     

ولى او را راه نداد و گفت: نگذاريد داخل اتاق بيايد، به كلفت ها گفت كه او را به اتاق ديگر راهنمايى كنند. پرسيدند: شما دو نفر كه براى همديگر مى ميريد! مجنون بيچاره رنج زيادى كشيده تا به تو رسيده، بگذار بيايد يك نگاه تو را ببيند. گفت:

امكان ندارد. پرسيدند: چرا؟ گفت: چند روز بايد در اتاق بماند، بعداً او را خواهم ديد. پرسيدند: چرا؟ گفت: از آن محلّى كه براى ديدن من راه افتاده مى دانيد چقدر در چشمش قيافه نامحرم رفته است بايد تمام آن صورت ها و عكس هايى كه در چشمش است كاملًا پاك و محو شود و در اين چشم ديگر هيچ چيز نماند تا آماده ديدن من شود، نمى خواهم چشمى كه پر از غريبه است مرا ببيند، گوشى كه پر از صداى غريبه است، صداى مرا بشنود، زبانى كه پر از آلودگى است، اسم مرا تلفظ كند.


منبع : پایگاه عرفان
  4166
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

    من تا هستم همينم
    عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!
    در این دنیا چه چیز مرا كفايت مى‏‌كند؟
    حکایت پیرمرد آتش‌پرست با حضرت موسی(ع)
    ذكر خدا بگو
    شب قدر شب گناه نيست!‏
    زن بدكاره‏ در خانه عابد
    علامت نياز
    حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
    در راه خدمت به خلق‏

بیشترین بازدید این مجموعه

      سه مرد گنهكار!
      حکایت دين جديد
      نشانه‏ هاى ايمان‏
      به هنگام خشم مراقب باش‏
      بيست و چهار خزانه براى بيست و چهار ساعت‏
      من تا هستم همينم
      در این دنیا چه چیز مرا كفايت مى‏‌كند؟
      مجادله نقاشان رومى و چينى‏
      حضرت اسحاق و يعقوب عليهما السلام و نماز
      قهر و جدايى‏

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز