فارسی
شنبه 15 آذر 1399 - السبت 19 ربيع الثاني 1442

  41
  0
  0

عقل کلید گنج سعادت - جلسه هفتم - نشانه‌هاي كمال عقل

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین وصلّی الله علی جمیع الأنبیاء والمرسلین وصلّ علی محمّد وآله الطاهرین.
از نظر قرآن كريم، كار عقل تنها درك روابط فيزيكى ميان عناصر نيست. در غير اين صورت، خداوند متعال درك كنندگان اين روابط را سرزنش نمى كرد و آن‌ها را اهل غفلت نمى خواند. قرآن كريم درباره اين دسته از مردم مي‌گويد:
«يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا وهم عن الآخرة هم غافلون».
آن‌ها تنها ظاهرى محسوس از زندگى دنيا را مى شناسند و از آخرت كه سراى ابدى و داراى نعمت‌هاى جاودانى و حيات سرمدى است بى خبرند.
اين گروه، براى كسب و كار، كسب درآمد، جمع كردن ثروت، و آبادي ظاهر دنيا درك خوبي دارند و در اين نقطه با تمام موجودات زنده عالم يكسان‌اند؛ زيرا زنبور و موريانه و مورچه هم در كندو يا لانه‌هاي خود دنياى آبادى دارند.  مورچه در لانه خود تهويه مطبوع درست مى كند و تابستان و زمستان هواى لانه‌اش را با آن تأمين مى كند. در ضمن، لانه‌اش را چنان مي‌سازد كه اگر آب باران سطح بيابان را بپوشاند، آب به لانه او راه پيدا نمى كند. لانه‌اش را نيز چند طبقه مى سازد: طبقه‌اي براى كارگران، طبقه‌اي براي پرورش و تربيت نوزادان، طبقه‌اي براى ذخيره غذاى زمستان، و طبقه‌اي ديگر براي دفن اموات. مورچه دانه هاى نباتى را ذخيره مي‌كند و با آن‌ها كارى مى كند كه نه سبز مي‌شوند و نه فاسد؛ يعني دانه گندم و برنج و جو را چهار يا پنج ماه زير زمين نگاه مى دارد و كاري مي‌كند كه سبز نمي‌شوند! گوشت حيوانات و بدن حشرات را هم طوري نگه مي‌دارد كه در مدت شش ماه فاسد نمي‌شوند! همه اين كارهاي مهم را مورچه‌اي كوچك انجام مي‌دهد. اگر چنين رفتاري را بر اساس عقل بدانيم، مورچه بايد از موجودات عاقل روي زمين باشد، در حالي كه هيچ كس، از جمله قرآن مجيد، رفتار مورچه را مبتني بر عقل نمي‌داند. از نظر قرآن، هيچ يك از كارهاي مهمي كه مورچه يا هر موجود ديگري انجام مي‌دهد مربوط به عقل نيست، بلكه برخاسته از واقعيتي است كه پروردگار از آن به «هدايت تكوينى» تعبير مي‌كند و دانشمندان نام آن را «غريزه» گذاشته‌اند.
تعاليم اسلامي اين دسته از فعاليت‌هاي انسان را «فضل» معرفي كرده‌اند  و قرآن مجيد كساني را كه در زندگي تنها بر اين جنبه خود تكيه كرده‌اند افرادي ظاهربين و غافل معرفي كرده است:
«يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا وهم عن الآخرة هم غافلون»
به عبارت ديگر، اين انسان‌ها درك خوبي از دنيا دارند، ولي از زندگى پاك و از حيات معقول و حيات الهى - كه سبب شكوفايى درخت ايمان و اخلاق حسنه و عمل صالح در آدمي است- غافل هستند. علت مساله اين است كه آن‌ها عقل الهى‌شان را در زندگي به كار نمى گيرند و فقط از هدايت غرايز و شهوات خود در زندگي استفاده مي‌كنند. درست است كه غرايز و شهوات آن‌ها را موفق به درك روابط فيزيكى مهمي در دنيا كرده است، ولي اگر آن‌ها عقل خود را نيز به كار مي‌گرفتند، صاحب آثار عجيب و فوق العاده‌اي مي‌شدند كه با دستاوردهاي غريزه و شهوت به هيچ وجه قابل مقايسه نيستند.

- عقل و تصديق حق

- لذت زندگى اميرالمؤمنين (ع) در چه بود

- عقل طاقت دو ريال اضافه‌ را ندارد

-  آرزوي عبدالله بن مسعود

- آثار عقل و نشانه هاى آن

- خداوند عقل بى نهايت است

- يرضى للناس ما يرضى لنفسه

- همه ديوانه‌اند

- استعمال الحلم عند العثره

- سخني كه سبب بيدارى شد


                                                                                     اصفهان - مسجد سید - صفر 1374 

پي‌نوشت:
 . روم، 7.
 . در اين باره سه كتاب مفيد وجود دارد: زنبور، موريانه، و مورچه. هر سه از تاليفات موريس مترلينگ كه انسان را با زندگي عجيب اين سه موجود آشنا مي‌كند.
 . توضيح اين مطلب مقدماتي لازم دارد. نخست اين‌كه در روايات مفهوم علم با آنچه امروزه به آن علم گفته مي‌شود فرق دارد. در روايات آمده است:
-رسول الله صلى الله عليه وآله: «العلم ثلاثة وما سوى ذلك فهو فضل: آية محكمة، أو سنة قائمة، أو فريضة عادلة». كنز العمال، ح 2865.
- عنه صلى الله عليه وآله: «إنما العلم ثلاثة: آية محكمة أو فريضة عادلة، أو سنة قائمة، وما خلاهن فهو فضل». كافي، ج1، ص32، ح1.
- الإمام الكاظم عليه السلام: «وجدت علم الناس في أربع: أولها أن تعرف ربك، والثانية أن تعرف ما صنع بك، والثالثة أن تعرف ما أراد منك، والرابعة أن تعرف ما يخرجك من دينك». كشف الغمة، ج3، ص 45.
- الإمام علي عليه السلام: «من زاد علمه على عقله كان وبالا عليه». و: «كل علم لا يؤيده عقل مضلة». غرر الحكم، ح 8601، 6869.
- الإمام علي عليه السلام: «العلوم أربعة: الفقه للأديان، والطب للأبدان، والنحو للسان، والنجوم لمعرفة الأزمان». بحار الانوار، ج1، ص218، ح42.
- رسول الله  صلى الله عليه وآله: «العلم علمان: علم الأديان، وعلم الأبدان». بحار الانوار، ج 1، ص220، ح 52.
      از تفاوت موجود در اين روايات دانسته مي‌شود كه هر علمي كه در راستاي رشد عقل نباشد گمراهي است. از اين رو، علم آن است كه منشأ شناخت و هدايتي باشد. در اين ميان، بعضي علوم برتر از بعض ديگرند كه علم دين، پزشكي، زبان، و نجوم به لحاظ منفعتي كه دارند بيشتر مورد توجه‌اند. نكته در اين است كه هر كس در كنار علوم مفيد براي زندگي در دنيا از علمي كه هدايت او را در بر دارد خالي يا بدان بي‌توجه باشد ساير دانسته‌هايش نيز بي‌فايده‌اند و اين سبب تفاوت علم با فضل است.
 . نحل، 125.
 . نحل،90.
 . انعام، 122: «أو من كان ميتا فأحييناه وجعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها كذلك زين للكافرين ما كانوا يعملون».
 . در اين باره روايتي نقل شده است كه فرق مكر معاويه و عقل علي عليه‌السلام را بيان مي‌كند: كافي، ج1، ص11: «محمد بن عبد الجبار، عن بعض أصحابنا رفعه إلى أبي عبد الله عليه السلام قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان قال: قلت: فالذي كان في معاوية؟ فقال: تلك النكراء! تلك الشيطنة، وهي شبيهة بالعقل، وليست بالعقل».
 . نهج البلاغه، خطبه 33: «قال عبد الله بن العباس دخلت على أمير المؤمنين عليه السلام بذي قار وهو يخصف نعله فقال لي ما قيمة هذا النعل؟ فقلت: لا قيمة لها، فقال عليه السلام: والله، لهي أحب إلي من إمرتكم إلا أن أقيم حقا أو أدفع باطلا».
 . انعام، 91.
 . انعام، 122.
 . آخوندِ خُراساني، مُلاّمُحَمَّد كاظِم (1255ـ1329 ق/ 1839ـ 1911 م)، فقيهِ اصولي و مرجع تقليد شيعه و رهبر سياسي عصر مشروطيت. وي كوچك‌ترين پسر ملاحسين واعظ هراتي بود. ملاحسين در مشهد ساكن شده بود و محمدكاظم در همان جا زاده شد و علوم مقدماتي را فرا گرفت و ازدواج كرد. در 1277 ق/1860 م مشهد را به سوي سبزوار ترك كرد. در آن‌جا، چند ماهي در نزد حاج ملاهاديِ سبزواري (د 1289 ق/1872 م) فلسفه خواند. سپس به تهران سفر كرد و نزد ملاحسين خويي و نيز ميرزا ابوالحسن جلوه (د 1314 ق/1896 م) به تحصيل فلسفه ادامه داد. در 1279 ق/1862 م راهي نجف شد و تا زمان درگذشت شيخ مرتضي انصاري (1281 ق/1864 م) يعني مدت 2 سال و چند ماه، از درس فقه و اصول او استفاده كرد. پس از وفات شيخ انصاري در محضر ميرزا محمد حسن شيرازي (د 1312 ق/1894 م) به تعلم فقه و اصول پرداخت. از درس استادان ديگري مانند سيد علي شوشتري (د 1283 ق/1866 م)، شيخ‌ راضي نجفي (د1290 ق/1873 م) و سيد مهدي قزويني (د1300 ق/1883 م) نيز بهره گرفت. در 1291 ق/1874 م كه ميرزاي شيرازي از نجف به سامره رفت و در آن‌جا به تدريس پرداخت، آخوند نيز مانند بسياري از شاگردان استاد مدتي در سامره ماندگار شد، اما پس از چندي، به توصيه ميرزا، به نجف بازگشت و كار تدريس را آغاز كرد. ميرزاي شيرازي آخوند را به فضل مي‌ستود و طلاب را به استفاده از درس او تشويق مي‌كرد. پس از درگذشت ميرزا حوزه سامره از رونق افتاد و همه نظرها بار ديگر به سوي حوزه نجف و زعيم آن معطوف شد. آخوند خراساني به عنوان جانشين ميرزاي شيرازي و بزرگ‌ترين مرجع تقليد عالم شيعه مشخص گرديد. علما و طلاب از همه نقاط جهان تشيع به سوي نجف روي آوردند و در مجلس درس او شركت كردند. به ويژه تعداد شركت‌كنندگان در درس اصول او به قدري زياد بود كه تا آن زمان مانند آن شنيده نشده بود. اين تعداد را در آخرين دوره درسي اصول آخوند، از 1200 تا 2000 تن گفته‌اند كه بنا بر اقوال گوناگون، بيش از 100 يا 400 تن از ايشان مجتهد مسلم بوده‌اند.
       آخوند در عين اشتغال دائم به كارهاي علمي و تربيت طلاب و اداره حوزه‌اي كه در حال رونق روزافزون بود، رويدادهاي سياسي ايران را نيز با دقت دنبال مي‌كرد. نشانه‌هايي حاكي از ابراز مخالفت وي با اخذ وام توسط مظفرالدين شاه از روسيه تزاري و تلاش‌هاي او در راه روشن ساختن اذهان مردم نسبت به پيامدهاي اين‌گونه اقدامات وجود دارد. اما شهرت آخوند به عنوان رهبر سياسي از دوران فعاليت شديد وي در جنبش مشروطيت آغاز شد. آخوند به همراه دو تن از مجتهدان بزرگ معاصر خويش، ميرزا حسين تهراني و شيخ عبدالله مازندراني، با ارسال نامه‌ها و تلگرام‌هايي براي رهبران ديني و سياسي در داخل كشور و نشر اعلاميه‌هاي روشنگر در رأس رهبران جنبش قرار گرفت. علامه ميرزا محمد حسين ناييني نيز در اين راه به او ياري مي‌رساند و از جمله طي كتابي تحت عنوان تنبيه الامّة و تنزيه الملّة كوشيد نظام مشروطه را از ديدگاه شريعت توجيه و اعتراضات علماي مخالف مشروطيت را رد كند. آخوند خراساني خود تقريظي بر اين كتاب نوشته و ضمن آن «مأخوذ بودن اصول مشروطيت را از شريعت محقه» اعلام كرده است.
       آخوند و ياران همراهش به نظام مشروطه به عنوان وسيله‌اي براي تحديد ظلم مي‌نگريستند و شركت در جنبش مشروطيت را بر همه مسلمانان واجب مي‌شمردند. وقتي محمدعلي شاه به سلطنت رسيد (1325 ق/1907 م)، آخوند اندرزنامه‌اي براي او فرستاد و او را به رعايت موازين شرع و عدالت و كوشش در راه تأمين استقلال كشور دعوت كرد، اما محمدعلي شاه كه علي‌رغم تظاهرش به همراهي با مشروطه قصد حكومت به شيوه استبداد را داشت، سرانجام كار را به بمباران مجلس كشاند. آن‌گاه، آخوند به نبرد خويش بر ضد وي شدت بخشيد. او حتي كوشيد از نيروي ايرانيانِ آزاديخواهي كه در استانبول ساكن بودند، براي تقويت نبرد با خودكامگي محمدعلي شاه استفاده كند. هم‌چنين وقتي آگاه شد كه محمدعلي شاه قصد دارد با گرو گذاردن جواهرات سلطنتي از دولت روسيه وامي دريافت كند، طي تلگرامي براي «انجمن سعادت ايرانيان» كه توسط گروهي از ايرانيان آزاديخواه در استانبول تشكيل يافته بود، از آنان خواست «به توسط سفراء و جرايد رسميه دول معظمه» رسماً اعلام دارند كه به موجب اصل 24 و 25 «نظامنامه اساسي»، دولت ايران حق هيچ‌گونه معاهده و استقراض بدون امضاي پارلمان ندارد و نيز جواهرات موجود در خزانه تهران متعلق به ملت ايران است و هرگاه وامي به محمدعلي شاه داده شود، ملت آن را معتبر نخواهد شمرد و در برابر آن مسئوليتي نخواهد داشت. پس از آن آخوند طي اعلاميه‌اي كه ميرزا حسين تهراني و شيخ عبدالله مازندراني نيز آن را امضا كردند، از مردم ايران خواست كه از پرداختن ماليات به مأموران محمدعلي شاه خودداري كنند و در سرنگون ساختن حكومت او بكوشند. اين 3 تن، همچنين طي اعلاميه‌اي، از انقلابيون مسلمان قفقاز، تفليس و مناطق ديگر خواستند كه به كمك انقلابيون تبريز بشتابند و به استبداد قاجاريه پايان دهند.
        اسناد وزارت خارجه انگلستان حاكي از آن است كه دولت‌هاي روس و انگليس در اين دوران با يكديگر توافق كرده بودند كه به منظور آرام ساختن مردم، شاه را به قبول نوعي مشروطيت صوري وا دارند و از سوي ديگر، همه تلاش خود را براي دور ساختن علماي ديني از منازل فعاليت سياسي به كار برند. از اين رو، دو دولت طي يك يادداشت مشترك از آخوند و ساير رهبران مشروطه‌خواه مقيم عراق خواستند كه فعاليت سياسي خويش را متوقف كنند و رهبران گروه‌هاي مشروطه‌خواه داخل كشور را به ميانه‌روي فرا خوانند. در اين يادداشت هم‌چنين آمده بود كه پايان بخشيدن به فعاليت‌هاي سياسي به سود خود مجتهدان خواهد بود. علما به اشاره تهديدآوري كه در اين يادداشت بود، وقعي ننهادند و به ويژه آخوند هم‌چنان آشتي‌ناپذير باقي ماند. از اين تاريخ، در رسانه‌هاي گروهي انگلستان مطالبي شديداً خصمانه بر ضد آخوند انتشار يافت. در همين ايام، علماي نجف تحت رهبري آخوند تصميم گرفتند به منظور كسب آگاهي بيشتر از كيفيت نبرد مشروطه‌خواهان ايران و شرايط كار و نيز رهبري مشروطه‌خواهان از نزديك، دسته‌جمعي به ايران سفر كنند، اما وقتي به كربلا رسيدند آگاهي يافتند كه نيروهاي سپهسالار تنكابني و سردار اسعد بختياري تهران را اشغال كرده و محمدعلي شاه را از پادشاهي بر كنار ساخته‌اند. پس از آن، سران سياسي جنبش بر بي‌اعتنايي خود نسبت به مذهب و روحانيون افزودند. در نتيجه، گروهي از علماي مخالف مشروطه، از جمله آقاسيد كاظم يزدي كه شركت در اين جنبش را حرام شمرده بودند. به نكوهش علماي مشروطه‌خواه پرداختند. آخوند از عملكرد سران سياسي مشروطيت به شدت انتقاد كرد، اما هم‌چنان به دفاع از اصل مشروطيت ادامه داد. سرانجام به منظور كسب آگاهي از نزديك و جلوگيري از كج‌روي‌ها، تصميم گرفت به همراه جمعي ديگر از علما به ايران سفر كند، اما ناگهان در نجف درگذشت. مرگ او طبيعي تلقي نشد و اين‌كه عمال انگلستان او را مسموم ساخته‌اند محتمل مي‌نمايد. 14 ماه پيش از آن، شيخ عبدالله مازندراني به مناسبتي اعلام داشته بود كه زندگي او و آخوند آماج تهديد گشته است.
        آخوند خراساني به سبب تبحر و نوآوري‌هايش در فن اصول، شهرت علمي عظيمي كسب كرده است. مهم‌ترين اثر او، كفاية ‌الاصول، كتاب درسي طلاب در پايان دوره سطح است كه غالباً پايه كار مدرسان خارج اصول مي‌گردد. بيش از 100 تن مجتهد بر اين كتاب حاشيه نگاشته‌اند. از شاگردان بلند آوازه آخوند، ميرزا ابوالحسن مشكيني، شيخ محمد حسين كاشف‌الغطاء، شيخ محمد جواد بلاغي، آقاضياءالدين عراقي، آقا شيخ محمدعلي شاه‌آبادي، سيد محسن امين عاملي، آقاسيدابوالحسن اصفهاني، حاج‌آقاحسين قمي، سيد محمدتقي خوانساري، سيد عبدالحسين حجت، سيدحسن مدرس، شيخ محمدحسين اصفهاني (كمپاني)، سيد صدرالدين صدر، حاج‌آقاحسين بروجردي، سيد عبدالله بهبهاني، سيد عبدالهادي شيرازي، سيد محسن حكيم، سيدمحمود شاهرودي و آقابزرگ تهراني را مي‌توان نام برد. از آثار مهم آخوند كتب و رسائل زير شهرت بيشتري يافته‌اند: كفاية ‌الاصول، تعليقة علي المكاسب، دُرر الفوائد في شرح الفرائد، الفوائد الفقهية و الاصولية، تكملة التبصرة، شرح تكملة التبصرة، الاجتهاد و التقليد، كتاب في الوقف. رك: دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ذيل مدخل آخوند خراساني.
 . «عبد الله بن مسعود: من أصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله، (رجال الشيخ، 8). وقال الكشي في ترجمة أبي أيوب الانصاري: وسئل (الفضل بن شاذان) عن ابن مسعود وحذيفة؟ فقال: لم يكن حذيفة مثل ابن مسعود، لأن حذيفة كان ركنا، وابن مسعود خلط. ووالى القوم ومال معهم وقال بهم. روى عبد الله بن مسعود عن رسول الله صلى الله عليه وآله، وروى عنه عبيدة السلماني (كامل الزيارات، الباب 4، في حب رسول الله صلى الله عليه وآله الحسن والحسين عليهما السلام، الحديث 5). ويأتي في ترجمة محمد بن أبي حذيفة من الكشي أن عبد الله بن مسعود كان شريكا في قتل عثمان، وهو من الاثني عشر الذين أنكروا على أبي بكر، ذكره الصدوق في الخصال: في أبواب الاثني عشر، باب الذين أنكروا على أبي بكر جلوسه في الخلافة، الحديث 4. وذكر فيه عدة من الروايات، عن ابن مسعود، عن رسول الله صلى الله عليه وآله، أنه يكون بعده اثنا عشر خليفة بعدد نقباء بني إسرائيل، باب الخلفاء والائمة بعد النبي صلى الله عليه وآله اثنا عشر، الاحاديث 6 إلى 11. أقول: هذه الروايات التي رواها الصدوق - قدس سره - كلها ضعيفة، ولو صحت لم تعارض ما ذكره الفضل بن شاذان من أن ابن مسعود والى القوم ومال معهم. ويدل على أنه لم يتبع أمير المؤمنين عليه السلام ولم يشايعه بل استقل في أمره: ما نقل من فتاواه في الفقه وما ورد من الروايات في تخطئته، فمنها: ما رواه محمد بن يعقوب، عن محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن علي ابن الحكم، عن عبد الله بن فرقد، والمعلى بن خنيس، قالا: كنا عند أبي عبد الله عليه السلام ومعنا ربيعة الرأي فذكرنا فضل القرآن، فقال أبو عبد الله عليه السلام: إن كان ابن مسعود لا يقرأ على قراءتنا فهو ضال، فقال ربيعة: ضال؟! فقال: نعم ضال، ثم قال أبو عبد الله عليه السلام: أما نحن فنقرأ على قراءة أبي. الكافي: الجزء 2، باب النوادر من كتاب فضل القرآن14، الحديث 27. وروى الصدوق في الفقيه، عن الصادق عليه السلام أنه قال: أفسد ابن مسعود على الناس صلاتهم بشيئين، بقوله: تبارك اسم ربك وتعالى جدك... وقوله: السلام علينا وعلى عباد الله الصالحين، يعني في التشهد الاول (الحديث). الفقيه: الجزء 1، باب الجماعة وفضلها، الحديث 1190. وروى الشيخ عن أبي طالب الانباري، قال: حدثني الحسن بن محمد بن أيوب الجوزجاني، قال: حدثنا عثمان بن أبي شيبة، قال: حدثنا يحيى بن أبي بكر، عن شعبة، عن سماك، عن عبيدة السلماني، قال: كان علي عليه السلام على المنبر، (إلى أن قال): إن عمر بن الخطاب وقعت في إمارته هذه الفريضة فلم يدر ما يصنع! فقال له أصحاب محمد صلى الله عليه وآله: أعط هؤلاء فريضتهم: للابوين السدسان، وللزوجة الثمن، وللبنتين ما يبقى، فقال: فأين فريضتهما الثلثان؟ فقال له علي بن أبي طالب عليه السلام: لهما ما يبقى، فأبى ذلك عمر وابن مسعود !... الحديث. التهذيب: الجزء 9، باب في إبطال العول والعصبة، الحديث 971. والمتلخص مما ذكرناه: أن عبد الله بن مسعود لم يثبت أنه والى عليا عليه السلام وقال بالحق، والله العالم. ثم إنه قد اعتنى علماء العامة بشأنه، وهو متسالم عليه عندهم في الفضل والتقى، قال ابن حجر في تقريبه: عبد الله بن مسعود بن غافل (بمعجمة وفاء) ابن حبيب الهذلي أبو عبد الرحمان، من السابقين الاولين، ومن كبار العلماء من الصحابة، مناقبه جمة وأمره عمر على الكوفة، ومات سنة اثنتين وثلاثين أو في التي بعدها بالمدينة. أقول: على هذا الاساس أثنى عليه السيد المرتضى في الشافي، واستدل برواياته على المخالفين جدلا».
 . ابن سيه نميري در تاريخ مدينه (ج 1، ص 121) مي‌نويسد: پيامبر اكرم در طول حياتشان داخل قبر 5 تن رفت كه يكي از آن‌ها عبدالله ذوالبجادين است: «ولم ينزل صلي‌الله‌عليه‌وآله في قبر أحد قط إلا في خمسة قبور: منها قبور ثلاث نسوة، وقبرا رجلين، منها قبر بمكة، وأربعة بالمدينة: قبر خديجة زوجته، وقبر عبد الله المزني الذي يقال له: عبد الله ذو البجادين، وقبر أم رومان أم عائشة بنت أبي بكر، وقبر فاطمة بنت أسد بن هاشم أم علي».
 . قال ابن هشام: إنما سمي ذو البجادين، لانه كان يريد الاسلام فمنعه قومه وضيقوا عليه حتى خرج من بينهم وليس عليه إلا بجاد - وهو الكساء الغليظ - فشقه باثنين فائتزر بواحدة وارتدى بالاخرى، ثم أتى رسول الله صلى الله عليه وسلم فسمي ذو البجادين.
- يكي از لقب‌هاي ذوالبجادين اوّاه بوده است. الدر المنثور، جلال الدين سيوطي، ج 3، ص 285: وأخرج ابن مردويه عن جابر رضى الله عنه ان رجلا كان يرفع صوته بالذكر فقال رجل لو ان هذا خفض صوته، فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: دعه فانه أواه. وأخرج الطبراني وابن مردويه عن عقبة بن عامر رضى الله عنه ان رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لرجل يقال له ذو البجادين انه أواه وذلك انه كان يكثر ذكر الله بالقرآن والدعاء. وأخرج ابن مردويه عن ابن عباس رضى الله عنهما ان النبي صلى الله عليه وسلم أدخل ميتا القبر وقال رحمك الله ان كنت لاواها تلاء للقرآن. وأخرج ابن جرير وابن أبى حاتم وأبو الشيخ وابن مردويه عن عبد الله بن شداد بن الهاد قال: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الاواه الخاشع المتضرع. وأخرج ابن جرير وابن المنذر والطبراني وأبو الشيخ عن ابن مسعود قال الاواه الدعاء. وأخرج أبو الشيخ عن زيد بن أسلم قال الاواه الدعاء المستكين إلى الله كهيئة المريض المتاوه من مرضه. وأخرج عبد الرزاق والفريابي وابن أبى شيبة وابن جرير وابن المنذر وابن أبى حاتم والطبراني وأبو الشيخ عن أبى العبيد قال: سألت عبد الله بن مسعود عن الاواه فقال: هو الرحيم. وأخرج ابن جرير وابن المنذر وابن أبى حاتم من طريق على عن ابن عباس قال: الاواه المؤمن التواب. وأخرج أبو الشيخ عن ابن عباس قال: الاواه الحليم المؤمن المطيع. وأخرج ابن أبى حاتم عن أبى أيوب قال: الاواه الذى إذا ذكر خطاياه استغفر منها. و... .
 . البداية والنهاية، ابن كثير، ج 5، ص 23: قال ابن إسحاق: وحدثني محمد بن ابراهيم بن الحارث التيمي، أن عبد الله بن مسعود كان يحدث قال: قمت من جوف الليل وأنا مع رسول الله في غزوة تبوك، فرأيت شعلة من نار في ناحية العسكر فاتبعتها انظر إليها، قال: فإذا رسول الله وأبو بكر وعمر وإذا عبد الله ذو البجادين قد مات وإذا هم قد حفروا له، ورسول الله في حفرته، وأبوبكر وعمر يدليانه إليه، وإذا هو يقول: أدنيا إلي أخاكما. فدلياه إليه، فلما هيأه لشقه قال: اللهم إني قد أمسيت راضيا عنه فارض عنه. قال يقول ابن مسعود: يا ليتني كنت صاحب الحفرة.
       ابن اثير در أسد الغابة (ج 1، ص 56) به نقلي وفات او را در مدينه دانسته است: روى ... سعيد بن أبى سعيد المقبرى وحده حديثا واحدا وهو قال جئت ليلة أحرس رسول الله صلى الله عليه وسلم فإذا رجل ميت فقيل هذا عبد الله ذو البجادين وتوفى بالمدينة وفرغوا من جهازه وحملوه فقال النبي صلى الله عليه وسلم ارفقوا به رفق الله بكم فانه كان يحب الله ورسوله. وهو حديث غريب لا يعرف الا من هذا الوجه.
 . بحار الأنوار، ج1، ص97.
 . حديد، 28.
 . حديد، 12.
.  حديد، 19.
 . تحف العقول، ابن شعبه حراني، ص318.
 . از صائب تبريزي است.
 . پس از شهادت امام حسين عليه‌السلام ابتدا قيام توابين روي داد كه به شكست آنان انجاميد. اما در سال 66 ق مختار ثقفي (1- 67 ق) براي خونخواهي امام قيام كرد.
 . هارون الرشيد (148-193ق) بزرگ‌ترين خليفه عباسي. در سال 170ق پس از هادي به خلافت رسيد. در اوايل خلافت، مدت سه سال تحت نفوذ مادرش بود، ولي پس از مرگ مادر يحيي بن خالد برمكي را در سال 178ق به وزارت برگزيد و امور خلافت را به دست يحيي و فرزندانش سپرد. هارون مردي متعصب و در عين حال عياش و خوشگذران بود. تجمل و حلال دربار او مشهور است. نسبت به علويان كينه شديدی داشت. قدرت يحيي و فرزندانش جعفر، فضل، محمد، و موسي او را سخت بيمناك كرد، چنان‌كه همت بر نابودي آنان گمارد. جعفر را كشت و ساير برامكه را به زندان انداخت و اموال ايشان را ضبط كرد. هارون هنگامي كه به عزم رسيدگي به تعديات حاكم خراسان و جنگ با خوارج مشرق ايران در حركت بود درگذشت. رك: فرهنگ معين، ج6، مدخل هارون الرشيد.
 . بهلول ابو وهيب بن عمرو صيرفي كوفي، يكي از عقلاي مجانين معاصر هارون الرشيد (كوفه حدود 190ق/ 806 م). وي در كوفه نشو و نما يافت. هارون و خلفاي ديگر از او موعظه مي‌طلبيدند. او در همان شهر ادب مي‌آموخت و سپس به صورت مجانين درآمد. وي را اخبار و نوادر و اشعار بسيار است. رك: فرهنگ معين، ج5، ذيل مدخل بهلول.
 .  قلم، 51: «وإن يكاد الذين كفروا ليزلقونك بأبصارهم لما سمعوا الذكر ويقولون إنه لمجنون».
 . ابوالمجد مجدود بن آدم شاعر و عارف معروف ايراني قرن ششم (غزنين، اواسط يا اوايل نيمه دوم قرن 5 - بين 525 و 545.ق) او پس از رشد در شاعري به دستگاه غزنويان راه جست و مسعود بن ابراهيم و بهرامشاه بن مسعود را ياد و مدح كرد، ولي نصيبي نبرد و از ممدوحان رضايتي نيافت و دردناك و مستمند در چنگ آز گرفتار بود تا دست به دامن عرفان زد و از جهان و جهانيان دست شست، چنان‌كه بهرامشاه از پي اعزاز او خواست تا خواهر خود بدو دهد، نپذيرفت. وي چند سال از دوره جواني خود را در شهرهاي بلخ و سرخس و هرات و نيشابور گذرانيد و گويا در همان ايام كه در بلخ بود، راه كعبه پيش گرفت. بعد از بازگشت از سفر مكه، مدتي در بلخ به سر برد و از آن‌جا به سرخس و مرو و نيشابور رفت و هر جا چندي در سايه تعهد و نيكوداشت بزرگان محل به سر برد تا در حدود سال 518 به غزنين بازگشت. يادگار اين سفر دراز مقداري از قصايد و اشعار سنايي است كه در خراسان سروده و كارنامه بلخ كه در شهر بلخ ساخته. تغيير حال و مجذوب شدن او نيز در اثناي همين سفر به بلخ روي داده. وي را شاگرد و پيرو ابويوسف يعقوب همداني دانسته‌اند. سنائي پس از بازگشت به غزنين تا پايان حيات در آن شهر به گوشه‌گيري و عزلت گذراند. در همين دوره، به نظم مثنوي حديقه الحقيقه پرداخت. آرامگاه سنائي در غزنين زيارتگاه است. وي دوستدار آل علي بود. سنائي در تغيير سبك شعر فارسي و ايجاد تنوع و تجدد در آن موثر بوده است. در آثار او دو سبك مختلف مربوط به دو دوره زندگاني‌اش ديده مي‌شود. در مرحله نخست سنائي شاعري درباري و لهو پيشه بود و براي تحصيل دينار از مدح كسي امتناع نداشت. در مرحله دوم، شاعر افكار اخلاقي و عرفاني خود را اظهار داشته و سبك حقيقي خويش را بدين وسيله ايجاد كرده است. از آثار اوست حديقة الحقيقة، طريق التحقيق، سيرالعباد الي المعاد، و كارنامه بلخ. رك: فرهنگ معين، ج 5، مدخل سنائي.
 . غزنوي، منسوب به غزنه، غزني، يا غزنين. سلسله‌اي كه در ايران شرقي پس از سامانيان سلطنت كردند. دوره سلطنت اين خاندان را به دو قسمت بايد تقسيم كرد: - دوره اول: در دوره پادشاهي عبدالملك ساماني غلامي ترك به نام «الپتگين» به امارت طخارستان رسيد و سپس در غزنين به حكومت پرداخت. پس از مرگ او، پسرش اسحاق و بعد از مرگ او غلامش بلكاتگين به حكومت رسيدند، ولي موسس واقعي اين خاندان سبكتگين غلام و داماد الپتگين است. وي در شهر غزنين حكومت و سلسله‌اي ايجاد كرد كه به مناسبت پايتخت سلسله در اين شهر، به غزنويان شهرت يافتند. جانشين او محمود كه مردي دلير و شجاع بود قلمرو خود را از مشرق و جنوب ايران بسط داده دولتي نيرومند به وجود آورد. وي بر امراي صفاري، ساماني، آل زيار، و آل بويه غلبه كرد و چند بار به هند لشكر كشيد و غنايم بسيار به پايتخت خويش آورد. پس از محمود، فرزند او (محمد) شاه شد و پس از اندك مدتي فرزند ديگرش مسعود به سلطنت رسيد. وي اگر چه دلير بود، اما شرابخوارگي و عياشي و سوء تدبيرش سلطنت او را از ميان برد و مايه غلبه سلجوقيان بر ايران شد. دورة اول حكومت غزنويان با شكست مسعود از سلاجقه در نزديك حصار دندانقان مرو (431 ق) و قتل او به دست غلامانش به هنگام فرار از غزنين (432 ق) به يايان مي‌رسد. – دوره دوم: پس از آخرين شكست سپاهيان غزنوي به سال 431، سلطان مسعود به سرعت به جانب غزنين عقب نشست و بعد از اين شكست خراسان و خوارزم و گرگان و ري و اصفهان از چنگ غزنويان بيرون رفت. وي به سوي هندوستان پيش رفت، ولي چون به نزديك رباط ماريكله رسيد، غلامان و لشكريانش بر خزاين سلطان زدند و آن را غارت كردند و امير محمد را كه همراه سلطان آورده بودند به امارت برداشتند و مسعود را اسير كردند و به قلعه كسري بردند و بكشتند. امير مودود پس از آگهي از واقعه مسعود به غزنين تاخت و با محمد و لشكريان عاصي جنگيد و همه مخالفان پدر را از ميان برد. بدين گونه، دوره دوم حكومت غزنويان آغاز شد و از سال 432 تا 582 يا 583 يعني 150 سال ادامه يافت. در اين دوره، از مودود تا تاج الدوله خسرو ملك سيزده پادشاه بر جاي محمود غزنوي تكيه زدند. از دوره سلطنت مودود تا عهد پادشاهي ابراهيم بن مسعود مدتي ميان سلجوقيان و غزنويان جنگ و ستيز ادامه داشت تا سلطان  ابراهيم و ملكشاه صلح كردند بر اين‌كه هيچ يك از جانبين قصد مملكت ديگري نكند. شاهان غزنوي پس از شكست مسعود از سلجوقيان تنها به افغانستان و سيستان و ولايت سند اكتفا كردند، ليكن به تدريج دايره حكومت ايشان تنگ‌تر شد، خاصه كه سلاطين غوري در اين ميان قوت مي‌گرفتند و قلمرو حكومتشان وسعت مي‌يافت، و حتي غزنين را نيز در اواخر عهد غزنويان – يعني در پايان سلطنت خسرو شاه بن بهرامشاه (547-555 ق) از دست آنان بيرون آوردند. بنا به بعض اقوال، پايتخت غزنويان بعد از اين واقعه به لاهور انتقال يافت تا آن شهر را نيز به سال 583ق غياث الدين غوري تسخير كرد و خسرو ملك آخرين پادشاه غزنوي را مقيد و محبوس كرد و سپس او و همه شاهزادگان غزنوي را از ميان برد. افراد سلسله غزنوي و سال جلوس آنان از اين قرار است: ناصر الدوله سبكتگين (جلـ367ق/977م)، اسماعيل بن سبكتگين (جلـ387 ق/997 م)، يمين الدوله محمود بن سبكتگين (جلـ.389ق/999م)، جلال الدين محمد بن محمود (جلـ421 ق/1030 م)، ناصر الدين مسعود (اول) بن محمود (جلـ421.ق/1030م)، جلال الدوله محمد بن محمود براي بار دوم (جلـ433ق/1031م)، شهاب الدوله ابوسعد مودود بن مسعود (جلـ433 ق/1031 م)، مسعود (دوم) ابن مودود (جلـ.440 ق/1048 م) بهاء الدوله ابوالحسن ابن مسعود (اول) (جلـ440 ق/1048 م)، عزالدوله عبد الرشيد ابن محمود (جلـ441 ق/1049 م)، [طغرل غاصب كه غلام محمود بود، 40 روز حكومت كرد و در سال 444 درگذشت]، جمال الدوله فرخزاد بن مسعود (جلـ444ق/1052م)، ظهير الدوله ابراهيم بن مسعود (جلـ451 ق/1059 م)، علاء الدوله مسعود (سوم) (جلـ492 ق/1099 م)، كمال الدوله شيرزاد بن مسعود (جلـ508 ق/1114 م)، سلطان الدوله ارسلان شاه بن مسعود (جلـ509 ق/ 1115 م)، يمين الدوله بهرامشاه ابن مسعود (جلـ512ق/1118م)، معزالدوله خسرو شاه بن بهرام (جلـ547 ق/1152 م)، تاج الدوله خسرو ملك بن خسرو شاه (جلـ.555 ق/1160 م- فـ 582 ق/1186 م). رك: فرهنگ معين، ج6، مدخل غزنويان.
 . بچه هاى اين زمان تون حمام را نديده‌اند، تون حمام بيرون حمام بود و با پله‌هاي فراوان به پايين مى رفت. در حقيقت، دخمه‌اي بود پر از وسايل سوخت. اين وسائل هم دودزا بود و هم روغني و چرك و كثيف. خود تون‌تاب هم قيافه عجيبى داشت: لباس‌هاى چرك، سياه، روغنى، قيافه‌اش هم همين طور. به هر حال، اقتضاي شغلش اين بود. (مولف)
 . اين حكايت در نقد و تفسير مثنوي مرحوم علامه جعفري آمده است. (مولف)

  41
  0
  0
امتیاز شما به این مطلب ؟

آخرین مطالب

صعود اهل تقوا بر قله كرامت
بار سنگین ظلمت در جدایی از نور حق
دو درس مهم از حادثۀ کربلا
موجی از رحمت الهی در اعمال اختیاری انسان
درک رحمانیت و رحیمیت پروردگار، کوتاه‌ترین راهِ یافتن ...
رحمت رحیمیۀ پروردگار، مختص مؤمنین
رسول خدا(ص)، جامع همۀ ارزش‌ها و کرامات
معرفت و عبادت، دو هدف نهاییِ خلقت انسان
ارزش بندگی و دینداری در آزادی عمل
ارزش زیارت حضرت رضا(ع) در کلام امیرالمؤمنین(ع)

بیشترین بازدید این مجموعه

ديوث و معناى آن
اهميت مساله اقتدا
سبب دشمنى با على (ع) حسادت بود
دل بستن به دنيا و هلاكت
توحيد عملي، نه زباني
عظمت زمين
عجايب خلقت بدن انسان
حکایت حضرت سلیمان و حیوانات
معنا و ارکان تقوا
تأثیر قیامت‌باوری بر زندگی دنیوی

 
نظرات کاربر
پر بازدید ترین مطالب سال
پر بازدید ترین مطالب ماه
پر بازدید ترین مطالب روز