فارسی
جمعه 15 اسفند 1399 - الجمعة 21 رجب 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه
1024
0
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

حكايتى از جبرئيل عليه السلام در قبولى عمل عابد پانصد ساله‏

 

 

روايت مهمى را نقل مى كنند كه جبرئيل عليه السلام به محضر مقدس نبى عالى قدر صلى الله عليه وآله نازل شد. وقتى او آيه اى را كه آورده بود، تلاوت كرد و امر نزول آيه تمام شد، نبى بزرگ كه در تواضع و اخلاق بى نمونه بود، به جبرئيل عليه السلام فرمود: براى عبرت گرفتن، از عجايبى كه از زمان خلقت خود تا الان در عالم مشاهده كردى، براى من تعريف كن.

اميرمؤمنان عليه السلام درباره عبرت گرفتن مى فرمايد: «مَا أَكْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الِاعْتِبَارَ.» «3»: چقدر من در حال تعجّب هستم كه هيچ كلاسى براى تعليم گرفتن و آموختن مانند كلاس روزگار نيست، ولى اين كلاس شاگرد خيلى كمى دارد.

ز دام طبيعت پريدن خوش است گل از باغ لاهوت چيدن خوش است

به كاخ تجرّد نشستن نكوست در آن جا رخ يار ديدن خوش است

مى عشق نوشيدن از دست يار ز آن باده جان پروريدن خوش است

نسيمى وزد تاز باغ وصال چو گل جامه از تن دريدن خوش است

از اين شهر و اين خانه تا كوى يار چو آهوى وحشى دويدن خوش است

همه شب به اميد صبح وصال چو نى ناله از دل كشيدن خوش است

الهى! به شوق غزالان عشق به صحراى وحدت چريدن خوش است

الهى قمشه اى

جبرئيل عليه السلام گفت: آقا! قرار بود من بر يكى از انبيا نازل شوم، در هنگام نازل شدن، در منطق محدودى كه جزيره مانند بود، به درياى آرامى برخورد كردم. در هنگامى كه مى رفتم آن پيغمبر را ملاقات كنم، كسى را در اين جزيره ديدم كه فعاليت جسمى و فعاليت كارى داشت. از نظر عبادت، ظرف وجود او را كه نظر كردم، ديدم خيلى دقيق بود. از نظر عمر، در ديوان عمر او كه نظر كردم، ديدم خداى عزيز و توانا پانصد سال عمر به او عنايت كرده است. من وقتى به او برخورد كردم، در سجده بود و اشك مى ريخت. من به اين جمله او رسيدم كه مى گفت: الهى! تمام تقاضاى من از تو در يك جمله است، و آن اين است كه من از تو مى خواهم ساعت مرگ من و جان دادن مرا در حال سجده بر خودت قرار بدهى؛ من آن وقتى كه مى خواهم جانم را به تو بدهم، در حال سجده بر تو باشم. الهى! از تو تقاضا مى كنم، حال عبادت مرا تا شب مرگ تداوم بدهى، و تقاضا مى كنم روز مرا در قيامت در حال سجده محشور كنى. يا رسول الله! من به ديوان قبولى نظريات بندگان نگاه كردم و ديدم خدا همه برنامه هايش را پذيرفته است.

جبرئيل عليه السلام به منزله وزير دربار الهى، و امين وحى پروردگار است و اسرار خدا پيش او مى باشد؛ او داراى وجودى بى نظير است. خداى متعال در قرآن مجيد در آيه صد و هفتاد و هفت سوره بقره، ايمان را به پنج صورت بيان مى كند كه يكى از آن ها ايمان به ملايكه است.

جبرئيل عليه السلام گفت: يا رسول الله! اين برنامه ها خيلى براى من جالب بود، و دوست داشتم صحنه قيامت او را هم ببينم. من آن را در ديوان قيامت و در علم خدا مشاهده كردم. چون در آيه سى و دو سوره يس، خدا مى فرمايد:

وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ

همه عالم، از اول تا آخر، هر چه كه هست، نزد من حاضر است.

در علم پروردگار گذشته، حال و آينده وجود ندارد، و گذشتگان، و افراد زمان حاضر و آيندگان همه معلوم و مسلّم است. اين مطلب را در حكمت عاليه متعاليه بحث كرده اند. علاوه بر قرآن مجيد كه خيلى دقيق و لطيف آن را بيان كرده است، مرحوم حاجى، در منظومه حكمت و صدرالمتألهين در علم پروردگار در كتاب اسفار و ديگران نظرياتى دارند. ولى عالى ترين مبناى علم الهى همين آيه سى ودو سوره يس است كه بيان مى كند، اصل موجودات جهان چه موجودات گذشته، چه موجودات حال و چه موجودات آينده در علم الهى منعكس است؛ چون خدا است و محيط، و براى او غيبت معنا و مفهوم ندارد كه آينده بيايد تا او ببيند چه مى خواهد باشد. غيبت متعلّق به محدودين هست. ما الان بين دو غيب قرار گرفتيم: گذشته و آينده، و نه از اول عالم اطلاع داريم و نه از آخر عالم. اين وسط هم معلومات ما خيلى كم و كوچك است. اين قدر كوچك است كه راوى مى گويد، در محضر امام صادق عليه السلام نشسته بود، كسى پرسيد: آقا! انداز كره زمين چقدر است؟ حضرت به او فرمود: در ذهن خود بيابان بدون اول و آخرى را در نظر بياور. سايل گفت: بيابانى را در نظر آوردم كه نه اول دارد و نه آخر. بعد حضرت فرمود: دانه ارزنى را در اين بيابان بى اول و آخر رها كن. گفت: رها كردم. حضرت فرمود: ذهن خود را از بيابان خارج كن. گفت: خارج كردم. حالا مى بينم در اين بيابان حوادث عجيبى اتفاق مى افتد؛ موجوداتى مى آيند؛ خلقتى وجود دارد؛ برنامه هايى هست. حضرت فرمود: حالا برو آن دانه ارزن را در بيابان پيدا كن. گفت: آقا! آن دانه ارزن، بين اين همه حوادثى كه در اين بيابان اتفاق مى افتد، قابل پيدا كردن نيست. امام عليه السلام فرمود: كره زمين در مقابل آنچه با چشم مى بينيم، نه چيزهايى كه نمى بينيم، مانند دان ارزنى در يك بيابان بى اول و آخر است و تو درون اين دانه ارزن هستى. خان تو اين قدر كوچك است. خودت را ببين كه در مقابل اين خانه چقدر كوچك هستى.

گذشته متعلّق به مايى هست كه اين قدركوچك هستيم؛ آينده هم متعلّق به مايى هست كه غيب با آن وسعت در برابرمان قرار دارد و ما هم اين قدر كوچك هستيم. براى همين نمى توانيم نسبت به آن ها احاط علمى پيدا كنيم. از حال هم كه ما اطلاعات زيادى نداريم.

اين گونه بود، نبى اكرم صلى الله عليه و آله با آن بزرگى كه داشت، اول هر نمازى در برابر خدا كه مى ايستاد، مى گفت: «مَا عَبَدْنَاكَ حَقَّ عِبَادَتِكَ وَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ.»

خدايا! من نتوانستم آن طورى كه تو هستى تو را بشناسم، مرا ببخش، من در مقابل تو كوچك هستم.

جبرئيل عليه السلام گفت: يا رسول الله! من حال اين آقا را در صحنه هاى مهيج دادگاه هاى قيامت مشاهده كردم. نوبت رسيدگى به اعمال رسيد. قيامت هست و علم خدا هم نامحدود. دادگاه عالى الهى، پاك ترين دادگاه هاى جهان خلقت است؛ رشوه نمى گيرد. اعمال مى آيند و به نفع و يا به ضرر افراد شهادت مى دهند. عابد پانصد ساله را وارد اين دادگاه مى كنند. نهى از منكر، انسانيت، فضيلت و آگاهى عابد، به نفع او عرض مى كنند: خدايا! خيلى پاك هستى، به مقتضاى رحمتت اين بنده را وارد بهشت نما. خطاب به آن عابد مى رسد كه: «أَدْخِلُوا عَبْدِى الْجَنَّهَ بِرَحْمَتِى »: رحمت من اقتضا مى كند كه تو را به بهشت ببرم. هر چند سخن از ارزش عمل در بهشت است، ولى نسبت به اين بنده سنجش اعمال لازم نيست، و او را به رحمت من وارد بهشت كنيد. امّا اين عابد سرش را بالا مى كند و مى گويد: نه، خدايا! من بهشت رحمتت را نمى خواهم، و «ادخلنى جنتك بعبادتك»: مرا به خاطر عبادتم در بهشتت داخل نما؛ چون من براى تو زحمت كشيدم و پانصد سال تو را عبادت كردم، و حالا مى خواهى اين زحمات و عبادات من را به حساب نياورى. من چون عبادتت كردم، حقم اين است كه به بهشتت بروم. خطاب رسيد: قضات دادگاه! او را از بهشت برگردانيد. قضات هم او را از بهشت بر مى گردانند. در دادگاه خطاب مى رسد كه همه نعمت هايى كه به او دادم، لحاظ كنيد، و همه عبادت هايى را هم كه او براى من كرده، حساب كنيد. قضات هم اولين نعمت داده شده به او را مقايسه مى كنند، مى بينند اولين نعمت داده شده به او، نعمت چشم است؛ همان چشمى كه براى ديدن اشيا است. آن ها تمام ديده ها، قوت ها، اعصاب، كر چشم، برنامه ها، روابط، كارها، نعمت ها، روشنايى و بينايى هاى ديده و چشم را حساب مى كنند و در پرونده مى آورند؛ چون مى خواهند نعمت هاى خدا را در برابر عبادات او حساب كنند. وقتى نعمت چشم را حساب مى كنند و انداز عظمت نعمت چشم معلوم مى شود، در دادگاه عدل الهى مى بينند مقدار عبادت پانصد ساله او در مقايسه با نعمت چشم به تنهايى كم مى آورد و اين نعمت نسبت به عبادت كذايى برترى دارد. حالا ديگر نعمت ها، مثل: آفتاب، ماه، آب، سلامتى، گوش، زبان، بينى، مغز، دست، زيبايى، پوست، عمر، هوا و نباتات بماند، و فعلًا پانصد سال عبادت اين فرد، در برابر يك نعمت چشم كم آورده است. عرض مى كنند: خدايا! چشم را به تنهايى حساب كرديم و اين نعمت نسبت به عبادت اين فرد برنده شد. خطاب مى رسد: پس او را به جهنم ببريد؛ چون بدهكار است و چيزى ندارد كه با آن بدهى اش را تسويه كند، و اين گونه، عبادات پانصد سال اين فرد مؤمن در برابر يك نعمت چشم بر باد رفت، حالا او چه منتى بر خدا دارد كه به پرودگار عالم بگويد: خدايا! به من خيلى نگاه كن و عنايت بيش ترى به من بنما؛ چون من در يك دوره بدى به تو مؤمن شدم. به راستى با ايمان به خداوندى كه اين نعمت هاى بى شمار را به او داده، او چه منتى بر خدا خواهد داشت؟ او بايد نسبت به چنين خدايى مؤمن باشد و اين ايمان، منت گذاشتن ندارد. عابد را به طرف جهنم مى برند و او شروع به گريه كردن مى كند. خطاب مى رسد: بنده من! چرا گريه مى كنى؟ عرض مى كند خدايا! من يك عبادت ديگر داشتم كه اين قضات آن را حساب نكردند. خطاب مى رسد آن عبادت چيست؟ مى گويد: خدايا! اميد به فضل تو، و آن ها آن را حساب نكردند. من گمان نمى كردم تو اى خداى مهربان! مرا به جهنم ببرى. من بد كردم و سخن بدى گفتم. مرا به بهشت برگردانيد. خطاب مى رسد: «ادْخُلْ جَنَّتِى بِرَحْمَتِى »: پس به واسطه رحمت من، به بهشت داخل شو.

 

 

 


منبع : پایگاه عرفان
1024
0
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
جنازه‌ای که کسی بالای سرش حاضر نشد؟!
طلبه‌ای که به لوسترهای حرم امیرالمؤمنین(ع) اعتراض داشت
حكايت فروش نخلستان و انفاق آن‏
چند داستان عجيب در مسئله توبه‏
زن بدكاره‏ در خانه عابد
ما با شما در ثواب شما شريكيم‏
گردنبند با برکت حضرت زهرا(س)
حکایتی از لقمه حرام‏
رفتار امام حسين (ع) با معلم فرزندش‏

بیشترین بازدید این مجموعه

آقازاده‌ای که منصب حکومتی را قبول نکرد!
حكايت ذونواس‏
حكايت گرگان و كرمان‏
حکایتی از گریه برای ابى عبدالله عليه‏السلام
حکایت توبه «وحشى»
حکایت حرص و حسد
عارف عاشق، حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى‏
ما دزد پول مردم هستیم نه دزد اعتقادات آنها!
ياران ابی عبدالله(ع) در قلّه افتخار
ماجرای زن بدکاره ای که به زندان امام کاظم (ع) رفت

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز