فارسی
چهارشنبه 12 آذر 1399 - الاربعاء 16 ربيع الثاني 1442

  70
  0
  0

گفتارى از عارفان

عاشق سالك و عارف الهى مى گويد :وقتى در يكى از ممالك گذارم افتاد . طبيبى را كه آثار دانش و آيات بينش از او ظاهر و هويدا بود در كويى ديدم به معالجت مشغول است .جمعى كثير از مرد و زن بر گرد او نشسته اند و منتظر گرفتن نسخه براى علاج دردند .من نيز در گوشه اى نشستم . چون از دستورالعمل بيماران خلاصى يافت روى به من كرده و گفت :اگر تو را نيز مطلبى هستى بگوى .گفتم : سال هاست به مرضى مبتلا هستم ، اگر توانى آن را معالجت نماى .گفت : آن كدام است ؟گفتم : مرض گناه ، اگر از براى آن دوايى دارى از براى من بيان كن .طبيب لحظه اى سر به زير افكند ، پس قلم برداشت و گفت : از براى تو نسخه اى بنويسم آن را نيكو فهم نماى و بدان عمل كن .آن گاه قلم و كاغذ برداشت و اين كلمات نوشت :ريشه هاى فقر را برگير ، با برگ هاى صبر و هليله فروتنى و بليله افتادگى و روغن گل بنفشه ترس ، با گل خطمى دوست و تمر هندى قرار ، با گل سرخ راستى ، چون اين دواها را به ميزان خود گرفتى ، محل آن را در ديگ دانش قرار ده و آب بردبارى و حقيقت به روى آن بريز و آتش آرزومندى زير آن ديگ برافروز و سوزندگى بر آن بيفزاى و آن را با ستام خشنودى حركت ده و سمقونياى زارى و بازگشت بر آن اضافه كن و به روى آن مقّل طاعت بريز ، سپس در عمل بكوش و آن شربت را در دكان خلوت بنوش ، پس از نوشيدن تلخى دهان را با آب وفا مضمضه كن و نيكو كن مزه دهان خود را به مسواك ترس و گرسنگى ، سپس به جهت آن كه قى عارض نگردد ، سيب قناعت را ببوى و لب هاى خود را به دستمال بازگشت از غير خدا پاك نماى ، پس اين شركت كه از تركيب آن دواها ساخته شد ، گناهان را بَرد و تو را به خداى بزرگ و داناى رازها نزديك مى كند .چون اين كلمات را از آن طبيب دانشمند شنيدم ، تغيير كلّى در حالت من پديد گشت و من نيز قلم برداشته اين كلمات را براى وى نگاشتم :خداوند را بندگانى است كه درختان گناه را در ديده مى نشانند و آن ها را به آب توبه بازگشت سيراب مى كنند ، بار آن ها اندوه و پشيمانى است ، ميوه آن را بى جنون مى چينند و بلادت و بلاهت را بر خود بسته ، بى آن كه درماندگى در كردار يا گنگى در گفتار آن ها باشد ، اين گروه از دانشمندانند و معرفت دار به خدا و رسول ، از جام پاك وحدت مى نوشند و بر درازى بلا توانايى پيدا مى كنند ، دل هاى آن ها در عالم ملكوت سرگشته و ترسان مى شود و بين پرده هاى جبروت خيالاتشان حركت مى كند .

بر گرفته از کتاب داستانهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان

  70
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

حکایتی از لقمه حرام‏
من دختر رئيس قبيله هستم
حکایت دزدی که با یاد خدا عاقبت بخیر شد
گردنبند با برکت حضرت زهرا (س)
توبه جوانی که خیاط زنانه بود
تنبيه نفس در حضور پیامبر (ص)
رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
اثر بی‌حجابی
داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
تأثير دعاهاى صحيفه سجاديه‏

بیشترین بازدید این مجموعه


 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز