فارسی
جمعه 27 فروردين 1400 - الجمعة 3 رمضان 1442
قرآن کریم مفاتیح الجنان نهج البلاغه صحیفه سجادیه

766
1
نفر 0
0% این مطلب را پسندیده اند

حكايت سبكتكين با آهو

 

 

بيهقى در تاريخ خود ماجراى عبرت آموز آهويى را آورده عبرت آموز كه نشان مى دهد مكافات بى مهرى و مهرورزى ممكن است در اين جهان باشد و شايد مقصود پيامبر صلى الله عليه و آله در سخن پيشين مكافات اين جهانى است و ما ماجراى ياد شده را با نثر شيوا و استوار خود ابوالفضل بيهقى مى آوريم:

از عبدالملك مستوفى به بُست شنيدم... و اين آزاد مرد مردى دبيرست و مقبول القول... گفت: بدان وقت كه امير سبكتكين رضى الله عنه بست بگرفت و با تيوزيان برافتادند.

زعيمى بود به ناحيت طالقان، وى را احمد بوعمر گفتندى، مردى پير و سديد و توانگر. امير سبكتكين وى را بپسنديد از جمله مردم آن ناحيت و بنواخت و به خود نزديك كرد و اعتمادش با وى تا بدان جايگاه بود كه هر شبى مرا او را بخواندى و تا ديرى نزديك امير بودى و نيز با وى خلوت ها كردى، شادى و غم و اسرار گفتى و اين پير، دوست پدر من بود، احمد بوناصر مستوفى.

روزى با پدرم مى گفت و من حاضر بودم كه امير سبكتكين با من شبى حديث مى كرد و احوال و اسرار سرگذشت هاى خويش باز مى نمود، پس گفت: پيشتر از آن كه من به غزنين افتادم، يك روز برنشستم، نزديك نماز ديگر و به صحرا بيرون رفتم به بلخ و همان يك اسب داشتم و سخت تيزتك و دونده بود چنان كه هر صيد كه پيش من آمدى باز نرفتى. آهويى ديدم ماده و بچه با وى، اسب را برانگيختم و نيك رو كردم و بچه از مادر جا ماند و غمى شد، بگرفتمش و بر زين نهادم و باز گشتم.

و روز، نزديك نماز شام رسيده بود چون لختى براندم آوازى به گوش من آمد، بازنگريستم مادر بچه بود كه بر اثر من مى آمد و غريوى و خواهشكى مى كرد، اسب برگردانيدم به طمع آن كه مگر وى نيز گرفته آيد و بتاختم! چون باد از پيش من رفت. بازگشتم و دو سه بار هم چنين مى افتاد و اين بيچاركَك مى آمد و مى ناليد تا نزديك شهر رسيدم، مادرش هم چنان نالان نالان مى آمد و دلم بر وى بسوخت و با خود گفتم:

از اين آهو بره چه خواهد آمد؟ مادر او برين مهربان است، رحمت مى بايد كرد. بچه را بر صحرا انداختمم، سوى مادر بدويد و غريو كردند و هر دو برفتند سوى دشت و من به خانه رسيدم.

شب تاريك شده بود و اسبم بى جو بمانده، سخت دل تنگ شدم و چون غمناك در وثاق بختم، به خواب ديدم پيرمردى را سخت فرهمند كه نزديك من آمد و مرا گفت: «يا سبكتكين! بدان كه آن بخشايش كه بر آن آهو ماده كردى و اين بچكَك بدو باز دادى و اسب خود را بى جويله كردى، شهرى را كه آن را غزنين گويند و زار و بستان بر تو و بر فرزندان تو بخشيدم و من رسول آفريدگارم جل جلاله...»

من بيدار شدم و قوى دل گشتم و هميشه از اين خواب همى انديشيدم و اينك بدين درجه رسيدم و به يقين دانم كه ملك در خاندان و فرزندان من بماند تا آن مدت كه ايزد عز ذكره تقدير كرده است.

 


منبع : پایگاه عرفان
766
1
0% (نفر 0)
 
نظر شما در مورد این مطلب ؟
 
امتیاز شما به این مطلب ؟
اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی:

آخرین مطالب

توبه جوانی که خیاط زنانه بود
حكايتى از ذو القرنين‏
چگونه خانه خود را تبديل به خانه آخرت كنيم؟
آسيه و معبود واقعى‏
داستان شگفت انگيز مرگ هارون
هدیه رضاخان به یک عالم!
داستانى شگفت از مبارزه با نفس‏
اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می‌دهم!
درخواست از امام حسین(ع) که مبادا از گناه شمر بگذرد
شفا گرفتن بال فطرس توسط امام حسین(ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

حکایت نمک خوردن و حرمت صاحب نمک
خواجه نظام الملک و مرد باتقوا
عبرت آموز
حكايت گرگان و كرمان‏
رفتار آموزنده ابوسعيد ابوالخير با شاگردان
داستان عجيب سليمان اعمش‏
چگونه بايد روزه گرفت‏
موى خود را در راه جهاد انفاق كرد
با حسودان چگونه باید رفتار کنیم؟
درخواست از امام حسین(ع) که مبادا از گناه شمر بگذرد

 
نظرات کاربر
جمال برزگربفروئی
هماناخداوندعادل مطلق است وهرگز به کسی ظلم نمی کند!
پاسخ
0     0
1 شهريور 1390 ساعت 10:35 صبح
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز

گزارش خطا